69

با اینکه آرش علناً از من نمی خواست ترکش کنم ولی من یقین داشتم که حتی اگر قصد ازدواج مجدد هم داشته باشه من جزء گزینه هاش نیستم و این باور تلخی بود ، تلخی ای که منو وادار می کرد بین بد و بدتر ، بین اینکه سحر زن آرش باشه یا یکی دیگه ، بد را انتخاب کنم!  با وجودی که از زنش نفرت شدیدی داشتم ولی باز حاضر بودم آرش مال اون باشه تا مال کس دیگه! دلم نمی خواست آرش را با یک زن دیگه تصور کنم ، دلم می خواست بمیرم ، به پوچی عظیمی رسیده بودم ، با خودم می گفتم : عسل ببین چه بیخود بیخود زندگیش از هم پاشید ، تو هم مقصر بودی ، حالا اگه اونو طلاق می داد که تورو بگیره باز یه چیزی ولی این مردک حتی حاضر نیست برای دل خوش کردن تو بهت بگه رو تو هم فکر می کنم! عسل بدبخت ، راست می گه یکی می خواد مثل خودش ، تو کی هستی آخه بچه ننه ، آرش که بار اول رفت یه زن گرفت از خودش بزرگتر و مطلقه ، الان دوباره می ره یه زن جاافتاده می گیره که ترو خشکش کنه تازه اگر دستی هم به مواد داشته باشه چه بهتر مثل پسرعموش و زن دومش که با هم تریاک می کشن ، آخه بدبخت آرش تورو می خواد چکار؟ اون وقت بود که هر شب و روز سر نماز دعا می کردم سحر برگرده سر خونه زندگیش! و قول داده بودم که من برای همیشه اینبار از زندگیش برم بیرون.( خدایا آرش تو با من چه کار کرده بودی که حاضر بودم تورو کنارکسی که ازش اینقدر متنفر بودم ببینم و تا ابد برم گورمو گم کنم ولی تورو با یه غریبه نبینم ) احساس می کردم به سحر عادت کردم ، به بودنش عادت کرده بودم ، این واقعیتو که اون زن آرش باشه  قبول و هضم کرده بودم ولی دیگه هضم یه نفر دیگه تو زندگیش محال بود ، توانشو نداشتم بایستم ، تحملم تموم شده بود ، تمام احساس و غرورمو له کردم تا التماس ماندنشو در یه جمله بگم: « آرش ، قبول تو برو با هرکسی دوست داری ازدواج کن ولی فقط ازت خواهش می کنم بذار من قبل از تو برم ، تورو خدا تا من برم صبر کن و ازدواج نکن! » ، ( می خواستم بگم آرش بذار تلخی نداشتنتو با داشتن یکی دیگه کمی شیرین کنم ، آرش من بی تو می میرم ، آرش تروخدا اگه می کشیم حداقل زجرکشم نکن ، آرش من نمی ذارم ، اصلاً اگه اون زندگیتو ناخواسته به هم ریختم این زندگیتو از عمد خراب می کنم ، همون کارایی که سحر با من کرد من با جدیده می کنم و ساعتها و ساعتها تو دلم با زن خیالیش می جنگیدم  ) تمام ذهنم پر از نگفته ها بود که نمی تونستم بیان کنم ، دلم می خواست مثل قبلنا  درددلمو براش اس ام اس کنم ولی الان آرش حوصله خوندن بیشتر از سه کلمه را نداشت چه برسه به درددل اس ام اسی! وقتی بهش گفتم بعد از من ازدواج کن در جوابم بی اعتنا خندید و گفت برو بابا کس خل! حالا که فعلا ازدواج نکردم ( راست می گفت نه زنه طلاق گرفته بود نه کسی را کاندید کرده بودن نه به دار بود و نه به بار ولی من روانی هول کرده بودم که الان یکی می یاد و ازم می گیردش! ) ولی من اولین تحول زندگیم را توی اون دوران داشتم ، من با خدا عشقمو معامله کردم ، از خدا خواستم که اگر آرش با کس دیگه ای ازدواج نکنه و سحر برگرده من برای همیشه از زندگیش برم بیرون ، من درواقع تمام احساساتمو زیر پا گذاشتم  و رنج نداشتن و ندیدنشو تا ابد به جان خریدم تا درعوض این عشقو با یکی دیگه غیر از زن واقعیش قسمت نکنم.

ادامه دارد...          

/ 0 نظر / 2 بازدید