ادامه پروانگی

ادامه پروانگی:

تمام صفات زشت و بد و ناهنجاریهای اجتماعی برام بی معنی و علی السویه شده... حالا دیگه برام چه اهمیتی داره که عشقم مقابل چشمهام در دام اعتیاد اسیر شده و من انگار نمی بینم...  حتی خوشحالم که به این وسیله اون از خانواده اش دور و دورتر میشه... چه اهمیتی داره اصلاً.. خدای من ...   اون یه معتاده .. به من چه که چی میشه.. بهتر من... زنش داره ازش بیشتر فاصله میگیره و من بیشتر بهش نزدیک میشم.. من اونو همینطوری هم میخوام .. اصلاً عشق یعنی کسی را اونطور که هست بخوای... و من حالا با این طرز تفکر معتاد خیانتکاری را میخواهم و افتخار می کنم که حتی اگر خانواده اش نمی خواهندش من میخواهمش و این یعنی عشق!!!!! اون اسیر دوده و من براش خانه اش را تمیز می کنم.. اون اسیر افیونه و من براش غذایی متفاوت از دستپخت مادرش می پزم... اون در هاله ای از غبار و دود نشسته و من کنارش می نشینم... سیگاری روشن می کنم... میبوسمش.. و چه احساس عجیبی دارم .. حتی بو میکنمش و بوی متفاوتش را دوست دارم.... دوستش دارم.. دوستش دارم ... ولی دروغه.. اگر دوستش دارم چرا بعد از رفتن از پیشش حال خوشی ندارم؟ چرا احساس بدی نسبت بهش دارم... اون معتاد مواده و من معتاد اون... تمام راهو بهش بدوبیراه میگم.. تمام راهو به خودم فحش میدم.. ازش بدم میاد... پس چرا نمیتونم.. چرا وقتی به خونه میرسم باز میرم سراغ اون تلفن لعنتی؟.. چرا صبر نمیکنم تا ازم خبری بگیره به رسم قدیمها... چون مطمئنم که اون دیگه به من زنگ نمیزنه.. اون اصلا  از در که بیرون رفتم منو یادش رفته... اون دیگه براش مهم نیست من رسیده ام یا نه... من مطمئنم زنگ نمیزنه ولی خودم میزنم.. اعتیادی نامرئی که منو به اون وصل میکنه... و متاسفانه هرچه بیشتر جلو میرم جز سراب خاطرات گذشته چیزی نیست.. منتها من نمیخوام قبول کنم که تمام اونها یه سراب بوده... نمیخوام .... مشکل از خودمه!... آرش خودش میگه من تو برهه هایی از زمان دوستامو تو همین شرایطی که میخواستم تو خودم برم ازدست دادم.. تو هم تحمل نکردی بذار برو... میگه تا زمانی که ازدواج کنی باهات هستم... ولی من چرا اینهمه وضوح را تو حرفاش نمی شنوم.. میگم از مرامشه که تا وقتی من ازدواج نکنم باهام بمونه.. و من با خودم میگم محاله ازدواج کنم... اون اینهمه برام مرام گذاشته!!!!!!!!!

گام پنجم پروانگی: چقدر مسخره است... خانواده های ما و نزدیکان ما همیشه سراغمونو میگیرن که خدای نکرده گیر یه آدم خلافکار نیفتیم... و ما از محیط امن خانه مون فرار می کنیم و به آغوش یه خلافکار پناه میبریم...  خلافکار یعنی کی ؟.. کسی که شاخ و دم داره؟ نه.. خلافکار یعنی همین... که یه مرد معتادی که زن و بچش هم طردش کرده اند و با یه دختری ارتباط پنهانی داره... ولی ما ازش نمیترسیم.. پس این چه فرقی با اون کارتون خواب خیابونی داره.. چرا نمی فهمیم؟...اگر این شرایط را مثلا پسرعموم داشت بابام نمیذاشت زیاد تو خونمون رفت و آمد کنه ولی من خیلی راحت میرم پیش همچین کسی و میبوسمش و براش با عشق آشپزی می کنم و محیط اطرافشو برق میندازم و میام... چرا اگر همینکار و اگر قرار بود واسه یه آشنای خودی ولی با این شرایط انجام بدم عارم میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.... تمام این پنهانکاریهامه که ارزشهامو تبدیل به یه ضدارزش کرده... بازهم برمیگردم به خاطرات دورم.. آرش نشسته و روبروم مواد مصرف میکنه... و من با تمام وجود یه نه میگم به تمام چیزایی که نمیخوام... و میگم که ازت بدم میاد.. از یه معتاد بی اراده بدم  میاد و دیگه نمیخوام باهات باشم همین... و هربار که فیلم یاد هندوستان میکنه برای خودم چهره کارتن خوابی را تجسم میکنم که با اون صورت و دستهای آلوده میخواد منو ببوسه.. نمیذارم.. نمیخوام اجازه بدم.. محاله ...  

.

.

.

 

فاجعه اتفاق می افته.. زن آرش منو می بینه و تمام آبرومو درجا میبره... آرش هم منو سرزنش میکنه که اصول پنهانکاری را درست رعایت نکردم.. آرش از اون دلجویی میکنه.. به من چندروزی محل نمیذاره تا به قول خودش آبها از آسیاب بیفته .. و من قبول می کنم.. قبول می کنم که دیگه باهاش رفت و آمد نکنم.. دیگه بهش زنگ نزنم.. هرچی میگه میگم چشم.. قبوله.. تو فقط با من باش ولو همین سهم اندکی که الان دارم.. که من به همین هم راضیم...  آرش ماست مالی میکنه.. برای دلجویی از زنش با بچش میبردشون بیرون... من زیر یه آوار نامرئی دارم له میشم... ثانیه های شبانه روز بهیچوجه نمیگذره.. زمان متوقف شده.. فقط کارم گریه و گریه است.. به هرکس و ناکسی زنگ میزنم که فقط اسمشو از زبون اونها بشنوم.. به ریشخند میگن برو دنبال کارت.. آرش امشب سراغ تورو نمیگیره آشتی کردن و الان رفتند با زنش گردش... و من له میشم.. از تصور زنی که ککار اون نشسته... و آیا امشب صبح خواهد شد؟.... شب آشتی کنون یه زن و شوهر... خدای من... اون شب هیچوقت صبح نمیشه.. و من گریه می کنم .. ضجه میزنم.. خرد میشم... و تمام ثانیه های اونهارو عاشقانه ای آرام تصور می کنم که ازش بی نصیب مونده ام... و می شکنم.. و صدای خرد شدنم را میشنوم .. و میمیرم .. و باز فردا صبح با تاسف میگم لعنتی تو که هنوز زنده ای سگ جون.. کاش میمردی.. آرش چندروزی میره و  دوباره برمیگرده...  روز از نو و روزی از نو... دلایلش خنده داره.. میخوام آرومش کنم.. رفتم که دهنشو ببندم..  چطوری میتونستم زنگ بزنم بهت همش جلوم بود شک میکرد.. آرش داره تقلا میکنه زندگیش پابرجا بمونه ولی من خر .. چقدر زود خر میشم.. چون خودم میخوام که خر بشم.. اصلا خودم دوست دارم گول بخورم..... بازهم دوباره ها و دوباره ها.. سحر میفهمه و بیشتر خردم میکنه.. کارم را از دست میدم ... آرش ازم دوباره دورتر میشه.. و من  دیگه میزنم به سیم آخر و هرچه باداباد.. حالا که همه چیزمو ازدست دادم محاله کنار بکشم.. میمونم و میخوام که انتقام بگیرم.. آرش مال منه.. حتی اگر خدا بیاد پایین... !!!!!!

گام ششم پروانگی: برمیگردم به روزی که سحر منو دید.. خیلی محترمانه می ایستم جلوش .. ازش معذرت میخوام.. اون فریاد میزنه و فحاشی میکنه و من بازهم میگم منو ببخشید.. اشتباه از من بود... تا الان عمق فاجعه را درک نکرده بودم.... من میرم .. از این لحظه قول میدم بهتون که برم کنار سحر خانوم... من تازه فهمیدم با چه آتیشی بازی میکردم...اون زنی که جلوی من ایستاده تمام کارهاش غیرارادیه ..... من ولی به هویت انسانی که روبروم ایستاده و با استیصال زندگیشو از من مطالبه میکنه نگاه میکنم.. من به اون زن به چشم یک انسان احترام قائل میشم .... بهم توهین میکنه ولی من پشت اون توهینها چهره درمانده و خسته زنی را میبینم که به هر ریسمانی برای نجات زندگیش چنگ میزنه..... من به اون هویت انسانی فرای تمام فحاشی و توهینهاش احترام میذارم.....  و بعد واقعا تمومش میکنم.. دیگه نه تماسی نه اس ام اسی..قصه  آرش را همونجا تمومش می کنم....  سحر خواهد فهمید که راستکی کنار رفته ام.. همه زنها این حس را دارن.. اگر کمی باهوش بشه میفهمه... اگر من کنار بکشم اون یقیناً مطمئن میشه که منی وجود ندارم... دیگه کار به محیط کارم نمیکشه.. ولی اگر اونقدر باهوش نباشه که بیاد تا بیشتر آبرومو ببره خودم زودتر میرم... مگه  چه ارزشی داره... من تمام هدفم با آرش بودنه ولی هدفم بی ارزشه... محیط کارم را عوض می کنم.. محترمانه... قبل از آنکه سحر بیاد و اون آبرویی که داشتم را ببره.. و اونهمه هوار بزنه که شوهرش را دزدیده ام.. و جلوی اونهمه آدم نقاب از چهره معصومم برداره...و  من مجبور بشم با خفت و خواری استعفا بدم... میرم... خیلی زود ... همون روز اول که منو دید برای همیشه میرم... به خودم میگم اون حقشو میخواد ولو به بدترین شکل و من بازهم به احترام بودنش   و به احترام عشقی که به آرش دارم نمیخوام آرامش زندگیش بهم بخوره- من کنار میکشم.... قبل از آنکه مجبور بشم به کنار گذاشته شدن ...

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 189 بازدید