﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>همسر دوم</title>
    <description>تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...</description>
    <link>http://hamsar2.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>عسل خانومی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 19 May 2012 13:23:28 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;همیشه یه چیزی هست.... نمیشه که نباشه!!!!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;چهارشنبه : &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;مشغله های ذهنی شرکت یه جورایی مزید برعلت شده بود اینروزها... گفته بودم شرکت ما خیلی مقید هستند و با اینکه خصوصی هستیم باید چادر سرمون میکردیم مدتی گذشت و هی نیرو استخدام شد بی چادر... هی نیرو استخدام شد مانتو کوتاه... مقنعه ها رفت عقب و فقط من مونده بودم که سرم چادره مونده بود ... اونهم مسخره بود که به محض بیرون اومدن از شرکت درمیاوردم میچپوندم تو کیفم.. گره کوری بود برام تا اینکه چهارشنبه رفتم با مدیرعامل صحبت کردن و قرار شد با رعایت شئونات اسلامی برش دارم ... !!!!!!!! خدایا انگار یه گره کوری که کلاف شده بود تو ذهنم را از سرم بیرون آوردم... دیگه تصمیم داشتم آخر هفته بریم با سپیده دنبال یه مانتوی بلند و تیپ همچین سنگین رنگینی... چهارشنبه ای هم یه علی الحسابی برامون ریختند که همچین از خجالت اقساط معوقه در بیاییم... آرش هم که قبلش بهم پول داده بود واسه دکتر پوست و خلاصه همه چیز بروفق مراد ... چهارشنبه تو راه برگشت آرش زنگ زد که کجایی... گفتم دارم میام.. گفت من رسیده بودم خونه بچه زنگ زد که چون فردا مادربزرگم اینها اسباب کشی دارند تو بیا امروز دنبالم منهم دارم می رم ببینمش و زود میام.. خوشحال شدم... فردا پنجشنبه ایست که آرش همش را مال منه... پکر شدم که دارم میرم خونه و آرش نیست... پکرتر شدم وقتی رسیدم دیدم آب راهم گذاشته بوده واسه چایی جوش بیاد ولی خاموش کرده و رفته... چقدر خونه بی آرش برام کسالت آوره... تو خیابونها دور زدم قبلش... پاهام سست شد که فهمیدم زود نمیاد خونه... خونه بی آرش یه چیزی کم داره همیشه.. دلگیره... خودمو سرگرم کردم تا بعد یکی دوساعت اومد... تو این وسط زنگ زدم به مامانم که بگم فرداش که پنجشنبه است میریم امیرعلی بازی.. که فرداش ازاون وقتهایی که با اطمینان درجواب مامانم بگم حتما میاییم... آرش هم خونه است... فردا زود میاد... واااااااااااای خدای من... آرش که اومد گفت فردا ناهار میام خونه... دوباره برگشت از پروژه تو شرکت قبلی و همه برنامه هاش منظم شد... خدای من.. بعد از مدتها آرش ناهارو با من میخوره... خدایا من خوشبخت ترین زن دنیام... دوستت دارم که اینقدر خوبی و حال منو خوب کردی... خدایا شکرت... چقدر خوبه که پول و آرامش و آرش را باهم داشته باشم... چقدر خوبه که تمام اینهارو یکجا بهم دادی... درسته که امروز رفت بیرون ولی درعوض فردا و پس فردا مال خودمه.... درسته که همیشه یه پای قضیه می لنگه ولی امروز اعتراف میکنم لنگیدنش محسوس نبود... جانم خدا... دوستت دارم ... آرش از بچه تعریف&amp;nbsp; میکنه که مدرسه اش تعطیل شده... اینکه چقدر عوض شده.. اینکه بذاردش یه کلاس تا کمتر با مادره باشه و سرش گرم باشه... اینکه مادرش چقدر .... ( فحش بدیه!!!! ) ... و من لبخند میزدم... و من تایید می کردم و من تو دلم می گفتم اگه فحش بدیه مگه مرض داشتی تولدش.... و بعد به خودم نهیب میزدم که گم شو عسل تو هم ... حالا تو این حال خوبت هی منفی بفرست... شام خوردیم باهم.. آروم بودیم باهم.. خوشبخت بودیم باهم.... خوشبختی فقط میتونه یه حال خوب باشه... یه جور رفاقت صمیمانه... یه جور یکدلی.. یه جور اطمینان... یه جور خوش .. یه جور عادی گرم... خوشبختی خوبه.... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;پنجشنبه:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;&lt;strong&gt;صبحش آرش زنگ زد که هنوز خوابی .... میگم مرسی که بیدارم کردی... میرم اقساط را پرداخت می کنم ...توی راه برگشت واسه کولر پمپ میخرم... آرش گفته بود که برگرده میره بالا پشت بوم... میرم کبابی گلپایگان... چنجه میخرم .... دلم میخواد امروز ناهار متفاوت باشه... برمیگردم چایی دم می کنم زنگ میزنم به آرش .... یک ساعت دیگه میاد ... ناهارو باهم میخوریم.. میگه دوباره دوزار پول دیدی؟.. میگم پول مهم نبود.. واسم این مهم بود که بعد از مدتها پنجشنبه باهم ناهار میخوریم...از کار تعریف میکنه برام.. که اینجا که برگشت خیلی بهتر شد.. خوشحالم ... میخوابه ... بلند میشه .. میره پشت بوم...اصلاح میکنه حاضر میشیم بریم خونه مامانم... چقدر لذتبخشه همه چیز... خدایا ممنونم... سپیده میگه با دخترداییم اومده اند خرید... امیرعلی را گذاشتند پیش مامانم.. بچه خوبیه خداییش... 10 ماهشه ولی مااااااااااه.... الکی گریه نمکنه... باهمه دوست میشه.. به همه میخنده... بغل همه میره و غربی نمیکنه... خوشگل و تمیزه... واااااااااااای جان... یه دونه از اینها رو آدم داشته باشه غم نداره.... ماهم میریم با سپیده اینا قرار میذاریم.. آرش یه خورده نق زد که بیام با شما چیکار ولی اومد...اونجا پابه پای ما اومد... بودنش را دوست داشتم... همینکه جایی داره میاد که موردعلاقش نیست.... من که می ایستادم قیمت میکردم می ایستاد... دوستش داشتم... رفتیم خونه کلی با امیرعلی بازی کردیم.... آرش میخواست دودر کنه به بهانه سیگار بره کارواش باباهم میگفت منهم باهات میام!!!!!!!!... دیگه مهران گفت بریم هایپراستار.. آرش هم گفت بهتره با شماها بریم ... رفتیم شب هایپر امیرعلی راهم بردیم.. تو سبد گذاشته بودیمش.. چقدر این بچه ماهه.... مثل جوجه اردک هی سرشو میاورد بالا اطرافو نگاه میکرد... جونم.... ساعت 12 شب بود برگشتیم خونه... خوب بود... آرش که نسبت به بچه آلرژی داره بغلش میکرد بوسش میکرد و باهاش بازی می کرد... مامان تیکه می انداخت که عسل شماهم یه دونه از اینهاش بیارید... آرش می خندید... تو دلم گفتم فرصت خوبیه برگردیم خونه بازم بچه دارشدن را باهاش مطرح کنم... &amp;nbsp;روز خوبی بود... خدایا ممنونم.. خدایا دوستت دارم..من خوشبخت ترین زن دنیام... با اینکه هیچ معجزه ای رخ نداده ولی ممنونم از این حال خوبم... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;جمعه:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;از خواب بیدار میشم.. آرش هنوز خوابه... میرم ببینم امیرعلی بیداره یا نه.... تو حیاط هستیم ... پنجره بالکن بالا بازه... صدای زنگ موبایل آرش میاد.. ای بابا طفلکی از خواب بیدار شد... دلم میسوزه... به هیچ چیز بدی فکر نمی کنم... آرش میاد پایین صبحونه میخوریم قراره بابا و آرش و مهران برن کارواش ما هم بریم خرید مانتو و ... ارش میگه بچه بود زنگ زده بود... گفت بیا دنبالم!!!!!!!!!!..... خیره نگاهش می کنم و میگم مگه پریروز نبردیش بیرون... میگه چرا خواب آلود بودم نمی فهمیدم چی میگه.... یه لرزش خفیفی میگیردم... سکوت می کنم ... گاهی سکوت آزاردهنده است.. اینروزها وقتی حالم خوب نیست سکوت می کنم... ما میریم ... اونها هم میرن... وسط پرو مانتو هستم که آرش زنگ میزنه... عسل کجایی؟.. میگم دارم پرو می کنم... میگه پس نیازی نیست من بیام دیگه... میگم نه بمون من دارم برمیگردم.. برگشتنمون طول میکشه.... مامان زنگ میزنه که زودباشید آقا آرش کار داره میگه میخوایم بریم!!!!!!!!!..... نمی فهمم چرا.... بهم زنگ میزنه و غرمیزنه .... نمی فهمم چی میگه... حتماً حوصله اش سررفته... میریم خونه مهمون اومده.. آرش گفت بیا زودباش مهمون اومده من نشستم وسط زنهای غریبه نمی شناسمشون... میرسیم خونه بابا و آرش تو قیافه اند...&amp;nbsp; آرش جلوی بابا حرف نمیزنه ولی تابلوئه... میگم چه خبره باز ما رفتیم یه جا برگشتیم باید هزارتا اخم و تخم ببینم.. میگه فلانی ( رفیقش ) از شمال اومده هی زنگ میزنه که بیا ببینمت... گفتم خوب میرفتی چیکار کنم.... می بینم هی باز تو قیافه است دیگه اعصابم خرد میشه میگم بیا ببینم چی میگی... میرم بالا و پشت سرم میاد... شروع میکنه غرزدن......حوصلم سررفت... نشستم لای زنها... زنگ میزنم بهت می گم بیام میگی نه... دهنمو سرویس کردن فلانی( رفیقش ) و بچه... تو هم که رفتی دنبال اللی تللی... سیگارم هم تو کیف تو بود.. کف کردم و ... و...و....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;گفتم: میخواستی بیای... تو گفتی لازمه من بیام گفتم نه... میخواستی عین آدم بگی میخوام بیام... سیگارت هم یه دونه تو بستش مونده یه باکس تو ماشین داری چه بهونه ایه... فلانی هم که تا الان رفته معرکه ات چیه... اون حرف دلت را بزن... گفت خوب من میرفتم به کارام میرسیدم تو بمون من برم.. گفتم میخواستی بری.. ضمناً کارات منظورت بیرون بردن بچته... مگه خونه خاله است... پریروز مگه نبردیش... یه روز تو هفته قراره ببینیش اونهم دیدیش.. الان هم حوصلت سرمیره دلیل نداره بری جیم جیم دنبال اون که... منون ببر بیرون... فرض کن اصلاً نیست.. اگه نبود اونوقت لای زنهای غریبه می نشستی.. گپ زدن با بابا هم واست لذتبخش بود.. بیرون رفتن من هم هیچ مشکلی نداشت... تازه خودت دیروز نق میزدی من کجا بیام باهات خرید.. حالا امروز علاقمند شدی .. می اومدی... چه ربطی داره که تا من یه ثانیه لشمو یه قبرستونی ببرم خاک کنم تو بدوی بری دنبال اون.. بهش بگو نمیتونم بیام.. بگو مهمونی هستم.. بگو مهمون دارم.. عرضه نداری خودم بزنم زیر حیا و آبرو زنگ بزنم به ننه بزرگش بگم... و رفتم پایین... مثل یهودای سرگردان هی دنبالم می اومد حرف نمیزد.. دیگه لجم گرفته بود ازش.. اصلاً دلم نمیخواست ریختشو ببینم... ناهار که خوردیم مامان زود شلوارایی که خریده بودم را کوتاه کرد آرش هم مثل اون وقتهایی که اسفند رو آتیش میشد... هی الکی خودش را سرگرم میکرد... دوباره زنگ زد.. صدای خرس گنده اش تو خونه می پیچید... آرش هم تندتند میگفت داریم میاییم.. و به مامان و بابام میگفت مامانمه.. زده اینترنتشونو خراب کرده هی زنگ میزنه... !!!!!!! لجم گرفته بود ازش قیافم جلوی مهمونهای مامانم اینها قرمز شده بود مثل گلوله آتیش... نمیدونم چه جوری خداحافظی کردیم و اومدیم... توی راه خلاصه حرفامون این بود:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;عسل: آرش چرا حرف حساب حالیت نمیشه... چرا نمیتونی بهش بگی نمیتونی... میخوای الان باهات بیام خودم حالیش کنم... آخه من چه گناهی کردم که تا پام به خونه مامانم میرسه یا اونها خونه ما هستند انگار اینها بو میکشن و موی دماغ میشن... آرش تو پریرزو بدوبدو رفتی بردیش بیرون ... چون مدرسه ها تعطیل شده دیگه هرروز هرروز این بساط زندگی ماست؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;آرش:تو کجا بیای... اون میدونه که تو وجود داری.. ولی من میدونم تو رو ببینه غصه میخوره... &amp;nbsp;خوب چیکار کنم نمیفهمه... لج کرده .. فکر میکنی من خوشم یاد.. همتون خودتونو می بینید.. تو یه طرف اون یه طرف... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;عسل: نمیفهمه... هه هه هه.. نگو آرش که خندم میگیره.. اون می فهمه خوب هم میفهمه.. اگر هم نفهمه اون فهمیده های نفهم دورش باید بهش بگن... اون فقط حق داره یه بار در هفته تورو ببینه... منهم غصه میخورم آرش.. کی فکر غصه خوردن منه.... اون پدرسوخته ها واردند... هی سرش میدن تو زندگیمون... چهارشنبه.. پنجشنبه.. جمعه... اه... دیگه حالمو دارید بهم میزنید... همتون.. تو اگه خیلی حسرت بچه داری بچه خودمون را میاریم...&amp;nbsp; اون بچه باید بفهمه که فقط هفته ای یه بار سهم داره... تو بگو نامردیه.. تو بگو نفهمیه... همینه که هست... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;آرش: همینه دیگه همتون لج کردین.. فقط این منم که دارم تو خودم میریزم و صدام درنمیاد.. من گه بخورم حسرت بچه داشته باشم همین یه دونه اش دهنمو گاییده... انگار من خوشم.. چی فکر میکنی تو؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;عسل: چی فکر می کنم.. هیچی.. الان من باید سرظهر برم تو خونه تنها بشینم جاروبکشم و لباس اطو کنم و حمالی.. جنابعالی برو پارک بشین صفا سیتی... منهم نیام که آقازاده غصه نخوره... نمیفهمه.. آره جون ننش.. میفهمه مثل ماه.. خوب هم میفهمه ... الان لج میکنه... فردای روز هم لج میکنه که باباجون بیا یه زن دیگه که من دوست دارم بگیر... یا بیا مامانمو دوباره بگیر... وگرنه غصه میخورما!!!!!!!!!!!... خرس گنده اندازه همین امیرعلی هم نیست ... فقط بهانه گیری و لجبازی .. برو بهش بگو خوش باشه که تا یکی دوسال دیگه هم نشده ... نه بابا کمتر از دوسال.... چه خوش باورم من... زندگی باباجونشو به هم میزنه و دیگه غصه نمیخوره... !!!!!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;آرش: چی داری میگی آخه عسل... اون یه بچه است... آخه اون این چیزارو میفهمه مگه.. من چیکار کنم ... من بدبخت افتادم این وسط ... نمیتونم بهش بگم.. اگه می فهمید که از صبح تا حالا سریش نمیشد که... اگه می فهمید هفته ای یه بار سهمشه هفته ای یه بار زنگ میزد... نمیفهمه... نمیفهمه.... عسل اون بچه است.. بعدش هم تو رفتی دنبال کار خودت من هم میتونستم برم دنبالش تو اونجا باشی شب بیام دنبالت بیارمت.. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;عسل: حرف من چیز دیگه ایه.. رفتم که رفتم... اگه اون نبود تو چیکار میکردی.... میگرفتی سرجات می نشستی... رفتیم مهمونی ... بفهم... اینو بهش بفهمون.. اونی که از بودن من غصه میخوره خیلی چیزای دیگه هم بهش بگی میفهمه... ا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;آرش: اون هفته هم رفته بودی خودت با سپیده اینها نمایشگاه دیگه.. تو هم دنبال کارای خودت میری...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;عسل: آهان نه که اون هفته هم جنابعالی را گذاشته بودم تو خونه و خودم رفته بودم؟؟؟؟؟؟؟ نه که جنابعالی با خیال راحت نبردیش پارک دیرتر از من هم اومدی... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;آرش: چرا همش اونو با خودت مقایسه می کنی عسل آخه؟؟؟؟؟؟؟..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;عسل : رک بهت بگم.. چیزایی که تا حالا به زبون نیاورده بودم... آره با اون خودمو مقایسه می کنم.. با هیچکس و هیچ چیز.. بابا و مامان و الان و بلان همش بهانه است... چون زرنگه.. موذیه.. سنش 7 ساله ولی اندازه 70 ساله میفهمه.. چون ازش بدم میاد.. آره رک بگم ازش بدم میاد... موذی خرس گنده... خوب با نقشه های اونها داره پیش میره....رفتی از قول من بهش تبریک بگو... بگو خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنه زندگی باباجونشو نابود خواهد کرد... !!!!!!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;رسیدیم خونه... پیاده شد وسایلهارو از ماشین گذاشت پایین&amp;nbsp; و رفت... ازش بدم میاد... ازش بیزارم... وقتی برگشت هم سرم تو لپ تاپ بود... شب هم بیدار بود.... محل نذاشتم ... تا صبح بیدار و خواب بودم... چندبار پاشدم سیگار کشیدم... گفت مگه نگفته بودی نمی کشم.... تو که داری هی پشت هم فرت و فرت روشن می کنی... گفتم میترسیدم سرطان بگیرم... یادم نبود یه سرطان تا ابد تو زندگیم هست.... می دید حرف نمیزنم حرف نمیزد... اینبار ولی یه فرقی با دفعات پیش داشت.. اون موقعها من طاقت قهر نداشتم . از حرف زدن بنا به ضرورت بیزار بودم ولی دیروز میدیدم تا بلند میشم یا کاری میکنم تندی نگاهم میکنه... متاسفم آرش که نمیتونم نگاهت کنم... بازم دلم میخواد یه مدت تو حال خودم باشم... شب هم داشتم آهنگ گوشیمو عوض می کردم تو اتاق خواب بودم اون تو هال بود... آهنگ عشق ممنوع را گذاشتم آرش فکر کرده بود گوشیم داره با آهنگ متفاوتی اون موقع شی زنگ میخوره تابلو بود اومد الکی آشپزخونه آب خورد و چراغو روشن کرد من خودمو به خواب زدم... با همه اینها ازش بدم میاد.. چلمن بیعرضه&amp;nbsp; بی دست و پا... اگر یه روز نتونم مادر بشم.. اگر یه روز این زندگی بهم بخوره نمی بخشمش... ازش بیزارم که هربار خونه مادرم اینها با استرس صدای زنگ مزخرف گوشیش که بچه نحسش پشت خطه سپری شد...آرزو می کنم اگه قراره به خاطر&amp;nbsp; اون و بچه اش مادر نشم خدا او راهم از پدر ماندن! محروم کنه .... &amp;nbsp;اونقدر هم احمقم که یادم رفت بهش بگم گوشی لعنتیشو خاموش کنه... اعصابم داغونه... به من هیچوقت بالای سه روز خوشی نیومده انگار..... !!!!! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hamsar2.persianblog.ir/post/373</link>
      <author>عسل خانومی</author>
      <comments>http://hamsar2.persianblog.ir/comments/333268/9468038/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333268.post-9468038</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 13:23:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;عسل در نمایشگاه گل و گیاه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;هفته قبل تصمیم گرفته بودیم با آرش بریم نمایشگاه گل و گیاه ولی آرش میگفت جمعه بریم ، من که میدونستم جمعه فروش نمایشگاهه و همه چیز بهم ریخته میشه و ضمن اینکه پنجشنبه هم قراره تو خونه تنها بمونم تا بره بچه را طبق قرار معمول هفتگی ببینه ، با سپیده اینا قرار گذاشتم که پنجشنبه بریم و آرش هم اگر&amp;nbsp; حقوق گرفت که بخواهیم خرید کنیم جمعه بیاد دوتایی بریم. خلاصه پنجشنبه از ظهر رفتم شرکت سپیده و مهران هم اومد ، آرش چندبار هی زنگ زد و زیاد دلش نبود... انگار دوست داشت خودش هم بیاد منتها من دلم میخواست پنجشنبه را تو خونه نباشم... رفتیم ناهار کباب ترکی زدیم تووووووووووووووپ... البته هوا گرم بود&amp;nbsp; زیاد فاز نداد بعدش هم دم نمایشگاه بودیم که دوباره آرش زنگ زد و گفت من هم دارم میرم دنبالش میبرمش پارک... و اونجا اگه گل قشنگ دیدی بگیر یا سفارش بده فردا بگیریم... بهم زنگ بزن .... !!!!!!! ( اوه اوه اوه ... آرش و این درخواستها! ) خلاصه رفتیم و غرق گلها شدیم و کلی عکس انداختیم و خندیدیم و خلاصه تا ساعت 630 اونجا بودیم که من هم یه کیت سبزی خوردن که مال آپارتمانه سفارش دادم باحال بود کم حجم و خوب... یه کیت اندازه سامسونت بود که قفل هم میشد و باز که میشد توش را با پرلیت و خاک پر میکردند و بذر سبزی خوردن توش عمل میاد... در پشتیبانیش هم توت فرنگی و فلفل میدن... 20 تومن بود.. تلفن گرفت که زنگ بزنه.... برای پشت پنجره آشپزخونه مون خوب میشه چون اونجا تنها نورگیره و من میتونم مثل تو برنامه های آشپزی!!!!! ازش جعفری بچینم بریزم تو سوپ!!!!!!!!! خلاصه تا ساعت 6 یادم رفت یه زنگ بزنم به آرش مثلا گجفته بودم اگه چیزی دیدم که مناسب نور کم و تاریک پسند بود بهت میگم ....!!!!!! خلاصه زنگ زدم گفت هنوز پارکیم.... گفتم پس برای چی به من گفتی زود بیا من هم فعلاً با سپیده اینها بیرون میمونم &amp;nbsp;خواستی برگردی بهم زنگ بزن.. باز میگه نه زود&amp;nbsp; بیا خونه منهم تا نیم ساعت دیگه میبرمش خونه شون.... من ولی خودمو زدم به نشنیدن و قطع کردم.... !!!!!!!!!!! نمی تونم .. دست خودم نیست... اصلا اعتراف می کنم وقتی آرش با بجشه دلم نمیخواد حتی باهاش حرف بزنم... اصلاً نمیخوام صداشو بشنوم... حس بدیه... تو اون ثانیه ثانیه ها ازش بیزارم!!!!!! نیم ساعت دیگه خودش زنگ زد و گفت من گذاشتمش تو کجایی؟.. تو راه بودم... دیگه من زودتر رسیدم اون تو ترافیک مونده بود....&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;جمعه اش همچون کولرها و دیش هارو واسه ایزوگام جمع کرده بودند از پشت بوم... یکی اومده بود نصب کنه و آرش همش مجبور بود &amp;nbsp;بره بالا..... خلاصه خوب شد من رفتم دیروزش وگرنه حسرت به دل میموندم... آهان حرف روز مادر شد قرار شد بهشون پول بدیم من که کلا از لحاظ مادی تعطیلم و خلاص... امسال آرش از خجالت مامانها دراومد... فقط بهش گفتم: آرش اگه وقت داشتی فردا یه زنگ به مامانم بزن... گفت باشه...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;روز زن شنبه بود ... صبحش برام آرش همون اس ام اس روز زن مبارک را فرستاد و بعدهم دلهره های اون روز من... به مامانم و مامانش هم زنگ زدم تبریک گفتم و مامان گفت صبح هم آرش بهم زنگ زده بود... خیلی خوشحال شدم که حرفمو گوش داد... تو دلم کلی قربونش رفتم... عصر تو راه خونه که بودم زنگ زد جل الخالق.... ( آرش جان، &amp;nbsp;مادر ، نکن اینکارارو با دل ما... دوباره دوصباح دیگه میری تو کما ما رو بدعادت میکنی ها!!!!!!!!! ) گفت کجایی... من دارم میرم خونه تو هم زود بیا!!!!!!... رفتم خواب بود... من فکر کردم حتماً سورپرایزی داره منتها خواب بودم من که پرسیدم چی شده گفتی زود بیا.. گفت مگه نمیخواستی بریم دکتر پوست .... زود اومدم که بریم.. مدتیه من کفش بدون جوراب یا صندل میپوشم انگشتهای پام خارش بدجوری میگیره اصلا بعضی وقته اونقدر میخارونمش که زخم می کنم پامو... خلاصه هی نق میزدم که میترسم سرطان پا بگیرم!!!!!!!... بریم دکتر. .. دیگه اون روز هم قرار شد اول بریم خونه مامان من ( که بازهم بزنم به تخته آرش مخالفت نکرد که دوره و خستم و بذار آخر هفته و .... انگار داره کم کم یادمیگیره مناسبت یه روز یعنی همون روز نه روز پس و پیشش... منتها حالا که من کمر همت به نابودی تمام مناسبتهای دنیا بسته ام بچم داره یاد میگیره!!!!!!!!! ) که بعدش هم بریم دکتر پوست اونجا و بعدهم خونه مامانش .. دیگه رفتیم ولی دیر شده بود و مطب تعطیل بود... رفتیم یه خورده نشستیم و بعدهم خدافظی و اومدیم خونه مامانش و دیگه شام هم اونجا خوردیم&amp;nbsp; وبرگشتیم خونه مون. همین.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;خبرای دیگه اینه که امیرعلی گوگولیمون را دخترداییم آورده تهران هواخوری ....اولین مسافرت زندگیشه... &amp;nbsp;دلم داره پرمیزنه که ببینمش ... خیلی ماهه.. آخه این موجود فقط دوتا چشمه درشته با یه عالمه مژه و دوتا لپ آویزوون... حالا آخر هفته میریم امیرعلی بازی... ببین چیه که آرش وقتی میبیندش باهاش بازی میکنه.... اونهم آرش!!!!!!! یکی دوبار هم که حرف بچه دارشدن شد گفت تو به خاطر امیرعلی میگی... وگرنه قبلنا نمیخواستی... شایدم.. آخه خداییش یه همچین موجودی را حیفه آدم نداشته باشه!!!!... کلی آدم بهش میخنده!!!!!!..... معیارهای منو دارید؟؟؟؟؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;آهان یه چیز دیگه... چندوقت پیش آرش می گفت بچه همش میگه موبایل میخوام تا خودم هروقت خواستم بهت زنگ بزنم... من که اولین نفر بودم از این پیشنهاد بچه استقبال کردم منتها آرش میگفت زوده هنوز واسش... ولی من گفتم آرش به نظر من که بهتره یه گوشی براش بخری و یادش بدی چطوری خودش بهت زنگ بزنه اینطوری دیگه حداقل خیالت من را راحت میکنی .. آرش دیگه میدونه من چه استرسهایی میگیرم.. یعنی بعد از جریانات آخر سال به اینور هم من کاملا علنی بهش گفتم که صدای گوشیش آزارم میده هم خودش فهمید که من واقعا حالم بد میشه ....آرش دوتا گوشی داره یه دونه چینی تاچه و یه نوکیا... &amp;nbsp;خلاصه یه روز گفت بشین تمام اطلاعات و رم گوشی و شماره هارو خالی کن که این چینیه را بدم بهش.. از این خوشش میاد همش میگیره باهاش بازی میکنه.. اولش گفتم رم را هم فورمت کنیم بدیم &amp;nbsp;ولی چون ممکنه مادره بره دستکاری کنه چیزی پیدا کنه شماره ای یا هرچیزی را گفتم رم را هم عوض کن یه نو براش بخر.... خلاصه اون روز هم آرش خیلی تأکید داشت چیزی نمونه تو گوشی..مخصوصا شماره خونه و محل کارامون... &amp;nbsp;پیش خودم میگفتم عسل اگه با اون رابطه داشت که اینقدر نمی ترسید شماره ای ازمون نمونه... ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! بهرحال اون هفته برد گوشی را بده و قرارشد اون گوشی که سارا &amp;nbsp;فرستاده بود از انگلیس که الان دست منه را خودش برداره و واسه من یکی بخریم منتها چون حقوق فعلا نگرفتیم نخریدیم... بچه هم گفته بود &amp;nbsp;هروقت واسه خودت خریدی اینو بهم بده من الان نمیخوام.. آفرین بچه خوب... این یه مورد خوره موبایل شدن را به مادرش نرفته !!!!!!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003300;"&gt;&lt;strong&gt;یه چیز دیگه درمورد بچه دارشدن هم یه بار دیگه باهاش حرف زدم که نتایج این بحث کمی امیدوارکننده تر از سری قبل بود که هروقت فرصت کردم خواهم نوشت.. تأکید می کنم کمی .. کمی ... کمی امیدوار کننده.. نه که الان فکر کنید ما درحال اقدامیم خدای نکرده ها... فقط کمی... یعنی آرش از نمیخوام نمیخوام بهیچوجه دست برداشت و گفت چرا میخوام ولی نه الان..!!!!!!!! همین ... &amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hamsar2.persianblog.ir/post/372</link>
      <author>عسل خانومی</author>
      <comments>http://hamsar2.persianblog.ir/comments/333268/9449470/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333268.post-9449470</guid>
      <pubDate>Wed, 16 May 2012 12:12:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;روز زن مبارک:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;صبح از صدای اس ام اسی که برام اومد انتظار نداشتم اسم آرش رو صفحه گوشیم ظاهر بشه ولی بود.... فقط یک جمله کوتاه: &amp;laquo;&amp;nbsp; روز زن مبارک &amp;raquo; ... لحظه ای اونقدر پر از شعف شدم که بی تردید براش نوشتم: &amp;laquo; مرسی عزیزم &amp;raquo; ، ولی دقایقی بعد رفتم تو فکر... می تونست جور دیگه ای بنویسه... حداقل بنویسه روزت مبارک... عیبی نداره.. همین هم غنیمته... باز می گم کاش ننوشته بودم عزیزم.. و فقط نوشته بودم مرسی... چه لزومی داشت شورش کنم ... دیگه ملامت فایده نداره... بازهم اون فکر مالیخولیایی که از دیشب تو کله مه آزارم میده... دیشب تا صبح نخو ابیدم... از تصور امروز.. امروزی که هم روز زن سابق میتونه باشه هم روز مادر بچه .... دلم شور میزنه... فکر می کنم ممکنه همین جمله خشک و رسمی را که برای من نوشته برای او هم نوشته باشه تا عدالتی برقرار کرده باشه؟؟؟؟؟؟؟... اگر بچه زنگ بزنه و ازش بخواد چی؟؟؟؟... حالا چه فرقی می کنه ، دفعه پیش هم اون بهونه بود... &amp;nbsp;دستم درد می کنه... دلم شور میزنه... بزرگترین هدیه امروز من می تونست چی باشه؟ ... یه سینه ریز جواهر؟.. یه سبد گل که به آدرس شرکت بیاد؟... یه نامه 10 صفحه ای عاشقانه؟؟؟؟؟.... نه... فقط و فقط یک چیز .. و اینکه امروز... با اون کاری که دفعه پیش کرد به من خیانت نکنه... همین... امروز آرزو دارم تنها زن زندگی آرش باشم حتی اگر تنها مادر بچه اش نباشم!!!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;دستم خیلی درد می کنه .. جدی جدی... فشار عصبی بدی رومه.. کاریش هم نمیتونم بکنم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;روز زن بر همگی زنان عاشق سرزمینم مبارک&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #364a51; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="color: #364a51; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #282d2f;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بعداً نوشت: خدایا ای کاش تمام مناسبتهای دنیارو از تمام تقدیمهای دنیا پاک میکردی....مدتهاست دوستشون ندارم مناسبتهای کرایه ای شراکتی را...!!!!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hamsar2.persianblog.ir/post/371</link>
      <author>عسل خانومی</author>
      <comments>http://hamsar2.persianblog.ir/comments/333268/9426574/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333268.post-9426574</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 12:39:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;چه خبر ؟.... سلامتی!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;سلام... این مدت اتفاق خاصی نیفتاده که قابل تعریف کردن باشه ، فقط خواستم به رسم چهارشنبه نویسی گذشته ها امروز هم سری بزنم به همتون &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;اول:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; کار و کار و کار... منتها از نوع بی جیر و مواجبش!!!!!!!!... سال جدید فکر میکردیم دیگه بحرانهای مالی تموم شده منتها زهی خیال باطل... نه تنها بدتر از پارساله بلکه قراردادها رو هم 3 ماهه بدون تغییر تمدید کردند... اونهم حالا اگه همون بدون تغییرشم بدن حرفی نیست منتها اونهم نمیدن ... من هم طبق معمول با کوله باری از اقساط معوقه درحال سروکله زدنم!!!!!!.... آرش هم بدتر از من... آرش که با اونهمه کارو فعالیتی که برای این پروژه هه که پارسال بخاطر دیر اومدنش و ... منو به جنون کشونده بود با خیال خام: درست میشه... معاون مالی میشم و ازین حرفا.... یهویی به خودش اومد و دید نه تنها معاون که مدیر مالی هم نشد و دوتا از آشناهاشون را آوردند و گذاشتند بالاسرش و عملاً هیچی به هیچی... حقوقش راهم اونی که میخواست براش نزدند و همین باعث شد آقا آرش ازون مدلها که واسه بنده قاطی میکنه ، با دیدن قرارداد جدید قاطی فرمود و برد کوبید تو صورت مدیرشون و یه روز هم نرفت سرکار و الان هم تریپ افسردگی برداشته ... آرش از اول با این مدیره آبشون تو یه جوب نرفت... با اینکه خیلی سعی می کرد با اس ام اس مناسبتی و دوستی دوستی و شوخی و خنده و حتی یه برنامه استخر مردونه ای شبانه خرش کنه منتها تجربه ثابت کرده این روش آرش نه تنها جواب نمیده بلکه طرف را دچار یه خودباوری کاذب میکنه که علی آباد هم شهریه!!!!! ( البته شما این روش آرش را درمورد همگان تعمیم بدید... همگان را که ملتفتید!!!!!!... نه؟؟؟؟؟ بابا اس ام اس مناسبتی را عرض می کنم دیگه!!!!!!!!!! آهان.. گرفتید الان؟.. خوبه... بگذریم ) ( &amp;nbsp;آخ نه نگذریم .... یادمه اون روز نحس ایدزی تولدم!!!!!!!!! &amp;nbsp;همون روز که داشت واسم توجیه می آورد که الو بل و فلان و اینها.. همون روز که تا ابد از ذهن و روح من فراموش نمیشه و گاهی یادش که می افتم میرم تو دنیای ارواح و برمیگردم!!!!!...&amp;nbsp; درجواب من که گفتم چرا به کسی که ازش متنفری اس ام اس تبریک میزنی گفت: ربطی نداره.. مثلا من از مدیرمون هم بدم میاد ( همین مدیره ) منتها ظاهرا باهاش خوبم.... ای خدا اون روز که تو خونه داشت فحش خوارومادر به مدیره میداد نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم: خوبه ... عیبی نداره.. بازهم براش بردار اس ام اس بده : ای خدای عاشقی.. خواننده این اس ام اس را به آرزوهاش برسون!!!!!!!!!!!! هیچی نگفت ولی ججججججججججججججججججاااااااااااااااااااااااان خوب گفتم.. دمم گرم... عاشق سرکوفت زدنم... !!!!!!!!!!!!!!!! حالا از خدا فقط میخوام یه روز اون تولدت مبارک را هم بکنم چمااااااااق همچین بکوبم تو سرش که&amp;nbsp; تا ابد یادش نره!!!!!!!!! ، نمی تونم.. نمیتونم اون روز را فراموش کنم .. تا ابد... نمی تونم... سعی کردم و نتونستم.... نتونستم فراموش کنم ... باید .. باید... باید .. باید یه روز بفهمه که اشتباه کرده ... باید.. باید .. باید یه روز اندازه عذابی که از خوندن اون اس ام اس&amp;nbsp; کشیدم را بکشه... هرچند که دوستش دارم.. هرچند که همه چی آرومه.. هرچند که .. با تمام خوبی ها... شرمنده... من نتوانستم فراموش کنم حتی تا روز قیامت!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;دوم: &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;در ادامه مبحث قبلی توضیح بدم روز ایدزی اصطلاحیه که واسه اون روز گذاشتم و دلیلش&amp;nbsp; هم این بود که یه بار به یکی از دوستان در جواب اینکه این مادرشوهرت دیگه چه سرطانیه!!!!! گفتم: که ولش کن کسی که ایدز داشته باشه سرطان واسش سرماخوردگیه!!!!!!!! ... منظور از ایدز هم همان مشکلات مربوط به سحرو بچه بود که دیگه فرصت فکر کردن به مادر آرش و ... را ازم گرفته... خلاصه اون روز هم این لقبو گرفت واسه اینکه تا اون روز اگر سحر کرم میریخت آرش جواب نمیداد یا البته بهتره بگم وانمود میکرد که جواب نمیده و دروغکی میگفت منتها اون روز تاریخی برام ثابت شد کرم از خود آرش هم بود.. حتی اگر بازهم تمام دنیا سعی کنه بهم بقبولونه که اون کار آرش کرم نبود من محاله .. محاله.. محاله... متقاعد بشم.... آهان داشتم می گفتم در ادامه این بحث ، دیشب داشت تلویزیون شبکه چهار یه برنامه نشون میداد مستند &amp;laquo; مشترک موردنظر &amp;raquo; که درمورد موبایل و اس ام اس بازی در ایران و بلوتوث بازان و بلوتوث سازان و اینها بود خلاصه برنامه جالبی بود ... جالب تر اینکه&amp;nbsp; دوتا داستان واقعی گفت از دوتا زنی که از موبایل متنفر شده بودند اولی یه زن&amp;nbsp; که اس ام اسی را که قرار بود واسه شوهرش بفرسته اشتباهی فرستاده بود واسه همکار شوهرش که اتفاقا تو گوشیش پایین اسم شوهره سیو بوده ( حالا شماره همکار شوهرش&amp;nbsp; اونهم به اسم کوچیک تو گوشی زنه چیکار میکرد بماند!!!!!!!!!! ) &amp;nbsp;براش نوشته بود تو فوق العاده ترین مردی هستی که در زندگیم وجود داری و خلاصه فرستاده بود برای همکار شوهره و بعد هم کارشون به طلاق و این حرفا رسیده بود... دومی زنی بود که مرتب به شوهرش اس ام اس میزد و شوهره هم داشته یه دست به فرمون جوابشو میداده ( حالا بماند که انگار مجبور بوده تو اون وضعیت و بیاد از آرش ما یاد بگیره که از عمد بنویسی من الان دارم میمیرم حداقل زنگ هم نمیزنه ببینه برمیدارم گوشی را یا واقعاً مرده ام!!!!!!!!! ) که تصادف میکنه و پاش قطع میشه .... همینکه داشتیم نگاه میکردیم و آرش نچ نچ میکرد و فیلسوفانه می گفت واقعا که ایرانی ها چقدر بی جنبه اند گفتم اصلا راه دور نرو.... قبل از عید به خاطر یه اس ام اس زندگی خودمون هم تا مشاور و حتی تصمیمات خطرناکتر بعدیش رفت.. آرزو دارم.. فقط آرزو دارم... این اتفاق ( منظورم تصادفه و نقص عضوه بود ) واسه تمام کسانی که دستشون به خیانت واسه این پنهانکاریها میره و اس ام اس به مناسبتها!!!!!!!!!!! میزنه بیفته که تا آخر عمر یادشون نره !!!!!!!!!!! آرش بازهم هیچی نگفت.. یعنی واقعاً نمیفهمه من منظورم خودشه؟ یعنی واقعا خودشو اینقدر یه نفر میتونه به کوچه علی چپ بزنه؟؟؟؟؟؟.... واقعاً رو میخواد ها!!!!!!!.... خداییش بازم داغ دلم تازه شد... تا ابد نمی بخشمش .... تا ابد!!!!!!! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003300;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;سوم:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;با رعایت فاصله جانبی با مامان آرش از شدت بندبازی رو مخش کاسته شد و سرمون به کار خودمون گرمه... منتها یه روز که آرش قرار بود با همکاراش و اون مدیره برای اولین بار تو عمر متأهلیش بره استخر منو برد گذاشت اونجا که شب اگه دیر بیاد من تنها نباشم و خودش رفت... وقتی رسیدیم دم خونه آرمین گیر داد که بیا باطری ماشینتو با من باطری به باطری کن و ازین چرندیات آرش هم عجله داشت ساعت 9 باید میرسید اونجا چون مایو و ساک یکی از دوستاش هم دستش بود ... زیر بار نرفت ... آرمین هم زده بود به سرش و اومد تو خونه کلی داد و بیداد کرد و درو به پنجره کوبید و خلاصه کسی محلش نداد فقط خون به دل مادره کرد منهم که داشتم از اینترنت مفتی خونه شون که از جیب ما رفته بود استفاده می کردم.. حالا بماند که چه حرفهایی در به دیوار میزد مثلاً مرده شور همه دوروبریامو ببدن.. دوروبریای من آدم نیستند حیووند... باید 10 میلیون تومن هم بدی به من برم دنبال کارم وگرنه کورخوندی برم سرکار ( منظورش 10 تومن پیش ما بود ) و ... و.. و.... دیگه تا ساعت 12 کلافه شدیم تا آرش اومد و من که سردرد گرفته بودم ولی رفتنه بهش گفتم آقا آرمین همه حرفاتو شنیدم .. باشه .. حالا هرچی دلت خواست بگو خجالت نکش... برگشت گفت من منظورم تو نبودی و خلاصه شرمنده شد البته کلی هم تو &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;oovoo&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; سارا اینا نصیحتش کردند ، تو راه به آرش گفتم من واقعا اعصاب اینهمه هوار زدن اینهارو ندارم دیگه دلم نمیخواد برم اونجا... حالا اینهاش یه طرف ، چندروز بعدش زنگ زدم به مامان اول سمیرا گوشی را برداشت و یهویی شروع کرد به دری وری گفتن که: عسل ، به آرش بگو آخه تو که توی حوض هم نمیتونی دست و پا بزنی چه برسه به استخر!!!!!! حالا چی مشد وایستی ماشین آرمینو درست کنید!!!!!!!! لجم گرفت مامان تندی گرفت گوشی را و بهش توپید که به تو چه مربوطه.. منهم برگشتم به مامان گفتم : واقعا که ، تمام خواهر و بردارا دوست دان برادرشون سالم و آروم باشه منتها انگار اینها برعکسند..&amp;nbsp; اگه آرش معتاد و خلاف بود دوستش داشتند الان که می بینن سالمه و داره واقعا زندگیشو می کنه بهشون زور میاد؟؟؟؟؟؟؟؟&amp;zwnj;&amp;nbsp; خداییش درسته که من خودم ممکنه خیلی راجع به آرش حرف بزنم حتی حرف مفت ولی نمیتونم تحمل کنم یکی راجع بهش اینطوری ، اونهم مغرضانه دری وری بگه و تحقیرش کنه... واقعاً دیگه دارم یقین میکنم که اینها حتی خودشون هم باورشون نمیشد برادرشون اینجوری خودشو بکشه ازشون بیرون و&amp;nbsp; آدم وار زندگی کنه... یعنی الان آرش محاله ممکنه اونجا بیش از دوساعت بتونه بمونه چون اونها با صدای خیلی بلند آهنگ گوش میدن ، خیلی داد و هوار می کنن ، ساعت خوردو خوراکشون مشخص نیست و همش به همدیگه درحال غرزدن هستند ... یه بارهم به آرش گفته بودم تو هم شانس آوردی من نجاتت دادم وگرنه از اینها بدتر میشدی... خودش هم گفت: آآآآآآآآره!!!!!!! ( از اون مدلهای خاص خودش ) &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;چهارم:&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;هوا گرم شده و من محاله واسه تمرینات ایروبیک برم تو اون محیط سربسته و ورجه وورجه کنم ترجیح میدم برم استخر... تو آبگرم که بودیم یه مایوی خوشگل دیدم که نخریدم حیف شد ، حالا هنوز شبیه اونو پیدا نکردم ، بهرحال دلم بیشتر میخواد برم کوه و استخر تا برم باشگاه... حسش نیست... با اینکه یه خانم ماساژور جدید هم آورده بودند که می گفتند کارش خیلی خوبه ولی حال نمی کنم برم... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;در ادامه داشتم می نوشتم منتها چون ساعت داره 4 میشه گفتم فعلا همینهارو بنویسم دورهم باشیم تا بعد... به احتمال زیاد هم میرم نمایشگاه گل و گیاه ، میخوام یه سری گلهای آپارتمانی سایه دوست بخرم چون خونمون نورگیر نداره آرش گفته جمعه بریم منتها اگه نیومد فردا که پنجشنبه است و اون نیست با سپیده و مهران میرم... آخر هفته خوش بگذره تا بعد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hamsar2.persianblog.ir/post/370</link>
      <author>عسل خانومی</author>
      <comments>http://hamsar2.persianblog.ir/comments/333268/9410496/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333268.post-9410496</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 12:19:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;سلام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;امروز سومین سالگرد عقد من و آرشه.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;برای تکرار مکررات توانی ندارم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;دلم میخواست جور دیگه ای بود امروز .... ولی نیست و نخواهد بود.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;فقط نوشتم که یادم باشد سه سال گذشته است... همین!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hamsar2.persianblog.ir/post/369</link>
      <author>عسل خانومی</author>
      <comments>http://hamsar2.persianblog.ir/comments/333268/9391581/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333268.post-9391581</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 05:11:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;3&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;شب قبل آرش گفت ممکنه صبح نخواد از خواب پاشه بیاد بریم آبگرم بازی... ساعت 8 صبح متصدی هتل زنگ زد که حمومتون آماده است.. منم پریدم و حوله به دست برم بیرون که دیدم آرش هم بیدار شد اولش گفت نمیام ولی بعد گفت خوب یه چایی بهم بده... توی آشپزخانه این هتل آپارتمانه گاز و یخچال و اینها بود البته به اضافه یه دونه کتری... خلاصه آرش هوس چایی تازه کرده بود نه فلاکسی!!!!! گذاشتم براش و راه افتادم برم دلم نمی اومد تنهایی برم منتها دوست داشتم صبح هم تجربه کنم تو وان غلت زدنو!!!!!! به آرش گفتم نمیای؟ گفت نه.. گفتم باشه الان خودم میرم دوتا دافی خوشگل هم پیدا می کنم میرم!!!!!!!!!!! ( دوتاااااااااااااااا!!!!!!!!! )&amp;nbsp; اول خودشو زد به روشنفکری و گفت باشه برو.. منهم رفتم دیدم ای وای جکوزی اتاق ما را از خیلی وقت پیش آب کرده اند ولرمه فاز نمیده.. برگشتم بالا که دیدم آرش هم پاشده بود بیاد دنبال سرم... گفتم چی شد تو که نمیخواستی بیای گفت نه نظرم عوض شد.. خنده بدجنسانه ای زدم و گفتم این به اون در!!!!!!! ، حالا جریان این در و اون در چیه.. دیروزش که از جناب سروان برگه گرفت و اونهم که دیده بود مازنی یه ( نه گیلکی!!!! قابل توجه دوستان نکته سنج !!!!!!! ) دیگه منو بیخیال شده بود و تریپ همشهری بازی ، آرش اذیت میکرد منو و میگفت: بیا.. به همین سادگی میشه خانوم بلند کرد!!!!!! طرف از کجا الان مطمئن شد مثلا تو زنمی یا دوست دخترم!!!!!! ..... و هرهر می خندید... منم می گفتم آرش به مررگ خودم اگه بمیررررررررم ، ببینم با کسی غیر از من اومدی اینجا پیش این برف گوگولیامون میام تو خوابت خفت میکنم!!!!!!!! این هم یکی از همون تیکه کلامهای دوران دوستیمونه ... از کافه نادری .. جنگل نور... ساحل محمود آباد.. ویلای اون دوستش تاااااااااااااااااا بعد از ازدواج گنجنامه همدان و زاینده رود اصفهان و ... &amp;nbsp;که همیشه اونوقتها وقتی اینو میگفتم بهش کیففففففففف می کرد و کرکر می خندید ... شب هم که بهش گفتم خندید و گفت: خواهش کن!!!!!.... یالا... خرج داره...!!!! و .... بعدهم که دید من گفتم عمراً .. اصلاً بعد از مردن من دنیا نباشه !!!! زد تریپ &amp;nbsp;آسوده کرن خیال!!!!! &amp;nbsp;و گفت ... بیخیال بابا عسل.... حالا که نمردی... این یارو هم وقتی دید من بچه اینجاهام زیاد پاپی نشد چون یارو مغز خر نخورده که بچه شمال باشه اونوقت خانوم بلند کنه بیاره اینجا.......... خود شمال کم جا داره؟؟؟؟؟؟... و حالا منم که گفتم نیا دوتا دافی خوشگل پیدا میکنم میرم! &amp;nbsp;دیدم لباس پوشیده دم در واستاده...!!!!!!! &amp;nbsp;بعد رفت با متصدیه صحبت کرد و گفت برو یه دونه دیگه را انتخاب کن.. یارو گفت اشکال نداره..!!!!! منم رفتم یه دونه از اون جکوزی بزرگها که مال اتاق چهارنفره ها به بالا بود پیدا کردم مستطیلییییییی بزررررررررگ و تازه یه سکو هم داشت که میشد روش دراز کشید و ما نوبتی میرفتیم روش دراز می کشیدیم ، وقتی من دراز می کشیدم آرش دورمو با کاسه آب میریخت و برعکس.. فکرکن تو اون بخار.... خنکای سنگ زیرت و یهویی یه آب گرم میخوره بهت.. آخررررررررر آرامش بود.. اینهم جزء اختراعاتمون ثبت شد...ولی شما هم میتونید امتحان کنید! &amp;nbsp;انگار رو سکوهای سونا بخار دراز کشیدیم... وااااااااای خیلی چسبید.... دیگه اینبار فقط به ریلکسیشن پرداختیم!!!!!! و از هرگونه فعالیت جانبی احتراز نمودیم! ... بعدش برگشتیم اتاقمون که باید ساعت 10 تحویل میدادیم و دیگه آب جوش اینا حاضر کردیم و قرار شد بریم بیرون تو هوای آزاد صبحونه بخوریم .. دیگه رفتیم یه جا نزدیک روستا دوسه تا سکو بود با چشم انداز اطراف خیلی باحال بود که اونجا زیرانداز انداختیم و سرشیرمحلی و عسل لار و شیرمال و چایی تازه دم .... به به جاتون خالی. صبحونه را خوردیم و زدیم به جاده.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;strong&gt;توی راه حرفهای اقتصادی بینمون ردو بدل شد... از اینکه فرصت مناسبی بود که من با سیاست ازش بخوام به جای پول خرج کردن برای این و اون به فکر این باشه که برای خودمون یه زمینی چیزی بخریم.. حتی همینجا ... تو همین بلندیها... کنار همین آبگرم.. برای روزهایی که دیگه جوان نیستیم... اولین باری بود که با آرش راجع به برنامه های بلندمدت حرف میزدم.. حتی اولین باری که خودم هم به داشتن آینده ای با آرش فکر میکردم.. منی که همیشه در فکر ورقه کاغذی روی میز بودم برای گفتن خداحافظی و تمام... چقدر جالب.. راجع به پیری حرف میزدم.. اینکه آرش.. وقتی پیر بشیم چقدر همین آب برامون مفیده مگه نه... و اینکه زمینشو بخریم و خردخرد مصالح بریزیم.. کسی دنبالمون نکرده که... بیا به فکر باشیم... من 6 سال دیگه و تو فقط 4 سال دیگه میرسیم به 40 سالگی.. 40 سالگی سراشیبی... 40 سالگی برداشت محصول.. 40 سالگی تلخ&amp;nbsp; و یا حتی شیرین.. می گفتم و آرش گوش میداد.. اونقدر خوب گوش داد که پیاده شد و از چندتا بنگاه قیمت زمین را پرسید... اونقدر که گفتم ببین آرش.. ما میتونیم به جای برداشتن پول از صندوق برای دیگران حتی برای خرید سنگ و آهن و آجر برداریم... آرش به حرفام فکرکن... من حتی با اینکه دلم میخواد برای خودم ماشین بخرم ولی اگه تو بیای تو این کار سرمایه گذاری کنیم من یه مدت بیخیال ماشین میشم.. قبوله؟؟؟؟؟.. قبوله... ولی حالا خداکنه اون بالا تمام اینهارو یادش نره.. بهش گفتم ما یه دفترچه داریم که حساب 1000 تومن خرجمونو توش مینویسیم.. و تو آخرش نوشتی کارهای دردست اقدام... آرش این راهم بنویس... هرسال که گذشت و اون نوشته تیک نخورد بیشتر سعی می کنیم .. تو عادت داری به عمل کردن به چیزایی که مینویسی....! ( خداکنه بازم اون بالا این آیه هایی که من تو گوشش خوندم پودر نشده باشه و آرش جان یه کمی بهش فکر کنه.. !!!!) &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003300;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی رسیدیم به پایین پلور ساعت تازه 11 صبح بود... آرش هی گفت چیکار کنیم و برگردیم و اینها ولی خیلی زود بود... من نق زدم بابا آرش تازه پنجشنبه است ... میخوایم برگردیم چیکار کنیم... بیا بریم &amp;laquo; وانه&amp;raquo; ( البته اسم اصلیش&amp;laquo;&amp;nbsp; وانا &amp;raquo; ست ولی محلی &amp;laquo; وانه &amp;raquo; میگن...که اونهم تو همین اطرافه...من از اینترنت گرفتم یه آبشار و یه قلعه داره .... آرش هم هی&amp;nbsp; میگفت نه اونجا دوره... ( دوباره پنجشنبه.. دوباره ناخودآگاه من ... دوباره ترسیم خاطرات تلخ تنهایی در خانه... دوباره پنجشنبه... دوباره اصرار آرش برای برگشتن.. دوباره دلشوره های من.. دوباره درگیری ذهنم.... تو دلم فکر میکردم حتما میخواد برگرده که عصر بره دنبال بچه... یعنی عمر خوشبختی من همیشه اینقدر کوتاهه.. دوباره میگفتم عیبی نداره.. ببین چقدر به تو خوش گذشت.. بذار دوساعت هم بچه شو بگردونه.. عسل آدم باش... منتها تعبیر آدم بودن برای کسی که روش حساسی معنی نمیده... وقتی تو تقویم ذهنت تمام پنجشنبه ها تداعی کننده غربت و پذیرش اجباری باشه.. وقتی رنگ تمام پنجشنبه های دنیا برات خاکستری شده باشه... وقتی حتی درخواب هم نمیتونی جلوی خواب پنجشنبه صبح&amp;nbsp; مربوط به اونهارو بگیری &amp;laquo; حتی در همین مسافرت!!!!! &amp;raquo; ، وقتی دلشوره های پنجشنبه هات متفاوت از تمام روزهاست... وقتی مزه پنجشنبه ها همیشه تلخ و شور بوده..وقتی با تمام تلاش بخوای پنجشنبه ها متفاوت نباشه و میشه... وقتی عصرهای پنجشنبه از ناچاری خودتو به خواب میزنی تا ثانیه های کشدار بی او بودن بگذره... وقتی که خودت هم از این احساس خودت بیزاری ولی ناچاری... وقتی.. وقتی.. وقتی .. ناخودآگاه اصرار آرش برای برگشتن ولو اینکه به چیزهایی که تو ذهنته فکر هم نکنه باز برات تمام دلشوره های دنیارو تداعی می کنه... وقتی دلت نمیخواد اون اتفاقی که تو ذهنته بیفته ، به هر شکل ممکنی میخوای جلوش بایستی... تمام انرژِیهاتو میذاری تا ثانیه ای اون اتفاق عقب بیفته... حتی تپش قلبت بالا میره... ناخودآگاه اخم میکنی... تهوع هم شاید بگیری... نمیخوای طرف مقابلت بفهمه ولی اونقدر تابلوئه تغییراتت که هرکسی میفهمه... برگشتم گفتم: بابا اه......... الان بریم کجا آخه!!...... چرا حرفتو نمیزنی عسل... بگو نمیخوام بریم تهران.. نمیخوام ساعت 4 به بعد ثانیه به ثانیه لحظه شماری کنم تا صدای زنگ و اس ام اسی که برای تو عادیه و برای من تا ابد غیرعادی را بشنوم... بگو نمیخوام تو بری.. بگو میخوام از تمام این زندگی مشترک یه پنجشنبه کامل برای من باشی ( شاید وسواسه... تفاوت پنجشنبه با الباقی روزها... حالا مثلاً جمعه تمامش مال توئه.. یا روزهای دیگه.. چه فرقی داره پنجشنبه... ولی من پنجشنبه هارو میخوام.. میخوام بدونم پنجشنبه با تو&amp;nbsp; بود ن چه رنگیه آرش... چه حسی داره پنجشنبه با تو بودن؟ ... اصلا همین &amp;laquo; فرقی نمی کند&amp;raquo; را میخوام خودم تجربه کنم..... شاید هیچکس تمام این پاراگراف را درک نکنه... دلواژه های من... حساسیتهام.... تفاوت گذاشتن بین روزها... شاید هیچچچچچچچچچچچکس نفهمه.... ولی.... )&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;&lt;strong&gt;ولی آرش فهمید... خیلی عادی گفت: اگه منظورت دیدن بچه است سه شنبه بهش زنگ زدم که نمیرم... فکر کردم میریم کاشان واسه همین بهش گفتم نمیام دنبالت......... آرش... آرش ... آرش... تو از قبل به فکر آسوده کردن خیال من بودی... تو فهمیدی که من تو مسافرت چقدر بدم می اومد از این اتفاق... حالا این تویی که خودت جلوی اون ناخوشایند منو گرفتی... خدای من .. این تویی آرش... چقدر خوب حرف دلمو فهمیدی... منو درک کردی آرش.. حال بدم تو این دقایق از نظرت مخفی نموند... تو منو فهمیدی... راست میگفتی ذهنمو میخونی.. فکر میکردم دروغ میگی آرش... ممنونم آرش... چقدر راحت بهم گفتی... نذاشتی این ثانیه های کشدار تا پایان هفته باهام قدم بزنه.... منو رها کردی آرش... چقدر خوبه که گاهی .. نه همیشه همینطوری باشی... ممنونم آرش... تازه ساعت 11 صبحه و من اووووووووووووووووووه تاااااااااااااااااااا شب کلی ثانیه بی دغدغه دارم... بی هیچ نگرانی ای ... ممنونم آرش... تو این مسافرت تو بزرگترین آرامشهای تجربه نکرده دنیارو بهم هدیه دادی...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;اونقدر سریع لحنم عوض شد و خوب شدم که زود گفتم خوب حالا بیا بریم بگردیم تا غروب بعدش برگردیم تهران.. بریم آرش؟ هان؟؟؟ رفتیم...بعد زنگ زد به اون پسرعمو خوبش که عید مارو برد جنگل تو اون گاوها! &amp;nbsp;ببینه کجاست و جایی دیدنی سراغ داره اونهم گفت یه جا هست باید بری تو ابرا.. عمراً بتونید برید... تو راه آبگرم رینه!!!!!!! خندیدیم و گفتیم برو بابا دیشب اونجا بودیم.... کف کرده بود... بین راه تو&amp;laquo; آب اسک&amp;raquo;&amp;nbsp; نگهداشتیم آرش گفت بیا یه جارو نشونت بدم بابام اون موقعها مارو می آورد اینجا فامیل داشتند... رفتیم.. یه پیرمرد مهربون بود .. آرش خودشو معرفی کرد... فامیلهای مامانش بود طرف نمیشناخت ولی تا گفت من پسر آقا فلانی ام یهویی گفت: خدابیامرزدش باباتو... مرد بود.. باورم نمیشد.. بین اونجا تا شهر آرش اینها کیلومترها فاصله بود... ولی بعد از اینهمه سال هنوز برای پدرش آمرزش می طلبیدند... خوش به حالش...ارش گفت من هم مثل بابام میشم... وقتی مردم همه میفهمند کی بودم!!!!!!!!!! جوگیر!!!!!! &amp;nbsp;تو این مسافرت آرش خیلی تو حال و هوای گذشته ها رفت... اونقدر با فراغ بال از خاطرات کودکی و پدرش می گفت که انگار مدتها بود دنبال گوش شنوایی می گشته که حالا پیدا کرده... جالب بود روستای &amp;laquo; وانه &amp;raquo;&amp;nbsp; هم جزو خاطرات کودکیش بود... که همگی تو تعطیلات می اومدند و اینجا خونه آشناها می موندند... با ماشین رفتیم و یه جایی ماشینو گذاشتیم و پیاده قدم زدیم تو کوچه ها و آرش با ذوق منو برد تا زمین بازی فوتبالشون... تنوری که اهالی اونجا نان می پختند.. حوضی که ظهرها توش آب تنی می کردند و شیطنتهاشون.....کوچه پس کوچه ها و کوچه باغها.. خونه دوست صمیمیش که براثر تصادف مرد... و حتی کسانی که من نمیشناختم ولی با اصرار میگفت اون فلانی که اون موقع دیدیم مثلاً .. بابا دیدیش عسل... و من تأیید میکردم... آه می کشید و یادش بخیر می گفت... از کنار رودخانه هراز گذشتیم... حالا تو جایی بودیم که دیروز از بالای کوههای اونطرف جاده میدیدیم... دیروز می گفتیم ویلاهای اون طرفو .. امروز بالای ویلاهای اون طرف بودیم!!!! ، رفتیم و رفتیم... رفتیم و رفتیم.. اون بالای بالا که دیگه جاده هراز شبیه یه خط دیده می شد ماشینو دوباره پارک کردیم... پیاده راه افتادیم تو کوچه باغهای باریک که مثل دربند پله پله بود تااااااااااااااااااا رسیدیم به آبشار... آبشار شاهاندشت .. یعنی از وانه یه دوراهی بود یکیش به همون وانه و یکیش هم به شاهاندشت میرفت که آبشار اون بالا بود ... بالای آبشار هم قلعه ملک بهمن بود که ما تا قلعه نرفتیم دیگه از همون جا دید زدیم بعداً البته تو اینترنت من دیدم خیلی قشنگ بود... کلی حجاری های باستانی داشت... خلاصه برگشتیم و دیگه تو راه هم دم اون دریاچه هه که بالاش یه امامزاده است تو جاده هراز نماز خوندم و دیگه ناهار هم دیزی زدیم و دوتا از این خواننده های دوره گرد هم اومدند&amp;nbsp; برامون آهنگ زدند و بعد هی به آرش می گفت پول بده آرش میگفت ندارم .. به من میگفت عروس خانوم تو بهش بگو.. آرش هم میگفت آقا این که عروس خانوم نیست .... الان &amp;nbsp;ذوق زده میشه همه پولهای منو به باد میده!!!!!!!! خندم گرفته بود.. میگم خداییش آرش هنوزم به من میگن عروس خانوم .. تو دلشون هم میگن خوش به حال این پیرمرده!!!!!!!!!!!! یعنی میخواست منو اون وسط بکشه... کلی بدجنسیم فرونشست!!!!!!!!! بیچاره آرش هم با اینهمه مصیب که ادعا میکنه سرش اومده نسبت &amp;nbsp;به همسن و سالهاش خوب مونده و جوونتر به نظر میرسه..با اینحال من وقتی میخوام لجشو دربیارم میگم پیرمرد اونهم کفری میشه توووووووووووپ.. یک حالی میده!!!!!!! سادیسمه دیگه!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;&lt;strong&gt;بعدش هم دیگه تا 6 بعدازظهر رسیدیم تهران... هردوتامون حسرت میخوردیم که دیروز این موقع کجا بودیم امروز کجاییم.. یادش بخیر... تهران لعنتی پردود پراسترس... پراز افکار منفی.. دوباره تهران... یادش بخیر اون بالای ابرا...&amp;nbsp; خداروشکر که فرداش هم تازه جمعه بود وکلی ذوق کردیم که میتونیم یه روز دیگه هم استراحت کنیم.. آرش میگفت: خداییش این سفرمون تا حالا از همه بهتر بود.. خداییش هم یادش به خیر.. دوروز از عرض عمرمون را طی کردیم.. دوروزی که عمراً از طول عمرمون کم نشد...!!!!!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hamsar2.persianblog.ir/post/368</link>
      <author>عسل خانومی</author>
      <comments>http://hamsar2.persianblog.ir/comments/333268/9385860/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333268.post-9385860</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 05:22:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"&gt;&lt;strong&gt;2&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;به محض پیاده شدن اینهایی که خونه و سوئیت کرایه میدن اومدن و یکیشون هم مارو برد که مثلا سوئیتها رو نشونمون بده.. یارو فکر کرد ما&amp;nbsp; ازین پپه هاییم بردمون یه سوئیت نشون داد وااااااااای چشمتون روز بد نبینه درو که بازکردیم چون حوضچه هاشون تو زیرزمین هستش و به توی اتاق راه داره بوی گوگرد زد بالا و بعدهم رفتیم پایین دیدیم وااااااااااااای یه حوضچه سیمانی با آب سبزشده و اون بو..... آرش که دید من دارم بالا میارم خندش گرفته بود و میگفت همینه دیگه ... عسل میخوای بریم یا برگردیم.. من فرقی برام نداره ولی اگه دوست داری آب تنی کنیم باحاله ها... واسعه کمردرد و پادرد و اینها خوبه... من که اون تختخواب فنری زهواردررفته را با اون بو و الباقی چیزا دیدم حتی اتاقه تلویزیون هم نداشت گفتم نه.... بیا بگردیم بازهم... حالا یارو هم به قول آرش فکر کرده بود ما ازین تهرونی چیزندیده ایم ( الان جماعت دوستان نکته سنج مارو تو اون بوی گوگرد ول کنید بچسبید به اینکه تهرونی ها چیزندیده نیستند&amp;zwj;!!!!!! خووووووووب؟ ) آخه ما هروقت میخوایم شمال و اونطرفها جا بگیریم آرش باهاشون گیلکی حرف میزنه میگه اینها زرندگند مارو هالو گیر نیارن ... خلاصه پرسیدیم حالا اینجا شبی چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ &amp;nbsp;یارو نه گذاشت و نه برداشت گفت اگر شناسنامه ها و عقدنامه همراهتونه 75 هزار تومن!!!!!!!!!!!!!!!!! من یهویی قاط زدم گفتم: اینجاااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت آره ویلا هم داریم 250 هزارتومن.... تازه اگه مدارک همراهتون نباشه که هیچ....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;اومدیم بیرون و یهویی با آرش زدیم تو پیشونیمون... ما که مدارک نیاوردیم که!!!!!!!! آرش تنها چیزی که همراهش بود کارت ملی بود من که از بیخ و بن بی هویت!!!!!!! یارو که رفت به آرش گفتم بیا بریم هتلهارو ببینیم این موشدونی را که داره میده 75 تومن ببین بقیه جاها چنده.. از هتلها شروع کردیم که یا جا نداشتند یا اتاقهای چهارتخته به بالاشون خالی بود... رفتیم سراغ هتل آپارتمان ها... باورکردنی نبود.... یه اتاق دوتخته خیلی تمیز با تلویزیون و امکانات و حموم دستشویی خیلی تمیز که هر اتاق یه جکوزی مخصوص داشت تو زیرزمین با تهویه خوب و کاملا کاشیکاری مدل همین استخر و جکوزیهای استاندارد... و جکوزیها را وقتی میخواستی بری قبلش خبر میدادی پر از آب میکردند... اومدیم پرسیدیم شبی چند؟ گفت 75 هزارتومن.... دیگه اون هتل معروفش که جا نداشت شبی 130 تومن بود... بقیه کمتر... آرش گفت دیدی یارو میخواست بهمون اون آشغالدونی را بندازه؟؟؟؟؟؟ خلاصه خوشمون اومد و گرفتیم و فقط موند یه چیزی... مدارک.... ای خدا آخه من چه میدونستم واسه گشتن تو دشت لار با اون پول نداریم پول نداریم آرش و قراره تو ماشین بخوابیم الان سر از هتل درمیاریم؟!!!!!!!!!! مدارکمون کجا بود؟؟؟؟.... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;مسئول هتل گفت مشکلی نیست شما برید کلانتری اونجا ازتون سوال میکنند و تعهد میگیرند و چه میدونم استعلام میکنند و یه برگه میدن بهتون که بیارید ... تا اومدیم بریم دیدیم خود جناب سروانه داره اونجا میگرده دیگه هتلداره صداش کرد و اونهم به من گفت خانوم شما بیرون باش از همسرتون سوال کنم... حالا من همش دلم شور میزد آرش اصلا تاریخ ازدواجمون یا عقدمون را یادش هست؟؟؟؟؟ الان اگه دری وری بگه چی؟؟؟؟؟؟ یهویی دیدم آرش و جناب سروان خنده کنان اومدند پیش من و آرش داره گیلکی با یارو حرف میزنه!!!!!!!! جناب سروان هم همونطوری خوش خوشان رفت منهم همینطوری با شاخهای گوزن شده واستاده بودم که ببینم چرا از من سوال نکرد؟؟؟؟؟؟!!!!!!! ما برگه را بردیم دیدیم به به تمام جاکلیدیهای هتل به جای شناسنامه و اینها پر از این برگه هاست!!!!!!!!!!! قربون جمهوری اسلامی برم با این قوانین مسخره اش...... حالا آرش میگفت آخه عسل تو اینهمه کپی از اون عقدنامه نگه داشتی تو خونه خوب یکیشو بردار همیشه.. اصلا فکرکن من افتادم مردم... الان تو اینجا چطوری برمیگردی؟؟؟؟؟؟؟؟ خندیدم و گفتم خوب با جنازه تو با آمبولانس!!!!!!!!!!! اون موقع اونقدر گریه میکنم که همه میفهمند من زنتم خوب!!!!!!!!!!!! آرش گفت از بقیه زیاد سوال میکردند ولی از من فقط پرسید چندتا خواهر داری؟؟؟؟؟؟ گفتم دوتا .. گفت: اون خانوم هم میدونه؟؟؟؟؟؟؟ آرش گفت خندم گرفت گفتم والا زن من از من بهتر میدونه چندتا خواهرشوهر داره!!!!!!!! و آرش یه چیز دیگه گفت که دلم میخواست بپرم ماچش کنم... یعنی چقدر احساس کردم اون موقع خوشحالم... گفت ازم پرسید بچه دارید گفتم نه.... نگاهش کردم و گفتم واقعا گفتی نه؟؟؟؟؟ گفت خوب آره.. مگه من و تو بچه داریم... اون بچه مال گذشته است چه ربطی به تو داره؟؟؟؟؟؟ گفتم باورت میشه مونده بودم اگه ازم بپرسند چی باید بگم؟؟؟؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;&lt;strong&gt;( &amp;nbsp;آرش.. آرش.. آرش...ازت ممنونم.. تو بزرگترین دغدغه منو حل کردی.. تو پذیرفتی آرش.. بالاخره پذیرفتی ... چقدر عوض شدی آرش.. تویی که همه جا با لجاجت میخواستی بچه داشتن خودتو به من ربط بدی.. اونقدر همه جا با خودخواهی بارها گفته بودی که من ترسی ندارم میگم بچه دارم حتی جلوی فامیلهای تو... آرش این تو خود تویی؟؟؟؟؟؟؟ خدای من.. آرش... چقدر وقتی لجباز نیستی دوستت دارم.. چقدر وقتی مراعاتم را میکنی دوستت دارم.. چقدر وقتی حس میکنم احساس بدم را نسبت به این موضوع درک میکنی دوستت دارم... چقدر وقتی منطقی میشی دوستت دارم.. جقدر وقتی هویت زندگیتو با من مستقل میکنی از زندگی گذشته ات و به من رسمیت مستقل میدی دوستت دارم...... آرش.. احساس میکنم ... هیچ.. جز اینکه چقدرررررررررررررررررررر دوستت دارم.)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;strong&gt;با گرفتن اتاق و جابجا کردن وسایل تصمیم گرفتیم تا هوا روشنه بریم دشت لار راهم ببینیم و برگردیم... ساعت تازه 6 بود.. دیگه راه افتادیم و چقدر جالب همینطور مردم تو این کوچه پس کوچه ها حوله و ساک به دست در تردد بودند.. آخه استخر عمومی هم داشت.. البته زن و مرد جداها... خلاصه همینطوری آدم بود که قدم میزد تو این کوچه پس کوچه هاش.. کل شهرش شبیه اون خیابون اصلی دربند بود که از دم پله ها تا اون مجسمه هه&amp;nbsp; هست شایدم البته کوچیکتر ... خلاصه همونطوری شیبدار بود و مغازه ها هم که عسل لار و سرشیر محلی و حوله فروشی و سبزی محلی و گوشت کباب شده و خلاصه هرچی که هوس کنی تو اون بالای کوه بخوری&amp;nbsp; بودش... دیگه ما رفتیم اول دشت لار و از کنار برف گوگولیامون هی تندتند رد شدیم و رسیدیم اونننننننننننننننن بالااااااااااااای بالا.. چایی اینها هم که داشتیم دم به دقیقه هم ذوق میکردیم و عکس می انداختیم و خلاصه رسیدیم به اول دشت لار دیدیم حفاظت محیط زیست بسته است و یارو گفت نمیتونید برید الان هم تا خرداد که اینجاها پر از شقایق میشه و گردشگر میاد خبری نیست&amp;nbsp; و دیدنی ای نداره دیگه ماهم دست از پا درازتر برگشتیم... حیف شد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;&lt;strong&gt;تو راه برگشتن عسل آویشن چهل گیاه اصل اصل اصل خریدیم.. یادش بخیر نادر ابراهیمی که عاشق عسل سبلان بود... به آرش میگم.. میگه: نادر ابراهیمی کیه؟؟؟؟... خندم گرفت.. میگم اهل مطالعه دانند!!!!!!!! &amp;nbsp;اومدیم و دیگه حوله هم خریدیم و من میخواستم مایو بخرم آرش میگه آخه دهاتی جکوزی خصوصیه ها!!!!!!! جلوی کی میخوای مایو بپوشی؟؟؟؟؟؟ اونهم تو اون یه وجب جا!!!!!!!! خلاصه شامپو اینها هم گرفتیم و رفتیم هتل و امر فرمودیم جکوزی مون را پر از آب کنند دیگه یارو گفت ساعت 9 آماده است خداییش هم خیلی از برخوردشون خوشم اومد خدمات رسانی شون خیلی عالی بود ازمون سوال می کردند بعد تلفن میزدند اطلاع می دادن.. خلاصه آخر خاااااااااااااارجججججججججج!!!!!!! ما اومدیم تا من نماز خوندم و لباسهامونو برداشتم ساعت 9 شد...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;اولش بامزه بود رفتیم دیدیم آب جوش غلغل کنان ... آرش خنگ میگه باید عادت کنیم بریم توش... اصلاً عمراً میشد توش رفت.. خلاصه رفت از اون مسئوله پرسید یارو گفت بابا شیر آب سردو باز از بیرون باز کنید!!!!!!! تازره فهمیدیم ... ا... شیر آب سرد هم داره!!!!!!! خلاصه جاتون خالییییییییییییییییییی یعنی آرش که میگفت عین خارجه.... میرم به همه میگم رفتم استخر مختلط!!!!!!!! خدایا چه آرامشی داشت... تو اون آب داغ.. تمام خستگیمون دررفت.. اصلاً بخارش تمام چینهای صورتمونو باز میکرد... البته بماند که آقا آرش در اون وضعیت بخارآلود و هوای گوگردی شیطونیش گرفته بود.... از اینجا به بعد شطرنجی بشه ..تاااااااااااااااااااااا..... دیدیم داره قلبمون وامیسته... دیگه برگشتیم بالا و &amp;nbsp;من که پریدم زیر دوش آب سرد ولی آرش دیووونه گفت نه گوگردا یه خورده بمونه رو تنم!!!!!!! دیگه تا اومدیم بریم شام بیرون یهویی سرش گیج رفت و قیافش مثل گچ سفید شد و دراز کشید رو تخت.. من که خودمو باخته بودم هی تو دلم میگفتم ای بابا.. دیدی چه غلطی کردیم.. آخه اونجا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! ... هی تندتند بهش نبات داغ میدادم و لبخند میزدم.. تا اینکه حالش بهتر شد.. البته از گرسنگی هم بود چون فقط آش خورده بدودیم.. اون فعالیت جسمانی تو جکورزی هم مزید برعلت شد....!!!!!!!!! خلاصه دیدم کم کم داره رنگ صورتش برمیگرده دیگه رفتیم یه خو رده تو دل شب تو شهر قدم زدیم و حالش سرجاش اومد... بعدهم حالا من میخواستم چنجه بخورم رو این تختهای بیرون و &amp;nbsp;اون میگفت من اگه برنج نخورم میمیرم بریم رستوران.. دیگه رفتیم رستوران .. داشتیم قدم میزدیم بهش گفتم آرش داشتم از ترس میمردم.. بعدازظهری که گفتی اگه من بمیرم تو اینجا چیکار میکنی.. اگه یه دفعه تعبیر می شد چی...&amp;nbsp; خندید و زد تو تریپ اون تیک معروفه و گفت... خره.. به کسی نگی ما چه کار احمقانه ای کردیما!!!!!!!!! خندیدیم... خداروشکر که حالش خوب شد... دیووووووووونه!...&amp;nbsp; تو رستوران هم من شیشلیک خوردم.. اون جوجه... میگم دیوونه بالای کوه باید فقط گوش و کباب خورد... میگه باشه شیشلیک را هم بذار من میخورم!!!!! آخرش هم چنجه نخوردیم.. البته من گفتم پلو بگیر از رستوران ببریم رو اون تختها با چنجه بخوریم!!!!!!! ولی رستورانیه زرنگ بود گفت پلوی خالی نداریم!!!!! اون وقت با جوجه داشت!!!!!!! چقدر این مردم زرنگند ای خدا!!!!!! ...&amp;nbsp; برگشتنی هم سرشیر محلی خریدیم با شیرمال برای صبحونه البته تصمیم داشتیم 5 و 6 صبح بریم دوباره آب گرم بازی!!!! بعد بریم کله پاچه بخوریم که از هرکی سوال کردیم گفت اینجا کله پزی نداره!... دیگه به همون عسل و سرشیرمون رضایت دادیم و رفتیم هتل.آهان دم هتلمون یبه عالمه گوجه سبز گذراشته بود اومدیم بخریم یارو گفت زیاد ترش نیست ملسه ماهم نخریدیم.. الان دلم خواست ولی....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;آقا ما اومدیم هتل دیدیم گوشیهامون پر از میسکاله.. از مامان آرش و شوهرخاله ام!!!!!!!!!! اول زنگ زدیم به عمویی ببینیم چی شده که سرزنشها شروع شد!!!!!!! کجایید .. نمیگید همه را نگران کردید... و .. و .. و..من متعجب بودم که حالا چرا آخر هفته ما اینقدر برای خاله ام اینها مهم شده... &amp;nbsp;کاشف به عمل اومد که مامان آرش زنگ زده خونمون دیده نیستیم زده رو موبایلها که ما با خودمون گوشی تو آبگرم نبرده بودیم البته اگه کف دستمونو بو کرده بودیم می بردیم!!! زنگ زده خونه مامانم اینها اونها هم که زنجان بودند.... زنگ زده سپیده و شماره خاله اینهارو گرفته زنگ زده اونهارو نگران کرده و خلاصه اینور و اونور و خاله هم گفته آرمینو بفرستید دم خونه شون حتماً گاز گرفتدشون!!!!!!!!! خلاصه ما که زنگ زدیم بهش میگه دلمه واسه عسل درست کرده بودم کی میایید ببرید!.. آرش هم گفت ما آبگرمیم و حالا بعداً.... واجبه حالا واسه یه دلمه شهرو بهم ریختی.. بعدش که قطع کرده میگه آره باید می گفتیم خوب.. گفتم اولا تو گفتی به هیچکس نگیم .. خداروشکر اون هیچکس های منظوره !!!!!! هم خودشون مسافرتند... میخوای برگه مرخصی هامونو &amp;nbsp;بعد از پاراف مدیرامون بیاریم به مامان بدیم امضاء تأیید بزنه!!!!!!!!! خداییش لجم گرفته بود نمیدونم مامان چی میگفت به آرش یا بهش غر میزد انگار که اونهم تندتند میگفت باشه حالا فردا برمیگردیم...!!!!!!!! اعصابمون خرد شد....دلمه بخوره تو سرم با این هوسهام!!!!!!! البته دلمه بهانه بود... نگران شده بود بعدشم شنید ما تنهایی پیچوندیم انگار قاطی کرد...( البته بماند که دیشب هم زنگ زده بود به آرش که میخواد بره شمال آخر هفته... آرش گفت دلمه عسلو چیکار کردی مارو کچل کرد با این دلمه اش.. قشنگ شنیدم گفت حقشههههههه.. میخواست نره آبگرم!&amp;zwj;!!!!!!! منهم خودمو زدم به پررویی و بلند با خنده گفتم مامان دارم میشنوم ها!!!!!!!! دیگه لحنشو تلطیف کرد!!!!!!!!)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;اومدیم بخوابیم.... نور بیرون اذیتمون میکرد پتو زدیم به شیشه .. از طرفی تختمون هم نمیدونم چرا اینقدر صدا میداد... یه بچه هه هم از ته سالون صدای مهیب گریه هاش میپیچید.. ولی با همه اینها یکی از آرامش بخش ترین خوابهای عمرمون بود اون شب... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hamsar2.persianblog.ir/post/367</link>
      <author>عسل خانومی</author>
      <comments>http://hamsar2.persianblog.ir/comments/333268/9359080/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333268.post-9359080</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 07:50:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;بهترین سفر من و آرش .... از دیدگاه آرش و البته من:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"&gt;&lt;strong&gt;1&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;سه شنبه که برمیگشتم خونه هوا عجییییییییییییییییییب دونفره بود... بوی خاک نم خورده و هوای بهاری لطیف ... تو دلم داشتم فکر میکردم آرش گفته میریم کاشان... ولی من دوست نداشتم... تازه اونجا بودیم .. نه حرف جدیدی بود نه هیچی.. حالا چرا کاشان هم واسم سوال بود... یهویی به دوستم گفتم یعنی میشه الان که برم خونه آرش بیاد بگه بریم یه جایی که خیلی خوش بگذره؟؟؟ بعد تو دلم گفتم آره جون خودت.... با این وضع بی حقوقی.... حالا اصلا چه کاریه.. میشه مثل همه تعطیلیهایی که الکی تو خونه گذشت... !!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی رفتم خونه تا شب آرش طبق معمول شروع کرد به پرسیدن .. کجا بریم.. کجا بریم خداییش اینبار من اصلاً ایده ای هم نداشتم فقط تو شرکت که بودم یه سری از جاهای دیدنی اطراف تهرانو سرچ کرده بودم&amp;nbsp; و بردم خونه... گفتم حداقل حالا اگه جایی هم نریم مسافرت آنچنانی بیا بریم همین دوروبرا و تا شب برگردیم... اون شب گذشت... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003300;"&gt;&lt;strong&gt;چهارشنبه صبح که از خواب پاشدیم نزدیکهای ظهر داشت می شد که هی گفت کجا بریم و بعدهم اون پرینتهارو نگاه کرد و هی گفت اینها که همش تو جاده هرازه ، اینجارو که رفتم ، خلاصه وقتی حسابی آب دهن منو راه انداخت دوباره نشست سرجاش و گفت حالا اینجاها بریم کو پول؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! منو میگی دیگه کلاً ناامید شده بودم رفتم سر کارام که باز شروع کرد یعنی نمیخوایم جایی بریم؟؟؟؟؟ من مرخصی گرفتم ولی کجا بریم؟ هرجا تو بگی بریم... بدجنس!!!!!!!! تا من میگفتم فلان جا می گفت کو پول؟؟؟؟؟ مگه تو پول داری!!!!!! دیگه تصمیم گرفتیم بریم دشت لار و فوقش شب برگردیم ... منهم کلی وسایل و چادر و بالش و کباب پز و فلاکس و کلمن یخ و همه چییییییییییییی برداشتم&amp;nbsp; و لباس و کوله پشتی و دیگه راه افتادیم. من کلاً آدم طبیعت دوستی هستم یعنی همه جوره حتی تو شرایط سخت هم بهم خوش میگذره... دیگه راه افتادیم تا دقیقه 90 آرش بدجنس جوری رو مخ من رفت که دیگه دلم میخواست خودمو بکشم.. رفت بنزین زد باکو پر کرد و &amp;nbsp;عابربانکهاشو برداشت گفت بذار ببینم چقدر پول دارم!!!!!! رفت برگشت گفت بیا ببین ... وااااااااااااااااااای عسل.. حالا چیکار کنیم!!!!!!!!! 1000 تومن برداشتم 8400 تومن توش مونده!!!!!!! ( خداییش هم تو رسیدش که نشونم داد همینطوری بود!!!!!! &amp;nbsp;) بیا بریم خونه مامانت اینها ناهار بخوریم و برگردیم خونمون!!!!!!!!! خدایا حالا اونقدر با خونسردی و جدی میگفت که من رسماً باورم شده بود و داشتم فکر میکردم آخه با 8400 تومن که دوتا ساندویچ هم نمیشه خرید!!!!!!!... حتی راهشو کج کرد یه مسافتی را تا خونه مامانم اینها رفت منم هاج و واج مونده بودم... یهویی برگشت گفت حالا ببینیم تا کجا میبردمون این ماشینه!!!!!!!!&amp;nbsp; خلاصه انداختیم تو جاده هراز و پییییییییییییش به سوی دشت لار!!!!!!!! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;بعد از مدتها این اولین باری بود که من از این جاده لذت می بردم چون این اواخر اونقدر با حرص&amp;nbsp; و جوش رفته بودیم شمال که من زیبایی های طبیعت را بیخیال شده بودم.. آرش هم به من گفت به هیچکس نگو بذار دوتایی بریم البته اون بیشتر حرص سپیده و مهرانو میخورد منهم نگفتم تو راه سپیده اس ام اس داد که دارن همگی با مامان اینا میرن زنجان... دیگه منهم گفتم ماهم اطراف تهران گردی داریم ، تو راه طبق شناختی که از آرش تا حالا پیدا کردم احساس میکردم محاله ممکنه یه جا بره پول برنداره.. منتها بدجنس خان هی تا میدید من ساکتم یه چیزی میگفت مثلا : اون پفکو بده بخوریم معلوم نیست با 8400 تومن بتونیم چیزی واسه خوردن پیدا کنیم!!!!!!!!! ( حالا انگار مجبورمون کردند... ) یا میگفت ببین 1500 تومنش راهم دادم عوارضی!!!!!!! فقط مونده 7000 تومن.... تاااااااااااااااااااااا رسیدیم به امامزاده هاشم و گفت بدو بریم آش بخوریم.. رفتیم اونجا یه سری دو.غ محلی بود بسته 6 تاییشو میداد 7 تومن!!!!! گفت بیا بخریم عسل منهم با بدجنسی مدل خودش گفتم آخه اگه 7 تومنمنو بدیم به دوغ دیگه نمیتونیم آش بخوریم!!!!!!!!! دیگه تابلو بود که پول برداشته هی می خندید..... من و آرش یه تیک داریم خیلی بامزه است اختراعی خودمونه البته از روی فیلم حکم!!!!!!! پولاد کیمیایی تو فیلم حکم یه وقتایی به نامزدش که نگاه میکرد پوست دماغش و صورتشو می کشید بالا تندتند ( خوب الان من چطوری این شکلکه را دربیارم آخه ملت بفهمن!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟ ) ماهم وقتهایی که یه سوتی ای میدیم یا مثلا به همدیگه افتخار می کنیم یا مثلا سرکیف هستیم این شکلکه را درمیاریم!!!!!!!! ( خدایا حالا الان مواقع این شکلکه را چطوری &amp;nbsp;توضیح بدم من!!!!!!!!؟؟؟؟؟ ) خلاصه اون روزهم آرش تو مود این شکلکه بود تا من نگاهش میکردم میزد تریپ پولاد کیمیایی شدن!!!!!!! خلاصه من رفتم امامزاده هاشم نماز خوندم و وفات حضرت فاطمه هم بود کلی زیارت کردم و کلی دعا کردم واسه همه&amp;nbsp; و همه و همه ... حتی سحر!!!! بعدشم اومدیم بیرون یه آش رشته توووووووووووووووووپ زدیم و راه افتادیم سمت مقصد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;strong&gt;اول مقصدمون دشت لار بود&amp;nbsp; ، تو جاده هراز بعد از پلور تابلو داره ، ما رفتیمممممممممم و رفتیممممممم و دیگه کوه بود و کوه .. سبز بود و سبز... و عاشق اون برفهای گوگولی گنده که ارتفاعشون اندازه ماشین ما بود ولی با فاصله و گله به گله تو سبزه ها دیده می شد شدم......... یعنی&amp;nbsp; اونقدر ذوق میکردم و آرش دم به دقیقه تو اون پیچها مجبور میشد نگه داره و من عکس بندازم.... اسم اون کوه یخهای وسط سبزه هارو هم گذاشته بودم برف گوگولیامون!!!!!!!!! ( مووووووووون را دقت کنید!!!!! حس مالکیت اونهم نسبت به برفهای بدبخت خیلیه ها!!!!!!! ) رفتیم و رفتیم .... بالا و بالاتر... آرش ازت ممنونم که منو تا این بالا بالاها اوردی... بزن بریم .... مرسییییییییی پسرم... تاااااااااااااا رسیدیم به یه دوراهی... حس ششم آرش گفت دست راست ولی ماشین رفت دست چپ!!!!!!!!!!! رفتیم و رفتیممممممممممممممم تاااااااااااااااااااااااااااا رسیدیم به یه روستای ماه خوشگل گوگولی به اسم گرنا... که البته همون آبگرم لاریجان بود که از سه طرف راه داره هم از پلور هم از لاریجان هم از رینه.... خلاصه اونجا که رسیدیم آرش گفت ا...... یادش بخیر بابام مارو اینجا اورده بود ... بیا ببرم نشونت بدم عسل.. تا حالا آبگرم رفتی؟ گفتم آره یه بار بچه بودم رفتیم سرعین ولی مامانم نه خودش رفت طرف استخره نه گذاشت من برم... هی تیش تیش وای وای کرد !!!!!!!! خلاصه فهمیدیم دشت لار همون سمت راستی بود که حس ششم آرش گفته بود... قرار شد بریم ببینییم و تازه من که با خودم حوله هم برنداشته بودم ولی گفتم منو ببر فقط حوضچه هارو ببینم... خلاصه پیاده شدیم ....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hamsar2.persianblog.ir/post/366</link>
      <author>عسل خانومی</author>
      <comments>http://hamsar2.persianblog.ir/comments/333268/9354709/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333268.post-9354709</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 11:28:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;عادتها.... پذیرش... روتین ها... زندگی!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;روزها و روزها می گذره.. درست مثل هم ... تنها تفاوتش در ورق زدن تقویم روی میزه.. تمرین و تمرین.. تمرین دوست داشتن.. تمرین خواستن.. تمرین زندگی کردن... پذیرش... تسلیم... تبدیل عادتها به روتینها... تبدیل روتینها به لذتها... تمرین کلامی.. تمرین نگاه.. تمرین بیان.. تمرین احترام.. تمرین الفاظ.... ترمیم و ترمیم.. ترمیم زخمها... ایجاد آرامش... حفظ آرامش... لذت بردن از آرامش... و واگویه های با خدا که ممنون از آرامشم... و آرزوی برهم نخورنش... و قدردانی... و قدرشناسی.. و قدر عافیت دانستن... و لذت بردن از عادت کردن روح به شرایط بد.. که این یعنی نعمت... همینکه جسم و روحت واکنش نشون نمیده به بدیها بعنی که خوبه... و باور کردن این خوبی بدیها یعنی زندگی... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;تمامی این تمرینها و تبدیلها و ترمیمها یعنی زندگی... تمام اون قدردانی ها و عادتها و ماندنها و رازونیازها یعنی زندگی... تمامی این لذتهای به قول دیگران الکی خوشی یعنی زندگی ... به همین سادگی... به همین سادگی یه زندگی جریان پیدا می کنه... جریان زندگی یعنی باور اینکه میگذره... و باور اینکه میگذره یعنی اییییییییییییی بدک نیست... و باور این اییییییییی بدک نیست هم یعنی که خوبه ... که اگر نگذره بده.. که چون میگذرد غمی نیست... و بازهم این یعنی راکدنبودن ... که جریان داشتن ... که یعنی بازهم زندگی... زندگی و زندگی و زندگی و دیگر هیچ!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;strong&gt;بعد از حرص و جوش خوردنهای عید بازهم برگشتیم به روال عادی زندگیمون... وقتی آرشیومو میخونم میبینم چه تکراریه&amp;nbsp; همه چیز... از تولد آرش به بعد.. یادم رفته بود تولد پارسال آرش هم یه اس ام اس از سحر براش اموده بود که پاکش کرده بود و به من گفت اصلا نفهمیدم چی نوشته بود&amp;nbsp; و نمیدونم خوشبختی و بدبختی و روز خوش و ... حالا که عادی نگاه میکنم میفهمم اون هم مثل همون سبدسبد خوشی بوده شاید... پس امسال هم بوده.. پس پذیرش اینکه از همون اول همه اینها بوده و مربوط به امسال نیست یعنی دلخوشی... شاید کسی مثل من نتونه معنی این دلخوشی را بفهمه.. فکرشو که میکنم احساس پیروزی میکنم...سحر ، سه ساله که سبدسبد آرزوی خوش برای آرش کردی سه ساله که آرش جان آرش جان کردی.. سه ساله که آرش نذاشت من بفهمم مگر به ضرورتها... سه ساله که نخواست منو از دست بده.. سه ساله که شاید جوابتم داد ولی نخواست من بفهمم چرا سحر؟؟؟ اگر میخواست منو از دست بده خیلی عادی جلوم با تو حرف میزد و از توجیهات خاص خودش استفاده می کرد.. اگر میخواست من برم... هزار و هزار کار میکرد که برم.. من که مستعد رفتن بودم و هستم... چه احساس خوشی دارم از اینکه سه سال خواستی و نتونستی!!!!!!!!! &amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;&lt;strong&gt;بازهم تمام اون جوش خوردنها تو عید پارسال هم بود.. همون مهمونهای ناخوانده همون جوش زدنها .. همون.. دقت که میکنم انگار زندگی همینه... حالا معنی حرف بابارو میفهم... زندگیه دیگه عسل... همینه دیگه.. سخت نگیر بابا.... دیدم سخت گرفتم گذشت... دیدم حرص خوردم گذشت... دیدم گذشت چون باید میگذشت... و ما بازهم برگشتیم به همین زندگی همیشگی... امروز صبح که از خواب بلندشدم احساس کردم همینکه یه ربع بیشتر کنار آرش میخوابم .. همینکه به جای ساعت 7:15 ، ساعت 7:30 از خونه بیرون میریم.. همین یعنی یه تفاوت .. یه تفاوت با الباقی روزها... چقدر جالبه برام کشف تفاوتها...&amp;nbsp; اینروزها&amp;nbsp; سر نماز دعا میکنم خدایا میشه همیشه همینطوری بمونم؟.. من دیگه طاقت اونهمه تلخی را ندارم.. من که چیز زیادی ازت نمیخوام... نمیخوام شرایطو عوض کنی... همه چیز که پابرجا و قرص و محکم سرجاشه... تو فقط حال منو بد نکن... تحملو به صفر نرسون.. بذار همینجوری بمونم... بیتفاوت نمیشه گفت شاید در یک جمله: خوکرده به واقعیتها.. همین!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;تو این مدت وضعیت شرکت که قربونش برم دوباره برگشت به روال پارسال.. خبر مبری که از حقوق و اینا نیست... ارش هم بدتر از من... با این اوصاف کلی هم از تنخواهشون واسه وصل کردن &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;adsl&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; برای خونه مامان و خریدن ماشین توسط دخترداییش!!!!!!!!!!!!! برداشت.. مردم هم که از آدم انگار طلبکارند.. همچین زنداییش میگفت آرش باید به ما پول بده انگار خدانکرده حق نفقه و مهریه ای به گردنش از اونها هم داره و ما خبرنداریم!!!!!!!! خلاصه مامان هم که دیگه نگو.... راستی هفت سین راهم بردم دودستی تقدیم کردم که یه وقت سارا واسه سال بعد بی هفت سین نمونه!!!!!!!!!! البته هفت سین هم رفت پیش ماهیا و هزینه &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ADSL&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; و قسط شمال و هزینه های نصب کولر و ... و ... و... فقط یه بار به روی آرش آوردم اونهم من باب تو گلو گیرنکرن حرف خدای نکرده!!!!!!!!!&amp;nbsp; فقط یه کلام با لبخند: آرش یادته به خاطر 50 هزارتومن که بابا نداشت به خاطر پول یارانه ها که رفته بود تو حسابشون منو تو خیابون داشتی میزدی که برو بگیر و پول این خونه باید تو این خونه خرج بشه؟؟؟؟؟؟ خدارو شکر میکنم که خیلی زود خیلی چیزازرو به ادمها نشون میده.. خیلییییییییی زود...!!!!! آرش فقط نگاهم کرد و گفت خوب چیکار کنم مگه نمی بینی هی زنگ میزنه ندارم ندارم بده بده... گفتم هیچی.. وظیفه فرزندیتو انجام میدی... فقط یادت باشه منهم داشتم وظیفه فرزندیمو انجام میدادم...چیزی نگفت... ولی خیلی عمیق تو فکر رفت... همون لحظه تو ذهنم بستمش.. مثل خیلی چیزا.... فقط نمیدونم چرا من همش با این جمله سیاوش قمیشی حال می کنم.. خیلی ممنون و ... اینا!!!!!!!!!! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;بازهم یه اتفاق دیگه... ماهواره لعنتی را که یادتون هست.. همون که سر جمع کردنش کتک خوردم.. همون که بخاطر دلخوریم برای آرش تولد نگرفتم.. همون که آرش بخاطرش تلافی کرد.. همون که برای سحر اس ام اس... بگذریم.. همون که منو تا مشاور خانواده کشوند.. ایام فاطمیه که شروع شد آرش خان وهم برش داشت که دیگه تلویزیون چیزی نداره و باید یه مدت از بیحوصلگی بمیریم!!!!!! من حموم بودم که دیدم از بیرون صدای تق و توق میاد وقتی اومدم بیرون دیدم آرش ماهواره را داره سرهم میکنه!!!!!!!! فقط نگاهش کردم.. خندید و گفت.. مگه چیه.. جمعش می کنم... فقط واسه ایام فاطمیه ... خداروشکر &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;GEM&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; هنوز قطعه... چرا اونطوری نگاهم میکنی ... رفتم تو اتاق خواب.. سکوت کردم.. میدونست که سکوتم پیش زمینه فریاده.. اومد گفت حالا چرا قیافه گرفتی.. لبخند زدم و گفتم برات متأسفم... و برای خودم... برای تو چون اونقدر مرد نشدی که سر حرفت بایستی و برای خودم چون با کسی ددارم زندگی می کنم که فکر می کردم مرده... هی می خندید.. هی به زور صدام میکرد بیا اینو ببین... هی حرف میزد... گفتم: خواهش می کنم کاری نکن که حس کنم اونهمه تحقیر و توهین .. اونهمه تا پای مشاور رفتن.. اونهمه تا اااااااا..... ادامه ندادم... بیخیال... دیگه چه فایده ای داره.... بذار فکر کنم فقط 90 تومن سوزوندی واسه اون دیجیتال مسخره ات!!!! حالا دیگه مطمئنم اون روز خودت نبودی که داشتی منو میزدی... اون روز دیگه یقین دارم که از جای دیگه ای پر بودی.. خداروشکر که این را هم فهمیدم... چیزی نگفت... وقتهایی که ساکت میشه و کم میاره دیگه هیچی نمیگه... تنها کاری که جلوش کردم این بود که هروقت خونه بودم یا تلویزیونو روشن میکردم میزدم رو اون ماهواره دیجیتاله... هی به پروپام می پیچید که بزن رو ماهواره ببینیم خوب... میدونستم که خودش هم میدونه چه مرگمه ولی من هربار که اون داشت تلویزیون میدید میرفتم کتاب میخوندم... میخندیدم و میگفتم دیدی تازه به دوران رسیده ها مثلاً اونقدر گلدون میخرن که همه رو بغل هم بغل هم میذارن... دیدی یه عده اونقدر دکوری میخورن همه رو روهم روهم میذارن تو بوفه درحد انفجار.. دیدی یه عده از یه تیشرت سه چهارتا رنگشو میخرن؟؟؟؟؟؟ ..... ماهم دوتا دوتا ماهواره بغل هم میذاریم...!!!!!! &amp;nbsp;تا مدتها با رفتارم نشونش دادم که فراموش نکردم و نمیکنم... ولی دریغ از یه معذرت خواهی... چه پوچ بود تمام اون تلخیهام...&amp;nbsp; وقتی که دیدم اینقدر همه چیز پوچ و مسخره است دیگه خودمو آزار ندادم.... زندگی کلاً پوچه... !!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;تازگیا مامان اینا زیادی یاد سحر می افتند... دوست پسر سمیرا بهشون آمار داده که تا مدتها سحر تو کارش بوده و کلی هم برای بچه آرش خرج کرده... خوب خداروشکر.. خوش به حال سحر و آرش... دوست پسرای شریکی ندیده بودیم که دیدیم... حالا از وقتی سمیرا با این یارو دوست شده گاه و بیگاه حرف سحر هم هست.. .من فقط شنونده حرفای تکراریم... دیگه گوشم از اسم سحر هم پر شده... آرش هم هرهفته بدون استثناء بچه را می بینه... زود میره و م برمیگرده ... چیز خاصی نیست .... دیگه به این پنجشنبه های تنها هم عادت کرده ام.. بدک هم نیست... بعد از باشگاه تو خیابون قدم زنان میام خونه و میرم دوش میگیرم و میخوابم و گاهی برای خودم یه ساندویچ میخرم که بیدار بشم بخورم.. با دیال آپ میام تو نت و فیلمی می بینم و تلفنی به اینور و اونور تا بیاد... نمیگم که ثانیه ثانیه های تمام اینهارو منتظر نیستم که در بزنه.. که دروغه.. که من ثانیه های بودن اون بی من را شمارش می کنم ولی بدنم مثل سابق واکنش نشون نمیده... دوران &amp;nbsp;اینکه اگر چنددقیقه دیربشه صدبار زنگ بزنم دیگه تموم شده... من دیگه اصلاًً به آرش اونهم بنا به ضرورت زنگ نمیزنم.... مهم هم نیست چیزایی که تعریف میکنه چنددرصدش راسته... مهم برام هنوزم اون اتفاقی بود که نباید می افتاد که افتاد و اینروزها می گم .. این اتفاق حتما مال امسال نبوده.. خوشحالم که با همه این اتفاقها زندگیمون تا اینجا رسید ... ولو ترک خورده.. ولو ترمیم شده.. ولو ... بیخیال... تو این مدت یه بارش آرش ناهار نخورده بود و رفته بود دنبال بچه که به بهانه ناهار بردش خونه مامان که اون روز هم مامان نبود و سمیرا و آرمین بودند.. دیدم این هفته سمیرا داشت تعریف میکرد که یه آرش کوچولوی مؤدب که منو عمه هم صدا نکرد انگار نمیشناسه... چرند می گفت.... نمیشناسه... اون بچه خونه قدیمیشونو میشناسه اونوقت عمه شو نمیشناسه.. بدم میاد از اینکه وانمود می کنن براشون مهم نیست ولی یواشکی از تو گوشی آرش عکسهاشو بلوتوث می کنن... بدم میاد که مامان هربار یه چیزی رو میکنه.. مثلا اینبار روکرد اوندفعه که دیدمش تو فروشگاه برگشت گفت من خیلی وقته ماهی نخوردم منهم یه دونه ماهی خریدم براش ... یا&amp;nbsp; اون روز می گفت خاله اش اومد بچه را گرفت و برد اینبار گفت مادربزرگش و خاله اش اومدن پایین و بچه رفت پیششون دوباره برگشت ارشو بوس کرد خاله اش یهویی گفت: بمیرم الهی براش!!!!!!! منهم گفتم دختر خودتو نخواست!!!!!!! بدم میاد ازین تراژدی بافیاشون... همون ماهی واسشون فرستاده که اونها هم وهم برشون داشته بود عید دنبال تبریک و گشتن خونه شون و اینها براومدن!!!!!!!.... همون بمیرم براش و دخترتون نخواست باعث میشه دخترشون جری بشه که بخواد!!!!!!!!!!!! بدم میاد از همه اینها ولی ... خدومو میسپارم به دست تقدیر.. خداوندا اگر اینقدر شایسته عذابم ، باشه عذابم بده... ولی فقط یک لحظه .. یک لحظه جاتو با من بنده ات عوض کن... فقط یک لحظه!!!!!!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;با تمام اینها همه چیز آرومه ... هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است .. و ما همچنان هستیم و زندگی می کنیم!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hamsar2.persianblog.ir/post/365</link>
      <author>عسل خانومی</author>
      <comments>http://hamsar2.persianblog.ir/comments/333268/9326368/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333268.post-9326368</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Apr 2012 08:52:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;عاشقانه ای درخواستی ...:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;خواستم از الباقیات تعریف کنم حوصله ام نیامد.. خواستم از روتینها بگم حسش نبود.. خواستم از بچه بگم یا آرش یا مامان دیدم عادی شده... خواستم از مسائل مالی بگم تکراریه.. خواستم از جزئیات بگم که بازم مهمون از شمال داشتم و الباقی و .. دیدم ولش کن بابا .... نوشتم و پاک کردم تا رسیدم به همین موضوع با تأخیر... خواستم به حرف دوستان گوش کنم و شیرین بنویسم هرچند که شیرینی ای نبود .... ولی خواستم هنرم را در کشف زیبایی ها نشون بدم.. ببینم که میتونم خوشحال باشم و لبخند بزنم... خواستم تمرین کنم به دوست داشتن و دوست داشتنی نوشتن... ثمره تمام نوشتنها و پاک کردنها این پست است که می خوانید. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;strong&gt;گاهی .. تأکید می کنم گاهی... صبحها که پا میشم از خواب بی دلیل دلم میخواد بلندبلند بگم قربون اون ژست متفکرانه ات برم تو خواب!!!!!! مثل بچه ها چشمهاتو محکمتر فشار میدی که خوابی و نمی شنوی ولی میدونم که میشنوی... !!!!!!!!!!! آرش ... ( فامیلی ) من تورو 9 ساله که میشناسمت.... تکیه کلاممه.. وقتهایی که میخوام بهت ثابت کنم که حتی&amp;nbsp; از حرفهای ظاهریت باطنتو میفهمم... وقتهایی که با اسم و فامیل صدات می کنم و تو میخندی و میگی: آآآآآآآآآآآآآآآرهههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میشناسمت آرش.. خیلی ساله که می شناسمت... از همون سال 82 پشت میز مدیرعامل تو زعفرانیه تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همین سال 91 تو خونه خودمون.... اونقدر که میدونم وقتی از راه میرسی ساکتی... مدلت اینطوریه... یادگرفته ام که من هم ساکت باشم ... ولی پشت این سکوت اعتراف می کنم به اینکه منتظرم و گاهی زیرچشمی نگاهت می کنم... نگاهت می کنم تا کوچکترین حرکاتتو هم ببینم.. و میشناسمت که سنگینی نگاهمو می فهمی و ازقصد چشم از تلویزیون برنمیداری... مثل خودت میشم .. تو آشپزخانه می ایستم و زل میزنم به قابلمه... حرف میزنی... امروز اینطوری شد... مثل خودت بی تفاوت میگم خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ادامه میدی.. ادامه میدی ... خوبه.. افتخار میکنم که قصه هاتو بیشتر از همه آدمها میشنوم.. چون تو برای دیگران حرفی برای گفتن نداری.. تو فقط برای من از محل کارت تعریف میکنی... همین خوبه.. همین خوبه.. همین که کنارت می نشینم تا از ظرف آجیلت بردارم و تو با بدجنسی میگی جوش میزنی نخور!!!!!!!!! و میدونی که من رو جوش زدن حساسم.. ولی میخندم و میگم: آرش ... ( فامیلی ) من تورو میشناسم واسه اینکه دوتا دونه از آجیلهات کم نشه اینو میگی.. میخندی.. وقتی دستتو میخونم میخندی!!!!!!! زود لو میدی خودتو و میگی: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآرهههههههههههه؟؟؟؟؟؟کل کل میکنی ... وقتی ظرف سالاد را میذارم جلوم و تو بشقاب غذای پررا .... با خنده بدجنسانه دستتو میمالی به شکمت و میگی: آرزوت اینه که مثل من مانکن باشی!!!!!!!! میگم: مارمولک تو شبیه استانداردهای مردونه نیستی.... آخه کدوم مردی اینقدر ریزه میزه است.... ؟؟؟؟ شبیه گرسنگان سومالی ای!!!!!!!!! &amp;nbsp;لجت درمیاد و میگی... بروبابا... من مانکنم تو چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگم من نرمالم... حالا یه کم شکم دارم ... جای تورو تنگ کرده ؟؟ &amp;nbsp;آدم شکم داشته باشه بهتره تا کچل باشه!!!!!!!!!!&amp;nbsp; میگه عمراً من کچل بشم.. و دست میزنی به موهات و میگی: ببین ببین.. میخندم و اداتو درمیارم و میگم: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآرهههههههههههههه ؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;حرص میخوری و میگی خوب عین آدم غذا بخور!!!!!!!!.... میدونم تمام اون حرفارو زدی که لج منو دربیاری.. میشناسی منو.. تو هم 9 ساله که میشناسی منو... میدونی لجمو دربیاری به اون چیزی که میخوای میرسی!!!!!!!!! نمونه اش سالگرد ازدواجمون بود....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #003300;"&gt;&lt;strong&gt;سالگرد ازدواجمون... وقتی شبش بابا اینا برامون کادو آرودند&amp;nbsp; و مناسبتشو گفتند به من نگاه کردی و خندیدی و گفتی.. شما یادتون بود؟؟؟؟؟؟!!!!!!! خنده ات شیطنت داشت... ازون مدل لبخندایی که فقط من میشناسم... ازونهایی که وقتی رودست میخوری و یه جورایی خجالت میکشی میزنی...&amp;nbsp; کادوهارو باز میکنی و ذوق میکنی.. یه سرویس قهوه خوری دکوریه .... با گلهای برجسته ... زود میخوای یه جا بچپونیشون... مثل بچه هایی که تا لباس نو میخرن روهم روهم میپوشنشون!!!!!!!!! .... خندم میگیره.... ذوق زدناتم خنده داره.... به آدمیزاد نرفته کارات!!!!!! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;strong&gt;سالگرد ازدواجمونه.... تو راه شرکتیم.. دارم تمرین می کنم به خرق عادت.. به اونی که اون موقعها بودم و اینروزها میخوام نباشم.... میگم آخ جون امروز برام چی میخری؟؟؟؟؟؟ با تعجب نگام میکنی.. میگی واسه چی.. میگم همینجوری .. بی دلیل فکر کن...&amp;nbsp; واسم یه چیزی بخر... !!!!!!!! میگی باشه... تو چی؟ ... میگم منهم یه چیز میخرم!!!!! احساس می کنم سه ساله شدم... چه راحت توافق می کنیم سر خوراکیامون.... خندم میگیره... تو راه تنهایی فکر میکنم .... حس تلافیه تا عصر قویتره.... تا عصر همون روز محاله که بخوام برات چیزی بخرم... ولی یهویی کشفش میب کنم.. امروز .. تنها مناسبتیه که هیچ نخاله ای بهت تبریک نمیگه بابتش....تازه اگر این تاریخو بدونه واست فحش هم میده!!!!!!! &amp;nbsp;پس این مناسبت فقط و فقط خاص من و توئه.. هیچکسی.. تأکید میکنم هیچکسی.. و میدونی منظورم کیه... امکان نداره این روز را بخواد که کرم بریزه برات.... خاطرم جمعه... آرومم... پس امروزی که فقط خاص من و توئه گور بابای تلافی...&amp;nbsp; میخوام ثانیه ثانیه هاشو ببلعم.. حیفه که خوشحال نباشم حتی اگر تو هیچ حرکتی نکنی. برای من!!!!! یه متن تو وبلاگم مینویسم.. همونو برات میفرستم.. خنده داره.. گوشیم فارسی ارسال نمیکنه... برات اس ام اس میدم که یه متن برات گذاشتم تو &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;oovoo&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt; &amp;nbsp;برو بخون... انتظار جوابی ندارم.. همینکه اسی ام اسهامو تو گوشیت پاک نمیکنی خوبه... خوبتر بود اگر من هم جواب از تو داشتم یا اس ام اس ناخودآگاه غیرمنتظره ای.. ولی من به نداشته هام فکر نمیکنم.. همینکه تو اس ام اسهای من راهم نگه میداری خوبه.. این تفاوت منه با دیگران.. دیگران راهم میدونی کی ها؟؟؟؟؟؟؟ &amp;laquo; ها &amp;raquo; نداره البته ، فقط &amp;laquo; کی&amp;raquo; !!!!!!! .... توی راه برگشت سه تا شاخه گل رز قرمز میخرم... کاش تو برام خریده بودی... ولی حالا من برای تو میخرم.... مدتهاست افترشیوت صورتتو خشک میکنه.... همش از کرمهای من استفاده می کنی.. خیلی مسخره ای خداییش.. میخندم و میگم برت هم نمیاد رژلب بمالیا.... رژلب صورتی منو میمالی به لبت و میگخندی!!!!!!!.. اذیتت میکنم و میگم ای وای 24 ساعته بود!!!!!!!!! مثل این دیووونه ها دور خونه دنبال پنبه و دستمال میگردی تا پاکش کنی... میخندم و جو میدم و میگم ای وای فردارو بگو.. فکرکن تو جلسه با رژلب صورتی... هول کردی.. زود&amp;nbsp; پاک میشه.. میخندم و میگم سرکارت گذاشتم.... ادامو درمیاری و میگی مسخره!!!!!!! ..... میرم تو مغازه.. اقا یه افترشیو کرم دار میخوام... حتما توش کرم داره دیگه؟؟؟؟؟؟ یه نیوآ میاره... میگه خاطرت جمع.... همین فقط؟؟؟ دلم میخواد تمام مغازه را برات بخرم... ولی چیکار کنم ... اون حس تلافیه میگه ولش کن.. به حرفش گوش میدم و میگم فقط همین.. ممنون.... میام خونه... شام و کیک و این حرفا دیگه تکراری شده... ازشون خاطره خوشی ندارم... یاد این آهنگه می افتم مال سیاوش قمیشی... دلم میگیره... خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم.... خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگذرم!!!!!!!!....&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #008080;"&gt;&lt;strong&gt;میای خونه... تو دستت ماست و سیگاره..... کادو را قایم کردم تو اتاق خواب.... گلها رو میزه... نمیدونم چه کرمی داری الکی میری تو اتاق خواب و برمیگردی.... میشناسی منو... خووووووب میشناسی منو....همه چیز عادیه... میخندی و میگی برات میخرم برات میخرم این گلهاست.... به چه دردی می خوره... دوروز دیگه می اندازی دور... میدونم داری بدجنسی میکنی... میگم همینم زیادیه... مگه تو چی خریدی؟؟؟؟؟... بازم منو تحریک میکنی... نمیخوام الان بهت بدم.. میخوام دقت بدم... میگی من ماست خریدم خوب...تازه هی غر میزنی جوش زدی واست خوبه!!!!!!!! مگه من حقوق گرفتم... خوب چی باید میخریدم بگو.. میدونم چیزی نخریدی.... ولی خودمو میزنم به ناباوری و میگم.. امکان نداره... باور نمیکنم حتما قایم کردی منو دق بدی...بازی قشنگیه.. تو قسم میخوری که چیزی نخریدی...&amp;nbsp; هربار که اصرار میکنم پیداش کنم تو انگار بیشتر شرمنده میشی.... بازی دانستن و وانمود کردن به ندانستن قشنگه!!!!!!.... دلم نمیاد دقت بدم.. میرم کادورا میارم.. میگی میدونستم خریدی.. دیدمش... میخواستم بری بیاریش.. مثل بچه هایی .. طاقت صبرکردن نداری.... بازش میکنی و بو میکنی... میگی مرسی.... میخندم و میگم بوسم کن.. میگی تبخال زدم ... میخوای بگیری!!!!!!!!... میگم خداییش بی معرفتی.. میگی خوب چی بخرم تو بگو.. میگم با همون دوهزار تومن ماست یه گوشواره بدلی دم مترو ... یه کارت... یه شاخه گل....یه گل سر!!!!!! &amp;nbsp;میری تو فکر و میگی من چه میدونستم... انگار باور نمیکنی من اینقدر قانع باشم.... میگم اصلا هیچی یه اس ام اس 17 تومنی!!!!!!!! یادت میاد و میگی راستی برام چی نوشته بودی امروز من پشت &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;user &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;خودم نبودم.... میخندم و میگم پس هرکی نشسته بود خوب حالشو برد.. هرکاری میکنی بفهمی چی نوشته بودم بهت نمیگم.. الکی میگم چیزای بدبد نوشته بودم.. !!!!!!!! تا تو باشی یه آمار بدی به من چه من دیدم روشنی.. میگه بابا امروز داشتند سرورارو دستکاری می کردند.. حالا توروخدا بگو چی نوشتی.. میگم نمیگم تا فردا بهت بخندند... خدتو میکشی.. نمیگم بهت.. تو خماری موندنت باحاله... حالا مثلاً شرمنده شدی.. هی میای دوروبرم تو آشپزخونه.. میخندم و میگم برو بیرون منت کشی نکن بی معرفت... !!!! میگی برووووووووووووبابا... گشنمه.. بازم میای.. الکی حرف میزنی.... غدی... میشناسمت... روز خوبیه... ناراحت نیستم.. تو دلم میگم عیبی نداره... مهم حال خودمه که خوبه...مهم اینه که میخندیم.. مهم اینه که باهمیم.. حتی اگر هیچ معجزه ای رخ نداده باشه!!!!!!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hamsar2.persianblog.ir/post/364</link>
      <author>عسل خانومی</author>
      <comments>http://hamsar2.persianblog.ir/comments/333268/9292906/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333268.post-9292906</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 09:29:16 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
