یلداهای گذشته... یلداهای آینده:
« خواستم یه بار زودتر برم پیشواز... ازبس هر مناسبتی شد با یه هفته تأخیر نوشتمش اینبار خواستم برم پیشواز! نمی خوام چیزی از یلدای امسال بنویسم چون هنوز نیومده ، اگر هم باشه چه کم ، چه زیاد ، چه عادی و چه خاطره انگیز ، قراره برای سپیده اتفاق بیفته ، توی دلم می گفتم: کاش تو ذوقت نخوره دختر ، اونطوری که برای من........... !!!!! بگذریم....... از خاطرات یلدا برای من رنجشی باقی ماند طبق عادت دیرین شانه بالاانداختنی و زیر لب گفتن: « که مهم نیست زیاد! »
شاید مثل همه مناسبتها که تازه عروسها دوست دارن داشته باشن حتی اگه ظاهراً بگن ول کن بابا یعنی چی این ادااصولها!!!!!!!! بازم ته ته دلشون غنج میزنه واسه این جینگیل مستون بازیا .... شاید یه جور نق زدن به خودم... شاید یه جور حسودی .... به کی و چی نمی دونم... اهل اینکه پیراهن عثمان ازش بدوزم ندارم و نداشتم ولی... ته ته دلم یه بغضی گیر کرد که تنها راه حلش این بود: حالا که گذشته ... بیخیال بابا... ارزش نداره! و بعد تو دلم فکر می کنم چه جمله پرکاربردیه این جمله هه! بیشترین جمله ای که آدمها یاد می گیرن تو زندگی به دل بغض کرده خودشون بگن همینه: بیخیال بابا... ارزش نداره! ، تنها جمله ای که وقتی یه دروغی یه روزی فاش میشه برات به خودت میگی ، تنها جمله ای که ........... نمی دونم... بیخیال بابا.... ارزش نداره!!!!!! »
پنجشنبه ای که گذشت بعد از یوگا رفتم ماساژ ، واااااااااااااااااااای خدای من اولین بارم بود و چقدر حالشو بردم ، نزدیک بود عین مربای وارفته ولو بمونم رو تخت و بلند نشم .. کلی حالشو بردم... اونقدر انرژی مثبت تو خودم ذخیره کرده بودم که وقتی آرش گفت ناهار نمی یام همونجا وسط هال دراز کشیدم و بیخیال دنیا خوابم برد.. وقتی بازم آرش زنگ زد و گفت می رم بچه را ببینم آبله مرغون گرفته!!!!! یهویی یاد این افتادم که خودم هنوز نگرفتم و تأکید کردم که مواظب باش چون من نگرفتم یه وقت بوسش نکنی و ویروسهاشو بیاری که من 30 ساله خودمو نگه داشتم و آبله مرغون نگرفتم حتی از سپیده! وقتی هم که اومد خودش دوید تو حموم، با اینکه می گفت رفتم دم خونه مادربزرگش و یه دقیقه اومد دم در دیدمش ، تمام لباسهاشم انداخت تو ماشین لباسشویی ، فکر کنم می دونست اگه من بگیرم علاوه بر مشکلات این مریضی مخصوصا تو سنین بالا که براش توضیح دادم تازه باید منت گذاشتنهای من را هم تحمل کنه... به نظر شما چه بهانه ای بهتر از این که من از بچه اون آبله مرغون بگیرم؟؟؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟..........
آرش بعد از برگشتن از شمال سرماخوردگی شدیدی گرفت و منم خیلی خوب ازش پرستاری کردم کلی براش آب پرتقال می گرفتم و سوپ می پختم و خلاصه اونقدر دوروبرش پلکیدم که منم سرما خوردم ولی از آنجایی که من بدن مقاومی دارم ( خودمو چشم نزنم ) زودتر از اون خوب شدم و اون هنوزم مریضیش ادامه داره البته تمام عوارض اونو مثل تهوع صبحگاهی و گیرکردن یه چیزی تو گلو و اینهارو داشتم ... ولی از پا نیفتادم .. اون روز توهم آبله مرغون زدم و فکر می کردم گلوم که درد می کنه حتماً تو گلوم آبله زده!!!!!! بعدش که آب ریزش پیدا کردم خیالم راحت شد ... حالا یه چیز باحال بگم اون موقع که اوج مریضی آرش بود می گفت اگه تورو بوست کنم تو نمیگیری ولی من خوب میشم !!!!! بدجنس محبتش تو مریضی گل مرده بود بعد که من مریض شدم می گفت اینقدر به من نچسب هی خوب میشیم دوباره ازهم می گیریم!!!!!!!!!!! بعد می خندید می گفت من گولت زدم تو چرا گول خوردی!!!!!!!!!! بدجنس!
چهارشنبه شب قرار بود ازشمال واسه مامان آرش مهمون بیاد ، دخترعموش می خواست جهیزیه اش را از تهران بخره ، مثل سپیده اینا تازه عقد کرده اند و عروسیشون بهمن ماهه ... مامان پنجشنبه زنگ زد و قرار شد جمعه بریم خونه اونها .. آخ جون بالاخره یه روز آشپزی نمی کردم.. رفتیم و خلاصه شبش قرارشد بریم همون اطراف خونه مامان پاساژهارو ببینیم برای خرید کت و شلوار آقاداماد....... توی راه برگشت دخترعمش از مامان پرسید زن عمو ، اینها می خوان رسم و رسومات مارو برای شب یلدا بدونن ، مامان گفت: بگو انارو هندونه و خرمالو و ازگیل و ماهی سفید شکم پر و آجیل و یه تیکه طلا و لباس زمستونی از شلوار و پالتو و چکمه بخرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه را هم سلفون زده و گل زده بیارن ! منم همینکارو کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( اگر این صفحه جا داشت تا ابد علامت تعجب می کشیدم. ) از اونجایی که من خصلت رک گوییم زبانزده یهویی گفتم: مامان پس چرا برای من نیاوردید؟ هول کرد و گفت: خوب شما که چله ننشستید!!!!!!!!!! یه کم راهنماییش کردم و گفتم: نه ما نشستیم منتها اون شب سارا اینا پرواز داشتند ، یهویی یادش افتاد و گفت: آهان ، آره ، آرش که اومد ما نیومدیم!!!!!! مگه یادت نیست چه بساط گریه زاری ای بود... گفتم آره بابا ، کسی اون شب دل و دماغ نداشت...
« تو دلم گفتم اون مقصر نیست عسل ، شاید آرش هم مقصر نبود حتی با اینکه فقط نیم ساعت اومد و زود رفت ... بهانه رفتن خواهرش بود ولی من اینطور حس می کردم که انگار از تمام این شب ، هدف اون میوه های باعجله خریداری شده اون بوده .. بابا که میوه های رنگارنگ خریده بود... من خودشو می خواستم... باز رفتم تو فکر.. اینکه اون شب ممکنه بود بچه را سحر بیاره تا با عمه اش برای آخرین بار خداحافظی کنه... ممکن بود خودش هم بیاد و بخواد دوست صمیمیشو ببینه...... یادم افتاد که من.. عروس جدیدشون... همسر قانونی آرش اون شب نرفتم برای خداحافظی .. فقط با یه بهانه مسخره آرش که بچه ها بهت وابسته شدن تورو ببینن بیشتر گریه می کنن تو نیا .. و من خوب می دونم اون می ترسید که من برم و سحر هم بیاد و آبروریزی بشه... سحر را که نمی تونست کنترل کنه ولی از پس من خوب بر می اومد!!!! بعدها خواهرش و دامادشون همیشه می گفتند که ما انتظار نداشتیم تو برای خداحافظی نیای و من تا ابد این حرف اونها رو مجبورم تحمل کنم و دم نزنم که .......... بیخیال... نمی خوام بهش فکر کنم... اون دوران طلایی عقدم با آرش بعد از ظهور مجدد سحر را! »
برای من همین تلنگر به مامان کافی بود ، نمی خواستم دنباله شو بگیرم یاد اون جعبه پرتقال نارنگی آرش افتادم با یه پاکت آجیل ، انگشتری که هیچوقت دست نکردم و یه شلوار جین همین... از رسوماتی که داشتند برای من سهمی نبود هیچکدام نه کادوشده بود نه گل زده ، فقط برای ازسربازکردن همین... نمی دونم از دهنش پرید که گفت: « منم همینکارو کردم» و منو برد به فکر و خیال.. پس برای سحر اینکارارو کرده بودن... دروغکی به من گفته بودن که رسم ندارن.... معلومه با اون وضعیت چشم هم چشمی سحر با دختراش مگه می تونستن اینکارارو واسش نکنن؟...... مگه من دلم نمی خواست؟ حتی درک نکردند که پسرشون این کارا واسش جذابیت نداره ولی عروسشون چی؟ من که بار اولم بود.. من که ........... ولش کن عسل ... اه .... مرده شورتو ببرن.... خودمو دلداری دادم که حالا اووووووووووووووووووووه مگه با همه این حرفا سحر موندنی بود؟ بیخیال بابا ......... ولی........... نمی دونم چرا با اینهمه تکرار این جمله ، هنوز وقتی بهش فکر می کنم زود دلم می خواد مغزمو ازش پرش بدم تا روش تمرکز نکنه.........چرا الکی لبخند می زنم و می گم: حالا که گذشته... بیخیال بابا... !










