68          

اونقدر تو خودم و اوهاماتم غرق شده بودم که فکر آرش بیشتر لذت داشت تا خودش ، میس دونستم که خواب و خیال تنها چیزیه که دست هیچکس حتی خدا هم بهش نمی رسه ، تو محیط کارم آدم خشنی بودم ، دیگه پسرا هم زیاد طرفم نمی اومدن ، چه جذابیتی داشت یه دختر بداخلاق اخموی افسرده که همش نگاهش به مانیتورش بود و جز به ضرورت حرف نمی زد ، نه خنده ای ، نه وجه اشتراکی با دخترای دیگه ، گاهی هم حتی دادوبیدادی .  اصلاً چی داشتم که تعریف کنم؟ از خونواده ای که جز یه سلام و خداحافظ باهاشون ارتباطی نداشتم ، از دوست پسری که تمام حرفام راجع بهش دروغ محض بود ، از مراکز تفریحی و ورزشی و مسافرتهایی که بخاطر حجم کاری و مشغله ای که واسه خودم درست کرده بودم فراموششون کرده بودم و از رستورانهایی که دیگه رفتنشون برام نه تنها لذتبخش نبود بلکه آزاردهنده و دور از ذهن هم بود. خیلی تنها بودم ، تنهایی در میان جمع . یه روز که شب جمعه با خانواده رفته بودم بهشت زهرا  اونهم به اصرار مامان نه دل خودم  (چقدر قبلنا حال می کردم با آرش بریم بهشت زهرا سر خاک باباش اصلاً بهشت زهرا هم با وجود آرش برام بهشت بود ) برگشتنه با تعجب دیدم آرش زنگ می زنه برداشتم ، گفت موهاتو بکن تو ، شیطونی نمی کنی که؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! گفتم چه عجب یاد ما کردی؟ گفت اون ور اتوبان را نگاه کن ، دیدمش که با ماشینش تو لاین مقابل ما رفت و دور شد ، باورم نمی شد ، اصلاً بعضی چیزا و اتفاقها با وجو سادگیش چقدر واسه آدم عجیبه و غیر قابل باور ، گفت با مامانم اینا اومدیم سر خاک بابام ، پسر عموم هم هست ( همون که می رفتیم شمال خونه اش) ، اومده تهران. بگیر باهاش حرف بزن. گرفتم و سلام علیک کردم ( چقدر شنیدن صدای یه آشنا که تورو یاد روزهای خوبت بیندازه  حتی اگه اون آشنا باهات هفت پشت غریبه باشه واسه آدم لذتبخشه ) تو دلم شک کردم نکنه اومدن بیرون دختربازی ؟؟؟؟ ( نمی دونم چرا من تو اون شرایطی هم که آرش داشت و هیچ دختری مطمئناً محلش نمی ذاشت باز اینقدر روش تعصب داشتم! ) قطعه باباشو پرسیدم و رفتم سر خاکش ، مامان اینارو پیچوندم و گفتم تو ماشین بمونید اینجا خاک بابای دوستمه تازه فوت کرده ، رفتم دیدم آره قبر هنوز خیسه و دور عکس باباش گل پرپر کردند ، خودشم گفت نشون به اون نشونی که گل ریختیم دور عکس بابام! ( آرش بیچاره هنوزم عادت داره یه چیزی را با سند و مدرک کافی بگه ، فکر کنم از شک کردن دیگران خصوصاً من خیلی بدش می یاد ، اینهم اثرات اون دورانه که توش مونده ) وقتی رفتم خونه دوباره بهش زنگ زدم ، با پسرعموش  حرف زدم گفت زن عموم اصرار داره واسه آرش زن بگیریم ، من گفتم تورو بگیره ولی چیزی نگفت ، به آرش گفتم خبرایی هست؟ گفت نه بابا ولی بالاخره که باید زن بگیرم ، دلم می خواست بگه تورو می گیرم ولی نگفت ، خودمو شکستم و خرده ریزهای غرورمو قورت دادم و گفتم خوب حالا کی را می خوای بگیری؟ گفت یکی که شرایط منو درک کنه و مثل خودم باشه ، گفتم کی از من بهتر درکت می کنه؟ گفت نه بابا تو هنوز بچه ای !!!!!!!!!!!!!!! با وجودی که نمی خواستم باهاش ازدواج کنم ولی دلم می خواست اون حداقل بگه من قصد ازدواج با تورو دارم که نگفت. که نگفت. که نگفت. و من دیگه احساس می کردم خرده غرورهام هم پودر شده و باد برددش. حتی شکسته هایی نمونده بود ولو ریز ریز تا من این چینی شکسته را بند بزنم و بلند بشم.

ادامه دارد...

 

/ 0 نظر / 2 بازدید