66          

یه روز از اون روزهای نادری که شاید بعد از مدتها اتفاق افتاد و نمی دونم بخاطر چی ما بیرون بودیم و آرش داشت منو می رسوند خونه مون یهویی اتفاقی زنشو با یه پسر جوون دیدم که دست تو دست هم لبخند بر لب از خیابون رد می شدن ، اول به روی خودم نیاوردم ولی از بس که می ترسیدم دوباره مارو ببینه و بپره سرمون هوار بشه زود به آرش گفتم ، آرش آرش مسیرتو عوض کن سحره انگار با داداششه! ، نگاه کرد و یهویی خرد شد انگار ، گفت داداشش نیست ، ولش کن ، کون لقش! ولی معلوم بود که خیلی حرصش گرفته ، اصلاً ساکت شد بیچاره ( این مردا خیانتکارترینشون هم واسه زنهاشون غیرت می کشند ).

کم کم احضاریه های دادگاه آرش رسید و یکی دوتا رو نرفت ولی از ترس اینکه بگیرن بندازنش زندان بالاخره حاضر شد تو دادگاه ولی لج کرد که طلاق نمی دم که نمی دم. از طرفی هم زنش پاشو کرده بود تو یه کفش و طلاق می خواست ، آخرشم به آرش گفت می خوام شوهر کنم ، نمی خوام باهات زندگی کنم ، تمام حق و حقوقم را هم ازت می گیرم. کم کم اثاثیه خونه کمتر و کمتر شد ، زنه اومد اول وسایل ضروری خودش و بچه را برداشت و برد و بعد هم وسایل خونه را که آرش می گفت لیست آورده بود و امضاء های سرعقدشونو نشون داده بود و استشهاد محلی جمع کرده بود که جهاز آورده! و می گفت هرچی هم که علاوه بر خنزرپنزرهای به دردنخورش ، خودم تا حالا خریده بودم واسه خونه برداشت و برد. خونه آرش را با همون چیزی که باقیمانده بود دوباره ترو تمیز چیدیم ، می گفت نمی خوام هیچ اثری از سلیقه شلخته اش باقی بمونه ، برداره بره گمشه ، تو چیدمان خونه یه چیزی تو حموم دیدم که تا یه ربع با یادآوریش حالم بهم می خورد ، تو سبد رخت چرکها لباس زیراش همونجوری نشسته باقی بود که کپک زده بود ، آرش می گفت بذار باشه تا بیاد ببینه اثرات شلختگیشو ! ولی آخر سر اونقدر بهش اصرار کردم که منشأ آلودگی بنداز تو سطل آشغال راضی شد و خونه تر و تمیز شد بدون هیچ اثری از آثار اون زن. ( بیچاره آرش که بازهم فکر می کرد برمی گرده تا لباس زیر کپک زده را نشونش بده!!!!!!!!!!! ) و آخر سر تو کتابخونه یه نامه پیدا کردم ، نامه ای که با زن آرش براش نوشته بود ، با اینکه ازش متنفر بودم دلم براش سوخت ، تو نامه به آرش نوشته بود: دوستت دارم ، هر کار بگی می کنم ، من خراب نیستم ، کسی که بخواد خراب بشه تا همین سر کوچه هم بره خرابی می کنه ولی من می خوام با تو باشم ، برگرد به زندگی ، بیا دوباره همه چی را از نو بسازیم ، من و تو به هم بد کردیم ولی بیا جبران کنیم ، من هنوز دوستت دارم ، تو ولی به من و بچه ات اهمیت نمی دی ، اصلاً با من حرف نمی زنی ، هیچ جا نمی ریم و ... و نوشته بود که چقدر باید یه زن بدبختی باشه از اینکه آرزو کنه شوهرش پای بساط بشینه چون فقط اون وقته که با من حرف می زنی و به حرفام گوش می کنی! ( راست می گفت حرفش حرفای من هم بود ، آرش با من هم جایی نمی رفت ، حرف نمی زد ، و فقط وقتی لای دود پنهان بود زبانش باز می شد آرش همین بود یکی مثل اون تحمل نکرد یکی مثل من تحمل کرد ، شاید کار اون تو اون شرایط درست بود ولی نتیجه اون صبر و تحمل برای من بهتر بود ) این نامه مال زمانی بود که برگشت تا زندگی کنه ولی بیشتر از 1 ماه نکشید که اون فضاحت را به بار آورد و رفت ، کسی که می خواست زندگی کنه و جبران کنه و .... نباید اون آبروریزی را برپا می کرد ، باید یه کم صبوری می کرد ولی نکرد ، اون هم به انتقام از خیانت آرش رفت و دوست پسر گرفت. البته این به اون در ، شاید هم آرش حقش بود ، هرکس دیگه ای هم بود از لجش اینکارو می کرد  ولی دیگه کسی که رفت دوست پسر گرفت نباید واسش اهمیتی داشته باشه که شوهره با کی می پره ، اصلاً نباید به شوهره محل سگ هم بذاره ، اون دنبال کار خودش ، این هم دنبال کار خودش ، منتها این واسه خودش رفت ولی زهرش را هم اساسی به شوهرش و من بدبخت ریخت و رفت!

آرش یه دوستی داشت که وکیل بود ، یه روز از همون روزهای نادر با هم رفتیم دفترش که آرش باهاش مشورت کنه واسه حضانت و مهریه و .... من هم رفتم ، آرش هم تمام داستان منو تعریف کرد واسش ، وکیله مستقیم نگام کرد و گفت: چرا از کارت بیرون اومدی؟ چرا نذاشتی 110 بیاد؟ چرا بخاطر جای چنگش رو صورتت شکایت نکردی؟ می دونی که اگه 110 می آمد تو شاکی بودی نه اون؟ اون می خواست چی را ثابت کنه؟ چندتا عکس بلوتوث شده تو موبایلش از تو مدرک جرمه؟ باید می ایستادی و ازش شکایت می کردی ، باید بابت خراشیدگی صورتت ازش دیه می گرفتی ، گفتم ترسیدم که وقتی بریم کلانتری از خانواده ام بخوان که بیان دنبالم ولی اون گفت که نه ، تو بالای 18 سال هستی ، چه ربطی داشت که به خانواده ات زنگ بزنن؟ و گفت می دونی مشکلات مثل چیه؟ مثل سگه ، اگه بری طرفش  ازت فرار می کنه ولی اگه تو ازش فرار کنی می یاد دنبالت و گریبانتو می گیره و خفت می کنه! مثال جالبی زد ترس بیجای من از سحرو بابام باعث شد که تنها کسی که این وسط آبروش رفت و کارشو از دست داد من باشم . تصور می کردم اون روز پلیس بیاد و در کمال ناباوری به اون دستبند بزنه وببردش زندان ، دلم ی خواست بخاطر بچه اش التماس کنه تا من رضایت بدم ، دلم می خواست تمام پولهایی که از آرش گرفته بود را بابت آزادیش به من می داد!!!!!!!!!!!!!!! ( چه تصورات قشنگی و احمقانه ای ، انگار یارو بابامو کشته!!!!!!!!!!!!!! ) خلاصه تو خیالات خودم هزاربار گریه اش را تصور می کردم و التماسهاشو ، هزاربار تو تصوراتم زده بودم تو گوشش ، هزار بار تو تصوراتم بابت رضایت دادن خیالی ازش آرش را مطالبه کرده بودم و اون که دلتنگ دیدار بجچه اش بود رضایت می داد که آرش مال من باشه و اون بیاد از زندان بیرون ، خلاصه گاهی تو تصوراتم آنچنان غرق می شدم که از سحر یه جادوگر وحشتناک می ساختم و از آرش یه مظلوم بیچاره و از خودم یه سوپرمن که اومده تا آرشو نجات بده ...... ( اصولاً من آدم خیالبافی هستم از بچگی اینجوری بودم. )خجالت

ادامه دارد...

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید