65

و بالاخره یه روز آخرین یادگاری که از آرش داشتم را هم گم کردم ، یه روز که داشتم با مترو می رفتم شرکت ( بخاطر اینکه محل کار جدیدم تو طرح بود و جای پارک نداشتیم ماشین نمی بردم ) به خودم اومدم و دیدم دستبندی که آرش اولین تولدم برام خریده بود دستم نیست ، همون لحظه زدم زیر گریه ، نه به خاطر ارزش مادیش بلکه به خاطر اینکه یهو به دلم افتاد این یه نشونه بدیه ، دلم شور می زد ، تمام احساسم می گجفت داره همه چی تموم می شه عسل و تو هرچقدر هم تلاش کنی نمی تونی نگهش داری ، انگار یه طوفان اومد و اول دونه دونه یادگاریهای آرشو برد و منتظر یه طوفان بزرگتر بودم که خودشو هم ببره، خیلی گریه کردم ، اصلاً  اون روزها مدتها بود کسی خنده منو نمی دید ، انگار یه اخم ابدی تو صورتم نشست و تا آخر عمر از صورتم پاک نشد که نشد. دیگه حرفی هم با خدا نداشتم ، می دونستم انتظار کمک ازش بیهوده است ، همین که اوضاع خرابتر از این نمی شد هم شاید بخاطر این بود که تمام نمازها و روزه ها و دعاهامو خدا در گروی همین بی تفاوتیش نسبت بهم گذاشته بود  و بی خیالم شده بود ، انگار خدا هم با زبون بی زبونی بهم می گفت برو شکر کن که نسبت بهت بی تفاوتم وگرنه بلایی سرت می آوردم که مرغهای هوا به حالت گریه کنن! وقتی به آرش گفتم اصلاً انگار نفهمید ، با بی تفاوتی گفت خوش به حالت ، انتظار داشتم بگه برات می خرم دوباره یا دعوام کنه که چرا مواظب نبودی ولی اون انگار اصلاً تو باغ نبود. یه بار هم تو شرکت خودمون براش جور کردم بیاد مصاحبه که اومد ، اون روز احساس می کردم خیلی باهاش غریبه ام ، نمی دونم چرا اینقدر باهاش غریبی می کردم؟ روزها و روزها می گذشت ، دیگه آرش واسم اصل نبود ، دوستای جدید پیدا کردم و دغدغه های جدید که بیشتر کاری بود ، درطول هفته ساعتها تو شرکت اضافه کاری می موندم ، حتی کارهای خارج از شرکت می گرفتم و بعد از شرکت هم می اومدم خونه و می خوابیدم تا فردا ، حتی شام هم نمی خوردم ، گاهی بابا رو هم یه روز درمیون می دیدم ، چون بابا روزهای زوج می رفت دفتر و  وقتی برمی گشت که من خواب بودم. زندگیم یه روتین عادی و روزمره بود بی هیچ انگیزه و هدفی ، وقتی می رسیدم خونه یه زنگ به آرش می زدم که فقط در حد سلام و علیک بود ، نه حرفی ، نه تعریفی از کار ، اکثر اوقات هم با تلفن من بیدار می شد و دوباره می رفت بخوابه ، به دوستام می گفتم دوست پسر دارم ، فقط پنجشنبه ها یه کمی متفاوت بود ، من یه شالی به جای مقنعه سر می کردم ، ماشینو می بردم و یه کمی به آرایشم می رسیدم ، به این امید که آرش را می بینم ، می رفتم و باز تکرار مکررات ، سر کوچه  انتظار تا آقا رضایت بده و درو باز کنه ، بعد هم صورت آرش رنگ تیغ ژیلت را به خودش می دید و بعد هم تکرار یک هم آغوشی رنگ باخته. گاهی اگر حالش بهتر بود پیشش می موندم ، یه دستی به خونه خاک گرفته اش می کشیدم ، گردگیری و جاروبرقی و شستشو و عوض کردن چای سیاه شده کهنه جوشیده قوری ، و شب تا دیروقت زل می زدم به دقت و مهارت و ظرافتش در بکار بردن سیخ و سه پایه! به قول خودش سناتوری می کشید ، می رفتیم تو آشپزخونه و پشت میز ناهارخوری می نشست و تریاکشو با دقت می زد به سیخ و می گرفت رو آتش گاز فردار! و با تمام وجود دودشو می کشید بالا و فوت می کرد بیرون و لذت می برد از نعشگی ، اون وقت یه حرفی هم می زد و یه شوخی ای هم می کرد و بعد هم تا صبح کنارش می خوابیدم ، خوابیدنی غریب و ملال آور ، آرش هم که دیگه حتی حال بغل کردن منو هم نداشت بعد از یه ارضای مسخره نصفه نیمه مزخرف که بعید می دونم حتی ذره ای لذت براش داشت می رفت تو چرت و پشتشو می کرد به من و می خوابید. اون وقت بود که من دوباره و دوباره به خودم لعنت می فرستادم و هزار بار آرزوی مرگ می کردم. هزار بار می شکستم و هزار بار خرد می شدم و هزار بار .... فردا هم تا ظهر که خواب بود و من هم کنارش بیدار و بی حوصله و غمگین تا بالاخره رضایت می دادم دل بکنم و برم خونه مون ، با یه دنیا غم که تو دلم سنگینی می کرد و یه دنیا دلتنگی به امید پنجشنبه آینده.

ادامه دارد...                                                                                                                                           

/ 0 نظر / 2 بازدید