یک قدم مانده تا پرواز

یک قدم مانده تا پرواز:

سحر مصمم میشه که جدابشه... من تو دلم همش دعامیکنم که این اتفاق بیفته.... کوچکترین خواسته آرش را انجام میدم .. از جورکردن پول برای تقاضای اولیه مهریه تاااااااااااااااااااا مرخصی گرفتن و رفتن به بانک واسه پول ریختن و رفع مسدودی حساب و ضبط اموال آرش.... هرجا آرش اراده میکنه من کنارشم به خیال خودم تمام موانع برداشته شده و آرش زود  زود مهریه سحر را میده و بعد مال من میشه... همش کنارشم ...تنهاست... روزگار سختی را میگذرونه.. شرط عاشقی را کمال و تمام به جا میاورم... هستم آرش .. هرزمان و هرمکانی که تو اراده کنی... بیشتر و بیشتر حمایتش میکنم.. براش خرید میکنم... کنار خستگیهاش میشینم... به تمام حرفهاش گوش می کنم ... همپاش برای سرویس کردن دهن سحر!!!!!!!!!!!!!!! نقشه میکشم... دیگه ذره ای احساس انسانی به اون زن ندارم. حس انتقامگیری و آبروریزی ای که باعث شد کارم را از دست بدم اونقدر نفرتی شدید در من ایجاد کرده که دلم میخواد به بدترین شکل بی آبروش کنم.. براش آی دی یاهو میسازم  وعکسشو آدرس و تلفنشو و حتی تلفن خونه باباشو میذارم.. از طرفش درخواست دوست یابی می فرستم.... اونقدر جنایتکار و پلید شده ام که تا تهش میرم.. میخوام فراریش بدم تا  حتی از تهران بره... میخوام دیگه نباشه.... اون با الم شنگه ای که تو محل کارم درست کرد فقط از من یک گرگ تشنه به خون ساخت تا درهرجایی که ببینمش بدرمش... سحر از آرش دورتر و دورتر میشه.. اون برای تلافی خیانت آرش شروع میکنه بهش خیانت کردن.... آرش هم به من نزدیک میشه..سحر مزاحم من میشه من به آرش نزدیک میشم.. سحر با اس ام اس ها و تلفنها و تهدیدکردناش برای من کابوس میسازه و من نقشه های بیشتری برای آزارش میکشم....  من از آرش میخوام که با من ازدواج کنه.... بهش میگم میریم اونور پیش دخترعمه ام.. یه کاری می کنم دستش بهمون نرسه....  وعده مشارکتهای مالی.... روزگار خوش... عشق و ... و.... آرش تمام دنیامو میدم تا یک ثانیه مال من باشی و اونوقت میمیرم.... ولی آرش میگه نه!!!!!!!!!!!!! من نه میشنوم و مبهوتم... آرش به خاطر بچش نگرانه.... پای بچه درمیونه... آرش میگه حتی اگر ازدواج کنم با زنی که شرایطش مثل خودمه ازدواج خواهم کرد..........آرش به من نه گفت.... و من.... افسوس........هنوز باهاش ادامه میدم ... و ازش میخوام تا زمانی که ازدواج کنم باهام بمونه.... و بهش میگم آرش حتی اگر ازدواج کنم بازهم هرزمان تو بخوای با سر میام پیشت!!!!!!!!!!! خیلی راحت به شوهری که هنوز نیومده و مال من نشده هم دارم خیانت می کنم... بازهم کنارش می مونم.. حتی در همین رابطه هفتگی ماهی یک بار بدون تفریح و بدون حرف مشترک و درمیان دود و غبار تلخ و سکوت همیشگی اون روزها... بازهم میمونم و منتظرم اون منو کنار بذاره که من توان کنارگذاشتنشو ندارم....

گام هفتم پروانگی:

دور تمام کارهایی را که  کردم خط قرمز میکشم... جواب تلفن و اس ام اسهای سحر را مودبانه میدم تا راه ارتباط را باز کنم.. ازش نمیترسم و فرار نمی کنم... اون کارای بچگانه را که انجام دادم انجام نمیدم.... به پولم و زمانم و عمرم و لحظه هام اهمیت و ارزش قائل میشم و خودم را درگیر ارتباط اونها نمی کنم... و در آخر حداقل ... حداقل اگر به پیشنهاد ازدواجم جواب رد داده شد دیگه تا این حد خودمو کوچیک و حقیر نمی کنم و اونقدر خودمو بی ارزش نمی کنم و کنار میکشم..... به گنجشک روزی بودن تن نمیدم...  من باید عقاب باشم... من به سهم کوچکی از این ارتباط قناعت نمیکنم... نه نمیشنوم و اگر شنیدم برای همیشه خواهم رفت.

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 211 بازدید