دلیل رمزدار شدن وبلاگم:

بسی ممنونم از دشمن...!

روزی که نوشتن را آغاز کردم هدفم این بود که با پیروی از سبک لقمان ،با این مضمون که:  «  ادب از که آموختی؟ ... از بی ادبان ...  هرآنچه آنها انجام دادند من از آن حذر کردم!!!!! » دیگران را از قدم گذاشتن در راهی که پیمودم و  به انجام رساندم  برحذر بدارم ، انگار رسالتی بر دوشم بود که باید دیگرانی را نهی میکردم.... بالطبع آن زمان تعداد معدودی را شناختم که دغدغه هایی مثل من داشتند.... به همین سادگی به خودم اومدم و دیدم هرروز و هرروز دوستان مشابهم زیاد و زیادتر می شوند... آن زمان ، پرده برداشتن از این راز ، مستلزم  شجاعتی بود  که من به خرج دادم.. به همین خاطر هم به خودم میبالم که در روزگاری که انسانها ، ترجیح میدهند سرشان را مثل کبک زیر برف کنند تا چیزی را نبینند.. با این باور که « حتماً چیزی نیست که من نمی بینم! » من با شجاعت نوشتم... که من اشتباه کرده ام.. تاوانش هم اینی که می بینید... نه آنی که در خیالات تصور میکنید.... حالا که من تا انتها رسیدم ، شما هم لحظه ای ، فکر کنید .... بایستید... اگر امکان برگشتن هست هنوز دیر نیست... خدارو شکر میکنم که تا امروز توانستم این شعار را حداقل به گوش های شنوا برسانم... که حتی اگر راه برگشتی نبود امکان درایتی باشد.... حداقل خامی هایم را برای تجربه کسب کردن دیگران نوشتم... بدون سانسور.. بی پرده.... و تمام این مهم ، درقالب پستهای متوالی «  آیین پروانگی » به انجام رسید.

زبانم قاصر است از پیامهایی که از دوستانی دریافت کردم که مثل پروانه های رنگی زیبا ، در آسمان یک زندگی شاد  و آرام ، به پرواز درآمدند ، کسانی که با خواندن پیامهایشان که نشان از روح بزرگوارشان بود و شجاعت بی نظیرشان در بازگشت از راهی که من خود نتوانستم از آن بازگردم مرا غرق شادی و شعف کردند و حتی شاید حسرت... حسرت به توانستن کاری که من نتوانستم!....

در این میان دوستانی را یافتم که مثل خودم بودند .. که بازگشتن را نتوانستند...به هزار و یک دلیل... شاید گاهی میان انتخاب بد و بدتر ناچار به انتخاب بد هستیم...  به هزار و یک دلیل چراکه به تعداد افراد زنده در دنیا ،  روش زندگی وجود دارد...نسخه زندگی من ، صرفاً به این دلیل که روش زندگی من با او مشابه است ، به درد اون نمیخورد...  هر روشی از دید دیگران یا بهتر بگویم هر فرهنگ و آیینی ممکن است درست باشد یا غلط... شاید در کشور ما ارتباط مرد و زن متاهل با جنس مخالف ، اسمش خیانت باشد و زشت، در فرهنگ عرب اسمش تداوم نسل و واجب ، در فرهنگ اروپایی ارتباط آزاد و بی تفاوت  .... بهرصورت از دیدگاه خود من در برهه ای از زمان درست بود ، بعدها غلط شد شاید دیگری یک روز غلط بداند و فردای روز درستی اش را توجیه کند.. خلاصه بگویم هر انسانی روش زندگی ای که انتخاب می کند به خودش مربوط است و بس... رضایتمندی و نارضایتی اش هم ... شادی و غمش هم... چون در دنیا فقط و فقط یک نفر با این اسم و با این ظاهر و با این سرنوشت وجود دارد....  در دنیا هیچکس شبیه دیگری نیست و طبیعی است که افرادی باهم ارتباطشان قویتر می شود که نقطه مشترکی داشته باشند ولی این به معنی عدم ارتباط با افراد دیگر نیست.

چه بسا ازسوی دیگر دوستانی هم پیدا کردم که در نقطه مقابل من ایستاده بودند... درست همانطور که بودن من نوعی در زنگیشان آنها را رنج میداد ، بودن آنهای نوعی نیز در زندگی من!...  ولی زندگی به سبک لقمان به هردو مان یاد داد از دیگری پند بگیریم.. دیگری را درک کنیم... دیگری را بپذیریم... به دیگری احترام بگذاریم... نه مثل یک دوست.. نه مثل همدرد... نه مثل یک همراه... رک بگویم فقط و فقط به عنوان آینه!.. آینه ای که نه تنها چهره طرف مقابل را نشانمان میداد بلکه عواطف و احساسات  اورا نیز به تصویر در می آورد...  و این یک فرصت بود هم برای من نوعی و هم برای اوی نوعی... که دیگری را بهتر بشناسیم... شاید ، شاید ، شاید ، فقط یک همذات پنداری کوچک ، التیام دردهای بزرگمان باشد... و شاید مرهمی بر زخمهایی که هردومان به نوعی به یکدیگر زده ایم... واضح بگویم حداقل این بودن مجازی درکنار هم ، به ما فرصتی میداد  برای نزدیک شدن به افکار کسی که در زندگیمان شاید بیش از هرکسی از او بیزاریم!

زمان گذشت و گذشت... نظرات موافق و مخالف نشان داد که من موفق بوده ام... که حداقل یقین کردم  نوشته هایم خوانده شده اند .... همین بس که غمهایم و شادیهایم ، باعث حداقل لحظه ای درنگ شد به اندازه زمانی برای نگاشتن یک نظر به اندازه یک لبخند کوچک ، تصویر یک گل ...شاید یک علامت تهوع...  ولی من ایستادم.... کلید در این خانه را هرروز به چارچوب جلوی در انداختم و خانه ام را با اعتماد کامل به دست هر عابری که از مقابلش گذشت ، سپردم.... با این تفکر که هرلحظه از شبانه روز شاید یک نفر به خواندن همین روزانه هایم نیاز پیدا کرد تا زمان بگذرد... تا شاید اندک زمانی از اندیشه مشکلات خود فاصله بگیرد.. شاید کمی بیاساید... در این خانه به روی هر رهگذری باز بود ، بدون هیچ قفلی و کلیدی... تا اینکه .... بگذار مسکوت بماند... بگذریم...

فکر میکنم آنچه قرار بود تا حالا بگویم را گفته ام... دیگران به قدری درگیر مشکلات خود هستند که خواندن پنجشنبه های یک غریبه و ماهیانه فرزندش و اس ام اس و تلفن ایکس و نمیدونم مسائل و مشکلات ایگرگ به هیییییییچ دردشان نمی خورد... آنچه مفید بوده تا الان آیین پروانگی بوده و بس... باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود...  و متعاقباً استناد به چرت و پرت های زندگی یک نفر و شیپور کردنش بدون درنظرگرفتن ماهیت خودش ، همه اش غرض و مرض هست و بس... چیزی که باعث شد دراین چندروزه نه تنها درب خانه ام را قفل کنم که کلیدش راهم به درگاهی نینداخته و با خود برده ام... هرچند اگر قصد بر غرض و مرض باشد ادامه اش هم حکایت رمزگشایی و  افشاگری است .... و شاید خودم را خسته کرده باشم.. بهرحال این کار صرفاً جهت اعتراض به غرض و مرض نادوستان بوده است تا در نبود صاحبخانه ، اسباب خانه اش را به حراج نگذارند ، حکایت دزدی که به جای غارت پول و طلا و .. سراغ کشوی لباسهای مستعمل برود و آنهارا به کوچه بریزد و جاااااااااااااار بزند که ببینید مردم ، فلانی ، لباسش این است و جورابش آن ... و مردم عاقلتر از آنند که گلدانهای باغچه و حوض پر از ماهی را ندیده بگیرند و به لباسهای مندرس و قابلمه بشقاب خانه دیگری نگاه کنند!!!!!!!! بگذریم... رفع ابهام این مطلب ، مرا هم به حد و اندازه همان سارق پایین می آورد.

خوشحالم که نوشته هایم و شخصیتم ، برای دیگران به قدری جالب بوده که مرا عضو یا چه بسا سردمدار یک جنبش مخفیانه در جامعه می دانند.... دوستان لینک شده ام را با سیاستی ازپیش تعیین شده و هدفمند ، شوخی هایم را وابسته به یک تهاجم فرهنگی و جنبش برون مرزی... خندیدنهایم را حمل بر خودستایی و فخرفروشی... خوشی هایم را تبلیغ و ترویج خیانت ... غمهایم را تاوان گناهی نابخشودنی ... اظهار پشیمانی ام را تظاهر و اگر کمی بگذرد شاید ریختن خونم را حلال!!!!!!!! ولی تمام اینها جز ادعاهای توخالی هیچ نیست... همه میدانیم... ولی گاهی ادمها با فانتزیهاشون زندگی میکنند... خرده ای نمیگیرم... جز اینکه به قول ابی: « همین خوبه! »

خلاصه اینکه :

1-     مطالب قدیمی رمزدارشده و رمز آن را متأسفانه به کسی نخواهم داد... مگر اینکه با زرنگی و بی اجازه رمزیابی شود که از این محیط مجازی هیچ چیز بعید نیست... در اینصورت هم بی احترامی است به صاحبخانه که فقط و فقط از یک دزد برمی آید که اگر قفلی را بر در ببیند با آن کلنجار  برود برای بازکردنش!!!!!!!!

2-    نوشتن هفته نامه هایم را کمافی السابق ادامه خواهم داد و با گذاشتن پست جدید ، پست قبلی رمزدار خواهد شد بنابراین یک هفته برای خواندن مطلب فرصت  هست.

3-    سعی دارم حتی الامکان موارد بسیار خصوصی را ننویسم و اگر اگر اگر رمزدار نوشتم فقط و فقط به افراد لینکدونی  و چندنفر معدودی که ارتباط کامل دارم رمز را خواهم داد چراکه من نه فرصت سرزدن دونه دونه به افراد و چک کردن و رمزدادن دارم نه تحمل ناراحتی دوستان را.

4-    اگر کسی تمایل به خواندن مطالب آیین پروانگی داشته باشد آنهارا با لینک جداگانه یا بدون رمز در آینده قرار خواهم داد.

5-    کامنتدونی آخرین پست کماکان محل دورهمی های دوستانه مان خواهد بود.. هیچ گزینش هم درکار نیست هرکسی دوست داشته باشه بیاد  دورهم بگیم و بخندیم قدمش روی چشم... به شرط رعایت ادب و بدون جانبداری و غرض و مرض !!!!!!!!!

6-    همه افراد لینکدونی من ، صرفاً شرایطشون مشابه گذشته من نیست... همینجا از تک تک کسانی که مورد اهانت افراد غرض و مرض دار قرارگرفته اند ، صرفاً به این دلیل که اسمشون اونجاست معذرت میخوام .... ضمن اینکه  دوستان من هم صرفاً افراد لینکدونی نیستند... من دوستان زیادی دارم  حتی اگر توی اون لینکدونی نباشند من از داشتن تک تکشان به خودم میبالم.

7-    خواهشمندم اگر کسی با شخص من ، قیافه من ، خندیدن من ، انتخاب دوستانم ، نحوه نگارشم  ، طینتم ، فطرت درونیم ، آداب و فرهنگم ، اسمم ، محل زندگیم  و ... و ... .... یا هرچیزی که به من مربوط می شود مشکلی داره ، اگر تحملم برای کسی سخته ... بیاد اینجا... خونه خودم... با رعایت ادب و احترام کامنتشو تو وبلاگ خودم بذاره  نه تو خونه های مردم!!!!!!!!! ، فوق فوقش  اگر ناراحت بشم پاکش میکنم ، مگر هدف چیزی جز ناراحتی من نیست؟

پی نوشت:  دوستای خوبم.. درسته که از قدیم گفته اند : « آتش که گرفت خشک و تر می سوزد! »  ولی به خدای مهربونمون قسم ذره ای،  ذره ای ، ذره ای احساسم نسبت به تک تکتون تغییر نکرده  و نخواهد کرد.... هرگز فراموش نمیکنم که سه سال تمام هر غروب که من کلید خانه ام را به درگاه انداختم  و رفتم شما به خانه ام سرزدید در نبودنهایم چراغ خانه ام را روشن کردید.. شبها که نبودم شما بودیدو برایم نوشتید و من فردای آن روز با خواندنتان لخند زدم ... در بهار و تابستان کنارم بودید ، در پاییز و زمستان برگها و برفهارا از حیاط خانه ام روفتید... در تلخی ها و شیرینی هایم خانه ام را مصفا کردید... من فراموش نمیکنم... و میدانم اینبار هم  اعتراضم را درک میکنید. ممنون تک تکتانم و مدیون محبتتان.

ارادتمند: عسل خانومی

/ 0 نظر / 186 بازدید