شب یلدا مبارک!

اول: سلام به همه دوستانی که این روزا با نظرات فراوون و قشنگشون منو میخکوب و شرمنده خودشون کردن ، دوستای گلی که اسم همه شونو تو لینک دوستانم گذاشتم و اونهایی که هنوز وبلاگ ندارن و خواننده های خاموشم و دوستان اونور آب و حتی با کمال تعجب آقایون ، که جا داره همینجا از تک تکتون بخاطر همراهی و همدلیتون تشکر کنم.

-        مونای عزیز هر روز بیصبرانه منتظرم وبلاگت درست بشه ، تنبلی نکن درست کردنش خیلی آسونه اشکال داشتی از خودم بپرس!

-        آرزوی عزیزم بعد مسافت بینمون اصلاً مهم نیست مهم نزدیکی دلها و نظراتمونه ، خیلی حال می کردم تو تعطیلات هم اومده بودی واسم نظر گذاشته بودی.

-        شیرین جونم ازت خبری نیست نظری نمی دی، کجایی ، می خونمت ولی نگرانتم.

-        نیلوفر جونم برای مشکلت دعا می کنم انشاء الله همه چی درست می شه این روزا رو همه تو زندگیشون داشتند من و آرش درست یه ماه بعد از عروسیمون با اونهمه قرض و قسط و بدهی ، همین مشکل برامون پیش اومد ولی حل شد ،  فقط صبور باش و امین را تنها نذار.

-        دوست دارم از تک تک دوستانم ، نگار ، مگی ، بهاره ، نلی ، پریسا ادیسه ، سانی ، فرحناز ، لیلی و  پری اسم ببرم و بگم با داستانهاتون بطوری درگیر شدم که انگار مشکلات شما مشکلات نزدیکترین کسانم است و با کوچکترین خوشحالیتون من هم انرژی مثبت می گیرم.

دوم: اونقدر سرم شلوغ بود که وقت نکردم از تعطیلات تاسوعا و عاشورا براتون بگم ، سال 87 یه نذری کردم که قبل از برآورده شدنش شروع کردم به نذری دادن روز تاسوعا ، و یک سال بعدش حاجتمو گرفتم درست قبل از تاسوعا که براتون تعریف می کنم به موقعش ، اولش زیاد نبود فقط در حد 40-30 تا قیمه. ولی هرسال داره زیاد و زیادتر می شه ، خود حضرت ابوالفضل انگار نگاه می کنه بهش ، شاید باورتون نشه ولی امسال برای تک تک اسامی ای که بالا ازشون نام بردم سر دیگ دعا کردم. بعد هم با آرش رفتیم شمال ، پارسال هم که عقد بودیم همینجوری شد رسیدیم به امامزاده هاشم و مثل پارسال رفتم زیارت کردم و باز هم علاوه بر خودم و خانواده و دوستام برای تک تک شماها دعا کردم ، انگار حکمتیه که دوساله تاسوعا می رم امامزاده هاشم که از نوادگان حضرت ابوالفضله ، اونجا فامیلهای ارش مراسم دارن ، از چندتا محله دسته راه می افته و باحاله خیلی ، ما که تو تهران هیچوقت برای دیدن دسته نمی ریم و از غذا گرفتن خجالت می کشیدیم اینجا عین بی جنبه ها بدو بود می پریدیم از خونه بیرون و از صبح تا غروب بیرون بودیم! پارسال آرش دست منو می گرفت و پشت دسته می رفتیم ولی امسال نمی دونم چرا هی می گفت زشته ، بده ، تو برو با خانومها ، ( قانونهای مسخره ای که مردا واسه زنشون می ذارن ، حتی وقتی عقد هم باشن اینقدر به این قوانین اهمیت نمی دن ، ولی وقتی عروسی می کنن می شن آخر غیرت!!!!!! ) شب اول خیلی حرص خوردم ، رفتیم خونه زن اول همون پسرعموی معروفش که اون هم در کمال ناباوری امسال بالاخره ترک کرده بود! پسرش فقط خونه بود ، اون هم خونه زن دومش بود که بهش زنگ زدیم و امومدن اونجا ( فکر کن زن دومیه خیلی ریلکس می یاد خونه زن اولیه و بچه شوهر اولش با بچه های این زنه دوستند و خودشون با هم حرف می زنن ، انگار نه انگار!!!!!!!!!!!! البته بماند که پشت هم سایه همدیگه را با تیر می زنن! ) نمی دونم چرا از این زندگی درهم برهم زنیکه ای شون بدم می یاد ، زن اولیه که بعد از یه تصادف شدید فلج اعضا شده بوده و پسرعمو رفته این زن دومیه را که مطلقه بوده و یه دختر داشته گرفته و خلاصه بزن بزن و دعواهایی شده بین خانواده عمو و پسرش و قهرها و کتک کاری زن دومی و .... که همزمان بود با  مال اون موقع که من و آرش دوست بودیم و می رفتیم اونجا و اونها اون موقع با عمو اینها ارتباط نداشتند ولی بعد کم کم زن اولی حالش خوب می شه فقط قدرت تکلم نداره الان و پسرعموهه هم که مجبور می شه هردوشونو نگه داره!!!!!!!!!!!!!! (کتاب زن دوم را بخونید ، فکر کنم فصل آرامش بعد از طوفان ) خلاصه بگذریم. دیدم زن دومش با دخترش اومد و  تیپ زده و آرایش غلیظ و خلاصه سانتی مانتال ، انگار نه انگار  شب عاشوراست ، من خسته بودم و عصبی ، چون همون فرداش « پ »  شدم و عادتمه حساس بشم و شکاک و حتی گریه کنم و عصبی و سگ باشم و به شکاف دیوار گیر بدم چه برسه به آرش بیچاره! آرش هم که گفت با اینها برو مسجد زیاد خوشایندم نیومد ولی با اینحال رفتم ، آقا اعصابی از من از همون سلام اول خردوخاکشیر شد تا بوق سگ که تا عمر دارم دیگه با این جماعت زنیکه تا سر کوچه هم نمی رم. بذار اصلاً تعریف کنم:

این زنه قبلاً تعریف کرده بود که فقط دو بار سحررا دیده و می گفت ازش بدم می اومد چون انگار اون هم از این بدش می اومده چون زن دوم بوده و می ترسیده رو آرش تأثیر بذاره و .... اونطور که می گفت بعد از اینکه یه شب خونه شون مهمون بودن ،  سحر بهش تهمت زده که شلوارشو این دزدیده !!!!!!!! و پاشونو از خونه اش بریده بوده حالا بماند که این بدبخت سایز شلوارش در مقایسه با اون فیل و فنجون بوده! ( آآآآآآآآی بدم می یاد از این زنیکه بازیا واسه حفظ شوهر! ) تعریف هم کرده بود که ما که رفتیم خونه شون سحر تا 4 صبح خونه نیومد و آرش می گفت رفته فیلمبرداری!  و می گفت ما که ننه باباشو دیده بودیم تو ختم بابای آرش ، این جوری رفتار می کرد و حرف می زد مثل اون دخترهای باشهری! مثل پسرا لاتی حرف می زد و با خواهر آرش یواشکی سیگار می کشیدن و راجع به پسر حرف می زدن ، می گفت همون شب ما به آرش گفتیم این زن ، زن زندگی نیست می گفت بعدشم جلوی ما دعواشون شد و بزن بزن و فحش و انگار نه انگار که ما مهمونیم ( اینها مال قبل از اون وقتیه که من با آرش دوست بشم ) خلاصه این خانوم می گفت از سحر متنفره و ما هم گفتیم باشه متنفر باش!

حالا این خانوم متنفر یکریز تو جمع و جلوی یه عالم غریبه و آشنا و هزاران چشم و گوش باز که زل زل داشتند منو به عنوان زن دوم آرش دید می زدن و پچ پچ می کردن ، تو اون شرایط استرس و عصبی که خودم داشتم هی صدا می زد: سحر! آخر سر گفتم نکنه از قصد اینجوری می کنی ؟ الان فکر می کنن من عقده دارم خودم گفتم منو سحر صدا کنی ، بیچاره هول می کرد و می گفت خواهرزاده ام اسمش سحره هی اشتباه می کنم ، ولی من که دیگه داشتم راستی راستی شک می کردم که این بابا کرم داره!

بعدش خبر مرگمون اومدیم نشستیم تو مسجد ، یهو گفت: موهات به هم ریخته برگردیم خونه واست جلوشو سشوار بزنم!!!!!!!!! عسل: بابا بیخیال ، ولم کن ، از تو راه اومدم از صبح زود هم همینطور دارم می دوم ، نذری داشتیم پخش کردیم اومدیم ، حالا کی به من کار داره؟

-        پالتوتو دربیار چاق نشونت می ده! ، آستینهاتو بزن بالا ببینن طلا داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ، حالا من هم خجالتی این هم رفت عین گاو پیشونی سفید نشست وسط مسجد و روشو کرد به طرف فامیلهای شوهرش و زن اول شوهرش و انگار بهش جایزه می خوان بدن رژلبشو پررنگ کرد و به دخترش و دختر زن اولی هم لطف کرد رژلب داد یواشکی زدن و به من هم تعارف کرد که ترجیح دادم فقط با یه اخم جوابشو بدم! و می گفت می خوام حرصشونو دربیارم ( خدا می دونه چه حرصی خوردم اون لحظه ها که ثانیه اش عین قرن می گذشت  و تو دلم به آرش فحش می دادم هاااااااااااااا ، بدبخت اون هم زنگ زد بپرسه من چی کار می کنم که آتیشم گرفت به پرش و خط و نشون کشیدم که بعد از شام زود برگردیم که من اصلاً تحمل یه ثانیه هم ندارم ) من بدبخت سرم یکریز پایین بود حتی نمی تونستم سرمو بالا کنم و دنبال دوتا آشنا بگردم مثلاً زن عمو کوچیکه آرش درست روبروم بود ولی خودمو زدم به ندیدنش! یه دفعه دیدم خانوم دوباره کلید کرد به من بدبخت که روتو بکن اینور زودباش زودباش، گفتم چی شده باز؟ گفت ببین اونها که اونور نشستند دارن تورونگاه می کنن ، لبخند بزن ، اخم نکن ( انگار آتلیه است ) پرسیدم حالا کی هستند اینها؟ گفت خاله آرشه و آرش قبل از اینکه با سحر ازدواج کنه اینها می خواستند دخترشونو بهش بدن که نگرفتدش و رفته سحرو  گرفته ( البته من می دونستم ولی مهم نبود برام ، انگار واسه اینها خیلی مهمتر بود ، تو دلم گفتم ای تو روحتتتتتتتتتتتتتتت آرشششششششششششششششش با این فامیلات! ) حالا انگار دخترخاله هه هم زیاد خوشبخت نیست و اینها هم دل خوشی از آرش ندارن، تازه با مامان اینا ( مامان آرش ) ارتباط نداشتند تازگیا آشتی کردن ، آرش بیچاره بعداً گفت من نمی خواستم با هم باشیم چون می دونستم اینها خاله زنک هستند ، هرچند من اون موقع گیر دادم که باید اتفاقاً با من می اومدی نه اینکه فرار کنی ازشو ( البته بعداً که « پ » تموم شد احساس کردم این گیردادن من هم الکی بود ، خلاصه خاله و دخترخاله جان هم اونقدر گردن کشیدن و تابلو نگاه کردن که نگو ، این هم که یکریز رو مخم بود که حالا تو نگاش کن ، نگاش کن ، روش اونوره ، ببین مالی هم نیست ، من همه جا گفتم عسل از همه شون ( کاندیداهای ازدواج و زن آرش ! ) قشنگتره. واااااااااااااااااااااااااااااااااایی که اگه می تونستم می زدم می ترکوندمش می خواستم بگم بابا اگه من نخوام تو ازم تعریف کنی کی رو باید ببینم ، مرده شور همه تونو ببرن ، خلاصه شام اوردن و با هزار کوفت شدن و زهرمار کردن خوردیم و اومدیم بیرون.

-        گیر داد بریم خونه زن اولیه و خانوم موهای خودشو و دخترشو و دختر زن اولی! را سشوار کشید و دوباره تجدید میکاپ و من بدبخت هم که از خستگی و تنهایی به ستوه اومده بودم مثل بز دنبالشون راه افتادم و  زدیم بیرون که دیدم دخترخاله هه هم انگار قراره جایزه بدن رفته شالشو عوض کرده و حالا هیییییییی می اومد بغل ما و دسته را فراموش کرده بود. من هم پاشنه بلند کفشام اذیتم می کرد و اینها هم بی خیال نمی شدن و دنبال دسته همینطور می رفتن ، این وسطا آرشو پیدا کردم و خفتش کردم و اساسی حالشو گرفتم!!!!!!!!!!! ( درد پاهامو و خستگی و کلافگی و اثرات « پ » و اعصاب خردی از خاله زنکی های اینها از یه طرف و عجله آرش واسه رفتن تو دسته و گوش ندادنش به غرغرهای من !!!!!!!! از یه طرف و سحر سحر گفتنهای غیر منقطع این زنه از طرف دیگه داشت مخمو می ترکوند ، دلم می خواست بال درمی آوردم و برمی گشتم تهران ، چون اعصاب رانندگی هم نداشتم! خلاصه انگار آرش فهمید اوضاع خیطه این مکان آخری که دسته ایستاد اومد جلوم واستاد و اشاره کرد برم پیشش و یه سلام علیکی با آشناها کردیم و من  هم بی جنبه تا جیک ثانیه آرش تحویلم گرفت خوب شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!  هرچن دیگه جواب این زنه را هم مدتی بود نمی دادم و خودمو می زدم به نشنیدن و اساسی تو قیافه بودم واسش ، خدا بهش رحم کرد که نزدمش! بعد هم برگشتیم خونه زن اولی و ولو شدیم که اینها هی گفتند بیاید خونه ما اینجا سرده ، علیرغم میل باطنیم رفتیم و به محض ورود خانوم با دخترش دعواش شد و بدون ملاحظه ما شروع کردن به فحش و دری وری و تا مرز کتک کاری هم رفتن ( دقت کنید کی از کار سحر انتقاد می کرد!!!!!!!!!! ) من که دیدم تا دیوونه نشدم بهتره خودمو بزنم به خواب ، حالا آرش هم نطقش تازه باز شده بود و سخنرانی می کرد ، عجیب رو مخم بودااااااااااااااااااااااااااا می خواستم بکشمش ، بالاخره  با چشم غره من فهمید هوا پسه و رضایت داد ساکت بشه و  اون شب خوابیدیم بالاخره. ( حالا فکر نکنید من آدم گیری هستم و آرش از من حساب می بره ها ، نه بابا ، ن کاملاً مرد ذلیلم ولی آرش خودش بهتر از من می دونه که من ماهی یه بار رو دور حالگیری هستم و خدانکنه اون روی سگم بالا بیاد! چون همیشه هم آروم و ساکتم وقتهایی که اینطوری قاطی می کنم سعی می کنه دوروبرم نپلکه  و به غرغرهام گوش بده . ( حالا الان همه تون حوصله تون سر رفت؟ می گید به ما چه تو هم چونم گرم شده؟ بیخیال بابا داستانو بگو؟ عیب نداره تحمل کنید دیگه داره تموم می شه ، آخه خیلیها گفته بودن از روزهای الانت هم بنویس ، حالا جوری می نویسم که توبه کنید!!!!!!!!)

-        عاشورا از صبح زود بلند شدیم و زنه هم انگار نمی خواست روزها جلوی فامیلهای شوهرش آفتابی بشه گفت ما نمی آییم. آرش تو راه شروع کرد الان می خوای با کی بری؟ مسیر هم طولانیه ، از حالا می گم هی غر نزنی که خسته شدم ها ، رگباری شروع کردم به گفتن که: یعنی چی؟؟؟؟ منظورت اینه که نیام؟ پس اومدیم چکار؟ می نشستیم تو خونه دیگه ، حالا چکار کنم؟ و ... بالاخره رفتیم خونه دایی آرش ، دخترداییش خیلی گل بود ، مثل خودم بود ، یه کتونی پوشیده بود و ریلکسسسسسسسسسسسسسس ، خدایا شکرت بابا ، خلاص شدم از این دنیای زنیکه ای ، آرش همیشه می گه تو اصلاً با زنها جور نمی شی همش قاطی دخترا و بچه مچه ها می گردی ، خوب من همینم دیگه 70 سالم هم بشه کودک درونم فعاله!!!!!! همینه دیگه آرش اون موقع هم منو نمی گرفت می گفت بچه ای ، الانم بچه نمی خواد می گه خودتو باید بزرگ کنم!!!!!!!!!!!!!! ( البته این سوء استفاده آقا آرش از کودک درون بنده است ). دیگه من همش با فامیلهای مادری آرش بودم و اون هم با فامیلهای باباش بود ( بچه ام بزرگ شده می خواست اسم پدرشو زنده نگه داره ! ) اون روز خوب بود و فرداش هم برگشتیم تهران خونه مون ، دریا هم نرفتیم این دفعه ، هوا هم خیلی عالی بود ، کلی هم ذوق کردیم که هرکی آرشو می دید می گفت: چقدر عوض شده ، رو اومده ، اخلاقش عوض شده ، و خوشحالتر شدیم که یه ویروس خوب تو رفیقاش افتاده بود که همه شون ترک کرده بودن یا درحال ترک بودن ، چه خوب که آرش از همه شون جلوتر بود و اونهارو نصیحت می کرد ، اونجا آرش به اون مربی ای که تو اون شهر داشت معتادارو ترک می داد هم دیدن کرد و  برام تعریف کرد که هردوشون با هم تریاک می کشیدن ولی حالا یکیشون مربی شده بود و دیگرانو ترک می داد و یکی هم آرش که کلی متحول شده بود آرش اونجا برای اولین بار توی جمع جلوی همه تعریف کرد که عسل از ابتدای راه تا الان با من بود ، اون با اینکه تو کلاسهای من نبود ولی درجریان جزئیات ترک کردن و لحظه لحظه های زندگی من بوده تا حالا  و اون آقاهه مارو تحسین کرد و گفت که همه موفقیت ما مردها مدیون داشتن زن خوبمونه ، تو دلم قند آب شد ، بهش افتخار می کردم که اینقدر همه تحویلش می گرفتند ، آرش می گفت اینها همون کسانی بودن که یه مدت حتی جواب سلام منو هم نمی دادن ، همه چی عوض شده بود و خوب هم عوض شده بود. آرش به نیابت از پدر مرحومش به مسجد اونجا کمک کرد و من ناباورانه آرش الان را با اون مرد بددهن بی اعتقاد بی دین معتاد بی بندوبار مقایسه می کردم و خدارا شکر می کردم که به من کمک کرد تا آرش را به اینجا برسونم. من نمی گم همش بخاطر من بود ولی واقعاً سهم بزرگی از این تحول بخاطر منه ، یقین دارم.

-        اوووووووووووووووووووووووووففففففففففففففف خسته نباشید!

-        اومده بودم فقط بگم شب یلدا مبارک البته با اینکه امسال مصادف شده با هفتم امام ولی مبارک دیگه!

 

/ 0 نظر / 2 بازدید