همسر دوم

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

 

یلداهای گذشته... یلداهای آینده:

« خواستم یه بار زودتر برم پیشواز... ازبس هر مناسبتی شد با یه هفته تأخیر نوشتمش اینبار خواستم برم پیشواز! نمی خوام چیزی از یلدای امسال بنویسم چون هنوز نیومده ، اگر هم باشه چه کم ، چه زیاد ، چه عادی و چه خاطره انگیز ، قراره برای سپیده اتفاق بیفته ، توی دلم می گفتم: کاش تو ذوقت نخوره دختر ، اونطوری که برای من........... !!!!!  بگذریم....... از خاطرات یلدا برای من رنجشی باقی ماند  طبق عادت دیرین شانه بالاانداختنی و زیر لب گفتن: « که مهم نیست زیاد! »

شاید مثل همه مناسبتها که تازه عروسها دوست دارن داشته باشن حتی اگه ظاهراً بگن ول کن بابا یعنی چی این ادااصولها!!!!!!!!  بازم ته ته دلشون غنج میزنه واسه این جینگیل مستون بازیا .... شاید یه جور نق زدن به خودم... شاید یه جور حسودی .... به کی و چی نمی دونم... اهل اینکه پیراهن عثمان ازش بدوزم ندارم و نداشتم ولی... ته ته دلم یه بغضی گیر کرد که تنها راه حلش این بود: حالا که گذشته ... بیخیال بابا... ارزش نداره! و بعد تو دلم فکر می کنم چه جمله پرکاربردیه این جمله هه!  بیشترین جمله ای که آدمها یاد می گیرن تو زندگی به دل بغض کرده خودشون بگن همینه: بیخیال بابا... ارزش نداره! ، تنها جمله ای که وقتی یه دروغی یه روزی فاش میشه برات به خودت میگی ، تنها جمله ای که ........... نمی دونم... بیخیال بابا.... ارزش نداره!!!!!! »

پنجشنبه ای که گذشت بعد از یوگا رفتم ماساژ ، واااااااااااااااااااای خدای من اولین بارم بود و چقدر حالشو بردم ، نزدیک بود عین مربای وارفته ولو بمونم رو تخت و بلند نشم .. کلی حالشو بردم... اونقدر انرژی مثبت تو خودم ذخیره کرده بودم که وقتی آرش گفت ناهار نمی یام همونجا وسط هال دراز کشیدم و بیخیال دنیا خوابم برد.. وقتی بازم آرش زنگ زد و گفت می رم بچه را ببینم آبله مرغون گرفته!!!!! یهویی یاد این افتادم که خودم هنوز نگرفتم و تأکید کردم که مواظب باش چون من نگرفتم یه وقت بوسش نکنی و ویروسهاشو بیاری که من 30 ساله خودمو نگه داشتم و آبله مرغون نگرفتم حتی از سپیده! وقتی هم که اومد خودش دوید تو حموم،  با اینکه می گفت رفتم دم خونه مادربزرگش و یه دقیقه اومد دم در دیدمش ، تمام لباسهاشم انداخت تو ماشین لباسشویی ، فکر کنم می دونست اگه من بگیرم علاوه بر مشکلات این مریضی مخصوصا تو سنین بالا که براش توضیح دادم تازه باید منت گذاشتنهای من را هم تحمل کنه... به نظر شما چه بهانه ای بهتر از این که من از بچه اون آبله مرغون بگیرم؟؟؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟..........

آرش بعد از برگشتن از شمال سرماخوردگی شدیدی گرفت و منم خیلی خوب ازش پرستاری کردم کلی براش آب پرتقال می گرفتم و سوپ می پختم و خلاصه  اونقدر دوروبرش پلکیدم که منم سرما خوردم ولی از آنجایی که من بدن مقاومی دارم ( خودمو چشم نزنم ) زودتر از اون خوب شدم و اون هنوزم مریضیش ادامه داره البته تمام عوارض اونو مثل تهوع صبحگاهی و گیرکردن یه چیزی تو گلو و اینهارو داشتم ... ولی از پا نیفتادم .. اون روز توهم آبله مرغون زدم و فکر می کردم گلوم که درد می کنه حتماً تو گلوم آبله زده!!!!!! بعدش که آب ریزش پیدا کردم خیالم راحت شد ... حالا یه چیز باحال بگم اون موقع که اوج مریضی آرش بود می گفت اگه تورو بوست کنم تو نمیگیری ولی من خوب میشم !!!!! بدجنس محبتش تو مریضی گل مرده بود بعد که من مریض شدم می گفت اینقدر به من نچسب هی خوب میشیم دوباره ازهم می گیریم!!!!!!!!!!! بعد می خندید می گفت من گولت زدم تو چرا گول خوردی!!!!!!!!!! بدجنس!

چهارشنبه شب  قرار بود ازشمال واسه مامان آرش مهمون بیاد ، دخترعموش می خواست جهیزیه اش را از تهران بخره ، مثل سپیده اینا تازه عقد کرده اند و عروسیشون بهمن ماهه ... مامان پنجشنبه زنگ زد و قرار شد جمعه بریم خونه اونها .. آخ جون بالاخره یه روز آشپزی نمی کردم.. رفتیم و خلاصه شبش قرارشد بریم همون اطراف خونه مامان پاساژهارو ببینیم برای خرید کت و شلوار آقاداماد....... توی راه برگشت دخترعمش از مامان پرسید زن عمو ، اینها می خوان رسم و رسومات مارو برای شب یلدا بدونن ، مامان گفت: بگو انارو هندونه و خرمالو و ازگیل و ماهی سفید شکم پر و آجیل و یه تیکه طلا و لباس زمستونی از شلوار و پالتو و چکمه بخرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه را هم سلفون زده و گل زده بیارن ! منم همینکارو کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( اگر این صفحه جا داشت تا ابد علامت تعجب می کشیدم. ) از اونجایی که من خصلت رک گوییم زبانزده یهویی گفتم: مامان پس چرا برای من نیاوردید؟ هول کرد و گفت: خوب شما که چله ننشستید!!!!!!!!!! یه کم راهنماییش کردم و گفتم: نه ما نشستیم منتها اون شب سارا اینا پرواز داشتند ، یهویی یادش افتاد و گفت: آهان ، آره ، آرش که اومد  ما نیومدیم!!!!!! مگه یادت نیست چه بساط گریه زاری ای بود... گفتم آره بابا ، کسی اون شب دل و دماغ نداشت...

« تو دلم گفتم اون مقصر نیست عسل ، شاید آرش هم مقصر نبود حتی با اینکه فقط نیم ساعت اومد و زود رفت ... بهانه رفتن خواهرش بود ولی من اینطور حس می کردم که انگار از تمام این شب ، هدف اون میوه های باعجله خریداری شده اون بوده .. بابا که میوه های رنگارنگ خریده بود... من خودشو می خواستم... باز رفتم تو فکر.. اینکه اون شب ممکنه بود بچه را سحر بیاره تا با عمه اش برای آخرین بار خداحافظی کنه... ممکن بود خودش هم بیاد و بخواد دوست صمیمیشو ببینه...... یادم افتاد که من.. عروس جدیدشون... همسر قانونی آرش اون شب نرفتم برای خداحافظی .. فقط با یه بهانه مسخره آرش که بچه ها بهت وابسته شدن تورو ببینن بیشتر گریه می کنن تو نیا .. و من خوب می دونم اون می ترسید که من برم و سحر هم بیاد و آبروریزی بشه... سحر را که نمی تونست کنترل کنه ولی از پس من خوب بر می اومد!!!! بعدها خواهرش و دامادشون همیشه می گفتند که ما انتظار نداشتیم تو برای خداحافظی نیای و من تا ابد این حرف اونها رو مجبورم تحمل کنم و دم نزنم که .......... بیخیال... نمی خوام بهش فکر کنم... اون دوران طلایی عقدم با آرش بعد از ظهور مجدد سحر را! »

برای من همین تلنگر به مامان کافی بود ، نمی خواستم دنباله شو بگیرم یاد اون جعبه پرتقال نارنگی آرش افتادم با یه پاکت آجیل ، انگشتری که هیچوقت دست نکردم و یه شلوار جین همین... از رسوماتی که داشتند برای من سهمی نبود هیچکدام نه کادوشده بود نه گل زده ، فقط برای ازسربازکردن همین... نمی دونم از دهنش پرید که گفت: « منم همینکارو کردم» و منو برد به فکر و خیال.. پس برای سحر اینکارارو کرده بودن... دروغکی به من گفته بودن که رسم ندارن.... معلومه با اون وضعیت چشم هم چشمی سحر با دختراش مگه می تونستن اینکارارو واسش نکنن؟...... مگه من دلم نمی خواست؟ حتی درک نکردند که پسرشون این کارا واسش جذابیت نداره ولی عروسشون چی؟ من که بار اولم بود.. من که ........... ولش کن عسل ... اه .... مرده شورتو ببرن.... خودمو دلداری دادم که حالا اووووووووووووووووووووه مگه با همه این حرفا سحر موندنی بود؟ بیخیال بابا ......... ولی........... نمی دونم چرا با اینهمه تکرار این جمله  ، هنوز وقتی بهش فکر می کنم زود دلم می خواد مغزمو ازش پرش بدم تا روش تمرکز نکنه.........چرا الکی لبخند می زنم و می گم: حالا که گذشته... بیخیال بابا... !

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

تعطیلات عاشورایی :

تاسوعا:

امسال هم بنا به نذر چندساله روز تاسوعا قیمه پختیم خونه مامانم و خاله و دوتا عروس ( هم عروس جدید هم مریم زن حمید ) آمده بودن، خداییش من با همه اون اوصاف و اون مسائلی که بینشون پیش اومد باز با این حال مریم را دوست دارم ، بعد از پخش کردن نذری ها تو بهشت زهرا من و آرش از بقیه جداشدیم که بریم زودتر شمال ، خلاصه شب رسیدیم شمال و رفتیم خونه دایی و ماامن اینا همه اونجا بودن ، مردونه خونه همسایه شون بود که آرش ازخداخواسته جیم زد رفت با فامیلهای باباش و من دیگه ندیدمش!!!!!!!! منم که البته با دخترداییش زدیم بیرون که دسته ببینیم ، شب آرش به من زنگ زد که پشت سرما اومده خونه همسایه دایی ایناست منم فکر کردم اونجا می خوابه ، منم همینطوری طبق معمول کنار دیوار نشسته بودم که زنگ خوابیدن شلمانیم به صدا دراومد و همونجوری نشسته خوابم برد!!!!!!!!!!!!!!!! بعد از مدتی دیدم مامان بلندم کرده و مثل بچه ها دستمو گرفت و برد تو یه رختخوابی که تو اون شلوغی نمی دونم از کجا پیدا کرده بود و انداخته بود برام خوابوند!!!!!!!! حالا صداهای مبهم اطرافو می شنیدم که می گفتند: اوووووووووه چه مادرشوهر خوبی واسه عروسش رختخواب انداخته! مامان هم با خنده می گفت: آخه این شبیه عروسها نیست مدلهاش بیشتر به بچه ها می مونه!!!!!!!!

عاشورا:

 صبح زود دختردایی آرش بیدارم کرد و همچین پ1ایه خوبی واسه بیرون زدن انگار پیدا کرده باشه گفت: عسل بدو بدو زود صبحونه بخوریم بریم دسته ببینیم الان دسته بالا ( فامیلهای آرش ) می یان ، روبروی اینجا هم می خوان سینه بزنن چون ما «تازه  رفته» داریم ( تازه رفته = زندایی آرش ) خلاصه ما رفتیم صبحونه خوردیم و من تووو این هیری ویری به دایی گفتم دایی جان آرش راهم بیدار می کردی اون بعدا خجالت میکشه بیاد صبحونه بخوره!!!!! دایی هم گفت: اگه تو آرشو دیدی منم دیدم آرش دیشب اومد ماشینو برداشت رفت خونه عموش!!!!! ( لجم از دستش دراوئمد که به من نگفته! منو بگو که مثل احمقها غصه صبحونه اونو می خوردم! ) خلاصه دسته عزاداری اومد جلوی در خونه دایی و کلی طبل و اینا زدن و بچه هاش هم خرما و گلاب پخش کردن و بازم گریه و زاری و خلاصه صحنه های غم انگیز ، بعدهم که رفتیم دنبال دسته شون ( من محاله تو تهران ازین ناپرهیزیا بکنم یعنی من غیر ازین دوسه سالی که میریم شمال ، تو تمام عمرم دنبال دسته و اینا نرفته بودم ولی اینجا باحاله کی به کیه ؟ خجالت نمی کشم ولی تهران خجالت میکشم آرش هم اینطوریه یعنی ما اصلا یه شب هم بیرون نرفتیم ببینیم دنیا دست کیه! ) من نزدیک ظهر تو دسته بالا آرشو دیدم و اونهم از دور با اشاره گفت ناهار که خوردیم برگردیم!!!!!! ( من مرخصی داشتم ولی آرش نداشت ) خلاصه  بازم آرش رفت غذا نذری خورد ولی از آنجایی که ما عزادار بودیم خودمون برگشتیم خونه دایی و حسرت پلوگوشتهای خوشمزه و چرب و چیلی شمالی نذری به دلم نشست ولی آرش بعدا می گفت از خجالت شکمش خووووووووووب دراومده!!!!!! تازه آقا هرچی میشد میگفت ما اومدیم عزاداری ولی خداییش دودقیقه هم خونه داییش بند نمی شد!!! بعد از ناهار که خواستیم برگردیم عموی آرش گفت که بیاین بهتون پرتقال بدم خلاصه رفتیم خونه شون و یه جعبه پرتقال باغشو بهمون دادو ما برگشتیم... تو ماشین یه خورده حرفمون هم شد .. خود آرش برگشته میگه دیشب تا 3 صبح تو مسجد بالا فالانی را اسکل کردیم و خندیدیم بعدشم من رفتم خونه فلانی ( همون پسرعموش که حکایت مهمون شدنشو اونهم 5 نفری با زن دوم و دختراشون و دخترخاله زنه براتون گفتم و می خواست بشینه تریاک بکشه من باهاش تندی کردم!!!! بعد ازون دیگه ما نرفتیم اونها هم نیومدن ) من یهویی شاکی شدم که برای چی رفتی اونجا مگه دیشب نگفتی دنبال ما برگشتی خونه دایی ، حالا جا قحطه که بری خونه اون تریاکی بخوابی؟ آرش گفت: نه بابا ترک کرده اگرم نکرده من 3 رفتم خوابیدم چیزی ندیدم!!!! اعصابم خرد بود گفتم تو که مثلا ادعا میکنی اومدی عزاداری تا 3 صبح رفتی عشق و حال من باید بین هزارنفر غریبه بخوابم می مردی به منم بگی باهم بریم خونه اونها بخوابیم؟ ( بهانه می گرفتم چون ازین فقط حرص داشتم که رفته بود خونه اون وگرنه این حرفا بهونه بود یه جوری می خواستم حرصمو خالی کنم چون محال بود من برم خونه اون یارو  ولی نمی خواستم هم آرش بره و اونهم رفته بود و کاری که شده بود ) آرش هم دوتا دری وری گفت منم باهاش  حرف نزدم و تا خودش چایی خواست و حرف زد ، یه موضوع دیگه هم این بود که پسرعموی آرش یه گوشی نوکیا درپیتی داشت که آرش ازش خوشش اومده بود و گوشی خودش را با 50 تومن سر داده بود بهش که گفتم این گوشی را خیلی مدل بالاتر با 50 تومن تو علاء الدین می فروشن که تو که ادعا میکردی یه قرون هم بهش نمیدی 50 تومن هم دادی!!!! یهویی گفت: اصلاً به تو چه! منم دیگه هیچی نگفتم فقط گفتم مواظب زبون درازیات باش ها آرش!!!!!! ( هییییییییچچچچچچچچی نگفتم! !!!!! ) به محض اومدنمون این گوشیه صفحه اش پرید و دیگه هم روشن نشد  و آرش افتاد به منت کشی که فردا ببرش درستش کن و من اصلا شانس ندارم و تو درست گفتی و ....... منم درجواب گفتم:  به قول خودت ، به من چههههههههههههه!!!!!!  آی حال کردم همچین خیط شد ، اینقدر بدم میاد وقتی رو یه چیزی که همه می دونن غلطه پافشاری می کنه و بعد گندش درمیاد عین موش میشه!!!!!!! ( من دیگه تازگیا درجواب تندحرف زدنهای آرش مثل قبلنا نمی شینم گریه کنم یا حرص بخورم چون شناختمش که متاسفانه فحش دادن ولو« به توچه » که برای خیلی از ما فحش محسوب میشه واسه اون ، اونقدر زشت نیست و زود هم ازش می گذره فقط تو اینجور مواقع با خشونت بهش می گم زبون درازتو کوتاه کن یا اینکه دوباره اون اصالت و فرهنگتو نشون نده یا اینکه بار آخرت باشه اینطوری حرف میزنی !!!!!!! حالا یکی نیست بگه آخه جوجه!!!!!! مثلا اگه بار آخرش نباشه می خوای چیکار کنی؟ میزنیش ؟؟؟؟ )

چهارشنبه:

من قبل از شمال از آرش پول گرفته بودم که برای خودم بوت و پالتو بخرم ، چون مدتهاست که شرکت ما از مهرماه حقوقمونو نداده و منم گفتم واسه رفتن به شمال امسال لباسهام نو نیست و ... بماند که کی خبر داشت زندایی می میره و ما هول هولکی می ریم با همون لباسها!! آرش هم مخالفت نکرد البته شاید هم با خودش فکر کرد که اگه به من پول نده من قضیه لباس بچه شو می کشم وسط و شاید یه جورایی میخواست دهن منو ببنده!!!!!! منم با سپیده قرار گذاشتم و رفتیم خریدیم و کلی خوش تیپ شدم!!!!!! دیگه همون روز گوشی راهم بردم و گفت زدن به کامپیوتر و ویروسی شده و 50 تومن هم خرج تعمیرش شد حدود 50 تومن هم واسش هندزفری بلوتوثی و کیف خریدم حتی شارژرش راهم نگرفته بود!!!! خلاصه یه گوشی درپیتی که یارو می گفت دیگه تو بازار هم نیست برامون 150 تومن آب خورد!!!!!!! حالا بگید چرا غر میزنی؟ نه... بگید دیگه... وقتی میگم این مردا واقعا عقل ندارن هی بگید نه! .........

پنجشنبه:

دیشب سپیده دوست داشت بیاد خونه مون که منصرف شد و قرار شد پنجشنبه بیان با مهران که عصری اومدن من هم دیدم خونه تو این چندوقته اساسی کثیف شده نرفتم باشگاه و زدم به کوزت بازی و از بالا تا پایین خونه را ریختم و شستم  و گردگیری کردم یعنی تا روتختی و ملافه ها و پادری ها و حوله های حموم و پتو و ....!!!!!!!!!! سپیده اینا که اومدن درواقع تمام وسایل خونه رو سیم سیمی پهن بود!!!!!!! تازه راه می رفتند کف زمین و اینها همه خیس بود!!!!!! حالا من تازه یه عادتی دارم خونه اگه خاک هم بگیره مرتبه یعنی همه چیزو سرجاش می ذارم و ظاهر خونه درهم برهم نیست ولو عین تام و جری آشغالهارو زیر فرش و مبل و تو کمد قایم کنم که جلوی چشمم نباشه!!!!!!!!!! بعدش با سپیده رفتیم کت آرشو از خشکشویی گرفتیم و کلی خرید کردیم راستی حواسم نبود تو اون جریانات شست شو دوش حموم را جوگیر شدم از جاش کندم !!!!!!!! وقتی رسیدیم خونه آرش هی تو اف اف می گفت برو چسب قطره ای بخر من نمی شنیدم و اگرهم می شنیدم دیگه خداییش حسش نبود!!!!!!! چون یخ زده بودم ، خلاصه آرش یه کمی غر زد و خوابید بعد مهران رفت خرید آرود چسبوندن و تازه آرش سرحال شده بود حالا مثل بچه کوچولوها افتاده بودیم به جون همدیگه و کتک زدن و دررفتن!!!!!!!!!!! یهویی آرش حرف اون روزو کشید وسط که آره عسل اصلاً موقعیتو درک نمیکنه من رفتم عزاداری هی میگه تو رفتی عشق و حال!!!!!!!!!! گفتم چرند نگو خودت هم میدونی من چی میگفتم بعدش هم خودت گفتی تا 3 صبح بیارو را اسکل کرده بودیم می خندیدیم ، بدم میاد دست پیش میگیری!!!! بعد هم گفتم آرش خان منم می تونم وقتی رفتیم کاشان تورو ول کنم یه جا بخوابی خودمم برم تا خود صبح پیش دخترداییم عشق و حال ، یهویی شاکی شد و گفت: تو جرأت نداری همچین کاری کنی .. مگه کور بودی که خودشون هم خونه همسایه شون خوابیدن مگه ما تا حالا رفتیم شمال اینجوری جدا شدیم ، موقعیتو درک نمی کنی ( حال کردم همچین سوخت با این مثال ، چون میدونه من اگه بخوام با دخترداییهام باشم خیلی بیشتر از همه دنیا بهمون خوش میگذره!!!! چه واکنشی ولی نشون دادها!!!!!! ) میخواست مثلا مهران طرفداریشو کنه و دوتا جناح شده بودن که این دوتا خواهر گیر میدن و اینجوری ان و ... که البته ما هم کم نمی آوردیم و با سپیده تو جبهه روبروشون کل کل می کردیم......... آخر سر ازبس همگی همدیگه را زدیم خسته شدیم و خوابیدیم.. خنده دار بود من مثل جنگجوها گارد می گرفتم حمله می کردیم آرش هم دستامو می گرفت می پیچوند و می گفت جووووووووووووج بگو غلط کردم تا ولت کنم منم که از درد کبود می شدم ولی نمی گفتم و از زیر با لگد می زدمش!!!!!!!!!!! خلاصه اونقدر زدو خورد کردیم که خسته شدیم خوابیدیم!!!!!!!

جمعه:

بیدار شدیم ولی آرش حالش خوب نبود تازه می گفت دیروز هم تو راه شرکت واستاده و استفراغ کرده خلاصه سپیده اینا که رفتند ما اول خواستیم ببریمش دکتر ولی از ترس آمپول رفت خودش کلی قرص و اینا گرفت و منم واسش سوپ گذاشتم و کلی مراسم آب پرتقال گیری داشتیم چون آرش میوه اصلاً نمی خوره و منم آب پرتقال می گرفتم شکر می زدم براش و زورزورکی می خورد.

پی نوشت 1:

20 آذر ششمین سالگرد دوستی من و آرش بود ، من فقط براش یه اس ام اس زدم با این مضمون: ( امروز 20 آذر ششمین سالگرد یه بله گفتن به بلندای سالها زندگیه ، با اینکه تو هیچوقت یادت نمی مونه ولی باید بگم برای من خیلی مهمه ، آره آرشم چه بد چه خوب 6 سال گذشت به پلک زدنی! ششمین سالگرد دوستیمون مبارک عشقم ، به امید سالیان سال در کنارهم بودن )  که البته هیچ جوابی هم طبق معمول نداشت ولی من ادامه میدم.... خیلیا بهم توصیه کردن حتی اگه جوابی نگرفتی تو کارتو بکن....

پی نوشت 2:

دیروز به آرش گفتم من معلوم نیست کی حقوق بگیرم برای باشگاه و تو جیبی یه مقداری برام پول بیار ( البته حقوق آرش هم تموم شد ولی چون حسابداره از صندوق تنخواه شرکت برمیداره ! ) اولش گفت: حالا باشگاه واجبه مگه ، گفتم خوب حیفه اینهمه رژیم گرفتم وسطش ول کنم باشگاه هم نه ، کرایه ماشین که میخوام! دیگه مخالفتی نکرد البته چندشب قبل گفته بود کارت اینطوریه اصلاً نرو ولی من بهش گفته بودم بشینم خونه چی بشه؟ بچه هامو بزرگ کنم؟؟؟؟؟؟؟ جلوی استقلال منو نگیر ، دیگه چیزی نگفت. خلاصه گفت شماره حسابتو اس ام اس کن برات بریزم.... خداییش تا عصر هم ریخته بود... اندازه شهریه باشگاه و توجیبیم ، بزنم به تخته اینکارا ازش بعیده حالا نمی دونم چطوری شده آفتاب از کدوم طرف دراومده ؟ شایدم وجدان درد گرفته که به همه پول میداد به من نه ... چه می دونم؟....... البته آرش برای مقدار پولی که میریزه کف را درنظر می گیره نه سقف را ولی بازم غنیمته!

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

مرگ همین نزدیکی است...

گاهی وقتها اونقدر غرق زندگی می شیم که یادمون میره مرگ همین نزدیکیه... گاهی اونقدر به دوردستها نگاه می کنیم که یادمون میره ثانیه ای بعد معلوم نیست نفس بکشیم یا نه؟ .... گاهی اونقدر دچار روزمرگی و روتین می شیم که یادمون میره ممکنه فرداصبح ساعت 10 که طبق معمول باید صبحانه بخوریم یه عده دارن واسمون حلوا تزئین می کنن.... یادمون میره که ما ناتوانیم... اونقدر که خبر نداریم همین یه سطر ممکنه تموم بشه یا نه؟

.

.

.

پنجشنبه هم یه روزی بود عین همه پنجشنبه های دیگه... وقتی چهارشنبه اش مدیرمون خواست عین دوسه هفته پیش که عصر پنجشنبه رفتم شرکت ، دوباره هم برم ، جواب دادم: نمی دونم مهندس ولی بعید می دونم بتونم بیام.... ولی هرچی فکر کردم یادم نمی اومد کاری داشته باشم فقط نمی دونم چرا به دلم افتاده بود که تو تقدیر این هفته ، من پنجشنبه نباید سرکار برم....

.

.

.

پنجشنبه بعد از باشگاه زنگ زدم ببینم آرش کی میاد خونه که دیدم آرش ده تا حرف هول هولکی زد که طبق معمول عین 10 تاش باهم فرق داشت!!!!!! یه بارگفت بیرونم دارم میام ناهار خونه و برگردم پروژه ،...... نه باید برم روغن ماشینو عوض کنم و بعد میام ... نه بچه زنگ زده که برم دنبالش........ و .... و.... و.... گفتم پس اگه میری دنبال بچه قبلش بیا منو بذار خونه مامانت اینا ( آرش سر یه جریانات خانوادگی چندوقتیه که با خانوادش سرسنگینه ولی من چون آدمی نیستم که مسائلو به هم ربط بدم و مادرش واقعاً زن خوبیه و جز خوبی ازش ندیدم دلم نیومد که این تحریمو ادامه بدم و مدتی بود به آرش گفته بودم من دلم نمی خواد قاطی قهروآشتیهای بچه گونه تو بشم درنتیجه می خوام برم ببینمش ، وقتی آرش گفت با بچه می ره بیرون از فرصت استفاده کنم و برم مامانو ببینم ) آرش گفت حالا ببینم چی میشه ، شک کردم چرا اینطوری حرف میزنه که یهویی دیدم صدای بچه هه اومد  ،  گفتم آرش بچه الان باهاته ؟ دیدکه دوزاریم افتاده ناچارگفت آره دیگه دعوام شد تو شرکت ساعت 11:30 زدم بیرون بچه هم گفت بیا دنبالم باهاش تو خیابونها دور زدیم و دارم می ذارمش بعد برم شرکت چون کارت نزدم هنوز!!!!!! پرسیدم ناهار خوردی یا با اون میخوری؟ گفت نه بابا پولم کجا بود عابربانکم سوخته و .... می یام خونه،  قبلش گفته بود میره پروژه!!!!!!  خلاصه تو همه این چرندیات فهمیدم که اول و آخر داستان همینه و ایشون با اینکه قرار  بود واسه اون گواهیه ساعت 10 قبل از باشگاه به من خبرشو بده و زنگ بزنه سراسیمه رفته دنبال بچه و یادش رفته که من از 10 صبح تا 1 بعدازظهر منتظرم که زنگ بزنه!!!!!! بیخیال ، یه کمی حرص خوردم و .......... ( به خدا دست خودم نیست اصلا من اسم این بچه هه میاد حرصم درمیاد ... اصلاً نمی دونم چرا من تا اون مدتی که آرش با اونه از تمام سهم دنیا به همون مدت کوتاه دوسه ساعته هم راضی نیستم!!!!!!! شدید از درون مثل سیروسرکه می جوشم تا بیاد... حالا کارش هم ندارما ولی نمی دونم چه حسیه اون مدت که با بچشه من کلافه ام ، خودمو به خواب می زنم ، می شینم ، صدای آهنگو تا آخرین ولوم بالا می برم ، نمیشه ،...... نمیشه........ می میرم تا بیاد با اینکه اینقدر رو خودم کار کردم با اینکه... هیچ بگذریم چون تکراریه!!!!!!  )

 بعد از حرص خوردن دلم نیومد اون همه انرژی مثبت یوگارو ازبین ببرم واسه همین رفتم زیر دوش و یه خورده ایستادم و بعد که بهتر شدم اومدم بیرون و یه  لیوان چای سبز واسه خودم ریختم ( بچه ها بهتون دم نوشهای دوغادان را توصیه می کنم  مخلوطهای ریلکس و جینسینگ و لاغری و .... و کلاً چیزای متنوعی داره که خیلی باحاله من واسه خودم مخلوط لاغری لیمویی شو خریدم و واسه آرش جینسینگشو ، هرشب می خوریم خیلی خوبه می خوام ریلکسشم بخرم ، تو عطاری ها می فروشن ) و آروم آروم زدم تو گوش فکرو خیال ، بعد پاشدم آماده شدم و سوغاتی های اصفهان مامان اینا رو هم برداشتم که دیدم آرش رسید و مثل جنازه و طبق معمول همیشه تابلو !!!!!! که از دیدن بچه میاد آه و ناله و خسته ام و دارم می میرم و له لهم و بعد هم خوابید!!!!!!!!  بعد از یکی دوساعت بلندشد گفت میخوام برم روغن ماشینو عوض کنم و بیا ببرمت خونه مامان اینا ( کارت نزدم و باید برگردم پروژه هم که فراموش شد!!!!!!!!!! هرچند من یه کمی تلخ شدم که اون روز هم که این بهانه را آورد و گفت باید برگردم پروژه و من راهم با خودش برد نکنه قبلش با بچه هه بوده و شرکت نبوده ، بعد با خودم میگم چرا باید واسه چیزی که من اول و آخر می فهمم دروغ بگه... چقدر ازین دروغ ها بیزارم.... ) خلاصه رفتم خونه مامان و یکی دوساعتی اونجا بودم و دیگه آرش اومد دنبالم ، تو راه برگشت بهش گفتم: آرش دنیا ارزش نداره ، خیلی زشته که به مامانت سر نمی زنی... یه روز ممکنه تأسف بخوری که دیرشده ، با لجبازی گفت برو بابا ولش کن !!!!!!

.

.

.

هنوز دوساعتی از برگشتنمون به خونه نگذشته بود که آرمین زنگ زد و گفت زندایی آرش فوت کرده ، باورمون نمی شد. آرش دوتا زندایی داره که خیلی خوبن ، اول ذهنمون رفت سمت بزرگتره ، بعد از پرس و جو با کمال ناباوری فهمیدیم زندایی کوچیکش یهویی افتاده و مرده ، بی دلیل خاصی ، ازین دلیلهای مسخره که ماها واسه مردن زیاد معقول نمی دونیم... چندسال بوده کم خونی داشته و بعد یهویی افتاد و مرد.... به همین سادگی.... مامان آرش خونه نبود که آرمین زنگ زد قرارشد آرمین جوری بهش خبر نده که هول بشه ولی وقتی یه ساعت بعد زنگ زد به من و جیغ می زد و گریه می کرد فهمیدم اشکان جان خیلی به حرف من گوش داده!!!!!!!!!! اصلا جوری نگفته بود که هول بشه...!!!!!!!!!!

.

.

.

درحالی که اشکام سرازیر شده بود به آرش گفتم: یادته همین آخرین بار که اشکان و پسرداییت دعواشون شد ، و مامانت و زندایی باهم قهر کردن ، وقتی رفتیم شمال و از جلوی خونه دایی ردشدیم من بهتون گفتم بریم ببینیمشون و همین مامان که امروز اینطوری گریه می کنه گفت نه صدسال هم نمی رم!!!!!!!!! .... آرش خان یه روزی تو هم ممکنه به خودت بگی کاش اون روز که رفتم عسل را از دم خونه مامانم آوردم می رفتم بالا و می دیدمش.... آرش آهی کشید و گفت: بعله ........ همینه دیگه.... پشیمون شده بود.... گفت به مامان بگو می ریم دنبالش باهم بریم شمال! .... و من تو دلم فکر می کردم چرا ما آدمها باید وقتی به خودمون بیایم که کار از کار گذشته باشه؟

.

.

.

اون شب تا 4 صبح خوابیدیم و بعدهم که گفتند جاده هراز بسته است تا ترمینال رفتیم و ماشینمونو چون زنجیر چرخ نداشت و لاستیکامون لیز بود گذاشتیم پارکینگ و با سواری رفتیم ، ساعت 9 رسیدیم.... قیامتی بود... پسرداییش وقتی مارو دید اومد یه بار تو بغل آرش گریه کرد یه بار منو بغل کرده بود و گریه می کرد... دایی آرش 2 تا پسر داشت که بزرگه تازه از سربازی اومده بود... و یه دختر که دلم آتیش می گرفت وقتی میدیدم که هنوز وارد دبیرستان هم نشده که باید داغ بی مادری را ببینه.... مامان آرش اونقدر جیغ زد و حالش بد شد که تمام صورتش ریخت بیرون... چه حال بدی بود.... و چه حال بدتری که آوردنش تو خونه خودش شستند و کفن کردند... یه زن 45 ساله بود... بچه هاش غش می کردن و هرکدوم یه گوشه می افتادن...  همه فقط جیغ می زدن اون وسط فقط من بودم که زیارت عاشورامو درآورده بودم و تندتند می خوندم.... دلم می خواست حالا که دستش از دنیا کوتاهه یه نفر تو این جمع ره توشه ای براش بفرسته....

.

.

.

ساعت 10 صبح بود ، رفتم تو خاطراتم ، وقتی اون وقتها خونه شون می رفتیم این موقع شایدم زودتر زندایی صدامون می کرد ، سفره صبحانه تو هال پهن بود، و می خندید و می خندید... بلندبلند حرف می زد و شاد بود ، غمش این بود که دایی مریضه و چون فاصله سنیش باهاش زیاد بود دعا می کرد خدای نکرده طوریش نشه... از فامیلهای آرش فقط این داییش با خانوادش واسه عروسیمون اومده بودن... چه رقصی می کرد با زندایی من ، کل کلی بود ، یادش بخیر... چمدونهاشو نشونمون می داد که واسه عروسی دوتا پسرا چه چیزایی خریده بود ، آرزوش بود پسر بزرگه را داماد کنه... چه خونه زندگی ای داشت.... نگاهم به بوفه کریستالهاش افتاد... وقتی بار اول رفته بودم خونشون چقدر خوشم اومد که با سه تا بچه کریستالهاش به مد روزه که تازه دختردایی تازه عروسم ازون مدل داره..... حالا جایی که سفره صبحانه پهن میشد ظرف خرما بود و صدای شیون.... و چه راحت ازون بوفه کریستالهارو برمی داشتند و توش خرما و شیرینی می ریختند............... چه نفرت انگیزی دنیا.... اگر من نباشم می خوام دنیا هم نباشه!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

خاکسپاری هم انجام شد ، قبرش زیر درخت نارنجی بود تو مسجدی که همین پارسال خودش تو مراسم عاشورا غذا می پخت و کمک می کرد... پارسال مگه می تونستی پیداش کنی همش اونجا بود ، ظرهارو می شست غذا رو می پخت و ... یادش بخیر آش می دادن به ما نرسید... رفت با یارو دعوا می کرد که این مهمونهامون از تهران اومدن آبرومونو بردین باید بهشون آش بدی!!!!!!!!!! خدای من.... حالا ...روز عاشورا مجلس هفتمشه.... برای بچه هاش   کمتر از عاشورا نبود... بیچاره دایی که وقتی منو تو مسجد دید جلوی اونهمه مرد و زن بغلم کرد و انگار می خواست مثل بچه ها فقط گریه کنه.... دستمو گذاشتم رو صورتش ونازش کردم... چه کار می تونستم بکنم؟ گریه کرد ... بعد که به خودش اومد گفت برو خونه دایی جون... برو عسل جون... چقدر حس می کردم شکننده شده... مثل شاخه ای خشک رو درختی  تو پاییز..........

.

.

.

مراسمش که تموم شد من و آرش برگشتیم تهران. من که سرم درد می کرد از بیخوابی و صدای شیون و شوک اون صحنه های غسل و کفن و بردن جنازه و دفن و .... خدای من چه عجیب و مسخره و بی ارزشی دنیا.... حالا که اون رفت خاله آرش که با همشون قهر بود آشتی کرد ، اون یکی دخترخاله اش که قبلاً نامزد آرش بود بعد از اینهمه دیدن من تو مراسم مختلف و روگردوندن،  بالاخره اومد با من سلام علیک کرد ، آرش با مامانش حرف زد و آشتی کرد....و ... و ... و... ولی افسون... چه آشتی های تلخ و مرگباری... چرا ما آدمها باید وقت مردن یکی دیگه ، همدیگه را ببینیم ، همدیگه را بغل کنیم ، آشتی کنیم.... چقدر بی ارزشی دنیا.... آیا من حتی باور می کردم جمعه صبح یه هفته روتین که ساعت 10 صبح قراره بلندشیم و همه چیز عین همیشه باشه ، تو شمال باشم؟؟؟؟؟؟

.

.

.

وقتی که برگشتیم یادم افتاد چقدر مسخره تو اون دوساعتی که آرش با بچه اش بود حرص می خوردم.... چقدر مسخره بخاطر عقب افتادن حقوقم حرص می خورم ، چقدر الکی از گیج زدنهای همکارام حرص می خورم، چقدر مسخره .... اگر یه روز ابری یا آفتابی ، صبح زود قرار باشه به جای کارهای همیشگی جسمم زیر یه تل خاک خوابیده باشه و روحم کمی دورتر با تمسخر و نگاهی بی تفاوت به گریه و شیون بقیه ای که سر اون قبر نشستند نگاه کنه ، چه حاصل از اینهمه حرص خوردن و حرص زدن... اگه قرار باشه فردای روز هزارتا ظرف خونم تو مراسم عزاداریم بشکنه چه فایده که الان به کودک مهمان که سهواً یه چیزی را زده شکسته چشم غره برم؟ .... اگه قراره من نباشم.... می خوام دنیا نباشه.... فکر می کردم آیا زندایی که الان تا ابد زیر اون درخت نارنج خوابیده آیا هرگز یه بار برای چند دقیقه زیر نور آفتاب صبحگاهی به اون درخت نگاه کرده و زیبایی غریبشو احساس کرده؟

به این فکر می کنم که ما آدمها ... همین ما آدمها از دست هم حرص می خوریم و تو دلمون فحش می دیم و گاهی با پدر و مادرامون تندی می کنیم و گاهی اصلاً حوصله شونو نداریم .... همین ما آدمها با همسرامون عین غریبه ها برخورد می کنیم ..... یادمون می ره که شاید این آخرین باره که می بینمشون.... !

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

هفته نامه عسل و آرش:

بعد از برگشتن ما از اصفهان تصمیم گرفتم خاله اینا و بقیه را که قرار بود عید غدیر بیان خونمون و پشت درموندن! را دعوت کنم و بالاخره جمعه همه را دعوت کردم.... مامان اینا و خاله اینا و عروس جدیدش ، خلاصه جمعه شب به مهمونی برگزار کردن گذشت و پنجشنبه اش هم که من کلی ذوق کردم که با این رژیم پاکسازی پاییزی کلاس یوگا یه هفته ای 1 کیلو و 200 گرم !!!!!!!!!! ( مهمه !!!! ) کم کردم چون می خوام واسه عروسی سپیده اینا وپسرخاله و دخترداییم که همه شون عیده خیلی خیلی مانکن بشم!!!!!!!!!!!! رژیمه 21 روزه و مصرف فراوان مرکبات و تمریناتی که بهمون داده مربیه که البته من تمریناتو همچین حال و بیحال تو خونه انجام می دم!!!!!!!!!! هروقت همه چی آرومه و من انگیزه دارم و خسته نیستم و ابروباد و مه و خورشید و فلک درکارن!!!!!!!! من یه چندتایی حرکات موزون سلام برخورشید را انجام میدم!!!!!! خلاصه قراره از هفته دیگه برم برای تردمیل هم ساعتی ثبت نام کنم ، مربی بهم گفت بدنت انعطاف پذیری خوبی داره با اینکه من هیچوقت آدم خیلی لاغری نبودم و نیستم ولی شاید به دلیل اینکه همیشه تو خونه و باشگاه ورزش کردم اینطوریه... البته آدم تو باشگاه وقتی بقیه را می بینه به خودش خیلی بیشتر امیدوار میشه البته منهای اون قدبلندمانکنهای  واقعی که بدجوری رو مخ من می رن!!!!!!!!!!!!!! خداییش داشتم به آرش می گفتم که من با این سنم بین بقیه زنها قیافه بچه گونه ای دارم بعید نیست خواستگار پیدا کنم ها!!!!!!!!! آخه زنه اومده بود بهم می گفت: خانوم ببخشید از وقتی اومدید دارم نگاتون می کنم شما لنز گذاشتید یا چشمای خودتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم درجواب این سوال تکراری با خجالت لبخند می زنم و می گم: باور کنید چشمای خودمه ( بعد تو دلم به خودم با تشر میگم حالا مثلا دوتا قسم هم باید بخوری که باورش کنه؟؟؟؟؟؟؟؟‌چه جدی هم میگه باورکنید!!!!!!!!!! ) من هم که اوصولا آدم بی جنبه ای هستم همچین ذوق زده بودم که نگو هم بخاطر اون انعطاف پذیری هم بخاطر این سوال چشمی!!!!! هم بخاطر اون 1 کیلو و 200 گرمه!!!!!!!!! که دیگه تا خود خونه همچین با سرودست درحال پرواز بودم......!!!!!!!!

دیگه جمعه هم که با کمک آرش به آراسته نمودن خونه و تمیزکاری گذشت که از قبل از اصفهان، خونه هه بیچاره روی دستمال نظافت و صدای جارو برقی را ندیده بود به خودش!!!!!!!!!

راستی من یه کار دیگه هم کردم که تصمیم گرفتم تو کانون کارشناس رسمی دادگستری تو رشته خودم امتحان بدم و چقدر هم دنگ و فنگ مسخره داره تا جالباسی خونه ات راهم باید کپی برابر اصل کنی براشون.. آرش خان هم قراره برام سابقه کار مرتبط جعلی جور کنه اونهم 5 سال!!!!!!! که هنوز دوروز بیشتر تا ارسال مدارک باقی نمونده و هنوز نتونسته بگیردش!!!!!!!!!! آخمه من تو رشته خودم کار نکردم هیچوقت البته پاره وقت چرا ولی تمام وقت و بیمه ای نچ!!!!!!!!! قرار بود دیپلمم را بابا برابراصل کنه و یکشنبه ای گفت برات می یارم خلاصه یکشنبه هم من دیر رسیدم از سرکار و بابا طفلکی پشت در مونده بود و بماند که همچین خوب هم از خجالت من دراومد با نیش و کنایه ها و منت گذاشتنهاش!!!!!!!!!!! اصلاً این نیش زدن همچین تو خاندان ما ارثیه!!!!! ( حرف دل آرش!!!!! ) بابا شب موند و من بدبخت هم که همون روز پ.ر.ی.و.د شده بودم اعصاب معصاب نداشتم اونهم که ماشالا تن صداش فراتراز دیوار صوتی و حرفهاهم که همه اش تکراری و موضوع هم که همون موضوع تکراری نمایندگی گرفتن آرش که اگه یادتون باشه از اون وقتی که ما رفتیم زنجان تا الان دارن می گیرن !!!!!!!!!! منم که نمی تونستم رو ایزیل و مهند تمرکز کنم هی چشم غره هارو حواله آرش می کردم!!!!!!!!! جالب اینجا بود که آرشی که عمراً شب آشغال ببره دم در اون شب بخاطر سیگارکشیدن رفت آشغالارو برد پایین!!!!!!!!!!!!! خلاصه بابا خوابید و اول که گیر داد اتاق خواب سرده بیا پیش من بخواب!!!!!!!!!!! ( آرش هم هویج!!!!!! ) بعد که رضایت داد ما بریم بخوابیم شروع کرد به تلویزیون دیدن بعد تازه خوابیده بودیم که ساعت 5 صبح شروع کرد بلندبلند نمازخوندن!!!!!!!!!! خدایا!!!!!!!!! بعدشم تلویزیونو روشن کرد و کانالو که عوض میکرد نورش ازتو هال هی می افتاد تو اتاق خواب ، خلاصه من بدبخت هم که تازگیا مرض خواب گرفتم از همون موقع بیدار موندم تا صبح ، شب بابا گفت منم با شما ساعت 7 میام که برم به کارام برسم ، منم که دیدم ساعت یه ربع به 7 شد و نه بابا خوابید و نه من خوابم برد پاشدم تا 7 اماده بشم و از خیر خواب گذشتم دقیقاً ساعت 7 که ساعتم زنگ خورد بابا گفت: عسل جون بابا بیا باهم با بی آرتی بریم!!!!!!!!!!!!! گفتم مگه شما قرار نبود با ما بیاین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه الان من اگه بخوام با شما بیام ساعت 10 صبح هم به شرکت نمی رسم!!!!!!! گفت: پس هیچی من رفتم ولش کن!!!!!!!!!!!!!! ( یعنی شماها تا دلتون می خواد این آیکون عصبانی و کلافه را بذارید اینجا!!!!!!!!!! ) خداییش داشتم فکر می کردم بابا یه جور سادیسم یا یه جور حسادت حاد به داماد داره از این دوحال خارج نیست!!!!!!!!!. تازه صبح کلی قبل رفتن غر غر کرد اونهم بلند بلند که : آدم عاقل نمی ره تو اون اتاق خواب سرد بخوابه همینه دیگه با این مؤلفه های غلطتتون زندگی می کنید!!!!!!!!!!! ( قربون این اصطلاحاتش سرصبحی!!!!!!!!!!!! ) خلاصه اون روز با حال زار ونزار و خواب آلود و دل درد از پ.ر.ی.و.د رفتم شرکت و تازه شبش هم دخترداییم اینا می خواستن بیان خونمون!!!!!!!!!!!!!!! دیگه زود رفتم از شرکت خونه و ازحال رفتم و فقط یه سالاد درست کردم و آرش از بیرون شام گرفت چون اصلاً یه درصد هم فکرشو نمی کردم بخوام روپام واستم... خلاصه هفته پرمهمونی بود.... اوه راستی خبر جدید دخترداییم هم حامله شده البته بماند که بعد از شام هم عق عق کرد و گند زد به سرویس بهداشتی که خودش هم بیچاره واستاد تمیز کردن حالا هی تمیز می کرد هی عق می زد دوباره روز از نو روزی از نو.............. منم که عمرا فکرشم بکنید تو این جور مواقع انسانیت داشته باشم ... حتی تعارف هم نکردم که بذار بیام کمکت... محالهههههههههههههههه... !!!!!!!!!!!! چون اگه چشم من به سرویس بهداشتی می افتاد امکان داشت آرش رو زور کنم خونه را عوض کنه هرچن بعد از رفتنشون هم سعی کردم دستشویی نرم و هی وقتی رفتم چشمام روزمین و اطراف می چرخید!!!!!!!!!

خداییش بیچاره داییم 4 تا دختر را پشت سرهم عروس کرد و جهاز داد حالا هم یکی یکی دارن حامله میشن و باید سیسمونی بده!!!!!!!!!! فکر کنم با این اوضاع باید بره کلیه هاشم بفروشه!!!!!!!!!!! حالا این دخترداییم تازه 19 سالشه و فقط یه ساله ازدواج کرده!!!!!!!!!!!!

پی نوشت1: الان هنوز که هنوزه من منتظر اون گواهی کار جعلی از آرش خان هستم و چون نمی تونه جورش کنه و نمی خواد خودشو از تک و تا بندازه هی میگه امروز می گیرم!!!!!!!!!!!!!! من می شناسمش ، این آدم گواهی جورکن نیست واسه من!!!!!!!!! می رم مدارکو همینجوری پست کنم کی به کیه شاید هم جنگ شد و اصلا مدارک مارو استعلام نکردن... هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت2: بعد از اون اس ام اس دوکلمه ای من به سحر ، و ارسال صورتحساب اس ام اسی بی جواب اون ، ازش خبری نیست که نیست.... فکر کنم بهش برخورده و قصد تنبیه آرشو داره که نذاره بچه شو ببینه.... یعنی نباید اس ام اس را می زدم؟..... اصلاً حالا که زدم... به من چه؟؟؟؟؟؟؟ ...... اصلاً خوب کاری کردم!!!!!! هان؟... نه؟ ...آره؟... من میگم مازوخیسم حاد دارم بگید نه!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

جمعه:

دیشبش من هی گفتم صبح بریم چهلستون آرش گفت نمازجمعه است و بسته است اونجاها ازمن اصرار و از آرش انکار که تقصیر خودته دیروز با اون کفشات وگرنه ظهر می رفتیم .... خلاصه گفت باشه اگه بچه خوبی باشی فردا صبح اول می ریم اونجا.... خلاصه صبح رفتیم با زاینده رود خداحافظی کردیم و صبحانه خوردیم و راه افتادیم رفتیم چهلستون دیدیم بازه اونقدر ذوق کردم که نگو ... نمی دونم چرا اصفهان تمام آثار تاریخیشو تو داربست گذاشته بود همه شونو مرمت می کردن خلاصه بعد از دیدن چهلستون رفتیم کاشان خونه دایی و ناهار اونجا بودیم و غروب هم اومدیم تهران با خستگی ... بماند که آرش اونقدر خسته و خواب آلود بود که نزدیک بود به کشتنمون بده... کلاً مسافرت باحالی بود و خیلی خوش گذشت... جای همه تون خالی

سفرنامه ما به سر رسید ... مارکوپولو به خونه اش نرسید!!!!!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

پنجشنبه:

صبح شارژ شارژ بلند شدیم و دوش گرفتیم و دیدیم به به بارون هم بند اومده و چه هوایییییییییییییی اول رفتیم دور زاینده رود قدم زدیم و بعد هم اومدیم صبحانه خوردیم تو هتل و از یه راننده تاکسی مسرارو پرسیدیم و همونطور که اون طبقه بندی کرد قرار شد صبح بریم باغ پرندگان و کلیسای وانگ و منارجنبان و آتشگاه ، که موزه کلیسای وانگ دردست مرمت بود و باز نبود ، باغ پرندگان خیلی خوشگل بود و کلی عکس انداختیم بعد هم منارجنبان که خیلی لوس و مصنوعی یه نفر توش رفته بود و تکونش می داد و ما ازتو حیاط نگاه می کردیم!!!!!!!!! کوه آتشگاهو هم فقط دور زدیم چون من با پاشنه بلند نمی تونستم ازش بالا برم و کم کم درد نوک پاهام شروع شده بود و بیخیال شدیم رفتیم میدون نقش جهان .... اونجا دیگه دیدم من تحمل درد پاهامو ندارم و قرارشد بریم هتل که من کتونی بپوشم و دوباره بریم منتها وقتی رسیدیم اونقدر آرش گرسنه اش بود که من تا کفشامو عوض کنم به هتلداره گفت آقا میشه غذا سفارش بدیم بیارن ؟ (چون غذای هتل تموم شده بود و طول می کشید) ازمن پرسید من گفتم برنجی نمی خورم اونهم درکمال ناباوری من برای خودش یه غذا سفارش داد اونقدر کفرم دراومده بود که من اینهمه درد پا کشیدم و با این گرسنگی یه کم تحمل نداره بریم بیرون غذا بخوریم منم بهش گفتم  واقعا که  شناختمت ، به جای اینکه بگی این بیچاره هم گرسنه شه وایسم باهم غذا بخوریم واسه خودت سفارش دادی حالا عذاب وجدان گرفته بود و ازطرفی اونقد یارو دیر اومد که آرش گفت غذارو برگردنن و رفتیم بیرون یه سوخاری اسپایسی 7 تیکه خوردیم تووووووووپ ، بعد هم دوباره رفتیم میدون نقش جهان و سوغاتی خریدیم و دیگه مسجد جامع و عالی قاپو بسته بود خیلی دلمون سوخت کلی هم منو برد اون توهای بازار مسگرا و بهم نشون داد ، آرش خیلی اصفهان رفته بود واسه همین وارد بود البته وقتی از کسی آدرس می پرسید من اذیتش می کردم که برو بابا تو اصلا اینجا نبودی!!!!!!!! آی حرص می خورد!!!!!!!! بعدش هم که کلی گشتیم رفتیم کوه صفه ولی تله کابین هم بسته بود و یه خورده بولینگ نگاه کردیم و بعد هم چون خیلی سرد بود برگشتیم ، بعد اومدیم پاساژهارو گشتیم و بعد هم دنبال یه رستوران خوب که آرش دیگه از بی برنجی سردرد گرفته بود که پیدا کردیم و یه قرمه سبزی خرید واسه خودش منم که پراز لذت سوخاری ناهار بودم و واسه شام جا نداشتم!!!!! خلاصه آوردیم و آرش کلی ذوق داشت و نگه داشتش تا حسابی گشنش بشه .. من که خوابم برد تو هتل و دیدم صدام می کنه که بلندشو باهام شام بخور ببین برای تو هم قاشق گرفتم با خنده گفتم: عذاب وجدان ظهرو داری؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه یه قاشق کنارش خوردم و دیگه بعدهم از خستگی خوابمون برد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

چهارشنبه:

من و آرش تازگیا عادت بدی که داریم خیلی خوابمون سبک شده ، یعنی گذشت اون روزا که آرش 24 ساعت می خوابید و من تا لنگ ظهر!!! بنابراین چهارشنبه هم زود بلند شدیم و بعد از صبحانه راه افتادیم سمت اصفهان...

وقتی رسیدیم بارون شروع کرد به باریدن.. هوا فوق العاده عالی بود ، همون اول تو خیابون چهارباغ شروع کردیم به گشت زدن و بعد هم رفتیم سی و سه پل ، زاینده رود را پرآب کرده بودن و من هم که بی جنبه می خواستم خودمو پرت کنم توش از ذوق!!!!!!!! آرش هم که ذوق منو دید پیشنهاد داد هتل را اطراف زاینده رود بگیریم خلاصه هتل گرفتیم و رفتیم ناهار بریونی خوردیم واااااااااااااااااااای من عاشق آبگوشتش شدم تووووووووووووووپ بود! بعدشم رفتیم هتل تا عصر استراحت کردیم و بعد هم غروب  تو اون بارون که تقریباً داشت تبدیل به سیل می شد رفتیم تمام پلهارو زیر یه چتر قدم زنان و دست توی دست گشتیم ، بی خیال خیس شدن نصف هرکدوممون که زیر چتر نبود!!!!!! بعد هم رفتیم هتل عباسی و آش و چایی نبات خوردیم و خلاصه همه اینها تو بارون سیل آسا بود ولی ما کلی هم عکس انداختیم. فهمیدیم جشنواره کودک و نوجوان تو اصفهانه و اتفاقاً شبها نزدیک هتل ما برنامه داشتند ، اون شب اخبار اعلام کرد همچین بارندگی ای فقط یه بار اونهم آذر 57 تو اصفهان اتفاق افتاده.......  اون شب خیلی باحال بود ... شبهای زاینده رود و عاشقی و عشقبازی.....

ادامه  دارد

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()