17

من واسه تولد بچه اش یک عروسک خریدم خواهر آرش می گفت خودت بیا تولدش می خوام با تو جور بشم و زنه رو بسوزونم ولی من نرفتم ، فرداش زنش زنگ زد و ازم بابت عروسک تشکر کرد ، غم بزرگی رو دلم نشست ، چرا من این کارا رو می کنم؟ چطور جرأت می کنم با یک زندگی اینطور بازی کنم؟ چطور از سادگی زنش دارم سوء استفاده می کنم ، اون زن از من تشکر کرد خبر نداشت من و شوهرش با هم رفتیم اون عروسک را با یک فیل گنده متحرک از طرف آرش از محله ما خریدیم ، خدایا از خودم بدم می اومد ولی وقتی آرش می گفت با دیدن اینها من یاد تو می افتم انگار شل می شدم . آرش را دوست داشتم و حاضر بودم بخاطر داشتن قلبش هر کاری بکنم ، اون که جسم و وقت و پول و همه چیزش با خانواده اش بود چی می شد قلبش کنار من باشه؟ تو همین اوضاع احوال من و آرش 2 تا سوتی دادیم که دعواهای اون و زنش را بیشتر دامن زد:

اول اینکه چون خواهرش با من دوست شده بود و ما با هم تماس داشتیم یک روز من از اداره به گوشی خواهر آرش زنگ زدم که اون هم اسم محل کار آرش را save کرده بود تو گوشیش ، وقتی من زنگ می زنم  زن آرش می بینه رو گوشی اسم محل کار شوهرش افتاده و با اینکه خواهره می پیچونه و می گه آرش بود چون نتونسته بود تو رو پیدا کنه به گوشی من زنگ زده بود ولی ضایع می شه و زنه به آرش گیر می ده که چرا به من از اداره زنگ نمی زنی و می گی کار دارم ولی به خواهرت مرتب زنگ می زنی و ....

دوم اینکه یک اسم من را آرش هر از گاهی تو گوشیش به اسامی مختلف save می کرد مثلاً شهریار ، فرزین و ...  حالا با اینکه شماره منو حفظ بود ولی من ازش خواسته بودم به یه اسمی saveکنه ( اصولاً  هر کسی از بی هویتی بدش می یاد ، من اون وقتها همین نکته های ریز واسم خیلی با اهمیت بودن ) یک روز آخر هفته می خواستند با یک دوست خانوادگی شون که حاج خانمی بود که آتلیه داشت و زن آرش اونجا کار می کرد ، برن شمال ویلای اون. آرش پنجشنبه صبح از من خواست بریم سر کار و از اونجا برگردیم خونه اش چون قرار بود زنش و بچه اش صبح برن خونه حاج خانم تا آرش که از سر کار برگشت بره دنبالشون و از اونجا برن شمال ، از اونجایی که آرش می گفت 2 روز ندیدن تو دیوونه ام می کنه بیا پیشم تا حداقل خاطراتتو با خودم ببرم ، بی تو که به من اونجا خوش نمی گذره و ... ) این اولین باری بود که قرار  بود برم خونه اش ، تمام وجودم پر از ترس و استرس بود. رفتیم بیرون یه خورده کارای بانکمی کردیم و آرش زنگ زد خونه ببینه زنه رفته یا نه که دید به هیچ عنوان حاضر نیست بره ، ( این همون حس ششم زنانه است که تمام زنها دارند ) زنگ زد به حاج خانم که شما به زنم زنگ بزنید بیاد خونه تون چون من یه کاری دارم نمی تونم باهاشون بیام بعد با من رفتیم تا نزدیکهای خونه شون و اون گفت من می رم تا دست بسرش کنم! تو گوشیش هم اسم منو شهریار ( یکی از همکاراش که تو  اداره ما نبود ولی ایرادات سیستمهای ما را تلفنی برطرف می کرد )  save کرده بود ، رفت خونه و به من گفت وقتی رسیدم یک sms  محترمانه به من بده بگو من منتظرم کی تشریف می یارید ، یا با من تماس بگیرید ، تا من وانمود کنم با شهریار کار دارم اونها رو ببرم خونه حاج خانم و تو بیای پیشم. ( خدایا الان که فکر می کنم می بینم چقدر خودشو به دردسر می انداخت و به آب و آتش می زد واسه یکی دو ساعت با من بودن ، نمی دونم اینو اسمشو چی بذارم عشق واقعی یا هوس زودگذر؟ ) خلاصه با هزار بدبختی زن و بچه را بیرون کرد و باز خودشم نرسوندشون و آژانس گرفت واسشون و خودشم اومد دنبال من و رفتیم خونه اش. خونه اش تمیز و مرتب بود ، زنش با سلیقه بود ، تو خونه هم پر از گلهایی بود که خودش ساخته بود ، تخت خواب بچه هم پر از عروسک تو اتاق خواب خودشون بود. همش با خودم فکر می کردم چرا آرش داره این کارو می کنه ؟ اصلاً اون خلأی که باعث این کارش شده تو کجای این زندگیه که من نمی بینم؟ بهم گفت: خانومی ببین چقدر دوست دارم که تورو وارد حریم خصوصی خونه ام کردم ، ( کشته مرده خانمی گفتنش بودم ) باورش کردم ، من توی خونه اش و تو اتاق خوابش بودم. جایی که خصوصی ترین اتفاقات زندگیش افتاده ، عکسهای عروسیشون به در و دیوار و زیر شیشه میز توالت بود ، زنش قشنگ نبود ولی زشت هم نبود ، هیکل خوبی داشت قدش تقریباً اندازه آرش حتی یک کمی بلندتر بود ، دماغش بزرگ بود و گوشتی و ایراد اساسیش همین بود ، ( لطفاً جبهه گیری نکنید این مسأله دماغ خودش داستان جداگانه ای داره که تعریف خواهم کرد ) هر دوتاشون ریزه میزه بودن ، می شه گفت با من خیلی متفاوت بود ولی به آرش می اومد. من قدم از آرش کوتاهتره ، هیکلم متوسطه ، چشمام سبزه و تعریف از خود نباشه اون موقعها خیلیا بهم می گفتن شبیه نانسی هستم ، یکی دو تا از دوستام که در جریان دوستیمون بودن می گفتن خیلی از آرش  سرترم ، بگذریم ، دلم نمی خواست تو اتاق خواب بمونم نمی دونم بخاطر عذاب وجدان بود یا حسادت اینکه اون زن چقدر خوشبته که درتمام شبانه روز می تونه خالق خاطرات قشنگ با آرش باشه ، هیچوقت به اندازه اولین باری که تو اتاق خواب آرش بودم احساس حقارت نکردم ، از اینکه زن اول همیشه ریشه داره و دومی مثل یک برگ پاییزی تو دست باد، از اتاق بیرون رفتم ولی آرش انگار ناراحتیمو حس کرد منو آورد روی تختش و بهم گفت عسل تو خیلی واسم عزیز بودی که آوردمت اینجا پس به هیچ چیز فکر نکن جز لذت بردن از تمام لحظه های با هم بودن ، ببین الان من همه چیزم مال توئه ، جسمم ، روحم ، قلبم ، خونه ام ، پس خوشحال باش و اخماتو باز کن ، و تمام غمهام مثل برف در آغوش گرم آرش آب شد و از بین رفت ، ( اینجاست که باید اعتراف کنم که دومی ها همیشه خودشونو گول می زنن ، همه عمر ، در تمام مدت ارتباط با مرد موردنظر ، اونها باوجود ناراحتی سعی می کنن وانمود کنن که دارن از لحظه لذت می برن ولی بعد از تمام شدن اون لحظه تا مدتها تو خودشون می رن و بحال خودشون گریه می کنن و می گن چرا؟ چرا من؟ چرا من باید به همین سهم کوچیک از با اون بودن بسنده کنم ؟ و بعد هم می گن عیب نداره من به همین سهم کوچیک از تو راضیم! ولی ته قلبشون راضی نیستن ، می دونن که دارن دروغ می گن ، آدم که به خودش نمی تونه دروغ بگه ، کی راضی می شه عشقشو با یکی دیگه شریک باشه و از تمام لحظه های شبانه روز و هفته و ماه و سال به یکی دو ساعت با هم بودن در هفته بسنده کنه ؟ ) انگار طولانی شد بریم سر اصل مطلب ، من و آرش گاهی با هم که بودیم یه سیگار دوتایی می کشیدیم اون روز اینقدر از خود بیخود شدیم که یادمون رفت جاسیگاری را خالی کنیم ، بعد از برگشتن از شمال زنش ته سیگار رژلبی را می بینه و الم شنگه راه می افته و حتی این بار حرف خواهر آرش را هم باور نمی کنه که گفته بود من سیگارم تموم شده بود اومدم از آرش گرفتم و پیشش کشیدم! البته دلیل مسخره ای هم بود چون خواهر آرش سیگار می کشید ولی هیچوقت جلوی آرش این کار را نمی کرد ، بعد آرش مجبور شد داستان دیگه ای سر هم کنه که اون روز شهریار می خواست دوست دخترشو بیاره خونه ما و واسه همین هم هی زنگ می زد و من هم کلید را دادم بهشون و خودم اومدم خونه حاج خانم ، از هیچی هم خبر ندارم ، چند تا فحش آبدار هم نثار شهریار خیالی می کنه و ... اون موقع اومد با خنده تعریف کرد واسم که سوتی دادیم خانومی و خواهرشم زنگ زد که چقدر شماها تابلوئید و مواظب باشید ما هم ساده فکر کردیم قضیه به خیر و خوشی تموم شد ولی اینطور نبود ، این اتفاقها به اضافه اختلافاتی که آرش و زنش داشتند باعث یک قهر بزرگی شد که حدوداً 2 ماه طول کشید ، زنش رفت خونه مادرش و تا مدتی برنگشت. یعنی حدوداً از تولد 1 سالگی بچه تا سالگرد فوت پدر آرش.

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 2 بازدید