70

سالگرد دوستیمون رسید ، اینها اعداد و تاریخهایی بود که من تو ذهنم بود و خودمو درگیرشون می کردم وگرنه واسه آرش اهمیتی نداشت که امروز 20 آذره سالگرد دوستیمون است ، ما دیگه نرفتیم کافه نادری ، کافه نادری ای که سالهای قبل ، تو سرما و برف می رفتیم تو حیاط پشتی اش و همدیگه را می بوسیدیم ، آرش گفت حال ندارم ، باشه یه روز دیگه! واقعاً هم فرقی نمی کرد واسش اون روز با یه روز دیگه! می دونستم که ازون وعده های سر خرمنه ، چیزی نگفتم و شلواری را که واسش خریده بودم بهش دادم ، تمام شلواراش داغون شده بود و کهنه ، کسی نبود واسش لباس بخره ، خودشم عادت نداشت ، همیشه حواسم بود چی لازم داره.  اما اون دریغ از یه تشکر ، فقط یه خورده شارژتر شد و لبخند زد و تندی پوشیدش ، این یعنی نهایت دستت درد نکنه! می خواستم خودمو لوس کنم وبگم پس مال من کو؟ ولی آهی کشیدم و دم نزدم ، می دونستم که اون اصلاً یادش رفته حتی با اینکه من از یه هفته زودتر بهش اعلام کرده بودم ، شاید هم ترجیح داده یادش بره ، یا بهانه هایی خواهد آورد مثل اینکه: من که از خونه بیرون نرفتم که چیزی بخرم ( انگار نه انگار مسیر اداره رفتن هم بیرونه دیگه ! ) ، حالا همین که تو یادت بود بسه. چه فرقی داره؟ ، و بعد هم چون شارژ بود منت می ذاشت و یه ذره باحال تر منو بغل می کرد و می دونستم که حتی این بغل و بوسیدن و ... هم واسه ارضای خودشه نه از عشق من یا واسه دل من. درونم پوسیده شده بود و داشتم ادای زنده ها رو درمی آوردم.

ادامه دارد...                                                                                                 

/ 0 نظر / 2 بازدید