26

برگشتم تهران و دوباره روز از نو روزی از نو ، تو عروسی، یکی از پسرای فامیل مامان به من گیر داده بود ، من هم باهاش کل کل کردم و رقصیدیم و خلاصه می خواست باهام دوست بشه ، تو این گیر و دار فندکشو به من یادگاری داد و گفت تنها چیزی که خیلی دوستش دارم اینه ، بگیرش یادگاری ، من آوردمش تهران و به آرش نشون دادم ، ولی هر کاری کرد بهش ندادم ، اونهم حسودیش شد و پشت چراغ قرمز فندکو انداخت از ماشین بیرون ، نمی دونم اون لحظه چرا یه حال بدی شدم ، از اینکه اون می تونست به هر چیزی حسودی کنه از سر راه برش داره ولی من نمی تونستم ، حرص می خوردم. تنها چیزی که تو داشبورد دیدم کارتهای گلسازی زنش بود یه دفعه همه شونو برداشتم ریختم وسط خیابون ، ماشینها بوق می زدن و آرش نمی تونست بره برشون داره ، اولین بار بود که آرش طغیان منو می دید ، دست و پاشو گم کرده بود همش می گفت عسل توروخدا نکن ، بس کن ولی من تمامشونو ریختم بیرون ، وقتی آروم شدم آرش گفت: ببین دیوونه با این کار به جیب من ضرر زدی حالا باید دوباره چاپ کنم ولی من دلم خنک شده بود ، هیچوقت اینقدر از خودم راضی نبودم. انگار این کارم طغیانی بود در مقابل دروغها و وانمودهایی که بر خلاف میلم گفته بودم و کرده بودم. اون روز گذشت ، آرش هم دیگه به روم نیاور ولی هر بار که اسم عروسی دختر داییم می امد تیکه اون پسره را می انداخت ، حسود بود و عاشق ، حسود بودم و دیوانه.

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 2 بازدید