تصمیم به تحول... کمک از مشاور:
درست از فردای اون شب لعنتی یعنی حدود 10 روز قبل من شروع کردم به عمل کردن به حرفهای بابا... تمام افکارم مثل حکایت کوهها در رستاخیز ، همچون پشم زده شده در فضای داخلی سرم می چرخیدند و نمی نشستند و فقط غبار بود و غبار... هیچ چیز سرجای خودش نبود... اونقدر عصبی بودم که شاید 7 روز اول را به فکر خیانت بودم و بس... خیانت من به آرش و نه خیانت اون به من!!!!!!! خیانت اون انجام شده بود و تمام شده بود و به قول خودش رفته بود تااااااااااااااااااااااا سال دیگه.... خیلی کارا کردم ...اولش گشتن دنبال شماره اشکان بود... گشتم و پیدا نکردم.. رفتم تو هیستوری مسنجرم.... نبود... به خودم بدوبیراه میگفتم که به خاطر اون آرش لعنتی و به خاطر تعهد به این زندگی کوفتی چرا اون شماره را نابود کردم؟ تنها کسی که میتونست وجودش ... فقط بودنش... فقط اسمش آرشو بلرزونه... آرش به اشکان حسود بود.. حساس بود... حتی همون روز هم که در اوج دعوا بهش گفتم پس از نظر تو موردی نداره منم تولد اشکانو تبریک بگم جاخورد و گفت اون فرق داره و بعد اون دلیل مسخره شو اورد که اون هرکسی نیست مادر بچمه.. دلیلی که منو سوزوند... سوزونده... جاش مونده حتی اگر خنک شده باشه.. محاله که پاک بشه... اون شب که با آرش اخر شب دوباره حرفمون شد علیرغم سفارشات بابا! برگشت گفت: فکر کردی من نمیدونم که به خانوادت گفتی ما قهریم؟ گفتم مگه ما قهریم؟؟؟؟؟؟ من چیزی نگفتم... اگر قهری بوده باشه خودشون کور که نیستند... مردم عقل دارن... چشم دارن... مگر اینکه بخوان خودشونو به کوری و جنون بزنن !!!!!!!! پوزخندی زد و گفت: آره.. دیدم چطوری تحویلم گرفتند... !!!!!! ( سوخته بود.. خیلی زودتر از اونی که باید فهمیده بود که دیگه اون بت فروریخته... دیگه آبروداری تموم شده... آرش خوب می فهمه.. تنها مشکلش اینه که خودشو خووووووووووووووب به نفهمی میزنه!!!!!! دیگه تموم شده بود اون عسلی که پارسال برای بالابردنش جلوی دیگران تراول گذاشت تو پاکت و گفت از طرف آرشه... و متأسفانه فکر میکرد آرش قدرشناسه.. نمی دونست که امسال با وقاحت میگه : تو که پارسال الکی از طرف من پول گذاشتی امسالم بذار!!!!!!!!!!! دیگه تموم شده بود... و آرش با شناختی که من ازش دارم خوووووووووووووووب می فهمید این تمام شدنو... !!!! )رفتارای سرد خصوصاً مامان باهاش و بی تفاوتی بابا اونهم تو خونه خودش خیلی بهش زود اومده بود... خبر نداشت که دیگه من هیچ چیز پنهانی ای از خانوادم ندارم تا بخوام تظاهر کنم ، به خاطر خبردار نشدن اونها سکوت کنم.. به خاطر حفظ زندگی ای که فردایی نداره جز منفعت بیشتر من!!!!!!!!!! فداکاری کنم .... خبر نداشت و نداره و نخواهد داشت!
این درگیری برخلاف همیشه به یه روز هم نکشید... تو راه برگشتن به خونه بودم که بارها به موبایلم زنگ زده بود.. البته من دفعه آخرشو شنیدم چون اینروزها مترو ها حسابی شلوغه.. جواب که دادم گفت عسل داری میای برام سیگار بخر... چرا گوشیتو جواب نمیدی... به سبک خودش گفتم: شلوغه کاری نداری خدافظ.. توضیحی ندادم... باشه ای نگفتم... درست به سبک آرش... رفتم خونه و پاکت سیگارو گذاشتم رو جاکفشی... سیگار داشت... !!!
( همیشه می بردم میدادم بهش... شاید این ها به نظر خیلیا عادی باشه ولی از نظر من ارزش قائل شدن بود... ولو دادن پاکت سیگار به دستش!!!!! درست همونجوری که خودم دوست داشتم و دارم دیگران باهام اینجوری باشن... من دقیقاً با جزئیات برای دیگران ارزش قائل میشم.. با جزئیات ساده با آرش رفتار میکردم و با همین جزئیات ساده براش ارزش قائل می شدم.. اگر چیزی را براش میخریدم به دستش میدم.. اگر چایی میارم جلوش میذارم.. اگر چیزی میخورم ازش می پرسم تو هم میخوری یا نه؟... اگر تلفن میزد به دیگران میگفتم ببخشید .... اگر حرف میزد مستقیم نگاهش می کردم... اگر ... اگر.. اگر... تمام این اگرهای ساده پیش پاافتاده معنی عظیم ارزش قائل شدن بود و هست و خواهد بود.. توی تمام دنیا... منتها ارزش قائل شدن باید دوطرفه باشه... باید برای هرکس همانقدر که برایت ارزش قائل میشه ارزش قائل بشی... معتقد بودم میشه دیگری را تغییر داد.. معتقد بودم« اونجوری که هستی باش حتی اگر اونجوری که میخوای نیست!!!!» معتقد بودم ، ولی گاهی عارف هم باشی تمام اعتقادات سالیانت را به غمزه ای برباد میدهی چه برسه به من.. به من که اعتقاداتم شاید غلط بود... وحی منزل نبود که ، شاید اشتباه از من بود... شاید که نه !!!!! حتماً اشتباه بود... اشتباه میکردم... اون معنی این ارزش قائل شدنهارو نمی فهمید... شاید هم می فهمید و خودشو به نفهمیدن می زد.. تو این دنیای زشت و سیاه.. تو این زمونه تاریک ، انتظار اینکه دیگران معنی « همین » های ساده پیش پا افتاده تورا بفهمند و تازه ، فهمیده را نیز درک کنند انتظار زیادیه...!!!!!! )
خوابیده بود... رفتم سراغ کتاب آزمون کارشناس دادگستری که امتحانش این جمعه بود... خواب نبود.. نازو نوزش بود.. کسی تحویلش نگرفت دوتا آخ و اوخ کرد و مثلاً بیدار شد!!!!!! من حرفی برای گفتن نداشتم.. نه که قهر باشم یا تو قیافه یا دلخور و منتظر معذرت خواهی... نه.. سرم به کار خودم گرم بود همین... تصمیم داشتم ذهنمو ازش خالی کنم.. یکی از مدیرامون یه فلش مموری گوگولی داشت من خیلی خوشم میومد همون روز گفت خانوم فلانی من این فلش مموریمو کلا خالی کردم کادوی تولد شما! خیلی ذوق کردم... با خودم آوردم و گذاشته بودم کنار کتاب خودکارا رو میز... دیدم اومد رد بشه دیدش و گفت اینو از کجا آوردی؟ گفتم: کادوی تولدمه.. آقای فلانی داده!!!!!!!!!!!! ( اگر همیشه بود اینجوری نمیگفتم... جوری میگفتم که چون مرده و باید درکش کرد بهش برنخوره مثلاً بارها شده بود اگر کسی از همکارا سوغاتی میاورد من مستقیم نمیگفتم آقای فلانی آورده مثلا میگفتم یکی از بچه های پروژه فلان!!!!!!!!!! از آفریقا آورده بود برای همه بچه ها!!!!!!!!!! اما اینبار هم از لجش بود هم یه جورایی مثل خودش عادی بودن.. بی تفاوت بودن.. مراعات نکردن... درست مثل خودش... مراعات کردن کسی که مراعاتت نمیکنه خوب نیست.. تلخه... هوای کسی را داشتن کسی که هواتو نداره هم ...ارزش قائل شدن برای کسی که برات ارزش قائل نیست هم... !! ) برداشت و نگاه کرد و چیزی نگفت... ، تا وقتی سیگارش تموم شد نپرسید خریدی یانه.. سیگارشو که خواست گفتم اونجا جلوی جاکفشیه بردار... چقدر آسونه خودت باشی و چقدر سخته... چقدر گاهی خودت بودن حتی سخت تر از خودت نبودنه! وقتی عادت میکنی به مراعات کردن.. به احترام گذاشتن.. به ارزش قائل شدن افراطی ، به محبت کردن زورکی ، به هزار و یک چیز تحمیلی که زندگی بهت تحمیل میکنه.. اونوقت گاهی خودت شدن و عادی بودن برات یه کمی معذب کننده است.. وقتی عادت کردی هرچیزی را به دست طرف بدی.. بعد از مدتی احساس میکنی کار بدیه اگر اینکارو نکنی!!!!!... اصلاً ناخودآگاه پات میره سمتی که بشی مطابق عادتهات... ولی تصمیم که بگیری خودت بشی... بپذیری که اون قادره بدون تو زندگی کنه.. باور کنی که قادری اگر نبود زنده بمونی.. و احساس کنی هرچقدر که امکان موندن تو این زندگی هست امکان رفتن هم هست.. اونوقت خیلی راحته زندگی با خودت.. با خود واقعیت... و خیلی راحته « نه » گفتن... من باید اولین کلمه را تمرین میکردم... من باید بتونم « نه » بگم ، اول به خودم ، به خودم بگم « کاری را که دوست داری نکن » ... مگه چی عوض خواهد شد... مگه قراره بالاتر از سیاهی رنگی باشه... خوشایند کسی بودن که خوشایند خودت نباشی .. « آری » گفتن به کسی که حتی به دروغ هم حاضر نیست بهت « آری » بگه... از همون روز با تفکیک ناخوشایندهایم شروع کردم.
موبایلم اولین چیزی بود که ازش بیزار بودم چون زنگ نمیخورد.. چون بهانه اون روزهام و شاید تا آخر عمرم اس ام اسی بود که براش نیومده بود.. ازش بیزار بودم که تعداد دیال هاش به آرش چندبرابر ریسیوهاشه!!!!!!! از همون روز تا امروز .. من به گوشیم دست نبردم برای زنگ زدن یا اس ام اس دادن به آرش... فقط هم به آرش... عادت داشتم وقتی به خونه میام روابط تلفنی و اس ام اسی با همکار و سپیده و دوست نداشته باشم... همیشه معذب بودم که تایم حضور در خونه و با آرش بودن را به کسی اختصاص بدم... چی فکر میکردم متاسفم... محاله که اون فهمیده باشه.. .حالا آزاد بودم... درست مثل خودش که همه چیز را پاک میکرد چرا نباید می فهمید که من هم چیز پاک کردنی دارم.. مگه اون ادعا نمیکرد که باکس مسجهاشو داره خالی میکنه.. چرا اون اینهمه راحت اینکارو می کرد.. چرا من سعی میکردم تو خونه حتی به گوشی دست نبرم.. چرا فکر میکردم چون خودم خوشم نمیاد از اینکار که با گوشیش وربره خودمم اینکارو نکنم.. مگه اون می فهمید؟ هنوز تو تب و تاب خیانت بودم هنوز داغ بودم برای تلافی... هنوز تو دلم میگفتم اگه تو با اون دستمال بیریخت گذشته ات به من خیانت کردی با کسی بهت خیانت میکنم که جلوش کم بیاری.. دستمال شدن را بهت ثابت میکنم.. بهت ثابت میکنم کی دستماله.. چرا اشکان؟؟؟؟؟ چرا مثل تو اهل نبش قبر باشم؟؟؟؟؟ چرا دستمال سالها قبلمو دستم بگیرم؟؟؟؟؟؟ ........
از اون روز به بعد شبها با ماگ کادوی تولد سپیده روبروش می نشینم و سرخوشانه باکس گوشیمو خالی می کنم و هات چاکلت میخورم... گاهی با گوشیم تو اینترنت میام ، جالبه وقتی یه تصمیمی بگیری همه چی هم کمکت میکنه...مثلاً خیاطی که بهش پارچه داده بودم ساعت 11 شب اس ام اس میده که لباست حاضره!!!!! هفته پیش بود... آرش دیگه نتونست تحمل کنه و گفت کی بود؟؟؟؟؟؟؟ با خونسردی گفتم خیاطم... با یه نگاه مشکوک گفت: این موقع شب؟؟؟؟؟ و به وضوح سرشو دولا کرده بود تا گوشیو ببینه... شاید اگه قبلاً بود بهش نشون میدادم ولی اینبار تندی صفحه را بستم..!!!!!!!!!!!
صددرصد از خودم راضی هستم که از اون روز تا الان یه بارهم نه براش زنگ زدم و نه اس ام اس و جالبه که تقریباً هرروز یا یه روزدرمیون از محل کارش زنگ میزنه!!!!!!! و اما من... زنگ که میزنه درست مثل خودش... الو... سلام .. زودباش بگو کار دارم... خوب .. باشه.. حالا بعد حرف میزنیم... خدافظ.. خدافظ...!!!!!!!!!! و چقدر بعضی چیزا مسیخره و دیره... اینکه برام ارزشی نداره اینکه سعی میکنه حرف زدنشو طولانی کنه ... و اینکه من سعی می کنم کوتاهش کنم...تقریباً داره میشه 15 روز که روال عوض شده... برای من که به هربهانه ای بهش زنگ میزدم خیلی شاق بود!!!!!!!! شاق و طاقتفرسا که بتونم جلوی وسوسه را بگیرم.... امیدوارم بتونم همیشه همین باشم... امیدوارم.....
و اما بچه های شرکت یکشنبه برام جشن تولد گرفتند... اونقدر اون روزها حالم بد بود که اصلا دلم نمیخواست تولد بگیرن... دیگه شنبه که گذشت فکر میکردم تمومه و نمیگیرن ولی خیلی جاخوردم و سورپرایز شدم... دوتا کیک خیلی خوشگل و خوشمزه هم گرفته بودن و تمام بچه ها هم جمع بودن خیلی باحال بود.. یکی از دوستام یبه اویز موبایل بهم داد یکی هم یه جاسوئیچی آفریقایی چوبی البته یکی از پسرا هم که خیلی بچه خوب و باجنبه ایه شمع تولدمو 6 گرفته بود!!!!!!!! میگفت عدد یکان سال تولدته خانم... ما که فکر نمیکنیم شما 34 سالتون باشه محاله!!!!!!!! همون 6 خوبه!!!!!!!!!!!! اون شمع را هم بردم خونه و خیلی با ذوق ازقصد به آرش گفتم که بچه ها برام تولد گرفتند.. کادوهامم با شمعه نشون دادم و گفتم دوست داری عکسهامونو ببینی؟گرفت و عکسهارو دونه دونه نگاه کرد و ساکت ساکت بود!!!!!! گفت: حالا چرا 6 ؟؟ با خنده گفتم: به قول بروبچه ها ازبس جوونم...!!!!!!!!! گفت: کادوهات همینه اینقدر ذوق داری؟ گفتم: این کادوها برام یه دنیا ارزش دارن... مهم اینه که کسانی را دارم که به یادم هستند با اینکه ازشون هیییییییییییییییییچ انتظاری نداشتم!!!!!!!
یه شب هم ساعت 8 از شرکت زنگ زد ... همیشه اگر میزد میگفتم هنوز اونجایی؟ کی میای؟ چقدر دیر؟ زود بیا بابا اه........ و بعدهم حداقل دوبار دیگه بعدش بهش زنگ میزدم که ببینم کجاست... اون شب زکه زنگ زد گفت: من هنوز شرکتم گفتم باشه.. مکث کرد و گفت چیزی واسه خونه نمیخوایم؟ گفتم نه!!!!!! گفت من تا نیم ساعت دیگه راه میفتم گفتم باشه! .... قطع کردم حفاظ درو کشیدم و نشستم به درس خوندن... وقتی رسید شروع کرد به ابراز خستگی و آه و ناله که دارم میمیرم دیگه بریدم... یهویی گفتم: هیییییییییس...اگه خسته ای تا موقع شام بخواب .. من دارم درس میخونم!!!!!!!!!! خدایا دقیقا مردا برعکسند.. ببخشید خاک برسر این جنس احمق.. وقتی میری طرفشون عقب میرن و برعکس.. وقتی میخوای حرف بزنن لالن و وقتی نمیخوای صداشونو بشنوی ور میزنن...
از اون روز یه چیزی را امتحان کردم که خیلی کمکم کرده... گوشیمو تو یه ساعتهایی خاموش می کنم!!!!!!!! من آزار میدیدم از اینکه زنگ خور نداره... داشتم زجر میکشیدم از نگاه کردن بهش... اصلاً انتظار مخصوصاً از اون روز برام زجراور بود... بنابراین با خاموش کردنش حالم بهتر میشد.. یه جور بی خبری انگار.. یه روزهم دایی آرش مرتب زنگ میزد حوصله این یکی را نه داشتم نه فرصت داشتم!!!!!!!! خاموش کردم.. شب به آرش از قصد گفتم داییت چیکار داشت امروز هی زنگ میزد من نمی تونستم حرف بزنم خاموش کردم!!!!!!!!!!! و همون موقع روشن کردم گوشیرو!!!!! آرش گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس ازش.. گفتم اون با من کار داشت که زنگ میزد اگه کاری داشته باشه دوباره زنگ میزنه!!!!!!!!!!!! حال میده بیشعوری......... میگم چرا آرش رفتارش اینطوریه.. خوب حق داره.. حال میده خودخواهی!!!! حال میده بیشعوری.. حال میده مراعات کسی را نکردن....... حال میده خودتو از بالا دیدن!!!!!!!!!!!!!!! .. حال میده آدمهارو اون پایین دیدن.. حال میده تحقیر آدمها.. حال میده بگی به درک که موی سپیدش احترام داره.. مگه من با دایی خودم چه جوری ام.. خداییش دوبرابر احترامی که برای خانواده خودم قائل بودم برای خانواده آرش میذاشتم ولی دیگه تموم شد... تموم شد.. من احترام میذاشتم ازکجا معلوم بوی تظاهر نمی داد؟ازکجا معلوم دیگران احترامو برداشت می کردند؟؟ اصلا از کجا معلوم پشت سرم نمی گفتند چه سیاستی داره؟ چه زبون بازه.. از کجا معلوم ؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا خودم میشم.. خودم میشم بدون برچسب تظاهر.. منی که تو محیط کار با هزارتا دکترو مهندس اینطوری برخورد میکنم حالا چرا باید مراعات یکی را بکنم فقط به عنوان فامیل شوهر؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا دیگران مراعات منو کنن چرامن؟ مگه نتیجه رفتارای نفرت انگیز سحر عزیزشدنش نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه اونی که باید بفمه این چیزا میفهمه؟ مگه برای آرش دوغ با دوشاب فرق داره؟؟؟؟؟؟؟ اون باید براش همین باشی... دریده و پررو و وقیح .. باید بزنی تو سرش و ازش بدوشی و فحش خوارمادر بهش بدی تا عزیز بشی.. من که اهلش نیستم.. پس نه عزیزشدنشو میخوام نه اونجوری میشم.. برمیگردم به خودم.. عسل خودخواه مغرور قدیما... عسل چارچوب دار گذشته.. عسل رک و زبون دار سابق... خودم.. اول خودمو میبینم... حسش نیست خوش و بش زورکی کنم.. حسش نیست لبخند مصنوعی بزنم.. حسش نیست اصلا که کسی را دوست بدارم!!!!!!
به هرحال اینها روند فعلیه رفتاریمه... راحت ترم چون انتظاری ازش ندارم... نه انتظار شعور... نه محبت ... نه تعهد... هیچی... هنوز وقتی گاهی با نهایت وقاحت میگه پول بچه هه را هم که جور کنم دیگه شرش کم بشه نمیدونه دارم به ریشش چه خنده ای از سر تمسخر می کنم که برو جان من... برو این فیلمهارو جای دیگه بازی کن که حنات رنگ نداره.. کدوم شر... همش رحمت و مبارکیه... رحمت و برکته و مبارکی و میمنت!!!!!!... کاریس نداره برات... ببین 200 تومن چقدر می ارزه؟ یه اس ام اس بده آخرشم عزیزم بزن با همون علامت تعجبه!!!!!!! اصلا نه ببین اگه خیلی می ارزه200 تومن ... نه ببخشید به خاطر بچه ات!!!!!!!!!!!!!!! یه دورزدن با ماشینی دعوتش کن یا شامی بیرون از خونه... یا اصلاً بیارش خونمون چطوره؟؟؟؟؟؟؟ ببین قیمت یه زن روسپی چقدره؟ اون که روسپی نیست مادر بچتته... بیارش ببین می ارزه 200 تومن ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! بیارش رو تختمون... زیر عکس قدی عروسیمون.... نشون بده عکسمون حداقل 8 برابر گنده تر از عکس قبلیتونه.... عیبی نداره... تو کارتو بکن... اندازه 200 تومن!!!!!!!!!!!! برام دیگه مهم نیست... از کجا معلوم که نباشه و نبوده و نیست... مگه اون اس ام اسه را تو زباله های گوشیت پیدا نکردم؟ اینها هم مثل اون.... ببین چقدر می ارزه 200 تومن... ببین قیمت بدن دست دومت چقدره؟ ارزشهای تو با ارزشهای من فرق داره... تو به خاطر کمترینش هم ممکنه روحتو بفروشی.. مگه نکردی؟ مگه روحتو به خاطر 100 تومن ماهانه نفروختی؟ مگه به اخاذ باجگیرت تولدت مبارک نگفتی.. حالا 200 توووووووووووووووووومنه.. میفهمی؟ بفروش جسمتو.. جسمت یعنی 200 تومن نمی ارزه؟ بفروش .. کسی که روحشو بفروشه جسمش با جسم یه روسپی فرقی نداره!!!!!!!!!!!!!! چقدر خندم میگیره که اینقدر احمقی یا منو احمق فرض می کنی که میگی شرش کم بشه... چی فکر میکنی؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه شب دیگه هم سر قضیه مهران دوباره میخواست شروع کنه تا دهنشو باز کرد گفتمک اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه..... چقدر حرفای تکراری و اسمهای تکراری !.. دارم فیلم میبینم ... ساکت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه رسماً چیزی نگفت... بسه اون طرفداری از این و از اون.. که این شوهره و اون شوهر خواهر.. وقتی رسماً هیچکدوم واست ارزشی نداشته باشن اهمیتی نداره دفاع از این یا از اون برای خوشایندی هرکدومشون.. چقدر خوبه هرجور دوست داری رفتار کنی.. چقدر خوبه مراعات نکردن.. چقدر خوبه مطابق میل کسی نبودن.. چقدر راحته حذف ناخوشایندها... چقدر فکر میکردیم سخته.. زندگیه.. سیاست لازم داره.. میشه دنیارو و ادمهارو تغییر داد... چقدر خوبه دست از مبارزه برای تغییر مطلوب برداشتن و دستهارو بالاببردن و تسلیم شدن.. تسلیم هردنبیلی زندگی دیگران... تسلیم رفتاری مشابه خودشون.. همونی که هستند ما بشیم.. همونجوری که حرف می زنن حرف بزنیم.. همونجوری که دروغ میکگن دروغ بگیم.. همونجوری که تو ذوقمون میزنن تو ذوقشون بزنیم.. همونجوری که میگیریم و دریافت میکنیم بدیم... چه لزومی داره احترام درمقابل بی احترامی.. ارزش برای ضدارزش.. تعهد به خائن... مراعات هردنبیل... فهمیدن نفهم...!!!!!!!! چه لذتی داره با هرکسی مثل خودش.. تو سطح خودش رفتار کردن.. اگه 15 درصد میفهمه توهم 15 درصد بفهم.. چه لزومی داره تو 50 درصد بفهمی وقتی حد فهم اون بالاتر از 15 نیست... اینطوری حدودا 35 درصد از فهم و شعور توئه که هدر میره...!!!!!!!
پنجشنبه باشگاه تعطیل بود... تصمیم گرفتم کارامو انجام بدم و درس بخونم و دنبال لباسه برم تنهایی زنگ زدم به مامانش گفتم هستی بیام بریم گفت مگه شب نمیاید خونه ما؟؟؟؟؟؟ آرش قرار بود بیاد رنگ کنه.. گفتم من برنامه ارشو نمیدونم منتها من فردا امتحان دارم و نمیام!!!!!! اون روز که تولدم نیومد شبش که زنگ زد گفت: عسل جون من نتونستم بیام دیدی که خیلی کار داشتم ولی کادوت محفوظه اون شب اونقدر عصبی بودم که گفتم اصلاً مهم نیست!!!!!!!! من خواستم روحیه تون عوض بشه میل خودتون بود.. به هرحال ممنون......
از اون شب تصمیم گرفتم درمورد همه اینطوری باشم .. احترام بیش از مادر خودت به مادرشوهر... دلسوزی برای دیگرانی که اولویتشون دلسوزی برای تو نیست.. اصلاً کی آرش فهمید معنی اونهمه احترامو به مادرش از طرف من... کی مادرش تونست بفهمه و درک کنه... برای چی ؟ برای کی؟ برای چی باید برم شب خونه مادرشوهرم و بهش کمک کنم وقتی اونجا برام تداعی کننده بدترین خاطراتمه.. دعواها.. شب بیداریها... خاطرات نحس مادر بچه شوهرم!!!!!!!!!!! ... برای چی به خاطر خوشایند مادرشوهرم که همه جا بگه به به چه عروس خوبی دارم از دخترم بیشتر هوامو داره؟؟؟؟؟ چه نفعی داره یه شب از خواب نازم بزنم و جای دیگه بدخواب بشم؟ مگه همین آرش خونه مامان من شبها سختش نیست بخوابه؟ چرا من خونه مادر اون شبها سخت بخوابم.. بحث خونه مادر من و خونه مادر اون نیست.. من هیچ جا شب درست حسابی خوابم نمیبره جز خونه خودمون.. حالا چرا باید کاری کنم که خوشایندم نیست...
مامان گفت پس اگه فردا قراره بیاین لباستم فردا میگیریم ... منهم دیدم خداییش حس رفتن نیست تا اونجا .. آرش زنگ زد که چیکار میکنی گفتم فردا میرم امروز درس دارم... مامانت گفت امروز میری... من امروز نمیام اگه خواستی خودت برو!!!!!!!!!!!! آرش فکر کنم رسماً هنگ کرد و گفت نه من امروز نمیرم خسته ام دنبال بچه هم میرم دیگه نمیرسم....
ادامه دارد...