عسل شیرین ... عسل تلخ ...

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

آغاز پاییز:

سلام

چقدر دلم برای اینجا تنگ میشه گاهی... برای نوشتن... با جزئیات... بهرحال اینهم یه جورایی رسم روزگاره... چیزی که یه مقطع زمانی برای آدم جذابه و بهش احساس نیاز میکنه تو یه زمان دیگه عادی و وقت گیر به نظر میاد... بگذریم... اینهم یه مدلشه دیگه...

.

تابستانی که گذشت مثل تمام تابستونهای گرم  پر بود از بالا و پایینهای مختلف ...  ننوشتن باعث شده جزئیات را زیاد به خاطر نیارم ولی بهرحال کلیاتی هست که نوشتنش حداقل باعث میشه یادم نره یه چیزایی... امسال ما مسافرتی نرفتیم... هیچ جا... بیشتر از همیشه خونه مون بودیم... ولی خونه بودنمون هم بد نبود... با شروع تابستون ، آرش اسم بچه شو کلاس زبان نوشت  و دوروز یکشنبه و سه شنبه باید میرفت زودتر از سرکار میبردش کلاس و وایمیستاد تا کلاسش تموم بشه و برش گردونه... پنجشنبه ها هم میبردش استخر و خلاصه درکل درگیر اون بود... با بزرگ شدن بچه ، خواسته ها و سطح توقعاتشم بزرگتر میشه... یه جورایی انگار حق خودش میدونه که برای هرکاری به باباش زنگ بزنه تا بره دنبالش یا پولشو  براش حساب کنه... تولدش هم که تو مردادماه بود امسال آرش فقط کیک براش سفارش داد ولی بعد  با اینکه حساب کرده بود و فقط باید میرفتند میگرفتند بازهم زنگ زد که بره و بگیره و ببره براش و ببردش خونه خاله اش که محل تولد بود... کلا تمام کارای حمل و نقلیش و پولیش و تحصیلیش و ... را  آرش انجام میده و مادرش اصلا دخالتی نمیکنه... هرکسی هم مخصوصاً مامان اعتراضی میکنه که چرا اینقدر این بچه رو رو میدی و تا بخواد دستشویی هم بره زنگ میزنه به تو ، میگه ولش کن... دهن مادرش بسته باشه حوصله ندارم چرت و پرت بگه... صداشو نشنوم... من حرفی نمیزنم.. حس میکنم یه خرده اینکارا عمدی باشه ... بچه بزرگ شده و مطمئناً  مادرش هم اگه نگه باباته و وظیفشه ، خودش میدونه و بلده و به قول مامان با کوچکترین مخالفتی هم زود لباشو آویزون میکنه و سرشو کج میکنه که آدم دلش براش بسوزه...  پس خودش بلده... دیگه نیاز به استادی کسی نیست... اینهم یه جور تربیته دیگه.. اینجوری بار اومده و دیگه تغییرش محاله حداقل از جانب آرش... حتی در این حد که وقتهایی که ماشین تعمیرگاه بود آرش مجبور بود آژانس بگیره بره دنبالش و ببردش کلاس و برگردونه.. حتی زحمت فرستادنش به کلاس را مادرش اینها نمی کشیدند.. البته  بچه دیگه تقریبا همش پیش مادربزرگشه ولی بهرحال مادرش حاضر نیست کوچکترین کاری کنه براش .

.

از این موضوع که بگذریم موضوع بعدی ماجرای خونمون و اون بنگاهی کلاهبرداره... تیرماه بود که یه نفر به عنوان وکیل اون به آرش زنگ زد که یارو میخواد از شاکیاش رضایت بگیره و  چون مبلغ شما از همه بیشتره و  چک دارید ازش میخوایم باهم به یه توافقی برسیم... در نهایت قرار شد اونها بابت اینکه آرش چکهارو پس بده و شکایتشو پس بگیره یه زمین به ارزش همون پولمون به نامش بزنند... حالا بماند که بعداً گفتند زمین تو قم هستش و یه زمین 5000 متریه که مثلا 150 200 مترشو به نام آرش میزنند و بعد کلی آرش و بابا رفتند قم ، با وکیلمون حرف زدیم.. با وکیل بابا حرف زدند و استعلام گرفتند و ازین چیزا تا به نامش زدند فعلا ولی مشکل اساسی هنوز اینه که یا کل زمین باید فروش بره تا ما به پولمون برسیم ، یا  تفکیکش کنند که اونهم هزینه اش خیلی بالاست  ندارند و ال و بل.. هیچی درواقع ... آرش هم نه چکهارو پس داد نه شکایتشو پس گرفت فعلا علاوه بر اون چیزای قبلی که ازشون داریم یه قولنامه زمین هم اضافه شد ولی دریغ از یه قرون پول... فعلا هیچی به هیچی.

.

در مورد کارم اون موضوعی بود که میخواستند خانومها نباشند و ازین حرفها... با شروع امسال موضوع مسکوت موند... البته  من چون متأهل بودم مشکلی نداشتم.. روی نیروهای مجرد زوم کرده بودند که خلاصه تا وسطهای تابستون باز موضوع منتفی بود و کاری نداشتند تا اینکه شهرداری به محل شرکت گیر داد که باید تغییر کاربری بشه... چون ملک اینجا مثل اکثر شرکتهای خصوصی است که از مسکونی به اداری تبدیل شده ولی بهرحال باید بابت این تغییر کاربری یه مبلغ بالایی پرداخت بشه به شهرداری... که شرکت ما قبول نکرد و قرار شد کلا از اینجا نقل مکان کنیم... حتی کار به پلمپ موقت هم کشید و بعدشم که برگشتیم قرار شد تا آخر شهریورماه از اینجا بریم... دیگه جای جدید هم قرار بود خانومها غیر از من نیان... خلاصه که ما وسایلهارو بستیم و چندروزی هم تو شهریور تق و لق بود و نمی اومدیم تا اینکه باز بهمون گفتند موقت بیایید فعلا طبقه چهارم... طبقه چهارم دفتر مهندس بود و سالن کنفرانس... خانومهای مجرد هم که کلا دوتا بودند یکی نیومد و اون یکی ساعتی شد... فقط منم که تا اینجا هستیم میام و بعدش قراره از 15 آبان جابجا بشن که بازم تا موقتاً جایی رو بگیرند پرسنل دفتر مرکزی که دیگه کسی هم نمونده و اکثراً هیئت مدیره هستند نمیان و متعاقباً منم به دلیل یه سری مسائل شخصی که خواهم گفت فعلاً باهاشون برای مدتی نمی یام تا ببینیم چی میشه و کجا میریم و کارامو قراره چجوری تحویل بدم... بهرحال تمام اینها تا اول یا نهایتاً 15 آبان معلوم میشه... برام سخته حتی موقت خداحافظی کردن از گروهی که 5 ساله هرروز داره در کنارشون میگذره ولی چاره ای نیست.

.

امسال بازم با شروع پاییز یه جورایی همه چی  قاطی پاتی شد.. شرکت آرش اینها که مدتی بود اوضاعش خوب شده بود دوباره خورد به بی پولی و تق و لقی... از اونور ماشینمون هفته ای یه بار حداقل یه چیزیش خراب میشه و تعمیرگاهه یعنی واقعا کفرمونو درآورده... مدرسه بچه اش که نیمه دولتی بود کاملا غیرانتفاعی شد و شهریه اش را گفتند 7 میلیون!!!!!! و از اونجایی که آرش قدرت نه گفتن و مخالفت نداره با بهونه اینکه اینجور مدارس بیشتر به بچه های طلاق میرسند و توجه میکنند خودشو قانع کرد که هزینه شو بپردازه... الان 1 تومن اول داده و هر ماه هم یه چک دو تومنی!!!! بعد حالا من تصور میکردم مامانش دیگه خریدای دیگشو خودش تقبل کنه ولی نه تنها خرید لوازم مدرسه و حتی خوراکی برای یه هفته هم آرش خودش کرد روز ثبت نام هم کلی خرجهای دیگه تراشیدند و  سیمی کردن کتاباشم آرش انجام داد ولی انگار پولشو نداده بود بعد مادرش که رفته بود کتابهارو تحویل بگیره اس ام اس داد که چرا پولشو ندادی همینها با دوسه تا چیز دیگه که دوباره برداشت شده 50 تومن!!!!!!!! یعنی درمقابل 7 میلیون شهریه و اونهمه خرید لوازم مدرسه و ... این 50 تومن هم بهش زور اومده بود!!!! بعد من مونده ام حالا اینها هیچی.. اون بچه که برای روز اول مدرسه اش همه لوازم التحریرشو خریده حرص چی داره که دوباره میره میخره؟ بهرحال این مسائل هم تو اوضاع اقتصادی فعلی شده مزید بر علت...

.

و اما موضوع  آخر در مورد این وبلاگه ... احتمالا پست بعدی که بنویسم آخرین پست این وبلاگه ... دلیلشم تو همون پست خواهم نوشت... هرگز قصد ندارم با بلاگستان خدافظی کنم چون حرفی ندارم و ... هرگز  ، فقط اگر خاطرتون باشه قبلاً هم گفتم که ممکنه با شروع فصل جدیدی تو زندگیم از اینجا کوچ کنم... میدونم ممکنه حدسهایی بزنید ...  بهرحال باید بگم مدتهاست در کنار این وبلاگ  ، وبلاگ دیگری را شروع به نوشتن کرده ام که قصد داشتم بروز که شد آدرسشو همینجا براتون بنویسم... ولی اینجارو نگه خواهم داشت... برای نوشتن از بُعد دیگر زندگیم.. بُعدی که شاید تو دنیای واقعی هرگز کسی مثل دوستان اینجا از حرفهای دلم خبر نداشت و ندارد... اینجا زندگی کردم.. عاشقی کردم... اشک ریختم... خندیدم...  اینجا خونه مجازی من بوده و هست... پس هیچوقت باهاش خدافظی نمیکنم... منتها تا پست آخرم همگیتونو به خدای بزرگ مهربون میسپارم.

ارادتمند عسل خانومی

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/۱۳ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

Design By : Night Melody