آیین پروانه شدن

آیین پروانه شدن:

سالها گذشته است و آخر قصه عشق ممنوعه ما ، کلاغ سرگردان بالاخره به خانه اش رسیده است...!!!!

امروز با وجودی که یادآوری اون سالهای سرگردانی برایم سخت بود ولی برای تمام پروانه های بال و پربسته ای که اسیر این تارهای نامرئی لانه عنکبوت هستند و تقلای رهایی می کنند دوباره دست به قلم میبرم و از آن روزها می نویسم.. از روزهایی که کرم ابریشم آسوده قصه ما زمان پروانگی اش رسید و باید درون پیله ای فرومیرفت تا شفیرگی اش را بگذراند...  از روزهایی که خبر نداشت پایان این شفیره بی هویت پروانه ای خواهد بود که حتی اگر قرار بر یک روز پروازش میبود بازهم ارزش داشت تا آسمانهارا با دوبال رنگارنگش درنوردد و اوج بگیرد...از روزهای تلخ و بی امید و نامعلومی که پایانش معلوم نبود.... روزهای انتظار...روزهای دگردیسی... روزهای تحول... روزهای دگرگون شدن.. روزهایی که قرار میبود دیگر آنی که هست ، نباشد...!

5 سال گذشته است... کمی کمتر و بیشتر به حال من فرقی نمی کند... برمیگردم به اون روزهایی که خواستم آنی که بودم نباشم... نه .. برمیگردم به عقب تر... 7 سال پیش ... اون سالی که اولین اشتباهم را جلوی پنجره اتاق همیشه خلوت و خالی ای که آرش  برای سیگار کشیدن اونجا میرفت مرتکب شدم... کنار پنجره ایستادم... زل زدم به بیرون و با یادآوری روزهایی که قرار بود بدون اشکان بگذرونم اشک به چشمانم نشست... اشکان ... اشکان لعنتی... خیلی دیر فهمیدی که من و تو بدجور بهم میومدیم... تو چهره معمولی ای داشتی ولی قدرت بیان احساسات بالایی داشتی... برام شعر میگفتی.. سورپرایزم میکردی... کارت درست میکردی... منو میخندوندی... راهنماییم میکردی.. نظر میدادی... مثل من بودی.. منم شعر میگفتم... منم خیلی حرفها واسه گفتن داشتم.. همیشه تمام راهو باهم حرف میزدیم و هیچوقت حرفامون تموم نمیشد ... منم سورپرایزت میکردم... لعنتی .. لعنتی.. لعنتی.. حالا قراره اون شعرهاروئ واسه کی بخونی ... رفتی و منو تنها گذاشتی.. منی که تازه داشتم معنی زندگی را میفهمیدم... یه خورده واسه خواستنم تلاش نکردی... یه ذره صبر نکردی.. اشکان... و یاد معنی اسمت می افتم که چه خوب بعد رفتنت چشمهام  رو اشکی و اشکان کردی....

اولین لغزشم همینجا بود... لغزش من یا آرش را نمیدونم.... اگر اونقدر دختری بودم که اجازه نمیدادم احساس درونیمو هیچ مردی ببینه و بفهمه  شاید هیچوقت اون اتفاق نمی افتاد.. آرش گفت: میدونم.. درکت میکنم و من گفتم: نه هیچکس درک نمیکنه چقدر بهش نیاز دارم... آرش گفت: می فهمم طبیعیه.... اون روز نفهمیدم چی میگه و چی طبیعیه ولی امروز می فهمم ... تفاوت حرفای دوجنس مخالف همینجاست.. من به اشکان نیاز داشتم تا کنارم باشه و روحمو التیام بده ولی بعدها فهمیدم که آرش اینطور برداشت کرده که من به اشکان نیاز جسمی و جنسی دارم!!!!!!!!!! به همین سادگی اولین چراغ سبز را ناخواسته به آرش نشون دادم...  اصلاً چرا وقتی دیدم تو اون اتاق آرش تنهاست رفتم تو... کاش دختر سرسنگینتری بودم... کاش اینقدر راحت با هرکسی گرم نمیگرفتم... اگر آرش نبود و یکی دیگه بود چی؟.. نکنه هر کسی دیگه هم بود امروز اون بود که شوهر من شده بود!!!!!!!! میگن  ارتباط با جنس مخالف خطرناکه .. قدیمیا میگن ولی ما باور نمیکردیم.. ما میخندیم بهشون... یه چیزی میدونستن که میگفتن دخترو پسر تو خلوت نباید باشن با همدیگه... خرافات نبود.. زمان اونها هم بوده ... عشقهای ممنوعه همیشه بوده... یه کتابیه ... رمانه... شوهر آهو خانم کتاب خیلی قدیمی یه... خوندمش... چقدر وقتی خوندمش حرص خوردم... اون موقع فکر میکردم این قصه ها مال قدیمیاست... امروزیا روشنفکرن... نه بابا.. جنس مرد و زن درطول تاریخ تغییر نکرده که.. ذات آدمها یکیه... شرایطشون عوض شده....

گام اول پروانگی: ( تو خیالم  برمیگردم به دم در اون اتاق .. آرش ایستاده و سیگار میکشه.. رد میشم و میرم تو اتاق خودم .. اونجا تو دلم برای عشقی که رفته گریه می کنم.. دلم تسلای هیچ غریبه ای را نمی خواد!!!!!!!... عشق ممنوعه را در نطفه خفه می کنم!!!!!!!!!!!! )

باز غرق خاطراتم میشم... آرش زیاد رفت و آمد میکنه دورو برم... بهم پیشنهاد میده.. عصبانی میشم و جواب رد میدم... ناراحت میشه.. دیگه محلم نمیذاره.. سختمه .. تو شرکت ازهمه اکتیوتره.. من با کسی دوست نیستم.. کسی هم نیست که... یه دختره است که خدا زیادش کنه... هیچ فازمون بهم نمیخوره.. بهم زور میاد .. میرم و از آرش میخوام که رفتارشو عادی کنه.. تو دورانی که نه اشکان هست نه محیط کار راحت و تنهایی داره مثل خوره روحمو میخوره بدجور به توجهاتش وابسته شدم.. ازش میخوام باهام مثل قبل باشه... میگه دوستم داره و لپمو میکشه و از فرداش همه چی روبراهه... ولی به چه قیمتی.. فکرمو به کار ننداختم... مثل بچه های دوساله از یکی خواستم بیاد با من بازی کنه و منو بازی بگیره چون تنهام.. چون دوستهام قهرن باهام... !!!!!! چه ارزشی داره تن دادن به تحقیر... به چه قیمتی؟.. یه دست دادن اول صبح و یه بوسه عصر و یکی دوبار دنبالم اومدن و چندتا اس ام اس... حالا که خوب فکر میکنم می بینم چقدر راحت و ارزون خودمو فروختم.. روحمو .. و بعد جسممو.. واسه اینکه یکی تو تاکسی کنارت بشینه.. واسه اینکه دو قدم راهو تنها نری.. واسه اینکه یکی شبها با ماشین برسوندت.. واسه اینکه یکی دوبار واست یه چیزی بخره؟.. چقدر می ارزید تمام اینها.. آیا نمی تونستم تمام اینکارارو خودم تنها برای خودم انجام بدم؟.. میتونستم.. ولی اونقدر قوی و محکم نبودم... ضعیف بودم.... معیارهام دنیایی و احمقانه بود... تمام اینهارو یه پسربچه 15 ساله هم بلد بود.. من ولی چشمهامو بستم و راه آسون را انتخاب کردم....

گام دوم پروانگی: ( به آرش جواب رد میدم.. مصمم و محکم ... به جهنم که تنهام.. به جهنم که واسم قیافه میگیره.. مگه اون کیه که بخواد واسه من قیافه بگیره... اگر حتی دختر بچه ای باشم که تنها مونده خودمو با اسباب بازیهام سرگرم میکنم و از اون نمیخوام تنهاییهامو پرکنه... میرم بیرون .. تنها .. راه میرم.. قدم میزنم.. یه آژانس دراختیار میگیرم... صبر میکنم... دوست پسر پیدا میکنم... اگر لاشی بود باهاش بهم میزنم... به جهنم که کسی عاشقم نیست... شاید سهم من از دنیا معشوق نبودنه... معشوق نبودن شرف داره به معشوقه ممنوعه شدن!!!!!!! )

آرش  داره مدارا میکنه.. اعتماد منو داره جلب میکنه.. چقدر خوبه که کسی تورو به خاطر جسمت نخواد.. آرش داره تمام کارایی را که من دوست دارم انجام میده.. آرش احساس جوونی میکنه.. نگاههاش چقدر عاشقانه است.. اعتماد به نفسم رفته بالای هزارتا... باورم شده که یکی هست که عاشقمه و تاسف میخورم که چرا دیر رسیدم.. اون ازم میخواد همینجوری مخفیانه ادامه بدیم... برای اینکه این رابطه حفظ بشه.. صبوری میکنه... اونقدر صبوری میکنه تا کاملا اعتمادمو جلب میکنه...غرق  اعتماد به نفس و غرورم ... برای همسرش یه کادوی 10 هزار تومنی میخره و برای من 100 هزار تومنی.. به همه دروغ میگه تا با من باشه... خیانت میکنه ..دروغ میگه.. پنهانکاری میکنه... منو به حریم شخصیش وارد میکنه... از اونها بد میگه و باهام درددل میکنه... به خاطر من موبایل میخره تا بهم اس ام اس بده... برای همسرش از من میخواد یه تعدادی جمله آماده انگلیسی تو گوشی سیو کنم تا دهنشو ببنده.... به اونها توهین میکنه و به من میگه خانومی... از پیش اونها زود جیم میزنه تا به من برسه... غرررررررررررررررررررررق غرووووووووووووووووورم... حالا اونهارو یه عناصر اضافی می بینم که چون زودتر رسیدند اول شده اند و منو از همیشه بودن با عشقم محروم کرده اند...!!!!!!!!!!!... ازشون بدم میاد... برای آرش خط و نشون میکشم تا سهم بیشتری ازش داشته باشم... حالا دیگه واسه همچین عشقی حاضرم جسمم را هم قربانی کنم... دچار غرور کاذبی هستم ... انگار من یه جور دیگه آفریده شده ام.. احساس میکنم گرمترین زن دنیام... اصلا فقط منم که راه ورسم دلبری و معاشقه را بلدم.... آرش به تمام این غرور دامن میزنه... میگه  اصلا فکر نمیکردم اینطوری باشی... انگار من و تو قفل و کلید همدیگه ایم.. و من خوش باور ساده خیال می کنم که بیچاره عشقم.... هیییییییییییییییییچ لذتی که حق قانونیشه را دریافت نمیکنه.... کاش مال من بود.... جلو میریم و جلوتر... دروغ میگیم بیشتر و بیشتر... پنهانکاری میکنیم .... قبح مسائل واسمون ریخته... به جهنم که کسی شک کنه واسه چی اومدم شرکت... به کسی چه مربوط واسه چی مونده ام اضافه کاری... به درک که به ریشم بخندن که همش تو اتاق آرشم... به جهنم که مدیرعامل بفهمه... گوربابای اونی که تو شمال رفتیم خونشون... مگه فامیل منه... فامیل اونه... به جهنم که منتظره تا آرشو تنها  گیر بیاره و بهش گوشزد کنه این کیه؟... زن و بچت کجان؟ میخوام داد بزنم تا تمام دنیا بفهمه... من و آرش مال همیم حتی اگر بهم نمیرسیم!!!!!!!!!!!... حتی اگر دوتامون ازدواج کنیم بازهم روح و جسممون مال همه... بذار دنیا بدونه.. من کوس رسواییمو میزنم.. مگه چندصباح زنده ام ... بذار با عشق بمیرم... گور بابای دنیا.. من هستم و عشقم.... بذار تمام دنیا بدونه.. و ... و... و...

گام سوم پروانگی: ( به خودم دروغ نمیگم.... آبروم و غرورمو میذارم اون بالا... به عاقبت برملاشدن فکر میکنم... به اون دروغها و خیانتها و پنهانکاریها فکر میکنم... خودمو گووووووووووووووول نمیزنم..... من هستم.. تو زندگی اون زن هستم... همینکه حتی باعث تحکیم روابطشون بشم بازهم دروغه... اون زن نمیخواد کسی باعث تحکیم روابطشون بشه.. اون زن اگر بفهمه من هستم دلش میخواد از روی زمین نابودم کنه... به خودم و همجنسم احترام میذارم... به خاطر تمام زنان دنیا.. به خاطر همنوعم.. لذت این عشق ممنوعه  را نمیچشم تا بعدها مجبور به سرکشیدن جام شوکران نشم...!!!!!!!! به این فکر میکنم که اگر بخوام مسئول تمام زندگیهای ازهم پاشیده باشم باید به میلیونها مرد تن بدم... آیا حاضرم اینکارو بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟/ من مسئول هیچکس نیستم... هیچکس هم مسئول من نیست... من هستم... خودم و غرورم و آبرویم و داشته هایم .... به خانوادم فکر میکنم... اگر بابا بفهمه من برای چی اضافه کاری میرم... اگر مامان بفهمه اون دستنبندی که دستمه خودم نخریدم... اگر مدیرعامل بفهمه اون روز تو اون اتاقی که از کنارش گذشت چه اتفاقی داشت می افتاد... چقدر بد... چقدر بد... خدایا ولی تو تمام این بدیهارو دیدی و دم نزدی... کاش از روی تو کمی خجالت کشیده بودم.... !!!!!!!! )

کم کم آرش مثل قبل نیست ... دیگه خبری از ارضای روحی نیست... سهم بیشتر این رابطه مربوط به مسائل جسمی شده... حالا دیگه آرش خوب بلده نه بگه بهم... من دارم وابسته و وابسته تر میشم.. اون داره عقب تر و عقبتر میره...حالا دیگه نه کادویی میخره چون پول نداره نه دنبالم میاد چون حال نداره نه اس ام اس میده چون اهل این لوس بازیا نیست.. نه زنگ میزنه چون وقت نداره!!!!!!!!!... حالا من مرتب اس ام اس میدم.. مرتب تلفن میزنم... واسش کادو براش میخرم... من مغروری که اون التماس میکرد واسش وقت بذارم حالا ازش میخوام حداقل واسه منسبتها واسم وقت بذاره... حالا دیگه کافه نادری که پاتوق هفتگیمون بود تو طرحه!!!!!!!!!!!! جامون عوض میشه... حالا منم که میگم بذار بخوادم حتی به خاطر جسمم... اگرچه دوست به چیزی نمیخرد مارا... به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست....رسم عاشقی همینه ... راضیم به رضای تو... خودمو گول میزنم... با یه توجه کم تمام خودم را و هویتم را و ماهیتم را به پاش میریزم... هرروز میگم بهم میزنم ولی باز به خودم میگم بذار دفعه بعد ... شاید عوض بشه... شاید همه چیز درست بشه... هرروز بدتر از دیروز... بذار بهش محبت بیشتری کنم... بذار بیشتر ارضای جسمیش کنم... بذار وابسته ترش کنم... نمیشه... دورتر و دورتر داره میشه... می بینم... میفهمم... دور دور شده... ولی من موندم که موندم....

گام چهارم پروانگی: ( چی دارم به خودم بگم جز یه جمله: تمومش کن... هیچکس تو دنیا  ارزش اینهمه شکستن را نداره... تمومش کن... همین حالا... دیگه اس ام اس نده ... دیگه زنگ نزن... دیگه برنامه هاتو با اون هماهنگ نکن... زندگیتو بکن... خودت باش.. خودت بمون... جلو نرو... حتی اگر تمومش نمیکنی و موندی بذار اون دنبالت بیاد اگه اومد که هیچ اگه نیومد هم حداقل تو پیش خودت کم نمیاری... نکن... نزن... نرو... یه بار تو عمرت نه گفتنو یادبگیر... دل دل نکن... سخته ... عادته... مثل  اعتیاد ... نمیتونی... نمیتونی بیای از بیرون و الباقی شبانه روز ازش خبر نداشته باشی... نمیتونی اس ام اس عاشقانه ندی... یه خسته نباشید که چیزی نیست... وسوسه... وسوسه... وسوسه تماس ... خیلی سخته... گوشیمو تو اون ساعتهایی که عادت داشتم زنگ بزنم خاموش میکنم... یکی دوساعت  که بگذره مثل اون اول حریص نیستم... نمی گم سلام... چون کسی بهم نمیگه سلام.. حالی نمیپرسم چون کسی حالمو نمی پرسه... عاشقانه ای دنمیزنم چون کسی برایم نمیزنه... به همین راحتی... برای هرکس همانقدر که برایم ارزش قائل میشه ارزش قائل میشم به همین سادگی!!!!)

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 256 بازدید