عسل شیرین ... عسل تلخ ...

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

پرواز:

سحر برمیگرده... روز از نو و روزی از نو.. میخوام بمونم.. آرش با دیگری ازدواج نمیکنه.. من به بودن سحر عادت کرده ام... میخوام بمونم... بین تحمل دیگری و سحر ، سحر قابل تحملتره چون بهش عادت کرده ام!!!!!!!!!!!!! و اینبار آرش برای همیشه به من نه میگه و میخواد که به خاطر بچه اش همه مون از خواسته هامون بگذریم... و حالا این منم که زخم خورده و فروریخته وشکسته مجبور میشم به کنارکشیدن.... چقدر دیر.. چقدددددددددددددددددددررررررررر دیر.... حالا این منم که با روحی زخمی و تنی رنجور تنها می مانم.

سحر بعد از طلاق دوباره رجوع کرد...البته نه به این سادگی... مهریه و نفقه معوقه شو یک جا مطالبه کرد ... تمام روزهای عمر من در سه روز خلاصه شد تا یک هفته ... و تمام من همان ثانیه اول دود شد و رفت هوا... و فقط من بودم و آرش و یک سوال بی جواب : حالا میخوایم چیکار کنیم ؟.... اون روز آرش سکوت کرد و من موندم و یک کوه  سنگین که انگار از آسمون روی سرم خراب شد...آرش گفت:  الان که برگشته منتظر بهانه است... شایدهم منو بندازه زندان.. اون نمی خواد زندگی کنه.. فقط میخواد دهن منو سرویس کنه... آرش خودش را باخته بود.. بدجوری هم باخته بود... و روز اول بازگشت سحر این من بودم که بین راه از ماشینش پیادم کرد و گفت دیگه زنگ نزن تا ببینم چه خاکی به سرم می کنم؟... گفت دیگه زنگ نزن ولی من نفهمیدم تفاوت «دیگه زنگ نزنش » را با « فعلا زنگ نزن » های همیشگی!!!!!!!!!!

روز دوم شارژر موبایلشو که دستم بود بهانه کردم تا برای آخرین بار  ببینمش... چه دست و پازدنهای حقارت آمیزی... چه چنگ زدنهایی به خارو خاشاکی... چه خودسوزی های مخفیانه ای....  نیامد... دوستش را فرستاد تا شارژر را بگیره.. فقط ازش پرسیدم: حالش خوبه؟ گفت: آره.. گفتم زنش براش مشکلی درست نکرده ؟ ( خدایا به وضوح دارم برای سطرسطر نوشتن اینها عذاب میکشم! )گفت : نه... تمام شد ... و من هنوز امیدوارم بودم که محاله.. اون دوباره برمیگرده و من بارها و بارها خواهم دیدش... ولی خبر نداشتم که دیروزآخرین نگاهشو دیده بودم برای ابد....

روز سوم و چهارم و پنجم و ششم گذشت... بدون هیچ خبری نه از اون و نه زنگ و اس ام اسی از سحر... توی این چندروز به تمام دنیا متوسل شدم از خدا و دعا و رفتن پیش فالگیر ( اولین و آخرین حماقت عمرم ) تااااااااااااااااااا گریه و ضعف و فکر خودکشی .. الان که فکر میکنم تمام اون روزهارو انگار تو شب بودم... انگار شبی بود که تمامی نداشت.... باورش سخت بود که آرش منو برای همیشه کنار گذاشته.... ثانیه ثانیه های اون هفت روز مثل هفت هزارسال گذشت.. گذشت که نه... برای من نمیگذشت.. مثل روانیا لحظه به لحظه موبایلمو چک میکردم... از اتاقم بیرون نمیرفتم مگر زنگ بزنه و من نشنوم و باز تا فرصتی دوباره که زنگ بقزنه دق کنم... ثانیه های مرگبارم با نگاه کردن به عکسهاش و یادآوری خاطراتش و چهره اش گذشت...

غروب روز هفتم چهارشنبه آخر سال بود.. میرفتیم که تعطیلات نوروزی را شروع کنیم ... زدم به سیم آخر... مگه من چی داشتم که از دست بدم... بارها و بارها زنگ زدم رو موبایلش ولی جواب نداد.... دیگه اختیارم دست خودم نبود .... عزممو جزم کردم که اگر سحر هم تلفن خونه شونو برداشت باهاش حرف بزنم.. التماسش کنم که بذاره بمونم.. که آرش را از من نگیره... چه حقارت بزرگی بود و من چقدرررررررررررر حقیر شده بودم... چی خیال میکردم ؟ عقلم را ازدست داده بودم.... سحر میذاشت من حتی سلام کنم ؟....اون از همون اول انتقام تمام  « بودن» من را می گرفت.... و با اینحال من زنگ زدم.

آرش گوشی را برداشت.. چقدر شنیدن صداش مرهم دل خسته من بود... لعنتی ... چه بی تفاوت حرف میزد.. گفت سحر بالاست .. الان دوباره شک میکنه... ولی من خواستم برای آخرین بار که حرف بزنیم.. محال بود کسی اصلاً اونجا باشه ... دروغ میگفت تا دکم کنه ولی من نمی فهمیدم ... الان که فکر میکنم می بینم آرش جلوی مادرش حتی راحت نمیتونه حرف بزنه پس اون روز کسی اونجا نبود ... مثل روز روشنه برام... ولی این آرش بود که دیگه منو نمیخواست.... اون نمیخواست صدای منو بشنوه.. از تمام مکالمه اون غروب منحوس فقط چندتا جمله بیشتر یادم نمونده... گفت میخوایم دوباره عقد کنیم.... گفت من یه هفته است ترک کردم و حتی سیگار هم نمیکشم... و گفت بیا به خاطر بچه روی خواسته هامون پابذاریم و تمومش کنیم.. گفت دوستش ندارم ولی فقط به خاطر بچه ام دوباره زندگی می کنم.. گفت خداحافظ برای همیشه!!!!!!!!!!!!

پرواز ولی با بالهای شکسته :

اگر اون هفت گام را قبل از این پرواز طی میکردم , پروازم اینقدر خسته کننده و با بالهای زخمی صورت نمیگرفت... من پروانه ای بودم که دیگر رمقی برایش نمانده بود... مدتها طول کشید تا زخمهایم را ترمیم کردم... یادآوری صحنه های اون شب هنوز هم برام غیرقابل تصوره.. ( خدایا بازهم اشک لعنتی... یادآوریش برام عذاب آوره و شاید هیچکس درک نکنه .... نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم ) اون خنده های قهقهه و بعد گریه های ناگهانی... اون ایستادن جلوی آینه و زل زدن به تصویری که نمی شناختمش... اون ضجه زدن ها و دادزدنهای زیر دوش
آب سرد با بدنی که مثل کوره  آتش  میسوخت.. اون لرزکردن بعد از حموم.. اون گریه های تو بغل سپیده... گریه و گریه و گریه.... و از همون شب من با چشمهای خودم دیدم که برق نگاهم برای همیشه رفت که رفت....  و اون شب من با دستهای خودم آرش را توی گور گذاشتم... خودم گورشو با دستهای خودم کنده بودم... روش خاک ریختم.. گریه کردم.. قرآن خوندم... گریه کردم.... برای آخرین بار عشقمو بوسیدم و باهاش خداحافظی کردم.... کارهام غیرارادی بود.. نمیخندیدم و اگر می خندیدم انگار جنازه ای دهانش را باز میکنه.... گریه هم نمیکردم انگار که خاک آدم را سرد میکنه... دیگه به موبایلم نگاه نمیکردم .. از قصد... عکسهاش و شماره اش را اسمش را از موبایلم پاک کردم..... هزاران بار شماره شو تو ذهنم پس و پیش میگفتم تا کلاً یادم بره... یک هفتنه تو خودم موندم و سوگواری کردم... مراسم هفتمش را که برگزار کردم باورم نمیشد بدون اون زنده موندم... زمان میگذشت ولی به کندی... اولش از رفتن به جاهایی که باهاش رفته بودم میترسیدم ولی رفتم... تک تک اونجاهارو رفتم ... از سرخیابونشون گذشتم... حتی تصور کردم الان سه تاییشونو می بینم... اولش میخواستم انتقام بگیرم ازش .. میخواستم سحر را اذیت کنم.. میخواستم  تلافی کنم.... ولی نکردم... میتونستم خیلی اذیتشون کنم ولی دیگه غرور و شخصیتم اجازه بیشتر خردشدن را بهم نمیداد... روزهامو کنار خانوادم گذروندم... و بهشت زهرا میرفتم.. پارک میرفتم.... تنها با ماشینم میزدم تو خیابونها و اتوبانها و صدای ضبط را زیاد میکردم و گریه  میکردم...15 روز گذشت..... به همین منوال... و من صبح روز 15 فروردین که به محل کارم برگشتم با لبخند به گوشی تلفن روی میز که هنوز انگار خاطره کوبیده شدنش در روز آخر را میدیدم با لبخندی نگاه کردم و چقدر به نظرم دور و حقیر اومد و من چقدرررررررررررر بزرگ شده بودم..... مثل معتادی که ترک میکنه و اگر جلوش هم تعارف بزنن دیگه دست نمیزنه من نسبت به اون تلفنی که گاه  و بیگاه وسوسه ام میکرد برای زنگ زدن به آرش همینطور دلزده شده بودم...... و از همه مهمتر تمام اینها آشتی من با خدا بود..... که نگرشم  و طرز تفکرم را کاملاً تغییر داد .

آشتیم با خدا و توبه ام یه برنامه مفصل بود ... اونقدر سر نمازهام و تو ماه رمضون گریه کردم ... اونقدر طلب بخشش کردم.. هرچه بشتر به خدا نزدیک شدم از روش بیشتر خجالت میکشیدم...حالا مثل عزادارایی که سنگین گریه میکنن تو سکوت اشک میریختم و ضجه و هیاهو نمیکردم.... انگار آبروداری میکردم....  نذر کردم که خدا منو ببخشه ... اون سال تاسوعا از خدا خواستم اگر منو ببخشه ، یه نفرو برای ازدواج سرراهم قرار بده و من نذر کردم هرسال تاسوعا قیمه پخش کنم... سر مزار شهدای گمنام رفتم .. اونهارو واسطه کردم.... تمام لحظه هام با ذکر و توبه گذشت.... 40 تا چهارشنبه نذر کردم نماز امام زمان بخونم وبعد از 40  هفته 7 بار برم جمکران... تو بیان آسونه .. ولی تو عمل سخت بود.. تو گرمای تابستون  جمکران با چهره سوخته آفتاب زده...آخراش دیگه معامله ام را با خدا هم فراموش کردم....  به خدا گفتم دیگه نمیخوام کسی را سرراهم بذاری ... فقط بگو منو بخشیدی... و... و... و.... اولین نذرمو همون سال تاسوعا ادا کردم.. بی هیچ حاجتی.. فقط برای دل خودم و شرمساری از خدا.... خدا خیلی بزرگه.. اونی نیست که میشناسیم... و خیلی بزرگواره... خیلی بیشتر از اینکه بتونیم درک کنیم.... دیگه غرق توبه و نذرو  دعا و قرآن شدم... بهش گفتم خدایا اگه فکر میکنی با سحر روبرو بشم بهتره بهم توانشو بده.. ولی انگار خدا بهم گفت ولش کن.. . کامل کنار برو... حتی ارتباطت باهاش برای حلالیت طلبیدن ممکنه زندگیشو بهم بریزه.. من تو تمام نمازهام فقط برای خوشبختی سحر دعا کردم... و برای خوشبختی آرش.. و برای بچه ای که با یک جرقه به خاطرش از  اون رابطه کنار کشیدم... دیگه مهم نبود چی شده و چی بوده... من همه چیز را فراموش کردم.. فراموش که نشد ولی بایگانیش کردم اون ته تهای ذهنم تو تاریکترین نقطه ... و .. و... و.... گذشت و گذشت و گذشت...

و خداوند پاسخ توبه ام را داد... جریانش را دیگر تعریف نمی کنم که تکرار مکرراته .. فقط همین بس که دومین نذری تاسوعا , من و آرش عقد کرده بودیم و با کمک هم نذری هارو تو قطعه شهدای گمنام پخش میکردیم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٠ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

Design By : Night Melody