71

 

تولد آرش رسید ، 27 دی ، هیچوقت به خرافات  اعتقاد نداشتم ولی هیچوقت از ترس اینکه آرشو از دست بدم واسش عطر نمی خریدم ، می ترسیدم با اینکه خرافاته ولی یک درصد درست دربیاد! اون سال تنها چیزی که به ذهنم رسید عطر بود ، هم اینکه عطر و اسپری هاش تموم شده بود ، هم اینکه از جعبه عطره و بوش خیلی خوشم اومد ، خریدمش و بهش دادم. یه اشانتیون توش بود که برداشتمش بعداً واسه خودم تا وقتی که پیشم نیست به خودم بزنم و تصور کنم کنارمه! ( هنوز دارمش ، چند روز پیش که داشتم خرت و پرتهامو مرتب می کردم پیداش کردم ، به آرش نشون دادم و گفتم اینو یادته؟ گفت آره خیلی خوشبو بود باید گیرش بیاریم یکی دیگه بخریم!  حرفی نزدم،  نمی دونم چرا وقتی یه آثاری از اون دوران پیدا می کنم دلم می گیره و غصه دار می شم دست خودم نیست. ) عطر را هم گذاشت جلوی میزتوالت خاک گرفته خالی که مدتها بود عکسهای عروسیشم که زنش تو بازگشت آخر برای تحکیم محبت زیر شیشه اش گذاشته بود ،  را جمع کرده بود.  خونه آرش تاریک بود ، طبقه اول بود و پنجره بزرگ نورگیر داشت ولی آرش لوردراپه زده بود و روش پرده ، هیچ نوری تو خونه نمی اومد ، عادت هم داشت زود شبها لامپ مهتابیشو خاموش کنه و تو تاریکی تلویزیون نگاه کنه ، لوستر را هم اصلاً روشن نمی کرد ، با اینکه زنش همه چی را برده بود ولی هنوز مبل و تلویزیون و تختخواب و فرش داشت ، آشپزخونه هم  دوتا پله می خورد می رفت پایین و به حیاط خلوت راه داشت و اساسی تاریک ، تو آشپزخانه هم یخچال و گاز قدیمی مامانشو گذاشته بود. بوفه قدیمی مامانشم آورده بود گذاشته بود تو پذیرایی و یه روز با هرچی که داشت توشو چیدیم ، از هیچی بهتر بود. با تمام این حرفا خونه آرش تاریک بود شاید به این دلیل که اون زمان کلاً دوران تاریکی بود ، همینه که آرش از اون خونه با اینکه یادگار پدریشه متنفره و شماره شو تو گوشیش جهنم سیو کرده! خلاصه آرش از کادوهای گاه به گاه من برای تزئین خونه استفاده می کرد و به خیال خودش قشنگ می شد! اون سال ، اون عطر ، بزرگترین دلیل شد برای اینکه گاهی خرافات هم واقعیت داره! اون سال ، اون عطر مقدمه یه جدایی تلخ بود ، بی دلیل نبود که دلم شور می زد...

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 2 بازدید