همسر دوم

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

 

عیدانه:

امروز آخرین روز کاری امسالمه توی شرکت... البته گفته اند شنبه بیا ولی از اونجایی که بنده هییییییییییییییچ خونه تکونی ای انجام نداده ام و هنوزم حقوقمونو نداده اند دیگه انگیزه اومدن ندارم .... اگرم حقوقو ریختند که بعدا از کارتم برمیدارم .. با این اوصاف فکر کنم تا شاه عبدالعظیم هم نمیتونیم بریم امسال عید... منتها من اگر قرار باشه آرش شمال بره هم تصمیم رفتن ندارم.. از تصور اینکه بخوام هنوز یه ماه نشده برم خونه آدمهای تکراری و بعدهم شب عید تو خونه مردم بشینی یهویی در باز بشه و یه ایل بریزن دیدوبازدید و شب منتظر باشی جاتو پهن کنن و صبح زود پاشی تا مهمون نیومده و هی با 100 تا آدم تکراری امشب خونه این یکی بری و فردا بدون کم و کاست خونه اون یکی بیزارم.... ترجیح میدم تو خونه خودم تهران باشم و کوه برم حتی تنهایی و نفس بکشم حتی تنهایی و بهارو حس کنم و رویش واقعی و زایش طبیعت را... سکوت را گوش بدم نه صدای بلند بلند لهجه های محلی که در جمعهای خانوادگیشون دارن یکریز پشت این و اون حرف میزنن.... اینروزها حال غریبی دارم... هنوز ثانیه ای بوی عید را حس نکرده ام چون بوی عید بابد همراه جیب پرپول باشه و فرصت آزاد برای گشت زدن تو خیابونها و بی دغدغه حساب و کتاب خرج کردن و ذهن باز برای پذیرش سالی جدید و خونه تکونده شده!!!!!!!!  ... که فعلاً هیچکدام اینها را ندارم...

چهارشنبه سوری هم که سالهاست برام معنی ای جز تمام اون تعقیب و گریزها ی سحر و اون روز لعنتی که تعقیبم کرده بود تا خونه مونو پیدا کنه و اون شبی که درمیان صدای بمبهاو ترقه ها مرتب بهم اس ام اسهای رکیک میداد ، نداره و تداعی کننده فیلم چهارشنبه سوریه برام دقیقاً... فقط فیلم چهارشنبه سوری.. دیروز هم که رفتم خونه تا آرش بیاد حتی چراغو روشن نکرده بودم فقط یه گوشه کز کرده بودم و به یاد اون شب چهارشنبه سوری لعنتی 5 سال پیش هراس ازدست دادن نقطه امنم را داشتم.. همون شبی که تا صبح تختخوابم برام امن ترین جای دنیا بود و احساس میکردم پامو که بذارم بیرون سحر با یه مأمور ایستاده تا تمام اعتبار سلهای زندگیمو جلوی بابام بریزه پایین!‍!!!!!!! چقدر بعضی خاطرات محکمند! بعد از گذشت سالها هنوز برام تداعی کننده بدترین کابوسهاست... چقدر بعضی خاطرات محکم حک میشن تو ذهن و روح.. چقدر بعضی خاطرات روح آدمو بدجور سمباده میزنه... چقدررررررررررررررر

و اما با تمام این حرفها نمیخوام پست آخر امسال رنگ و بوی غریب و تلخ داشته باشه... نمی دونم چرا اینطوری شده ام... هرکار می کنم رنگ نوشته هام اینطوری میشه.. با اینکه بهیچوجه غمگین نیستم.. ولی وقتی می نویسم نمیدونم چرا احساس می کنم زینب ستم کش داره تایپ میکنه!!!!!!!!!!!!.. حالا شما بیخیال .. جدی نگیرید... شاید مبهم بودن وضعیت تعطیلات و مسافرت و مسائل مادی و تصور تمیزکردن خونه باعث شده هنوز تو حال و هوای خوش و بهاری فرونرم.. با اینحال می نویسم:

گام اول دهه 90 را برداشتیم... اولین گام.. اولین آغاز..

اول سال فکر نمی کردیم این ثانیه ثانیه های متفاوت را.. اینکه یک سااااااااااااااااااااال تمام ثانیه به ثانیه خوب بودیم ، بد بودیم ، بی تفاوت بودیم ، تلخ بودیم ، عاشق بودیم ، متنفر بودیم ، بیزار بودیم ، درمانده بودیم ، امیدوار بودیم ، ناامید بودیم ، دلتنگ بودیم ، درد کشیدیم ، رنجیدیم ، خندیدیم و گریه کردیم... شاید به ظاهر هیییییییییییچ اتفاق خاصی نیفتاده بود ولی اینطور نیست.. دقت که کنیم می بینیم روزهامون پر از تمام این حسها بوده...  حالا دیگه کم کم داریم به بالای پله میرسیم... بالای پله اول... چقدر طولانی بود و چقدر کوتاه... چقدر ثانیه هایی ازش به اندازه سالی گذشت و چقدر روزهایی به اندازه چشم هم زدنی.... حالا فرصتی هست تا برای دورخیز گام بعدی ، لحظه ای تأمل کنیم... لحظه ای تفکر... به اینکه چه کار کردیم و چه کارهایی باید بکنیم.. نفسی تازه کنیم و چشمهامونو ببندیم و فکر کنیم به دلهایی که ناغافل شکستیم ، به تهمتهایی که ناخواسته زدیم ، به اشکهایی که توانستیم و پاک نکردیم ، به دستهایی که توانستیم و نگرفتیم ، به لبخندی که خواستند و دریغ کردیم ، به لبخندهایی که ننشاندیم ، ............و .... و ... و...... هرچه  این نفس تازه کردنمان برای تمام این کارهایی که کردیم و نکردیم ، کوتاهتر باشد سرافرازتریم... و حالا لحظه ای.. فقط لحظه ای به این فکر کنیم که شاید فردا نباشد... شاید  فردا آمد و ما نبودیم ... شاید فردا آمد و عزیزانمان نبودند... شاید.. شاید .. شاید.. پس امروز که هستیم و هستند از ثانیه های باهم بودنمان لذت ببریم.... که شاید فردا نباشد!!!!

یک سال با تک تک شما بودم و یک سال تک تکتان کنارم بودید... که اگر نبودید و شانه هایتان را برای گریه کردن کم داشتم تاب روزهای سخت را نمی آوردم.... از غمهایتان غم خوردم و با شادیهایتان خندیدم.. شاید اولین اتفاق قشنگ امسال بازگشت مجدد بهاره عزیزم به زندگی مشترکش بود و آخرین اتفاق قشنگ امسال تولد ثمره عشق 10 ساله شیرین عزیزم کسرا  ، و در این میان هم پیدا کردن دوستان جدید و بیشتر همراز شدن با دوستان قدیمی تر...

امروز  شاید تنها آرزویم تعیین تکلیف دوستان بلاتکلیفمه... بلاتکلیفی بدترین درده... و امیدوارم سال جدید سال به ثمر رسیدن تمامی انتظارها باشه.. انتظار برای قبولی در آزمونهای سخت زندگی.. انتظار برای زایش و تولد انسانی جدید... انتظار برای شروع یه زندگی مشترک....و خلاصه  در یک کلمه انتظار برای تحول...  تحولی قشنگ.. تحولی روبه جلو... تحولی شادی بخش...

یا مقلب القلوب والابصار ... ای منقلب کننده دلهاو چشمها... به من دلی عاشق عطاکن تا با آن به تمامی موجودات و آفریده هایت عشق بورزم و چشمی با بصیرت که بتوانم مخلوقاتت را هرچند زشت ، زیبا ببینم!

یا مدبرالیل والنهار .... ای تدبیرکننده شب و روز .... تصورات و اوهام شب گونه مارا به نور ایمانت روشن گردان و روزهای تلخ و تاریک مارا با تدابیر خداگونه ات مدیریت کن.

یا محول الحول و الاحوال... ای متحول کننده جانها و حالها... در هنگام تحویل سال ، که دنیارا و طبیعت را و زمان را متحول خواهی کرد فراموشت نشود اشرف مخلوقاتت را... برای تحول!

حول حالنا الی احسن الحال... حال مارا به بهترین حال تغییر بده... دگرگونمان کن.. حال خوشی را به ما عطاکن که معنای واقعی آرامش و لذت را تجربه کنیم.

و من در آخرین گام اولین پله دهه 90  ، وقتی که چشمانم را بستم تا به درونم نگاهی کنم... یاد خداوند افتادم .. خدا.. خدایی که اینروزها برایم واژه غریبی بود... خدایی که شاید اونقدر ازش دلخور بودم که اگر میشد پشت به قبله اش نماز میخوانم!!!!!!!!! .. خدای آدم بدا... خدایی که با دلم راه نیامده بود.. خدای همدست اونها..... کمی تأمل کردم... دنیا ارزش اینو نداره که آدم هیییییییییچ دستاویزی برای خودش نداشته باشه... برای طی کردن مسیر سخت زندگی نیاز به یکی هست که حداقل امیدوار باشیم دستمان را گرفته... لبخند میزنم و میگم.. عیبی نداره خدا... با اینکه از تو انتظار بزرگواری داشتم ولی اینبار من بزرگواری می کنم!!!!!!! بیا همدیگه را بوس کنیم و آشتی..... حداقل بذار کسی را داشته باشم تو ناملایمات دنیا سرش داد بزنم و تمام تقصیرارو گردنش بندازم... بیا دست بدیم خدا... دلم برای دستهای گرمت تنگ شده ... با اینکه فکر می کنم بقیه را محکمتر از من بغل میکنی ولی عیبی نداره من به همین بغل کوچولو هم راضی هستم... بیا لپتو بیار جلو تا بوست کنم فقط اونقدر مهربون باش که توهم یه بوس کوچولو رو لپم بزنی... خوب .. حالا آشتی.. هنوز روم نمیشه تندی ازت چیزی بخوام .. فعلا همین بسه!

دلم برای همه تون تنگ میشه.. دلم برای تک تکتون با همین اسامی.... امسال دل کندن و خداحافظ گفتن برام سخت تر از پارساله.. چه رسم غریبیه دنیا.. آدمها چقددددددددددر راحت به همدیگه عادت میکنند و چقققققققققققدر سخت دل می کنند... امیدوارم سال نهنگ براتون سالی سرشار از زیبایی و آرامش و لذت باشه... همه شما و من مستحق بهترینهاییم.. فقط به یک دلیل.. به دلیل انسان خلق شدن... و بهترین آرزوهارو برای همه دارم.. برای همگی... و از همه تون میخوام کنار سفره های هفت سینتون عسل را فراموش نکنید... و از خدا فقط یک چیز میخوام: خداوندا... به ما فرصت بده طعم واقعی و خالص خوشبختی را بچشیم.. خداوندا فراموشمان نکن حتی گر فراموشت می کنیم.. خداوندا خوشبختی حق تمام موجودات روی زمینه.. صلح حق تمام انسانهاست... لذت حق ماست.. همگی مارا به جایی برسان که خودمان و تو از همینی که هستیم راضی باشیم...

از همینجایی که هستم.. روی ماه تمامی شمایی را که در هرجای این کره خاکی پهناور هستید میبوسم و امیدوارم با کوله باری از خاطرات قشنگ و پراز انرژی ، فردای سیزده به در 91 ، درحال برداشتن دومین گام از دهه 90 ، کنار هم باشیم. منتظر فشردن مجدد دستهای گرم همگی شما هستم و بدرود.

ارادتمند: عسل

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

رفتم بیرون.. مرکز مشاوره ای را نزدیکهای خونه پیدا کرده بودم که یه بارم رفته بودم دکتراشو و هزینه شو پرسیده بودم .. هنوز داغ بودم.. رفتم و همون موقع وقت گرفتم و نشستم و رفتم تو و شروع کردم و گفتم و گفتم و گفتم... حدود دوساعتی طول کشید... خواستم مشاورم مرد باشه به چنددلیل: یکی اینکه حرفهای آرش را برام ترجمه کنه شاید منظور اونو یه همجنس خودش بفهمه... دوم اینکه اگه ارش خواست بیاد پیشش باهاش راحت باشه و بهانه نکنه که پیش زن جماعت نمیرم برای مشاوره و این چرت و پرتا و سوم اینکه چون جنس مخالفه همین!!!!!!!!!  حرف زدن با مشاور خوبه ، راحت تر از اونیه که فکر کنی.. اینکه تمام رازهایی را که نمیتونی بلندبلند بگی را داری به یه غریبه میگی ، مشاور میبردت به گذشته ات... چرای واقعی قبول کردن ارتباطت با آرش!!!!!! تو مدرسه ، تو بچگی ، تو ته و توی رفتارات ، تعداد خواهر برادرا... چه حسی داشتی وقتی خواهرت به دنیا اومد... دوستات کی بودن.. چطوری انتخاببشون میکردی.. چه حسی داری وقتی الان با من راجع به خیانت حرف میزنی؟ اوووووووووووه.. مشاورم منو برد تو بچگی ، اینکه من از اول خجالتی بودم و منزوی ، دوستهای کمی داشتم ، حتی اینکه از سرود خوندن و حتی تشویق سرصف معذب می شدم.. با رفتن به دانشگاه چرا عوض شدم؟ دوستام چزرا یهویی متفاوت شدند با معیارهام؟ اینکه همیشه دلم میخواست تو جمعی که میشناسم مانور بدم از جمع غریب بیزارم.... و ... و... و.. یکی از دلیلیلی که آرش را انتخاب کردم.. چرا انتقام.. چرا جمله « هرکسی به من که میرسه بختش باز میشه..حالا منهم مال یکی دیگه را صاحب میشم » چرا به این جمله رسیدم؟ چون دلم میخواست از دوروبرم کسی را انتخاب کنم برای دوستی.. از جمع غریبه ها و جمعهای بزرگ می ترسیدم.... اوووووووووووووه اینهمه معنی داشت حرفهای من آقای دکتر؟

برای جلسه اول کافی بود ، مشاورم گفت : شما وارد رابطه ای غیراخلاقی شدید ، بعد از اون حس انتقامجویی و برتری کاذب و بعد پس زدگی... بعد از اون سقوط شما باید مشاوره میرفتی که نرفتی... برای ازدواج با اون آدم باید مراجعه میکردی به شماور که اگه خود من بودم بهت توصیه میکردم اینکارو نکنی.. اما واقعیت اینه که الان  سه تا راه دارید ، 1-  جدابشی و خودتو ازین رابطه بکشی بیرون و تبعات خاص اونو بپذیری ولی تحت نظر مشاور تا بهبودی روحیت 2- بری بیرون از اینجا و سازگار بشی با همین زندگی به همین شکل  و پذیرش و تسلیم مثل اکثر زنان  3-  ادامه  مشاوره و درمان این زندگی معیوب ، همونطور که وقتی یه ماشین ریپ میزنه و همه میدونن که یه ایرادی هست ، زندگی شما هم مثل اون ریپ زدنه و یه جایی مشکلی هست که باید درمان بشه ، من راه سوم را به تو توصیه میکنم چون هدف ما درواقع برطرف کردن مشکل و بهبود یه رابطه بیماره... من همینجا بهت میگم یه کلمه چون خودم مردم: این انتخاب تو بهترین انتخاب بوده و بدون شوهر تو بهترین شوهره برای تو.. شاید درکش سخت باشه ولی هرکسی هرچیزی را بخواد به دست میاره ، تو میتونستی پزشک باشی اگر خودت میخواستی ولی نشدی چون خودت نخواستی ، اون بهترین آدمه به این دلیل که اگه ازش جدابشی بهت میگم صددرصد نفر بعدی بهتر نخواهد بود... بنابراین در وهله اول تا چند جلسه روی درمان این حالتهای انتقامجویی و رفتاری خودت کار میکنیم تا یه کمی به خودباوری برسی... بعد باید همسرتو ببینم.. من اون چیزی را که شما گفتی را شنیدم بنابراین شناخت من برپایه استدلالهای شماست  ،  هر آدمی تو هررابطه ای که وارد میشه یه نقاب به چهره اش میزنه درست مثل آقا آرش شما... اون نقابی که زده به شما نشون داده که همسرش رفته ، بچه شو میذاره به قول شما تو پرورشگاه و هزارتا حرف دیگه ولی این آدم قیل از اینکه شما وارد زندگیش بشی یه زندگی کامل داشته که اگر شما نبودید ادامه می یافت  به همون شکل ، حالا اون زندگی با گذشت زمان و برداشتن نقاب و چهره واقعی آرش داره به موازات زندگی تو ادامه پیدا میکنه... اون زن و شوهر خصوصی ترین ارتباطات را داشته اند ، اونقدر که « تولدت مبارک! »  را توجیه میکنه ، اونقدر صمیمی که شب و روزشون باهم بوده درست مثل الان شما ، این یعنی واقعیت ، شما نمیتونی خودتو گول بزنی که آرش گفت از زنش متنفره پس دیگه اون زندگی کاااااااااااااااات تا ابد.. آرش زمانی از اون متنفر بود که داشتند طلاق میگرفتند ، پول و بچه و زندگی در معرض تهدید بود ، همه اینها باعث میشه وسط دعوا نقل و نبات پخش نشه ، امام حالا آرش ازدواج کرده اونهم رفته ، همه چیبز هم عادی شده و آروم ، حالا زمان صلحه... این شمایی که باید در زمان صلح تدبیر داشته باشی وگرنه در زمان جنگ که سیاست داشتن هنر نیست!!!!!!  ببین عسل خانوم اعتماد تنها چیزیه که تو دنیا صفر و صده یعنی حد وسط نداره ، تو نمیتونی بگی من به آرش 50 درصد اعتماد دارم.. یا نداری یا داری!!!!!!!!!! همین... اینکه شما گوشی اونو چک میکنی یعنی اعتماد نداری... پس یه جای این رابطه بیماره... وگرنه محال بود تو به ذهنت برسه بری سراغ گوشی ایشون... اینکه تو میگی من به رابطه شوهرم با هیچ زنی غیر از سحر شک ندارم خنده داره... شما به ایشون اعتماد نداری و من کارم درواقع همینه که اون اعتماد صفرو به صد برسونم... برای جلسه آینده لیست مشکلات ، 12 تا از خصوصیات خوب و 12 تا از خصوصیات بد آرش ، خصوصیات مرد ایده آل ازنظر تو و هرروز یک ربع باید یه نامه برای کسی که ازش بدت میاد که همون بچه یا زن سابق آرشه برام بنویسی هرروز مثلا از ساعت 2 تا 2:15 اینکارو بکن... گفتم اووووووووووووووه 12 تا خصوصیا ت خوب؟؟؟؟ گفت مطمئن باش پیدا میکنی اگه نداشت پس نباید باهاش ازدواج میکردی... !!!!!  ( چقدر تف سربالاست آخه این ازدواج من !!!!!!! دنیا بگن بیجا کردی ، غلط کردی  و تو فکر کنی معجزه بود!!!!! چقدر احمق بودم! ) راستی آدرس وبلگمم بهش دادم هردوتاشو البته نمیدونم وقت کنه8 بخونه یا نه ، خلاصه سبکبار و راحت رفتم خونه تا پنجشنبه آینده  ،

اون شب تا آرش بیاد برخلاف همیشه حتی یکبار هم زنگ نزدم بهش و حتی گوشیم هم خاموش بود.. اومد و حتی نپرسیدم بچه شو دید یا نه.. اصلا احساس میکنم بدم میاد بهشون فکر کنم ، تصمیم دارم راجع به کسانی که ازشون بیزارم نه حرفی بزنم نه حرفی بشنوم نه اظهارنظری کنم... خیلی راحتم خیلی راحت ترم.....  جمعه آرش که بیدار شد گفت بدو اماده شو بریم خونه مامان ، گفتم من نمیام تو برو.. من اگه بخوام بیام بعد از امتحانم میام.. با تعجب گفت: خونه میمونی؟ خوب بیا از اونجا برو.. گفتم نه حوصله شو ندارم تو برو!!!!!!!!!!!!! حالا مگه میرفت هی لفتش میداد و هی اه و ناله میکرد که ای بابا کی حالشو داره.. چه بدبختی ای داریما و ... من که تنها شدم نشتم درس خوندم و خودم رفتم و قبلش هم بابا زنگ زده میگه عسل میخوای بیام باهات گفتم نه خودم میرم!!!!!! ای خدا چه باباییه گل... بعد از امتحان هم زنگ زد بهم من ولی نه به آرش زنگ زدم که دارم میرم تو امتحان نه زنگ زدم که تموم شد نه زنگ زدم که میام خونه مادرت.. وقتی برای کسی مهم نباشه کجایی دلیل نداره گزارش بهش بدی که کجایی.. اگر مهم باشه خودش زنگ میزنه!!!!!!!!! امتحانم راهم که درکل گند زدم رفت پی کارش... فقط زل زل به سوالات نگاه میکردم!!!!!!!! اون شب هم تا آخر شب آرش غرق رنگ و سمباده و خسته و مرده بود .. تو راه غر میزد که ای بابا... هنوز دست به خونه خودمون نزدیم اونوقت دوهفته است اینجا گیر کردیم... برام مهم نبود .. به من چه که خسته ای.. به من چه که دوهفته است ادای فرزندای خلف را داری درمیاری.. به جهنم که به خاطر حمالی کردن ساعت 8 شب اون هفته اومدی تولدم غریبه.. به جهنم .. من که خسته نیستم.. تو هم خودت میخوای.. خودت اینهمه سگ دوزدنو میخوای.. خودت میخوای جایزه نوبل فرزند خوب ، پدر خوب ، شوهر سابق خوب یا شاید هم معشوقه خوب!!!!!! را بهت بدن... تو هیچوقت نقشت شوهر خوب نبوده... وقتی نیست .. وقتی برای من نیست برای چی من باید دلم برای تو بسوزه.!!!!!!!!!!

به آرش گفتم که مشاور رفتم.. پرسید چی گفت و چی شد.. گفتم فعلا دارم رو خودم کار میکنم.. گفتم من احساس خطر کردم که به جایی رسیدم که نباید میرسیدم!.. اینکه به خاطر یه دونه اس ام اس به اون روز بیفتم که توهین بشنوم.. من هرروز به کسی که ازش بیزارم باید نامه بنویسم....  گفت: من هم دهنم سرویس شد که به اینجا رسیدم!!!!!!!!!!! کلی مشاور رفتیم تو جریانات طلاقم.... این سبیلها الکی سفید نشده!‍ ( یعنی عملاً دلم میخواست بگم برو بمییییییییییییییییییر مسخره با این استدلالهای قزمیتیت!!!!!! ) گفتم تو برای طلاق رفتی مشاوره منتها من دارم تو این زندگی میرم و تو هم باید بعد از چند جلسه بیای... گفت خوش به حالت اونقدر وقت داری که یه ربع به کسی که بدت میاد نامه بنویسی... اومد به زبونم بگم خوش به حال تو که وسط جلسه کاری بهش اس ام اس میزنی !!!!!!!!!!! ولی نگفتم... خیلی جلوی زبونمو نگه میدارم.. فاصله مو باهاش یه کمی زیاد کردم.. خوشحالترم اینروزها... تازگیا براش اس ام اس که میاد بلند میگه از بانک بود... یا فلانی ببین چی نوشته!!!!!!!!!!!! ... تازگیها تو دلم میگم ارواح شکمت.. گور بابای بانک و فلانی .. اون چیزی که نباید میشد شد.. اونو که باید میخوندی نخوندی.. تازگیا اگر برام اس ام اس میاد یا کسی زنگ میزنه مرموز حرف میزنم.. به قدری که گاهی میپرسه کی بود.. تازگیا عاشق مرموز بودنم... تازگیا آرش تو زناشویی خیلی خوبه.. تازگیا تو زناشویی تو دلم میخندم و میگم اگه الان من یکی دیگه را به جای تو تصور کنم چه حالی میشی... ؟؟؟؟؟؟؟!!!!! تازگیا عوض شدم.. تازگیا سعی میکنم این تغییر همینطوری بمونه... تازگیا حس میکنم آرش از چشمم افتاده.. شایدم دوست داشتنش خیلی وقته کمرنگ شده ...

پریروز آرش زنگ زد که زن عموم فوت کرده حالا کی میخواد بره!!!!!!!!گفتم من که کار دارم تو میخوای بری برو... گفت: نه بابا منهم کار دارم اگه کسی به تو زنگ زد جواب نده.. گفتم کسی به من زنگ نمیزنه... تو هم میل خودته!!!!!!!!! مامانش رفت.. آرش خیلی دلش میخواست حرفشو بزنه حتی زنگ زد به پسرعموش تسلیت گفت و گوشی را زورکی داد به من چون من گفتم من حال حرف زدن ندارم بگو نیست!!!!!!!!! ولی هی یواشکی میگفت زشته بگیر حرف بزن یه تسلیت بگو.. گرفتم و یه تسلیت و السلام.. حالا هی میگفت د.. د ... د.. ببین زن عموهه بیچاره مردا.. امسال چه سالیه یه بار زن دایی یه بار زن عمو.. گفتم ای بابا غصه نخور... سیمین دانشور با اون عظمتش مرد کسی چیزی نگفت حالا بشینیم غصه بخوریم کی مرد کی نمرد؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! خدا بیامرزه.... تصمیم دارم اگه خواست بره هم نرم... دوست دارم تنها باشم.. یه زمانی میگفتم عادت به تنهایی از خود تنهایی بدتره.. اینروزها بدجوری دلم میخواد تنها باشم... تو خونه خودمون.. کسی هم به کارم کاری نداشته باشه.. هات چاکلتمو بخورم... موزیک گوش بدم... گیم بازی کنم.. کتاب بخونم... تلویزیونو خاموش کنم و وقتی همه جا ساکت و تاریک شد حالشو ببرم.... دارم رسوب میکنم.. روابطومون خوبه.. کمی بهتر از قبل... نه مثل روزای تلخ نیش و کنایه ای هست .. نه مثل روزای خوب گند مهربونیو درمیارم!!!!!!! .. خودمم... بدجوری احساس راحتی میکنم... « نه » گفتن را خیلی دوست دارم اینروزها....

پی نوشت:  سرم شلوغه.. فردا هم زود تعطیل میشیم مرخصی راهم نوشتم برای شنبه تا آخر عید.. عملاً تا چهارشنبه هستم... البته پست عیدانه را سعی میکنم بذارم چون دلم نمیاد الان خدافظی کنم.. بالاخره مراسمی داره رسم و رسوماتی هست.. روبوسی ای.. فشار محکم دستی.. دعا و طلب دعایی... بالاخره دل کندن از کسانی که یه سال باهام گریه کردند و خندیدند سخته.. کسانی که روز تولدم برام رقصیدند و دست زدند و دونه دونه تا صداشون کردم اومدند و بغلم کردند و بودنشان یه دنیا ارزش داره.. سخته دل کندن برای ایییییییییییییییینهمه مدت... تمام تلاشمو میکنم که یه پست تا قبل از رفتنم بذارم.. تمام تلاشمو برای بهترینهایم....  

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

تصمیم به تحول... کمک از مشاور:

درست از فردای اون شب لعنتی یعنی حدود 10 روز قبل من شروع کردم به عمل کردن به حرفهای بابا... تمام افکارم مثل حکایت کوهها در رستاخیز ، همچون پشم زده شده در فضای داخلی سرم می چرخیدند و نمی نشستند و فقط غبار بود و غبار... هیچ چیز سرجای خودش نبود... اونقدر عصبی بودم که شاید 7 روز اول را به فکر خیانت بودم و بس... خیانت من به آرش و نه خیانت اون به من!!!!!!! خیانت اون انجام شده بود و تمام شده بود و به قول خودش رفته بود تااااااااااااااااااااااا سال دیگه.... خیلی کارا کردم ...اولش گشتن دنبال شماره اشکان بود... گشتم و پیدا نکردم.. رفتم تو هیستوری مسنجرم.... نبود... به خودم بدوبیراه میگفتم که به خاطر اون آرش لعنتی و به خاطر تعهد به این زندگی کوفتی چرا اون شماره را نابود کردم؟ تنها کسی که میتونست وجودش ... فقط بودنش... فقط اسمش آرشو بلرزونه... آرش به اشکان حسود بود.. حساس بود... حتی همون روز هم که در اوج دعوا بهش گفتم پس از نظر تو موردی نداره منم تولد اشکانو تبریک بگم جاخورد و گفت اون فرق داره و بعد اون دلیل مسخره شو اورد که اون هرکسی نیست مادر بچمه.. دلیلی که منو سوزوند... سوزونده... جاش مونده حتی اگر خنک شده باشه.. محاله که پاک بشه...  اون شب که با آرش اخر شب دوباره حرفمون شد علیرغم سفارشات بابا! برگشت گفت: فکر کردی من نمیدونم که به خانوادت گفتی ما قهریم؟ گفتم مگه ما قهریم؟؟؟؟؟؟ من چیزی نگفتم... اگر قهری بوده باشه خودشون کور که نیستند... مردم عقل دارن... چشم دارن... مگر اینکه بخوان خودشونو به کوری و جنون بزنن !!!!!!!! پوزخندی زد و گفت: آره.. دیدم چطوری تحویلم گرفتند... !!!!!! ( سوخته بود.. خیلی زودتر از اونی که باید فهمیده بود که دیگه اون بت فروریخته... دیگه آبروداری تموم شده... آرش خوب می فهمه.. تنها مشکلش اینه که خودشو خووووووووووووووب به نفهمی میزنه!!!!!! دیگه تموم شده بود اون عسلی که پارسال برای بالابردنش جلوی دیگران تراول گذاشت تو پاکت و گفت از طرف آرشه... و متأسفانه فکر میکرد آرش قدرشناسه.. نمی دونست که امسال با وقاحت میگه : تو که پارسال الکی از طرف من پول گذاشتی امسالم بذار!!!!!!!!!!! دیگه تموم شده بود... و آرش با شناختی که من ازش دارم خوووووووووووووووب می فهمید این تمام شدنو... !!!! )رفتارای سرد خصوصاً مامان باهاش و بی تفاوتی بابا اونهم تو خونه خودش خیلی بهش زود اومده بود... خبر نداشت که دیگه من هیچ چیز پنهانی ای از خانوادم ندارم تا بخوام تظاهر کنم ، به خاطر  خبردار نشدن اونها سکوت کنم.. به خاطر حفظ زندگی ای که فردایی نداره جز منفعت بیشتر من!!!!!!!!!! فداکاری کنم .... خبر نداشت و نداره و نخواهد داشت!

این درگیری برخلاف همیشه به یه روز هم نکشید... تو راه برگشتن به خونه بودم که بارها به موبایلم زنگ زده بود.. البته من دفعه آخرشو شنیدم چون اینروزها مترو ها حسابی شلوغه.. جواب که دادم گفت عسل داری میای برام سیگار بخر... چرا گوشیتو جواب نمیدی... به سبک خودش گفتم: شلوغه کاری نداری خدافظ.. توضیحی ندادم... باشه ای نگفتم... درست به سبک آرش... رفتم خونه و پاکت سیگارو گذاشتم رو جاکفشی... سیگار داشت... !!!

( همیشه می بردم میدادم بهش... شاید این ها به نظر خیلیا عادی باشه ولی از نظر من ارزش قائل شدن بود... ولو دادن پاکت سیگار به دستش!!!!! درست همونجوری که خودم دوست داشتم و دارم دیگران باهام اینجوری باشن... من دقیقاً با جزئیات برای دیگران ارزش قائل میشم.. با جزئیات ساده با آرش رفتار میکردم و با  همین جزئیات ساده براش ارزش قائل می شدم.. اگر چیزی را براش میخریدم به دستش میدم.. اگر چایی میارم جلوش میذارم.. اگر چیزی میخورم ازش می پرسم تو هم میخوری یا نه؟... اگر تلفن میزد به دیگران میگفتم ببخشید .... اگر حرف میزد مستقیم نگاهش می کردم... اگر ... اگر.. اگر... تمام این اگرهای ساده پیش پاافتاده معنی عظیم ارزش قائل شدن بود و هست و خواهد بود.. توی تمام دنیا... منتها ارزش قائل شدن باید دوطرفه باشه... باید برای هرکس همانقدر که برایت ارزش قائل میشه ارزش قائل بشی... معتقد بودم میشه دیگری را تغییر داد.. معتقد بودم« اونجوری که هستی باش حتی اگر اونجوری که میخوای نیست!!!!» معتقد بودم ، ولی گاهی عارف هم باشی تمام اعتقادات سالیانت را به غمزه ای برباد میدهی چه برسه به من.. به من که اعتقاداتم شاید غلط بود... وحی منزل نبود که ، شاید اشتباه از من بود... شاید که نه !!!!! حتماً اشتباه بود... اشتباه میکردم... اون معنی این ارزش قائل شدنهارو نمی فهمید... شاید هم می فهمید و خودشو به نفهمیدن می زد.. تو این دنیای زشت و سیاه.. تو این زمونه تاریک ، انتظار اینکه دیگران معنی « همین » های ساده پیش پا افتاده تورا بفهمند و تازه ، فهمیده را نیز درک کنند انتظار زیادیه...!!!!!! )

 خوابیده بود... رفتم سراغ کتاب آزمون کارشناس دادگستری که امتحانش این جمعه بود... خواب نبود.. نازو نوزش بود.. کسی تحویلش نگرفت دوتا آخ و اوخ کرد و مثلاً بیدار شد!!!!!! من حرفی برای گفتن نداشتم.. نه که قهر باشم یا تو قیافه یا دلخور و منتظر معذرت خواهی... نه.. سرم به کار خودم گرم بود همین... تصمیم داشتم ذهنمو ازش خالی کنم.. یکی از مدیرامون  یه فلش مموری گوگولی داشت من خیلی خوشم میومد همون روز گفت خانوم فلانی من این فلش مموریمو کلا خالی کردم کادوی تولد شما! خیلی ذوق کردم... با خودم آوردم و گذاشته بودم کنار کتاب خودکارا رو میز... دیدم اومد رد بشه دیدش و گفت اینو از کجا آوردی؟ گفتم: کادوی تولدمه.. آقای فلانی داده!!!!!!!!!!!! ( اگر همیشه بود اینجوری نمیگفتم... جوری میگفتم که چون مرده و باید درکش کرد بهش برنخوره مثلاً بارها شده بود اگر کسی از همکارا سوغاتی میاورد من مستقیم نمیگفتم آقای فلانی آورده مثلا میگفتم یکی از بچه های پروژه فلان!!!!!!!!!! از آفریقا آورده بود برای همه بچه ها!!!!!!!!!! اما اینبار هم از لجش بود هم یه جورایی مثل خودش عادی بودن.. بی تفاوت بودن.. مراعات نکردن... درست مثل خودش... مراعات کردن کسی که مراعاتت نمیکنه خوب نیست.. تلخه... هوای کسی را داشتن کسی که هواتو نداره هم ...ارزش قائل شدن برای کسی که برات ارزش قائل نیست هم... !!  ) برداشت و نگاه کرد و چیزی نگفت...  ، تا وقتی سیگارش تموم شد نپرسید خریدی یانه.. سیگارشو که خواست گفتم اونجا جلوی جاکفشیه بردار... چقدر آسونه خودت باشی و چقدر سخته... چقدر گاهی خودت بودن حتی سخت تر از خودت نبودنه! وقتی عادت میکنی به مراعات کردن.. به احترام گذاشتن.. به ارزش قائل شدن افراطی ، به محبت کردن زورکی ، به هزار و یک چیز تحمیلی که زندگی بهت تحمیل میکنه.. اونوقت گاهی خودت شدن و عادی بودن برات یه کمی معذب کننده است.. وقتی عادت کردی هرچیزی را به دست طرف بدی.. بعد از مدتی احساس میکنی کار بدیه اگر اینکارو نکنی!!!!!... اصلاً ناخودآگاه پات میره سمتی که بشی مطابق عادتهات... ولی تصمیم که بگیری خودت بشی... بپذیری که اون قادره بدون تو زندگی کنه.. باور کنی که قادری اگر نبود زنده بمونی.. و احساس کنی هرچقدر که امکان موندن تو این زندگی هست امکان رفتن هم هست.. اونوقت خیلی راحته زندگی با خودت.. با خود واقعیت... و خیلی راحته « نه » گفتن... من باید اولین کلمه را تمرین میکردم... من باید بتونم « نه » بگم ، اول به خودم ، به خودم بگم « کاری را که دوست داری نکن » ... مگه چی عوض خواهد شد... مگه قراره بالاتر از سیاهی رنگی باشه... خوشایند کسی بودن که خوشایند خودت نباشی .. « آری » گفتن به کسی که حتی به دروغ هم حاضر نیست بهت « آری » بگه... از همون روز با تفکیک ناخوشایندهایم شروع کردم.

موبایلم اولین چیزی بود که ازش بیزار بودم چون زنگ نمیخورد.. چون بهانه اون روزهام و شاید تا آخر عمرم اس ام اسی بود که براش نیومده بود.. ازش بیزار بودم که تعداد دیال هاش به آرش چندبرابر ریسیوهاشه!!!!!!! از همون روز تا امروز .. من به گوشیم دست نبردم برای زنگ زدن یا اس ام اس دادن به آرش... فقط هم به آرش... عادت داشتم وقتی به خونه میام روابط تلفنی و اس ام اسی با همکار و سپیده و دوست نداشته باشم... همیشه معذب بودم که تایم حضور در خونه و با آرش بودن را به کسی اختصاص بدم... چی فکر میکردم متاسفم... محاله که اون فهمیده باشه.. .حالا آزاد بودم... درست مثل خودش که همه چیز را پاک میکرد چرا نباید می فهمید که من هم چیز پاک کردنی دارم.. مگه اون ادعا نمیکرد که باکس مسجهاشو داره خالی میکنه.. چرا اون اینهمه راحت اینکارو می کرد.. چرا من سعی میکردم تو خونه حتی به گوشی دست نبرم.. چرا فکر میکردم چون خودم خوشم نمیاد از اینکار که با گوشیش وربره خودمم اینکارو نکنم.. مگه اون می فهمید؟  هنوز تو تب و تاب خیانت بودم هنوز داغ بودم برای تلافی... هنوز تو دلم میگفتم اگه تو با اون دستمال بیریخت گذشته ات به من خیانت کردی با کسی بهت خیانت میکنم که جلوش کم بیاری.. دستمال شدن را بهت ثابت میکنم.. بهت ثابت میکنم کی دستماله.. چرا اشکان؟؟؟؟؟ چرا مثل تو اهل نبش قبر باشم؟؟؟؟؟ چرا دستمال سالها قبلمو دستم بگیرم؟؟؟؟؟؟ ........

از اون روز به بعد شبها با ماگ کادوی تولد سپیده روبروش می نشینم و سرخوشانه باکس گوشیمو خالی می کنم و هات چاکلت میخورم... گاهی با گوشیم تو اینترنت میام ، جالبه وقتی یه تصمیمی بگیری همه چی هم کمکت میکنه...مثلاً  خیاطی که بهش پارچه داده بودم ساعت 11 شب اس ام اس میده که لباست حاضره!!!!! هفته پیش بود... آرش دیگه نتونست تحمل کنه و گفت کی بود؟؟؟؟؟؟؟ با خونسردی گفتم خیاطم... با یه نگاه مشکوک گفت: این موقع شب؟؟؟؟؟ و به وضوح سرشو دولا کرده بود تا گوشیو ببینه... شاید اگه قبلاً بود بهش نشون میدادم ولی اینبار تندی صفحه را بستم..!!!!!!!!!!!

صددرصد از خودم راضی هستم که از اون روز تا الان یه بارهم نه براش زنگ زدم و نه اس ام اس و جالبه که تقریباً هرروز یا یه روزدرمیون از محل کارش زنگ میزنه!!!!!!! و اما من... زنگ که میزنه درست مثل خودش... الو... سلام .. زودباش بگو کار دارم... خوب .. باشه.. حالا بعد حرف میزنیم... خدافظ.. خدافظ...!!!!!!!!!! و چقدر بعضی چیزا مسیخره و دیره... اینکه برام ارزشی نداره اینکه سعی میکنه حرف زدنشو طولانی کنه ... و اینکه من سعی می کنم کوتاهش کنم...تقریباً داره میشه  15 روز که روال عوض شده... برای من که به هربهانه ای بهش زنگ میزدم خیلی شاق بود!!!!!!!! شاق و طاقتفرسا که بتونم جلوی وسوسه را بگیرم.... امیدوارم بتونم همیشه همین باشم... امیدوارم.....

و اما بچه های شرکت یکشنبه برام جشن تولد گرفتند... اونقدر اون روزها حالم بد بود که اصلا دلم نمیخواست تولد بگیرن... دیگه شنبه که گذشت فکر میکردم تمومه و نمیگیرن ولی خیلی جاخوردم و سورپرایز شدم... دوتا کیک خیلی خوشگل و خوشمزه هم گرفته بودن و تمام بچه ها هم جمع بودن خیلی باحال بود.. یکی از دوستام یبه اویز موبایل بهم داد یکی هم یه جاسوئیچی آفریقایی چوبی  البته یکی از پسرا هم که خیلی بچه خوب و باجنبه ایه شمع تولدمو 6 گرفته بود!!!!!!!! میگفت عدد یکان سال تولدته خانم... ما که فکر نمیکنیم شما  34 سالتون باشه محاله!!!!!!!! همون 6 خوبه!!!!!!!!!!!! اون شمع را هم بردم خونه و خیلی با ذوق ازقصد به آرش گفتم که بچه ها برام تولد گرفتند.. کادوهامم با شمعه نشون دادم و گفتم دوست داری عکسهامونو ببینی؟‌گرفت و عکسهارو دونه دونه نگاه کرد و ساکت ساکت بود!!!!!! گفت: حالا چرا  6 ؟؟ با خنده گفتم: به قول بروبچه ها ازبس جوونم...!!!!!!!!! گفت: کادوهات همینه اینقدر ذوق داری؟ گفتم: این کادوها برام یه دنیا ارزش دارن... مهم اینه که کسانی را دارم که به یادم هستند با اینکه ازشون هیییییییییییییییییچ انتظاری نداشتم!!!!!!!

یه شب هم ساعت 8 از شرکت زنگ زد ... همیشه اگر میزد میگفتم هنوز اونجایی؟ کی میای؟ چقدر دیر؟ زود بیا بابا اه........ و بعدهم حداقل دوبار دیگه بعدش بهش زنگ میزدم که ببینم کجاست... اون شب زکه زنگ زد گفت: من هنوز شرکتم گفتم باشه.. مکث کرد و گفت چیزی واسه خونه نمیخوایم؟ گفتم نه!!!!!! گفت من تا نیم ساعت دیگه راه میفتم گفتم باشه! .... قطع کردم حفاظ درو کشیدم و نشستم به درس خوندن... وقتی رسید شروع کرد به ابراز خستگی و آه و ناله که دارم میمیرم دیگه بریدم... یهویی گفتم: هیییییییییس...اگه خسته ای تا موقع شام بخواب .. من دارم درس میخونم!!!!!!!!!!  خدایا دقیقا مردا برعکسند.. ببخشید خاک برسر این جنس احمق.. وقتی میری طرفشون عقب میرن و برعکس.. وقتی میخوای حرف بزنن لالن و وقتی نمیخوای صداشونو بشنوی ور میزنن...

از اون روز یه چیزی را امتحان کردم که خیلی کمکم کرده... گوشیمو تو یه ساعتهایی خاموش می کنم!!!!!!!! من آزار میدیدم از اینکه زنگ خور نداره... داشتم زجر میکشیدم از نگاه کردن بهش... اصلاً انتظار مخصوصاً از اون روز برام زجراور بود... بنابراین با خاموش کردنش حالم بهتر میشد.. یه جور بی خبری انگار.. یه روزهم دایی آرش مرتب زنگ میزد حوصله این یکی را نه داشتم نه فرصت داشتم!!!!!!!! خاموش کردم.. شب به آرش از قصد گفتم داییت چیکار داشت امروز هی زنگ میزد من نمی تونستم حرف بزنم خاموش کردم!!!!!!!!!!! و همون موقع روشن کردم گوشیرو!!!!! آرش گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس ازش.. گفتم اون با من کار داشت که زنگ میزد اگه کاری داشته باشه دوباره زنگ میزنه!!!!!!!!!!!!  حال میده بیشعوری......... میگم چرا آرش رفتارش اینطوریه.. خوب حق داره.. حال میده خودخواهی!!!! حال میده بیشعوری.. حال میده مراعات کسی را نکردن....... حال میده خودتو از بالا دیدن!!!!!!!!!!!!!!! .. حال میده آدمهارو اون پایین دیدن.. حال میده تحقیر آدمها.. حال میده بگی به درک که موی سپیدش احترام داره.. مگه من با دایی خودم چه جوری ام.. خداییش دوبرابر احترامی که برای خانواده خودم قائل بودم برای خانواده آرش میذاشتم ولی دیگه تموم شد... تموم شد.. من احترام میذاشتم ازکجا معلوم بوی تظاهر نمی داد؟‌ازکجا معلوم دیگران احترامو برداشت می کردند؟؟ ‌اصلا از کجا معلوم پشت سرم نمی گفتند چه سیاستی داره؟ چه زبون بازه.. از کجا معلوم ؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا خودم میشم.. خودم میشم بدون برچسب تظاهر.. منی که تو محیط کار با هزارتا دکترو مهندس اینطوری برخورد میکنم حالا چرا باید مراعات یکی را بکنم فقط به عنوان فامیل شوهر؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا دیگران مراعات منو کنن چرامن؟ مگه نتیجه  رفتارای نفرت انگیز سحر عزیزشدنش نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه اونی که باید بفمه این چیزا میفهمه؟ مگه برای آرش دوغ با دوشاب فرق داره؟؟؟؟؟؟؟ اون باید براش همین باشی... دریده و پررو و وقیح .. باید بزنی تو سرش و ازش بدوشی و فحش خوارمادر بهش بدی تا عزیز بشی.. من که اهلش نیستم.. پس نه عزیزشدنشو میخوام نه اونجوری میشم.. برمیگردم به خودم.. عسل خودخواه مغرور قدیما... عسل چارچوب دار گذشته.. عسل رک و زبون دار سابق...  خودم.. اول خودمو میبینم... حسش نیست خوش و بش زورکی کنم.. حسش نیست لبخند مصنوعی بزنم.. حسش نیست  اصلا که کسی را دوست بدارم!!!!!!

 به هرحال اینها روند فعلیه رفتاریمه... راحت ترم چون انتظاری ازش ندارم... نه انتظار شعور... نه محبت ... نه تعهد... هیچی... هنوز وقتی گاهی با نهایت وقاحت میگه پول بچه هه را هم که جور کنم دیگه شرش کم بشه نمیدونه دارم به ریشش چه خنده ای از سر تمسخر می کنم که برو جان من... برو این فیلمهارو جای دیگه بازی کن که حنات رنگ نداره.. کدوم شر... همش رحمت و مبارکیه... رحمت و برکته و مبارکی و میمنت!!!!!!... کاریس نداره برات... ببین 200 تومن چقدر می ارزه؟ یه اس ام اس بده آخرشم عزیزم بزن با همون علامت تعجبه!!!!!!! اصلا نه ببین اگه خیلی می ارزه200 تومن ... نه ببخشید به خاطر بچه ات!!!!!!!!!!!!!!! یه دورزدن با ماشینی دعوتش کن یا شامی بیرون از خونه... یا اصلاً بیارش خونمون چطوره؟؟؟؟؟؟؟ ببین قیمت یه زن روسپی چقدره؟ اون که روسپی نیست مادر بچتته... بیارش ببین می ارزه 200 تومن ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! بیارش رو تختمون... زیر عکس قدی عروسیمون.... نشون بده عکسمون حداقل 8 برابر گنده تر از عکس قبلیتونه.... عیبی نداره... تو کارتو بکن... اندازه 200 تومن!!!!!!!!!!!! برام دیگه مهم نیست... از کجا معلوم که نباشه و نبوده و نیست... مگه اون اس ام اسه را تو زباله های گوشیت پیدا نکردم؟ اینها هم مثل اون.... ببین چقدر می ارزه 200 تومن... ببین قیمت بدن دست دومت چقدره؟ ارزشهای تو با ارزشهای من فرق داره... تو به خاطر کمترینش هم ممکنه روحتو بفروشی.. مگه نکردی؟ مگه روحتو به خاطر 100 تومن ماهانه نفروختی؟ مگه به اخاذ باجگیرت تولدت مبارک نگفتی.. حالا 200 توووووووووووووووووومنه.. میفهمی؟ بفروش جسمتو.. جسمت یعنی 200 تومن نمی ارزه؟ بفروش .. کسی که روحشو بفروشه جسمش با جسم یه روسپی فرقی نداره!!!!!!!!!!!!!! چقدر خندم میگیره که اینقدر احمقی یا منو احمق فرض می کنی که میگی شرش کم بشه... چی فکر میکنی؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه شب دیگه هم سر قضیه مهران دوباره میخواست شروع کنه تا دهنشو باز کرد گفتمک اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه..... چقدر  حرفای تکراری و اسمهای تکراری !.. دارم فیلم میبینم ... ساکت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه رسماً چیزی نگفت... بسه اون طرفداری از این و از اون.. که این شوهره و اون شوهر خواهر.. وقتی رسماً هیچکدوم واست ارزشی نداشته باشن اهمیتی نداره دفاع از این یا از اون برای خوشایندی هرکدومشون.. چقدر خوبه هرجور دوست داری رفتار کنی.. چقدر خوبه مراعات نکردن.. چقدر خوبه مطابق میل کسی نبودن.. چقدر راحته حذف ناخوشایندها... چقدر فکر میکردیم سخته.. زندگیه.. سیاست لازم داره.. میشه دنیارو و ادمهارو تغییر داد... چقدر خوبه دست از مبارزه برای تغییر مطلوب برداشتن و دستهارو بالاببردن و تسلیم شدن.. تسلیم هردنبیلی زندگی دیگران... تسلیم رفتاری مشابه خودشون.. همونی که هستند ما بشیم.. همونجوری که حرف می زنن حرف بزنیم.. همونجوری که دروغ میکگن دروغ بگیم.. همونجوری که تو ذوقمون میزنن تو ذوقشون بزنیم.. همونجوری که میگیریم و دریافت میکنیم بدیم... چه لزومی داره احترام درمقابل بی احترامی.. ارزش برای ضدارزش.. تعهد به خائن... مراعات هردنبیل... فهمیدن نفهم...!!!!!!!! چه لذتی داره با هرکسی مثل خودش.. تو سطح خودش رفتار کردن.. اگه 15 درصد میفهمه توهم 15 درصد بفهم.. چه لزومی داره تو 50 درصد بفهمی وقتی حد فهم اون بالاتر از 15 نیست... اینطوری حدودا 35 درصد از فهم و شعور توئه که هدر میره...!!!!!!!

پنجشنبه باشگاه تعطیل بود... تصمیم گرفتم کارامو انجام بدم و درس بخونم و دنبال لباسه برم تنهایی زنگ زدم به مامانش گفتم هستی بیام بریم گفت مگه شب نمیاید خونه ما؟؟؟؟؟؟ آرش قرار بود بیاد رنگ کنه.. گفتم من برنامه ارشو نمیدونم منتها من فردا امتحان دارم و نمیام!!!!!! اون روز که تولدم نیومد شبش که زنگ زد گفت: عسل جون من نتونستم بیام دیدی که خیلی کار داشتم ولی کادوت محفوظه اون شب اونقدر عصبی بودم که گفتم اصلاً مهم نیست!!!!!!!! من خواستم روحیه تون عوض بشه میل خودتون بود.. به هرحال ممنون......

 از اون شب تصمیم گرفتم  درمورد همه اینطوری باشم .. احترام بیش از مادر خودت به مادرشوهر... دلسوزی برای دیگرانی که اولویتشون دلسوزی برای تو نیست.. اصلاً کی آرش فهمید معنی اونهمه احترامو به مادرش از طرف من... کی مادرش تونست بفهمه و درک کنه... برای چی ؟ برای کی؟ برای چی باید برم شب خونه مادرشوهرم و بهش کمک کنم وقتی اونجا برام تداعی کننده بدترین خاطراتمه.. دعواها.. شب بیداریها... خاطرات نحس مادر بچه شوهرم!!!!!!!!!!! ... برای چی به خاطر خوشایند مادرشوهرم که همه جا بگه به به چه عروس خوبی دارم از دخترم بیشتر هوامو داره؟؟؟؟؟ چه نفعی داره یه شب از خواب نازم بزنم و جای دیگه بدخواب بشم؟ مگه همین آرش خونه مامان من شبها سختش نیست بخوابه؟ چرا من خونه مادر اون شبها سخت بخوابم.. بحث خونه مادر من و خونه مادر اون نیست.. من هیچ جا شب درست حسابی خوابم نمیبره جز خونه خودمون.. حالا چرا باید کاری کنم که خوشایندم نیست...

مامان گفت پس اگه فردا قراره بیاین لباستم فردا میگیریم ... منهم دیدم خداییش حس رفتن نیست تا اونجا .. آرش زنگ زد که چیکار میکنی گفتم فردا میرم امروز درس دارم... مامانت گفت امروز میری... من امروز نمیام اگه خواستی خودت برو!!!!!!!!!!!! آرش  فکر کنم رسماً هنگ کرد و گفت نه من امروز نمیرم خسته ام دنبال بچه هم میرم دیگه نمیرسم....

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

( چقدر نوشتن اون روز برام سخته... یادآوریش حتی ... دارم جون می کنم تا بنویسم... ! )

اونهایی که تحمل خوندن داستان ندارن چشماشونو بگیرن... نوشته های پایین تماش واگویه های واقعی منه با خودم.. و کشمکش درونم... تمامش جز قسمتهایی که مربوط به حضور خانواده ام هست داره تو خیالاتم میگذره و به همون شدت.. با همون تنفر.. با همون سیاهی.. به همون خطرناکی....

به کار مشغول بودم . تمام حواسم به گوشیم... هیچوقت اینقدررررررررررررررررررر منتظر شنیدن صدای لعنتیش نبودم .... با تمام اون حرفا فقط یه اس ام اس از آرش کافی بود تا یه کمی فضای روحیمو تلطیف کنه... هرچقدر زمان می گذشت من بیحوصله تر بودم... یکی دوباری زنگ زدم بهش که ببینم کی میاد... هربار می گفتم چیکار میکنی؟‌با لحن طلبکارانه ای می گفت: دارم بازی می کنم چیکار می کنم... حتی با حقارت.. با حقارت... با حقارت ( به توان ابدیت ) گفتم:  راستی گوشیم تو خونه جا مونده بود!!! گفت باشه... خواستم بیام زنگ می زنم... احساس می کردم در یک باتلاق لجن گیر کردم.... تمام بدنم یخ کرده بود... از همه عالم برام اس ام اس تبریک اومد حتی همراه اول!!!!!!!!!! لعنتی.. لعنتیا... ازتون بیزارم... بیزارم از تمام اس ام اسهایی که به نام تو نباشه... بابا ساعت حدود 3 بعدازظهر اومد با یه کیک خوشگل گنده... حوصله نداشتم... با اینحال کارامو کردم.. غذا پختم... دست و دلم به کار نمیرفت ولی اینهم ازون تواناییهای زندگیه ... که مجبوری نقاب بزنی.. حرفی غیر از حرف دلت بزنی.. لبخندی به تلخی زهرمار رو لبت بشینه..  ای خدا.. خدا .. خدای لعنتی!!!!!!!!! بخشنده بزرگ .... رحمان رحیم.... قد یه اس ام اس 17 تومنی نمیتونی با دلم راه بیای؟؟؟؟؟؟؟؟  آرش اینطوری نیست... با تمام این حرفا بازم واسه بستن دهن من هم که شده عین همونو که واسه سحر فرستاده بود برام می نویسه... اون علامت تعجبه چی بود؟ بعد از تولدت مبارک.. واسه من هم میذاره... مثل پارسال واسه من مینویسه خانومی؟؟؟؟ ... بمیری عسل... بمیری که به علامت تعجبه آخر جمله اش هم زوم کردی.... رفتم تو خیال... شاید از گلفروشی براش یه سبد فرستاده... کی میدونه... شاید کادو براش فرستاده... یعنی میشه فقط همین باشه... خدایا... ترو به هرکی دوست داری بقیش نباشه.. تورو به اون بزرگیت فقط اس ام اسه باشه... یعنی هست؟؟؟؟؟؟؟ لال شدی؟‌یعنی هست؟ خوب معنی این کرولال بازیات چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگو.. بگو که برم کنار... مارا به خیر و اونهارو به سلامت.... میرم کنار.. فقط بهم بگو داری انتقام میگیری؟؟؟؟؟؟؟ داری میگیری.. میدونم... بقیشم میدونم... اس ام اس نبوده.. باهم بودن.. باهم بودن.. مثل من و آرش تو تمام تولدهای سحر.. بگو.. بگو آره... باور نمی کنم... یاد تقویم اولین سال عقمون می افتم... تمام تولدهارو نوشته بود.. تو تاریخ دهم زده بود خانوم... بهش که گفتم هول کرد و گفت: مگه تو دهم نیستی ؟؟؟؟؟ بعد خطش زد و تو دوازدهم نوشت عسل خانومی.... دروغ بود.. از همون اول هم دروغ بود.. چرا از همون موقع کنار نکشیدم... لال نشو.. تورو به کی از خودت گنده تر قسم بدم که اینکارو نکن... دارم آینده مو می بینم... همون دروغهای آرش.. همون گیرهای سحر بیچاره..

سحر.. وای سحر... چقدر دلم برات میسوزه... خوشحال باش... خدا انتقامتو داره ازم میگیره... واستا و تماشا کن.. بعدشو میدونم... میدونم پریشب باهم شام خوردی... میدونم یه دستبند انداخت دستت... میدونم گفت واسه اینکه شیطونی نکنی با این دستت... می دونم گفت واسه اون چیزی نخریدم... می دونم اومده خونه ات...اون صحنه های گذشته با جابجاکردن تصاویر خودم با سحر جلوم شکل میگرفت... وای .. پس اون شبم که با من اینکارو کرد اومد خونه و ترو بغل کرد و شب تولد من با تو عشقبازی کرد؟؟؟؟؟؟ موزمار به من گفته بود با تو مدتهاست رابطه نداره.... به تو هم همینو گفت؟ هه ... هه.. هه... دروغ گفت سحر... دروغ گفت بهت با من شب تولد تو!!!!!!!!!!! دروغ میگه سحر.. تو بیشتر میشناسیش.. باورش می کنی؟ چه سوال مسخره ای.. مگه باورش نکردم؟؟؟؟ وای سحر... وای عسل.. نمی دونم... ولی تحمل تداعی اون خاطراتو ندارم... تحمل ندارم... بهت گفت تولدت مبارک! باشه سال دیگه.. تا سال دیگه صبر می کنم .. واسه تولدش... یعنی می تونم کسی را پیدا کنم که پول بگیره و آدم سرببره؟ نظرت چیه سحر؟؟ تو هم از این زندگی راحت میشی... سر تورو ببرم بفرستم کادوپیچ براش؟؟؟؟؟؟ با همون نوشته .. فقط یه دوکلمه ای.. تولدت مبارک.. باید یادم بمونه علامت تعجبه راهم بذاره.. شاید رمزی بوده بینتون.. فکر میکنمی خوشحال بشه که سرتورو روز تولدش لبخندزنان میبینه؟؟؟؟؟؟ نظرت چیه سحر.. برعکسش چی؟ تحمل دیدن سر پدر بچه تو روز تولدت داری؟؟؟؟؟؟؟؟ اونوقت هم من راحت میشم هم تو..یعنی یه معتاد چقدر میگیره یکی رو سرببره؟؟؟؟؟؟ 1 تومن؟ دوتومن؟ 5 تومن؟؟؟؟؟ پولهامو نگه میدارم... پولهامو باید جمع کنم.. از کجا یکی رو پیدا کنم که مطمئن باشه... اینکارو می کنم... نه.. نه.. نه.. یه آتیش بازی خوشگل چطوره؟؟؟؟؟ روز تولد آرش... یا روز تولد تو... سه تاتونو مثل تو فیلمها دست و پابسته میذارم جلوم... اول با کی شروع کنم؟؟؟؟  یه کلت کمری لازم دارم....

رفتم تو خیالات دوباره... حالا اون کلت را تو دستم میدیدم.. آرش و سحر و بچه دست و پابسته جلوم ایستادند.... اول از کدوم شروع کنم؟؟؟؟؟؟ معلومه.. برای زجرکش کردنشون اول بچه را می کشم طرف خودم.. آرش که همیشه فحش میده چه مظلوم شده... داره التماس میکنه... می زنم تو دهنش... درست مثل فیلمه.. میگم التماس کن.. یالا... یالا.. برای ثانیه ای بیشتر زندگی کردن بچت التماس کن... التماس میکنه... داد میزنه ... اولین گلوله میخوره به بچه هه و خلاص!!!!!!!!!!!!!!! حالا یه زن و مرد با دست و پای بسته می خوان بیان طرفم... میزنم تو سینه شون با لگد... بعد می پرسم اول کدومتو.. یالا انتخاب کنید.. نه .. به همین سادگی نیست .. اگه اول سحرو بزنم می میره.. بهتره داغ به دلش بذارم.. بذار اونو آخر بکشم .. میخوام مرگ بچه شو و پدر بچشو ببینه .. بعد اصلاً ولش میکنم... آره ولش میکنم تا برای همیشه تو کابوس زندگی کنه... ولش میکنم.. نمی کشمت سحر... فعلاً نمی کشمت... و اما آرش... خودت بگو آرش... چه جوری بکشمت؟؟؟؟؟؟ به گند بکشم تورو؟ داری فکر میکنی حالا که دارم می کشمتون تو آخری ای و من را دوباره میتونی خر کنی؟؟؟؟؟؟ فکر میکنی ترو زنده میذارم بدون هیچ مزاحمی زندگی کنیم؟؟؟؟؟؟؟ محاله... آرش خان تورو اول بکشم یا سحرو؟؟؟؟؟؟؟؟؟‌ تورو یا مادر بچتو؟؟؟؟؟ دوستش داری آره؟؟؟؟؟ نه... زجرکشتون می کنم... زجرکشتون میکنم.... اول باید جلوی چشمهای من یه بچه دیگه درست کنید!!!!!! آره.. همین که گفت... یالا... سحر تا 9 ماه زنده میمونه ولی تورو میکشم.. وقتی مطمئن شدم که یه بچه درست کردید تورو میکشم.... خیلی حال میده آخر قصه را دیدن... مگه من دارم آخر قصه مو نمی بینم؟ سحر توهم ببین.. یه بچه داشتی که و انمود میکردی بی پدر بزرگش میکنی.. حالا معنی بچه بی پدرو نشونت می دم... حالا برای من .. از وجود آرش.. بچه ای به دنیا میاری که باباش مرده.. بعد که تحویلم دادی توراهم می فرستم پیش باباش.. بابای دوتا بچه ات....نه.. تورا نمی فرستم.. تو را حتی اون دنیا هم پیش آرش نمی فرستم..خیال کردی...تو همینا میمونی و معنی واقعی بچه بی پدر بزرگ کردنو می فهمی... اووووووووووووه نه... بچه تون که مال منه... معنی واقعی دوری بچه راهم می فهمی.. همونکه بهش چنگ میزنی و ابزار چسبیدنت به آرش شده... زور میگم آره؟؟؟؟؟؟ زورم میرسه.. مگه این دنیا پایه اش تنازع بقا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟ من نشونت میدم... قویتر باید بمونه.. من میمونم و تو.. آرش باید نباشه... بگو آرش... .. میگی میخوای زنده بمونی؟؟؟؟؟؟؟ نه اونقدر غدی که میگی مرن برات بهتره.... مرگ میخوای؟؟؟؟؟؟؟ کورخوندی.. ادای خداتونو درمیارم.. آره خدای شماها... خدای تو... مگه هروقت ازش مرگ میخوای میده؟؟؟؟؟؟ تو حالا حالاها باید زنده بمونی.... جزء به جزء شروع میکنم... باید دونه دونه اعضای بد ن بچه تونو ببرم.. جلوی چشمتون.. گشنه تون نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگن گوشت آدمیزاد ترده... مخصوصا پسربچه... نمی کشمت... باید بخوری.. یه تیکه تو یه تیکه اون... یالا... نمی کشمتون اگه بخورید... میخواید بمیرید؟ کورخوندین.. می کنم به زور تو دهنتون... استفراغ میکنی آرش؟؟؟؟؟؟؟... هه هه هه.. تو که استفراغ خور خوبی هستی!!!!!! باید استفراغتو بخوری.. بخور آرش.. یالا سحر.. تو هم که میگفتی اونو استفراغ کردی.. تو واسه خود من اس ام اس زده بودی اون سالها.... یادته؟ مثل زباله انداخته بودیش دور که.. حالا چی شد؟ زباله خوار شدی؟ باید بخورید.. گوشت استفراغ شده دلیل تمام خیانتهارو .. یالا... خائنها... کثافتها... یالا... حالا زود زود.. زود.. لفتش ندین... شروع کنید.. میخوام نگاهتون کنم.. شروع کن آرش.. با بوسه شروع کن.. یالا.. اساسی.. اخرین ارتباط عمرته.. قوی باش.. یالا.. میخوام بهترین ژنهات  بیاد تو بدن بچه ام... بچه ام.. آره.. وقتی تو مردی و ننه اش به دنیا آوردش  و زدم زیر کونش انداختمش تو
آشغالها این میشه بچه من... بچه من... میخوام چیکار؟ فکر کردی با خاطرات تو باهاش زندگی می کنم؟؟؟؟؟؟ آره؟؟؟؟؟؟ کورخوندی آرش... هرروز شکنجه اش می کنم... هرروز به یاد تو .. روزی یه بار نابودش می کنم.... باید بزرگترین قاتل دنیا بشه.. بزرگترین لاشی آشغال.. جنایتکارترین آدم... که نه.. حیوون این  دنیا!!!!!!! آرش... کاری میکنم که تمام دنیا هرروز و هرلحظه به گور پدرومادرش لعنت بفرستند.... آرش... با من چیکار کردی آرش.. یالا.. زودباش.. اون ژنهای هرزگی و خائنی و کثافتی و بددهنی و ظالمی را بریز.. یالا آرش...

بابا میپرسه تو ناهار خوردی؟ چرا اینقدر الکی دور میزنی؟ میام بیرون از افکارم.... میگم میل ندارم.. برای اون یه چیزی گرم می کنم.. طفلکی ناهار نخورده رفته بوده دنبال کیک.. از قنادی مرکز شهر... فقط به خاطر اینکه از بچگی از اونجا برام خریده... چقدر باحالی بابا...  باهم حرف می زنیم .. حالا که تنهاییم باید شروع کنم.. نمی تونم.. از چشمهاش خجالت می کشم.. ساعت 5 مامان و سپیده هم میان.. مهران قبلش زنگ زد و تبریک گفت... تا میام به آرش زنگ بزنم بابا میگه ولش کن باباجون بذار کارشو بکنه... کار داره دیگه ... میاد... با سپیده میریم بیرون به بهانه خرید ماست ... زنگ میزنم به آرش.. سردتر از قبله... میگم بیا دیگه از صبح تا حالا....  دلم میخواد فحش رو بکشم بهش... با سپیده حرف میزنیم .. جریانو میگم... نظرت چیه به بابا بگم ؟ میپرسه همه چی رو.. میگم همه چی رو.. میگه نمی دونم.. این نمیدونم ها آدمو زجر میده.... برمیگردیم... تعریف میکنه به خاطر قضایای آرش و مهران و درگیرشدن خانواده مهران نزدیک بوده تا بهم خوردن همه چیز پیش بره.. مهران گفته بوده اگه حرف آرش را قبول داری و حرف منو نه.. از امروز خدافظ تا روز عروسی.. زنگ میزنم بهت آدرس میدم.. نه میام نه حق داری بیای !!!!!!!!!!!!!! خدایا.. چه گندی زدن این دوتا.. خبر مرگشون.. گفتم: چه زندگی آرومی داشتیم سپیده ، مگه نه؟ کاش ازدواج نمی کردیم... اون خسته تر از من بود.. میگفت غصه تور وبیشتر دارم عسل... کی باورش میشد آرش که اونهمه به من التماس کرد حالا اینطوری واسه سحر کرم بریزه و به تو گند بزنه....

اومدیم خونه ، دیگه ساعت 7 بود.. مامان اینا میخواستند بعداز شام زودتر برن... نمی دونستیم چیکار کنیم منتظرش بمونیم یا نه.. دوباره زنگ زدم.. گفت تا یه ساعت دیگه میرسونه خودشو و مامانش هم نمی یاد.. اومدم با حرص نشستم... بابا گفت چرا ناراحت می کنی خودتو باباجون... ولش کن.. هرچی خودمونی تر باشیم بهتر... میاد دیگه ...  یه لحظه بود تصمیمم.. آنی بود از تصمیم تا عمل... گفتم!!!!

بابا من باید باهاتون صحبت کنم.. درست ندیدم اینهمه مدت دارید قیافه و اخم و تخموهای مارو هربار بنا به دلیلی می بینید... منتها من میخوام هرچیزی که تا اینجا شما ازش بیخبر هستید را بگم.... من با آرش مشکل دارم ... دفعات دعاوهای ما هربار شدیدتر با فاصله کمتره..

بابا: آخه یعنی چی عسل؟ زندگیه دیگه.. شما باید مدیریت کنی.. من قبلاً هم گفته ام انتخاب خودت بود.. من که از روز اول بهت گفتم کسی که به راحتی بتونه بچشو نادیده بگیره آدم به دردبخوری نیست... اینم آخه آدم چی بهش بگه .. باباجون درک کن دیگه .. همین الان خودت میگی سه تومن درآورده صاف گذاشته رو پول خونه.. خوب الان مشکل چیه؟

عسل: بابا مشکل دقیقا همین تصورات شماست... اینکه شما فکر می کنید اون همون آدمیه که بچه شو ول کرده منتها الان اون تبدیل به آدمی شده که اولویت اول زندگیش بچشه... و تعریف کردم.. درسا از 6 ماه بعد از عقدمون و پیداشدن سحر.. از نحوه طلاقشون و جریان ماشین و توافقات الان.. از دیدار بچه هفتگی و اس ام اسهای سحر برای بهم زدن این زندگی و .. و .. و.. اس ام اس آرش به سحر برای تبریک تولدش.... بابا وسط حرفام سوال می کرد و از لحاظ حقوقی می گفت و کلاً وقتی حرفهام تموم شد مشروح تمام حرفهای بابا این بود:

عسل  ، اولاً که قضیه ارتباط اینها کاملاً طبیعیه... به هرحال اون بچشه و باید ببینه و شکی نیست ، با تعاریفی هم که شما از زنش کردی اون الان یه زخم خورده است.. هران ازش برمیاد که بره حتی سراغ آرش و محل کارش و اینهمه آبرو و اعتبارو به خاطر چندرغاز بهم بریزه... دودش هم اول و آخر تو چشم تو و زندگی تو میره... ببین عسل یه زن که طلاق گرفته خیلی چیزارو باخته... از اون بچه کاملا میتونه استفاده ابزاری کنه.. استفاده نه به این معنی که پول بخواد و این حرفا... اون بچه ابزار خیلی قویتریه ازین حرفا... و دست اون زنه... زنی که زخم خورده... بنابراین کافیه آرش بخواد باهاش بدتا کنه اولین چیزی که تهدیدش میکنه آوردن بچه و انداختنش تو زندگی توئه... اینو مطمئن باش... این بدبخت هم مجبوره باهاش خوب باشه ظاهراً تا اون همچین تهدیدی نکنه... حالا برفرض هم اس ام اس داده.. اصلاً هرکاری کرد... ول کن بابا... خودتو دست کم گرفتی؟ .. من باورم نمیشه تو الان تمام فکر و ذکرت دوتا کلمه چرت و پرته که اون بنویسه و این جواب بده یا نده؟!!!!!!!!  ول کن زندگیتو کن... آخه این عددی نیست عسل.. تو داری پروبالش میدی.. من که پدرتم میگم بهت.. این آدمی که من می بینم.. از نظر خودم که مرد هستم دارم بهت میگم.. با این سوابق درخشانش... هرچقدر بیشتر بهش اهمیت بدی فکر میکنه خبریه و کسیه... گوشیشو چک میکنی که چی بشه؟ که واست خیلی مهمه؟؟‌ عسل... بذار اس ام اس بده .. بذار دیر بیاد.. بذار زنگ نزنه.. تو هیچکاری نکن.. تو اصلاً نه محل بذار نه هیچی... فقط وظایف خودتو انجام بده... زیادی لی لی به لالاش گذاشتی... میخوای بیای خونه ما میگی صبرکنم اون بیاد.. میخوای بری بیرون میگی واستم تا اون هم باشه.. این چارچوبهارو بشکن.. با احترام.. ولی بشکن.. بیا خونه ما.. اون باید زنگ بزنه کجایی.. زنگ که زد بهش بگو .. تو میخوای بری زنگ میزنی .. میرسی زنگ میزنی... دیرمیاد زنگ میزنی... عسل .. این راهش نیست.. از اینور اینطوری بهش چسبیدی اونوقت از اونور جلوی من برمیگری بهش میگی چیه اینقدر با تلفن عرعر میکنی!!!!!!!!! خندم گرفت و گفتم: بابا عرعر نه ورور!!!!!!! گفت حالا هرچی.. چه فرقی داره.. اونهم مرده.. سکه یه پولش کردی... ولش کن... باباجون این راهش نیست اهمیت نده.. ولش کن... زیادی بها نده... همین... گفتم بابا اونها باهم ارتباط دارن.. این یعنی که اگه قرار باشه الان منو نخواد بهتره تا بعداً .. شما چی میگی؟ باباگفت: ببین عسل .. همه جا احساسی عمل نکن... اولا من روزی صدتا پرونده طلاق دارم می بینم که هیچکدومشون برنگشتند.. مگر کل کل صرف بخاطر منافع مادی... اگر اون زن بخواد برگرده.. با اون چیزی که تو تعریف کردی مطمئن باش با کوچکترین چراغی که آرش بهش نشون بده میاد وامیسته دم در خونه تون.. نیازی نداره اونا بخوان با همدیگه یواشکی ارتباط داشته باشن.. اینجور ادمهارو نمیشناسی عسل... اینها دریده اند.. وقیحند... تو فکر کردی چه منفعتی داره براشون که یواشکی باهم باشن؟ این آدمها اگه بخوان باهم باشن جار میزنن... می فهمی؟؟؟؟ این آدمها از من و تو نمی ترسن.. پرده حیاشون یه بار دریده شده.... لزومی نداره آرش بخواد رودرواسی کنه... اون اونقدر دریده است که اگر نخواد با تو زندگی کنه خیلی راحت بهت میگه برو.... اون داره زرت و چرت میکنه که این زندگیم هم مثل اون واسم مهم نیست بهم بخوره!!!!!!! حرف مفت میزنه.. واسه اینکه کم نیاره میگه.. من شمارو میشناسم عسل.. تو هم زبونت بده.. اونقدر پیله میکنی که اونهم حرف مفت بزنه.. اصلا بهم بخوره زندگیش بذار پاش برسه به اونجا تا اونوقت نشونش میدیم... کاری نداره که.. تو بشین زندگی خودتو بکن اگه اون نخواست اونوقت خیلی راحت مهریتو میذاری اجرا .. یه احضاریه و هلفدونی.. اون حرف مفت میزنه که یه ماشین دادم یکی هم الان میدم.. ماشین و حساب بانکی و .. که به نام توئه جزو مهریه حساب نمیشه که.. خیلی راحت ببین 314 تا سکه چقدره... بعدش هم باید تقسیط کنه.. اونوقت تو میگی من اصلا میخوام زندگی کنم... مهریه عندالمطالبه است باید بده... ببینم اون موقع میگه گند می زنم به دوتا زندگی یا نه؟.. ولی عسل.. ببین دختر.. اون داره اینطوری کار میکنه هرچی درمیاره داره واسه این خونه خرج میکنه.. قانون بیرحمه.. اگه زنش لج کنه و الان دوباره بذاره اجرا یا نفقه بچشو مطالبه کنه اونوقت می بینی خیلی بیشتر از این 100 تومن و هفته ای 1بار دیدنه ها... ببین عسل.. چرا فکر نمیکنی با همین اس ام اسها و .. داره زنه رو خر میکنه که گند نزنه به همه چی... بیخیال شو... واسه تو نزد واسه اون زد یعنی چی؟ آدم حسابش کردی الکی.. نزنه فدای سرت... برو بابا مثل بچه ها فکر نکن.. تولد تو برای ما که هنوز بچمونی با اون فرق داره .. اون میگه تو 34 سالته دیگه براش مهم نیست... اونها خانواده اش هم همینن.. ببین اونها واسه خرس گنده هاشون تولد میگیرن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! اونها همینن.. مگه به خواهرمادرش کادو میده؟ تو واسه ما بچه ای.. واسه اون بچش نیستی که.. بزرگی.. به درک که نگفت مبارک. حالا اون نگفت نحس میشه؟؟؟؟؟؟؟ به اون زنه هم نوشت مبارکه.. به جهنم.. مبارک باشه .. حالا مبارک شد.؟ آخه عسل چی واسه یه زنی که خوب یا بد با یه بچه بدبخت و آواره شده مبارکه؟؟؟؟؟ خداییش خیلی مسخره ای و اگه طرز فکرت اینقدر بچگانه است راه به جایی نمیبری عسل... فقط همینو ببین که سه تومن پول گذاشته رو پیش خونه ات یه اس ام اس هم داده به اون.... محل نذار بابا .. تو خونه خودت بشین خونه را گرم کن.. مقتدر... اون رفت مسافرت بره... حتی دنبالش نرو عسل... تو محکم خونه تو نگهدار.. بذار اون نگران تنها موندن خانومش بشه نه تو نگران رفتن اون... عسل بس کن بابا... مدیریت زندگی را یادبگیر.. باید زندگیتو مدیریت کنی.. همین...  میدونی طلاق چیه عسل؟ فکر کردی به آبرومون؟ اینکه همه دنیا که من واسه ازدواج بچشون نظر دادم حالا خودم راضی به این تحمیل شدم؟ چطوری ثابت کنم مامانت و خاله ات هی ازش تعریف کردن و تو خواستی و من نخواستم و گوش نکردید.... طلاق تبعات بدی داره عسل... هرزمان خواستی میشه طلاق گرفت ولی الان وقتش نیست... حالا که تو انتخابت اشتباه کردی دوباره اشتباه نکن.. بذار وقتی اینکارو بکنی که بیشترین نفع را واست داشته باشه... اون بلده .. کجای دنیا میتونی متهمش کنی که چون به مادر بچش اس ام اس داده طلاق میخوام؟ باهم رابطه دارن را چطوری میتونی ثابت کنی...  اون بلده که عین خیالش نیست چون میدونه تو به هیچ نتیجه ای نمیرسی.. بذار تا اون نخوادت... بذار اون اقدام کنه اونوقت... عسل کاری نکن دوساعت تو هفته بشه دوروز کامل و 100 تومن ناقابل بشه 350 تومن!!!!!!!! عسل نذار به جای  اینکه فکر خونه خریدن باشید مجبور بشید مهریه اونو بدید... اون زن منفعت میخواد عسل... منفعتی در ارتباطش با آرش نیست جز پول... با این تورم.. با این وضع اقتصادی .. با این جامعه گرگ.. یه زن با یه بچه هرچقدرم خوب باشه بهش زور که بیاد میزنه همه چی را نابود میکنه...

بازم قانع نشده بودم... نمی فهمیدم... یعنی نمی تونستم توجیه بشم که تمام این حرف و حدیثها ربطی بازم به بچه داشته باشه... بابا مثل آرش حرف میزد... مبهم بود حرفاش ولی آرومم کرد... آروم بودم که دیگه هیچ چیز پنهانی نداشتم ازشون.... ولی بابا خبر نداشت که سحر یه دلیل دیگه هم غیر از پول داره و اون انتقام از منه...

بابا در آخر  گفت: با تمام این حرفا عسل من یه چیزی را هنوز نفهمیدم... این آدم چطور جرأت کرد به تو پیشنهاد بده؟ چطور اینقدر روش به روت بازشد که با یه بچه به تو تقاضای ازدواج داد... مهم نیست .. حالا تو سه ساله با اون راه اومدی.... این حرفارو باید همون 6 ماه بعد از عقد که اون بابا پیداش شد میزدی تا بشه آرشو با مهریه همون اول سرجاش نشوند... پنهانکاری چیز خوبی نیست بابا...

رفتم تو فکر... چه سوالی ازم می پرسی بابا.... نپرس چی شد که روی اون به روی من باز شد.. نپرس چی شد که اون جرأت کرد بابا.. بذار حداقل رازم پیش خودم محفوظ بمونه.. من چطور میتونم تو چشمهای تو نگاه کنم و بگم چی شد؟ من چطوری اون لحظه آرزوی مرگ نکنم اگر تو بفهمی دخترت چه غلطی کرده؟ من اون روزی که تو همه چی را بفهمی دلم میخواد آب بشم برم تو زمین... تو باور نمیکنی بابا.. خرد میشی اگه بفهمی اون به من قبل از طلاق پیشنهاد کرد.. تو آب میشی اگه بفهمی منم بهش پادادم.. تو تحمل  شنیدن صحنه رویارویی زنش را با  دخترت نداری... توروخدا ازم نخواه بابا... بذار لکه ننگین زندگیمو با خودم به گور ببرم...

ساعت دیگه 8 شده بود ، خودمون کادوها رو با کیک و میوه آوردیم رومیز و داشتیم عکس می انداختیم که آرش هم پیداش شد.. اونقدر  4 تایی شلوغ می کردیم که اصلا صدای درو نشنیدیم.. درست مثل قدیما.. اونوقتها که من هنوز قاطی کثافتکاریای آرش نشده بودم.. مثل اونوقتها که بی آلایش و زلال میخندیدم... همون 4 تایی بودیم... کاش اصلاً رفته بودم خونه مامان اینا... آرش هم رسید و دوباره شمعهارو روشن کردیم ولی عملاً مامان زیاد باهاش گرم نگرفت ... تو عکسها مثل یه آپاندیس زائد بود که هرازچندگاه یه آهی از خستگی میکشید.. کادوها دودست پیاله از سرویسم بود که کم داشتم و مامان خریده بود.. و یه ماگ از طرف سپیده که مشکی بود و وقتی توش آب داغ میبریزیم عکس بچگیمو با یکی از عکسهای تکی عروسیمو داده بود روش چاپ کرده بودن خیلی ماهه.... با دیدن عکس 6 ماهگی کچل لختیم که بی آلایش تمام صورتش میخندید و چشمهاش برق میزد از خوشی ، اشک تو چشمام جمع شد... مامان از آرش پرسید کادوی شما چی آرش خان؟ آرش با خنده گفت من دیشب نقدی حساب کردم.. بهم نگاه کرد تا تأییدش کنم... نگاهش نکردم... برام دیگه ارزشی نداشت که بالاببرمش...اون افتاده بود.. دیگه هم بلند نمیشد!

بعد از شام بابا اینا ساعت 10 رفتند ، رفت تو اخم.. بهش گفتم: ازت انتظار داشتم حداقل بهم یه اس ام اس بدی که فرق نذاشته باشی بین زنت و مادر بچت!!!!!!!!!! گفت: من از قصد جلوی خانوادت دست خالی اومدم تا بفهمی چقدر از فضولیات نفرت دارم.. گفتم: برو عمو.. پول سیگارتم نداشتی اینها همش توجیهه... من کادو نمیخواستم ولی این اس ام اسه تو کتم نمیره... ازت انتظار داشتم همین یه کارو که من روش حساس شده بودم برام انجام بدی... گفت: هیچوقت محبتو گدایی نکن... گفتم: تو چی؟‌ صدقه میدی خوبه؟ گفت من توضیح دادم.. ربطی هم این دوتا مقوله به هم نداره.. ضمنا منم یادگرفتم از تو انتظار نداشته باشم توهم برای من کاری نکردی.. گفتم من اس ام اس دادم با پررویی گفت: من یادم نمیاد.. گفتم : ا.. یادت نمیاد؟ فکر کنم هنوز تو گوشیته..نوشته بودم امیدوارم اونقدر بزرگ بشی که به جای منطق از زور استفاده نکنی... گفت: آهان.. منم از اس ام اس بازی خوشم نمیاد ولی امیدوارم اونقدر بزرگ بشی که به جای فضولی بشینی زندگیتو بکنی!!!!!!!!!!!! داشتم رسماً دق میکردم از لجبازیهاش.. داشت بدجوری لجمو درمیاورد.... داشتم بالا می اوردم... گفتم: آهان از اس ام اس بازی بدت میاد؟ !!!!!!!!!!! آهان.. فهمیدم.. خوبه که بدت  میاد .. خداروشکر نمردیم معنی بداومدن را هم فهمیدیم.. بدت میاد که مبارک و میمونه اونهم 9 صبح.. به جهنم.. دیگه برام مهم نیست... خوش به حال دستمالهایی که یهویی مرغوب و باارزش میشن!!!!!!!!!!! دیگه ادامه ندادم.. ساکت بودم چاره ای جز سکوت نداشتم...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

تولدت مبارک!

پنجشنبه از راه رسید... مثل تمام پنجشنبه ها... بابا اینا قرار بود بیان طبق معمول پارسال خونمون... سپیده هم گفت مهران نمی یاد ... عصر آرش اومد و رفتیم خونه مادرش... آرش بن گرفته بود برای عید... همه شو داد به من.. گفت هنوز نمی دونم برای بچه چه کار کنم.. فقط امیدوارم اون خوار...ده زنگ نزنه که صدای نحسشو بشنوم.. فکر نمیکنه که ندارم.. فکر میکنه از قصد نمیدم!!!!! گفت بچه زنگ زد گفتم کار دارم نمیرم دنبالش.. حرف می زدیم.. خوب بودیم... همه چی آروم بود... رفتیم با مادرش خریدذاشو کردیم.. وسایلهاشو چیدیم.. تا ساعت 1 بیدار بودیم.. نمی دونم گوشی لعنتیم تو خونه جامونده بود یا گمش کرده بودم!!!!! دلم شور میزد... یکی دوبار با گوشی آرش بهش زنگ زدم خاموش نشده بود... چه دغدغه لوس و بی اهمیتی...!!!!!!! به مامانش گفتم فردا شما هم بیاین خونه ما.. ازین حال و هوا درمیاین... گفت باشه... گفتم آرش هم که نه کادویی نه هیچی.. خندید و گفت مگه تو بهم کادو دادی؟؟؟؟ می دونستم که میخواد تلافی کنه.. مامانش گفت موقع تولدت که باهاش قهر بودی.. خندید و گفت: پس بیا  الان هم قهر کنیم تا سال دیگه.. خندیدم.. نسوختم از حرفش.. بهم برنخورد.. درکش میکردم.. پول نداشت.. بیخیال شدم... کار کردیم و کارکردیم..

موقع خواب بود که دوباره با گوشی آرش زنگ زدم به گوشیم.. یهویی یه چیزی وسوسه ام کرد.. خیالم راحت بود که چیزی تو موبایلش نیست.. میدونستم اگرهم باشه راه نابودکردنشو بلده.. بازم نگاه کردم.. رفتم تو دلیوی... با تعجب اسم بچه را دیدم.. آرش ادعا میکنه که اسم سحرو به اسم بچه سیو میکنه تا اسم نحسشو نبینه.... تو دلم گفتم چیزی نیست حتما گفته فعلا پول ندارم رفتم تا تهش.. اصلا نمی دونستم متن اس ام اس هم تو دلیوری می افته!!!!!! یهویی خوندم: تولدت مبارک!  .... هنگ کردم.. تولد بچه هه که شهریور بود... یهویی پتک خورد تو سرم.. از شانس نحس من تاریخ تولد سحر هم دهم اسفنده .... با گوش تو دستم زل زدم به آرش.. مامان رفته بود آشپزخونه طبقه بالا... خواستم چیزی نگم... خودمو دلداری دادم که ول کن بابا چیزی نیست که به عادت گذشته ها ... یهویی سر خودم داد زدم: خفهههههههههههههههههه شووووووووووووووووو... به کدوم عادت گذشته ها.. احمق کبک پپه... چرا توجیهش میکنی؟.... بهش گفتم: باید باهات حرف بزنم.. نگاهم کرد و گفت چیه؟ گفتم: این چیه تو گوشیت؟ تو چزرا تولد سحرو ساعت 9:30 صبح اونهم تو جلسه مهمی که اون روز داشتی تبریک گفتی؟ با خونسردی گفت: بچه زنگ زد و گفت نرفتم مدرسه پرسیدم چرا گفت تولد مامانیه منم گفتم بهش بگو مبارکه.. گفتم: خوب ، اونهم میرفت میگفت بابام گفت مبارکه.. دیگه اون اس ام اس چی بود؟ گفت: من چیز خاصی ننوشتم... مهم هم نبود... چیز پنهانی ای هم ندارم... من ازش متنفرم... نه خوشم میاد نه حوصله ریختشو دارم.. گفتم: با تمام این اوصاف تولدش واست اینهمه مبارک و میمونه که 9 صبح به محض رسیدن به شرکت براش اس ام اس دادی؟ پس اگه ازش خوشت می اومد چیکار میکردی؟ تو با اینکارت داری به من خیانت می کنی... من اعتمادمو به تو از دست میدم.. الان پیش خودم فکر می کنم اون ازش خبری نیست حتما رابطه اش باهات خوبه که وقتی خونه ای زنگ نمی زنه.. تا دیروز دلم خوش بود اونه که داره چراغ سبز نشون میده ولی حالا دارم می بینم این تویی.. چرا داری گذشته رو نبش قبر میکنی.. آرش من جنس خودمو میشناسم.. با اینکارت تو منو سبک کردی.. اون الان به ریش من میخنده که شوهرش قبلاً با عسل می پرید حالا که عسلو گرفته داره به من چراغ نشون میده.. کی میخوای دست ازینکارات برداری آخه؟ چرا داری دستی دستی زندگیمونو خراب میکنی؟ مگه تو چی کم داری؟ مگه تو چه احتیاجی به این کار دارشتی؟ گفت: اصلاً هم اینطوری نیست.. اون همچین فکری نمیکنه اینها فکرای غلط توئه.. من هم یه بار گفتم بچه بهم زنگ زد منهم تبریک گفتم همین... هیچ رابطه پنهانی هم نیست.. هیچی هم بین ما نیست اونهم واسه خودش رفته منهم.. این تویی که با فضولیات سه ساله داره زندگیمونو خراب میکنی... گفتم: اون شب تو دیر اومدی فرداش گفتی با مدیرمالیمون بودم.. الان انتظار داری باور کنم؟؟؟؟؟؟؟ گفت: به ارواح خاک بابام با مدیرمون اومدم.. پرسیدم: بعدش چی؟‌اونهم زنگ زد تشکرو قدردانی و جیجی باجی و همه چی خوب و خوش... بابا آرش اگه پشیمونی برو دنبال زندگیتون به منهم بگو و خلاص این مسخره بازیا چیه درمیاری؟ اصرار داشت که صدامون هم بلند نشه ( خیلی پرروئه ) ، گفت: اون به قرآن به ازرواح خاک بابام به من زنگ نزد .. گفتم: پس چرا خودتو خوار میکنی.. اصلا به جهنم که زد یا نزد.. آخه من الان به حرفهای تو اعتماد نمی تونم بکنم.. قسم حضرت عباستو باور کنم یا دم خروسو.. آخه بدبخت چه احتیاجی داری که واسه یکی رفته تموم شده تبریک بزنی و به قول خودت که من باور هم نمی کنم جوابی هم نگیری... آخه مگه کمبود داری؟ گفت: تو نمیفهمی.. اون مادر بچمه.. بچه من پیش اونه... من هرکاری می کنم به خاطر بچمه.. وگرنه خودش دوزار برام نمی ارزه گفتم: آرش چرا حرف بیخود میزنی ، آخه تولد بچت که نبوده که تبریک بگی... تولد خودتم که اگه بزنه میگی از طرف بچه ات بود آخه الان این یکی دیگه چه ربطی به تو داره؟ گفت: حتماً اونهم اس ام اس زده بود تولدم که منهم جوابشو دادم.... حالا مگه چی شده.. یه کاری کردم.. رفت تا سااااااااااااااااااااااااال بعد!!!!!!!!!!!!!!!! داغون بودم.. حرفهام عین یاسین تو گوش خر بود.. زیر بار اشتباهش هم نمی رفت.... حالا هنوزم میگه رفت تا سال بعد.. خدایا چقدر پرروئه این آدم... بعد با بی ادبی گفت: تو هم برو بخواب دیگه رو مخ من راه نرو.. با استیصال و بدبختی گفتم: آرش قول بده اینکارارو دیگه نکنی.. به اون اس ام اس شخصی نده.. گفت: صدبار گفتم این اس ام اس شخصی نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!از نظر تو شخصیه ولی من به خاطر بچه ام زدم... همین..  باشه قول میدم.. برو بابا اه...

شب.. شب سنگین.. شب شب تلخ.. شب شب خیانت.. شب شب دروغ ... شب شب سیاه صبح نشدنی.. آزاری که از حرفای آرش دیدم به اندازه اون اس ام اس نبود... اون شب چه حالی داشتم که نپرس... نیم ساعت به نیم ساعت می پریدم و میزدم زیر گریه.. حس انتقام داشت خفه ام میکرد... تو تصورم یکی را پیدا می کردم که پول بدم بره سر سحرو گوش تاگوش ببره بعد کادوپیچ بفرستم شرکت آرش روش هم بنویسم: تولدت مبارک!.. خدایا اون شب اونقدر دیر صبح شد که دیگه خارج از توانم بود.. صبح بهش گفتم منو ببر خونه تا کارامو بکنم تو هم عصر با مامان بیاین.. منو برد تو راه گفتم: آرش من هنوز این قضیه واسم حلاجی نشده.. من این توجیه را نمی تونم هضم کنم.. ببین آرش من اگر اینکارو بکنم.. همین اس ام اس ساده.. مثلاً به اشکان( دوست پسر قبل از آرش )... تو چیکار میکنی؟ گفت: اشکان فرق داره.. صدبار گفتم این مادر بچمه... بچم پیششه .. اینجوری صلاح دونستم... دست بردار ... ببین عسل اونهم همینکارارو میکرد هربار می رفتیم شمال میگفت داری میری دخترخالتو ببینی... ببین اون واسه من شد دستمال.. انداختمش دور.. برش نمی دارم.. تو هم فکر نکن پخی هستیا... تو هم چندوقت دیگه می شی دستمال.. !!!!!!!!!!!! من از فضولی بدم میاد.. سه سیاله داری فضولی میکنی تو کار من.. بشین زندگیتو کن.. من خودم میدونم دارم چه کار می کنم... من هیچ کار و ارتباط پنهانی ای ندارم... ببین دودش تو چشم کی میره.. من دوبار زندگیمو باختم.. سر اون یکی ماشینمو دادم.. سر تو هم تا تهش میرم تا جونمم ببازم.. دست از سر من بردار... گفتم: خوب آرش چه اصراریه باهم بمونیم تا ازهم بیزار بشیم.. برو دنبال زندگیت منم میرم.. فقط بگو منو نمیخوای و تمام... گفت: من کاری ندارم.. تو اگه نمیتونی برو.. گفتم چرا اینقدر واست باختن یه زندگی بی اهمیته.. آخه به کی میخوای ثابت کنی... چی را میخوای ثابت کنی... اون از دفعه پیش که شماره شو داده بودی به جی پی آر اس گوشیت.. اینم ازین.. چرا گه را هم میزنی.. اگه میخوایش بسم اله.. اگه نه این بازیا چیه؟ گفت: اون دفعه هم من نکرده بودم من اصلا بلد نیستم تو کردی!!!!!!!!!!!!! ( قشنگ در حاشا باز و دیوارش بلند ) بعدشم تو مگه به پسرخاله ات تولدش اس ام اس نزردی.. گفتم نه.. گفت برو بابا.. آره جون خودت.. برو فیلم بازی نکن ( یعنی قشنگ با توهم به آدم جوری تهمت میزنه که آدم شک کنه اینکارو کرده!!!!!!! ) گفتم گیریم من به پسرخاله ام اس ام اس دادم.. این چه ربطی داره.. گفت: من هم به هرکی دلم بخواد اس ام اس میدم... گفتم آخه بی انصاف چرا داری زندگی به این آرومی را خراب میکنی.. آخه کجای این قضیه بچه دیده میشه.. اصلا مگه نمیگی چیزی نیست.. حاضری پرینت اس ام اسهای مربوطز به شماره های اونو برام بگیری.. گفت: برو هرکاری خواستی بکن.. اونهم همینکارو کرد... گفتم: آخه نامرد به اونهم میگفتی من فقط با بابای عسل مراوده دارم درحالیکه منو می بردی خونه ات و دوست بودیم... الان هم به من میگی مادر بچمه بعد هر کاری دلت خواست میکنی... با پوزخند و پررویی گفت: اونهم مثل تو همینکارارو کرد هی گفتم بشین زندگیتو کن دودش رفت تو چشم خودش.. اینکار از نظر من خیانت نیست.. گفتم خیانت از نظر تو چیه؟ فقط یکی رو برداری ببری تو تختخواب خونه ات خیانته؟؟؟؟؟ گفت برو پرینت بگیر.. اصلا من خودم باهات میام میگیرم تا روت کم بشه .. میدونستم داره گلواژه تلاوت میکنه... حالم از ریختش به هم میخورد.. گفتم تو برای من یه اس ام اس ندادی اونوقت به اون 9 صبح!!!!!!!!!! گفت: حالا مگه چی شده.. یه سال خرس گنده تر شدی.. چیکار کنم؟.. به عقلت کاش اضافه می شد... گفتم آهان ایشون به مبارکی و میمنت پری دریایی شدن جدیدا بنده خرس گنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خجالت بکشو... دیگه رسیدئه بودیم دم در خونه که با بیحوصلگی گفت: برو پیاده شو حوصله تو ندارم.. هرچی بیشتر حرف مفت بزنی بیشتر ازت بدم میاد!!!!!!!!! رفتم خونه .. بهت زده بودم.. اینهم کادوی تولد من... اومدم تو نت و زدم زیر گریه... بارها رفتم سر شیر گاز تا شلنگو بکشم و تا بابا اینا بیان دیگه من می مردم.. ولی گفتم کسی خبر نداره من چم بود.. تصمیم گرفتم تمم ماجرارو برای بابا اینا تعریف کنم.. تمام اون چیزایی که این سالها از بابا اینا پنهان کرده بودم...

ادامه دارد....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

( این خاطرات مربوط به اتفاقات هفته پیش تا چهارشنبه است)

چه احمقانه است.. هنوز ادامه پست قبلی را ننوشتم..انگار اون روز می دونستم که امروز ناچارم بنویسم  بذار برم تو همون حال و هوا... بذار بین بد و بدتر بد را انتخاب کنم.. بذار برم تو نوشتن هفته پیش... بذار الان که اونو می نویسم پوزخند بزنم به نوشته هام... بذار خوش باشم ... رهایم کن ای حس تلخ بودن... که هیچوقت اندازه الان از بودنم بیزار نبوده ام...

 و اما ماجرای اون تیتر پستم چیه؟ داستان تکراری باجناقها... بعله کماکان آرش و مهران... بالاخره هفته پیش مهران یه سری سیم و کاور و بست و اینا فرستاد واسه شرکت آرش اینا .. البته بماند که واقعاً حق با آرش بود که میگفت آخه چندتا فاکتور و رسید مبنی بر تحویل دوربینا و این چندتا سیم و اینا به چه دردی میخوره.. شرکتشون دوباره دوربین مداربسته خریداری کرد و نصب کرد و این چیزایی هم که مهران فرستاد به دردشون نمیخورد ... و این پرونده همچنان مبهم و باز مونده.. فقط فعلاً مسکوته و قرار نیست خسارتشو آرش بده.. حالا من خودمم خداییش نمیدونم چی شده و چی به چیه ... این بماند که ما تا چندوقت پیش شبی یه بار باید اسم مهرانو می شنیدیم ... منتها پریروز یه داستان دیگه هم پیش اومد که دیگه واقعاً اعصابمون را خرد کرد و بازهم صدالبته من و سپیده بیشتر دق آوردیم منتها اینبارو نذاشتیم مثل اون بار کش بیاد... فقط دوروز تمام مغزمون داغون بود رسماً. حالا داستان چیه؟‌ اون موقع که این آرش و مهران باهم جیجی باجی بودن مهران واسه سیستم بستن رو ماشینش پول کم داشت و از آرش دوتا چک گرفت ، این داستان گذشت تا  پریروز که از بانک به آرش زنگ میزنن که دوتا چک برگشتی داری و استعلام میگیره و خلاصه نمی دونم قانون چک برگشتیب را ولی آرش برافروخته اومد خونه که دیگه بهم دسته چک نمیدن و اعتبارم رفت زیر سؤال و با وامم هم موافقت نمیشه و بدبختم کرد و خدا لعنتش کنه و چه غلطی کردم رو این آدم حساب کردم و اووووووووووووووووووووووه هی گفت و گفت و گفت و دیگه با مهران حرف زده بوده و مهران گفته من چکو گرفتم پول دادم ولی یادم رفت بیارم واست..فکر کردم مهم نیست برگه برگشتیشم فکر کردم به درد نمیخوره دیگه انداختم دور!!!!!!!!!!!!!  خلاصه دیروز همش دنبال کار چکه بودن و باهم رفته بودن یکیش درست شده بود..  این وسط بماند که طبق معمول آرش به سپیده زنگ زده بود و هی بدوبیراه به مهران و اون بیچاره هم حرص و جوش خورده بود .. من ولی فقط حرفهای آرشو گوش می دادم یعنی لام تا کام حرف نمی زدم فقط میگفتم آرش حق با توئه ولی به من مربوط نیست من بارها همین چک راهم بهت گفتم نده بهش ولی گوش نکردی که نکردی...

تنها چیزی که تمام پریروز تمام ذهن و روح منو له کرد حرفهایی بود که تو ماشین در راه رفتن به شرکت بینمون رد و بدل شد... حرفهایی که آرش خیلی ساده بیان کرد و من خیلی سخت هضم کردم.. حرفهایی که ممکنه روی هم انباشته شدنشون دلیل تلخیهای آینده من بشه.. ای کاش آدمها اینقدر راحت حرفی که به زبونشون میاد و بیرون نریزن.. یاد نیشهای خودم می افتم و حرفهایی که گاهی ناخواسته می زنم.. آرش یک جمله گفت .. فقط یک جمله.. خواسته و ناخواسته.. ولی من به هم ریختم ... و تمام روزم را درگیر اون یه جمله بودم.. توی راه رفتن به شرکت بودیم و بازهم آرش بیخیال این مهران نمیشد.. برگشت گفت: مهران یعنی از دختردایی من کمتره که اون هم از من چک گرفته ولی هرماه سریع پول میریزه ..

گفتم: باباجون کسی نگفته بود که بهش چک بدی.. مگه ما خبر داشتیم باهم رفتید بیرون و برگشتید و تمام....

گفت: اونوقت همین تو نمیگفتی خواهرمه چرا ندادی.. ؟؟؟؟؟؟

گفتم: نه نمیگفتم چون به خواهرم هم گفته بودم لزومی نداره رو اون ماشین یه همچین سیستمی ببندن ولی چه می دونم شایدم می گفتم.. منتها مشکل تو این چیزا نیست آرش خودت هم میدونی.. تو هنوز متأسفانه نتونستی خانواده خودت را از خانواده همسرت جدا ندونی ،تو رو مهران حساس شدی.. وقتی کسی رو یکی حساس بشه منتظر بهانه است .. من هم از خیلیا خوشم نمیاد.. میدونم وقتی از کسی خوشم نیاد منتظر بهانه ام تا باهاش قطع ارتباط کنم ، تو هم متأسفانه این حالتو نسبت به مهران پیدا کردی و کاریش هم نمیشه کرد... ولی با اینکه ارتباط با خود اون برای من دوزار هم اهمیت نداره ولی چون خواهر من ، زن اون آدمه من نمیتونم بهیچوجه زیر بار این حرفای تو برم.. نهایتاً تو مختاری باهاشون قطع رابطه کنی ولی من نه.. ضمناً یه چیز دیگه هم بگم.. اگه همین الان به جای چک مهران ، چک دختر داییت پاس نمیشد آیا تو برخوردت همین بود؟

یهویی گفت: نه که همین نبود ، اگه مال دختر داییم بود من بخاطرش سینه ام راهم چاک میدادم!!!!!!!!!!!!!!!

با اینکه سوختم از حرفش ولی خیلی مسلط به خودم بودم که گفتم: برو چاک بده.. اصلاً بنداز خودتو به خاطرش زیر اون ماشینه.. اوناها.. اون گنده هه!!!!!!!!! خوش به حال دخترداییت که یکی هست واسش سینه چاک بده.. تو این شرایط ایکاش یکی هم بود که واسه من سینه چاک می داد....

گفت: عسل توروخدا رو مخم نروها...

چیزی نگفتم و دیگه پیاده شدم اما تو ذهنم درگیر بودم.... مرتیکه غریب پرست.. . چقدر خنده داره ریشه یابی خیانت... و من شروع کردم تو ذهنم گشتن دنبال کسی که به خاطرم سینه چاک بده و تا رفتم تو فکر خیلی سریع یاد پسرعمه ام افتادم که سالها قبل به خاطر عشق من رگهاشو زد... دلم خنک شد!!!!!!! منهم کسیی را دارم که برام همچین کاری کنه.. گور بابای تو که اسمت شوهره.. بدبخت  تو برو واسه ناموس یکی دیگه سینه تو قاچ بزن... یه بی ناموس دیگه هم واسه زنت اینکارو میکنه.... چقدر تأسف خوردم که اون لحظه یادم نیومد بسوزونمش... چقدر خنگممممممممممممم ...

دیروز دیدم سپیده اس ام اس زد که به آرش بگو دست از سرما برداره هرکسری موجودی ای که داره را ما نباید بدیم که.. آبرومونو برده .. و .. و.. و.. من همینطوری شوکه بودم که این چی میگه که دیدم آرش خودش زنگ زد و بازم بدوبیراه به مهران که آره این چکه که دست مهرانه مال برج 9 و به اسم یه صندوق خیریه است.. من همچین چکی ندادم.. مال خودشه حتما چندتا دست گشته دروغ میگه .. فلان فلان شده و .. و... و... هرچی بهش گفتم آرش آخه چی میگی چک مال برج 9 است یا تاریخ برگشتش؟؟؟؟؟ آخه صندوق چیه و خلاصه نفهمیدم چی شد... زنگ زدم به سپیده و آخر سر بهش گفتم ببین خواهر من این دوتا دیگه شورشو درآوردن.. اصلاً تو بگو مقصر آرش.. من به عنوان خواهر بزرگت ازت خواهش میکنم به هیچوجه دیگه تو جواب تلفنهای آرشو نمیدی.. همین که گفتم.. حتی اگه خواست خبر مرگ منو بهت بده!!!!!!!!!! بعدش هی آرش زنگ میزد و میگفت منهم نمیخوام باهاشون ارتباط داشته باشم.. اصلا اونهارو به خیر مارو به سلامت.. و بازهم هی چرت و پرت میگفت.. سپیده میگفت بابا الا بلا این چک مال ما نبوده بابای مهران رفته دنبالش ته و توشو درآورده و خلاصه نیم ساعت بعد آرش زنگ زد که ببین عسل زنگ بزن از مامان بپرس اون چک ضمانتی که داده بودم واسه کربلاش چی شده!!!!!! به سپیده اینا هم نگیا!!!!!!!!!!!! خدای من.. بعله زنگ زدم و مامانش گفت آره اون چکی که داده بود را شاگردیارو به خیالش که چک معمولیه برده و بانک هم برگشت زده و پیش منه!!!!!!!! زنگ زدم بهش و گفتم واقعاً که فقط کارت تهمت زدنه.. با پررویی گفت بالاخره یکی از چکهارو که اونها ریدن توش یکی راهم مادرم...!!!!!!! بماند که بدوبیراهای مهرانو به مادرش هم میگفت..

چهارشنبه شب خونه بودیم که همسایه مامنش زنگ زد و کلی به آرش گله گذاری کرد که چرا مادرتو تنها گذاشتی و نشسیته تنهایی گریه میکنه . و بیچاره از پس اسباب کشی برنمیاد و خلاصه آرش هم حالا سفره دلوش باز کرده از چکه داره برای یارو تعریف میکنه که بدبختم کرده و بره قبرستون!!!!!!!!!!!! یه وام 10 تومنی میخواستم که گند زد تو حسابم و حالا به یارو غریبه!!!!!!!!!!! دیگه گفت بگو بهش فردا اون دوتا نحس خونه نباشن من ساعت 5 میرم کمکش!!!!!!! چه منتی میذاره.. دیگه منهم به مامان زنگ زدم و یه کمی دلجوییش کردم و دیگه  بلیطهارم دادم بده به رفیقش ... اون شب آخرین حرفایی که زدیم از بی پولی بود و داشت درددل می کرد که اگه اون خوار.. ده بهم فشار بیاره چیکار کنم و واسه بچه باید پول بدم با عیدی و ... خلاصه خدا بزرگه و خوابیدیم ... چه خواب خوبی.. چه ارتباط خوبی... چه احساس خوشبختی ای... چه چهارشنبه قشنگی ... 10 اسفند 1390.. چه عسل هالوی آشغال خوش باور ساده ای... چه آرش مزمار آشغال کثافت خائنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جریان پنجشنبه و جمعه را سعی می کنم بنویسم... ولی تمام اینها دغدغه های قشنگ و روزهای خوشم بود انگار.... آهای خدای آدم بدا.. منهم میخوام بد بشم... !!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

سلام بچه ها

دیروز تولدم بود... دوست عزیزی برام تو وبلاگش تولد گرفته بود.... حال دیروزم را براتون می نویسم البته تو وبلاگ خودشم هست چون ازش خواسته بودم کامنتمو بذاره تو وبلاگش... چون ممکنه بعضی دوستان نخونده باشن اینجا هم میذارم... شرح ماوقع را می نویسم ولی حالم خوش نیست فعلاً...از تک تکتون هم همینجا بابت تبریک تولدم تشکر میکنم و دوستتون دارم.

مهتاب عزیزم

 

به خاطر تو اومدم با دیال آپ ، اونقدر گریه کردم که صدام بلند شد.. کاش همه تون واقعی بودید و کنارم... ، منو ببخش که تو این بزم فقط من چشمهام گریونه
منو ببخش که ...................

 

مهتاب... مهتاب.. مهتاب... 

 

نمیخوام ناراحتتون کنم.. شما خوش باشید دوستای گلم ، من خوب نیستم .. نمیتونم خوب باشم.. منو ببخشیدکه نمیتونم بخندم.. منو ببخشید که زنده ام.. منو ببخشید که تمام شمارو نمی بینم.. تمام شمایی که هستید و کنارمید و اینقدر عاشقانه دارید برای بودن کسی شادی می کنید که نبودنش تو این روز تنها ارزوشه... شنبه که اومدم شاید حالم این نباشه.. شاید منم اینی که هستم نباشم. دوستای خوبم... سالیست که باهم خندیدیم و گریه کردیم , سالی است که باهم درددل کردیم و همراز هم بودیم فقط امروز تنها آرزویم اینه که نباشم ولی همگیشما باشید و خوشبخت .. چه بزم قشنگیه مهتاب ...چه بزم زیباییه مهتاب.. فقط ایکاش واقعی بود..واقعیت بود این دوستی مجازی تا تو بغل تک تکتون شیدا , عسل , نازنین , مهسا , رها , پاییزی و باقی دوستام تمامتون دونه دونه سرمو میذاشتم و گریه میکردم... به حال روز عسلی که تمام تلاششو میکنه تا همه شاد باشن.. تا مهربونی را به همه یاد بده...دریغ که هییییییییییییچ مهربونی ای را پس نگرفته جزمحبت تک تک شمامنو ببخش مهتاب که دیگه حتی تلخ هم نیستم جز بارونی.. بارونیم و فقط دلم میخواد قلم روزگارو امروز از خدا بگیرم و از نو بنویسم... از نو بنویسم که عشق .. کالاییست که از ابتدا نبوده و نیست... ازنو بنویسم تک تک شمارو... با اسمهای واقعیمون هم نه... که من میخوام بشم عسل.. اسممو عوض کنم و شماها رو بیرون بیارم از پشت این مانیتور... کاش خدا قلمش را میداد تا این صحنه قشنگ را امروز ترسیم کنم..این صحنه قشنگ بی ریارو از دوستایی که همه شون از واقعیت واقعی ترن... مهتاب عزیزم... اگر دلتنگ نبودم امروز به خونه ات

نمی اومدم... دلتنگم که پیشتونم و دلتنگم که اومدم... تا شب هنوز ثانیه به ثانیه فرصت هست...فرصتی تا شاید این سرنوشت از سر نوشته شود... مهتاب خوبم... از خدا یک پاک کن میخوام.. فقط یک پاک کن تا عسل را با سرنوشتش پاک کنه و یک عسل جدید خلق کنه....شاید هم خودم این پاک کن را به دست گرفتم تا

فردایی که بخوام خسته و درمانده همه چیز را پاک کنم و برم... امروز اینکارو بکنم. امروز برای تو می نویسم... برای تو و همه شما...عسل خسته شده... توروخدا بغلم کنید تا بخوابم...بچه ها تورو خدا یه لحظه رقص را تعطیل کنید... بیاید منو بغل کنید.. من یه بغل بزرگ میخوام اندازه تمام دنیا.. تا توش فقط بخوابم .. خوابی که بیداری نداشته باشه... چقدر خسته ام مهتابم... چقدرخسته ام نازنیبنم.. کجایی شیدایم.. بیا پیشم عسلم... بشین کنارم رهایم.. پاییزی دستهامو بگیر... بچه ها کمک لازم دارم یکی بیاد تا بهش تکیه کنم....سرم را رو شونه کدومتون بذارم... چشمهامو تو

آغوش کدومتون ببندم... آنی کجایی تو؟ شیرینم.. آخ شیرینم... غزل مهربونم .. غزل...آرزویم ... پروانه ام کجایی تو پروانه ام تا شفیره تنهاییهاتو به من هدیه کنی تا برم توش و هیچوقت هم پروانه نشم... چقدر زیادید بچه ها و چقدر کمتون دارم... منو ببخشید که باقی اسامی را به یاد نمی آورم... بچه ها توروخدا شما همه شون رو صدا کنید... کمک کم دارم... نفر کم آوردم... بیاید جلوتر.. شونه هامو بگیرید تا از هق هق گریه تکون نخوره.. عسل عادت به گریستن باصدای بلند نداره... بچه ها کیک را بیخیال.. فقط یه اغوش میخوام.. یه اغوش تنگ.. یه پاک کن و قلم بیارید.. یه پاک کنو قلم اندازه خدا ... عسلو تنها نذارید.. عسل امروز به اندازه تمام دنیا دلشکسته است... آرشو نیارید تو جمع.. صداش نکنید.. آرش..ارش.. ارش.. پاک کن خدارو فقط و فقط برای پاک کردن تو میخوام و قلم خدارو برای ترسیم آرشی که تو نباشی.. بچه ها.. تنهام.. تنهام.. تنهام... کاش کنارم بودید...

از طرف عسل 

آدرس مهتاب خوبم: http://zanechandom.blogsky.com

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

دوباره ها ، دوباره ها...!

خوب .. بذار ببینم از کجا شروع کنم و چی بگم.. ؟ اوایل هفته پیش بود که آرش زنگ زد که به خاطر پروژه ای که با جام جم دارن یه سری بلیط فیلمهای جشنواره را بهشون دادن مال 5 و 11 اسفند ، کدومهارو میخوای بگیرم؟ گفتم 5 اسفند بهتره که جمعه است ولی خوب 11 اسفندیه هم پنجشنبه شب تولدمه.. هرکدومو خواستی بگیر... خلاصه آرش جان هردوتاشو گرفته بود اونهم سه تا... جمعه ایه ساعت 3 بود اکرانش و پنجشنبه ایه ساعت 7 شب.

پنجشنبه با عزمی راسخ زدم تو گوش خواب و بلند شدم رفتم خودمو رسوندم به باشگاه که مثلاً فقط ایروبیک را برم و یوگارو نرم... منتها از اونجایی که بنده یه کمی پینوکیو تشریف دارم مربیه تا گفت یوگارو بیا ، حیفه ، یه روز تو هفته را هم نمیخوای به ورزش اختصاص بدی!!!! همچین سریع گفتم چشم و رفتم هم ایروبیک ثبت نام کردم هم یوگا .. البته بماند که در پایان اون بدوبدوی ایروبیک و بعدهم خزنده بازی یوگا!!!!!!! ترزدمیل هم داشتم و  بدتر از اسب اونقدر تحرک از خودم بروز دادم!!!!! که تمام بدتنم و دیافراگمم تا امروز هم درد میکرد... البته الان که فکر میکنم می بینم امروز خوبم!!!!!! بعد از ورزش اومدم تو رختکن دیدم یه شماره ناشناس خودشو کشته و میسکال شده زنگ زدم و دیدم بعله خانم خیاط دوست مامان آرشه که میگه بیا واسه پرو لباست.. خلاصه از اونجایی که قرار بود مامان اینا برن دیگه تو همون محله سابقشون بهش گفتم من هفته آینده میام پرو لباسم و رفتم خونه.

وقتی رسیدم خونه دیدم فکر بدی نیست که تو اون مدتی که آرش میره دنبال بچه اش ازش بخوام سر راه منو بذاره اونجا یا پیش مامان و خودش بره .. از شانسم اون روز مدیرعامل آرش اینا گوسفند قربونی کرده بود و آرش هم دیگه زود اومد خونه و نشست به تمیزکردن و خردکردن گوشتها ضمن اینکه من قرارمو گذاشته بودم با مامانش که ساعت 6 خونه خیاطه باشیم.. تا اون موقع هم بچه هه زنگ نزده بود ولی من هرچی به آرش تعارف کردم که اگه خسته ای و قرار نیست بری دنبال بچه من قرارو کنسل کنم منتها آرش طبق معمول مثل اسفند رو آتیش بود و هی میگفت واستا ببینم.. آقا بالاخره هم گفت بذار ببرمت درحالی که ساعت 6 بود و هنوز بچه هه زنگ نزده بود خلاصه تو راه بودیم که زنگ زد ، نمیدونم چرا ایندفعه اینقدر دیر زنگ زد... همیشه این موقعها با آرش بود.  آرش هم منو گذاشت خونه خیاطه و خودش رفت.. دیگه ماهم یه خورده نشستیم و من لباسو پرو کردم و خداییش هم تو اولین پرو انگار لباس آماده پوشیدن بود خیلی خوشگل شده بود کلی ذوق کردم که لباس عروسی دخترداییم جور شد تا واسه عروسی سپیده دیگه آماده بخرم. بعدش با مامن راه افتادیم رفتیم یه کمی پیاده تا سر خیابون و بعدهم میخواست لوستر ببینه و رفتیم قدم زنان ، خیابون اونها از خیابونهای شلوغ تهرانه. آرش هم بیچاره زنگ زد ساعت 7:30 بود گفت عسل کجایی ؟ من تازه 10 دقیقه است رسیدم بهش ترافیک خیلی ناجوره  تو برو خونه مامان اینا من میام اونجا دنبالت ( خونه مادربزرگه هم طرفهای خونه قدیمی آرش ایناست ) که البته خودمم داشتم میدیدم چه ترافیک کلافه کننده ایه یعنی ما یه راه عادی 10 دقیقه ای را تا 8 شب تو ترافیک گذروندیم.. بعدشم اومدم خونه مامان و یه کمی کمک کردیم وسایلهاشو که تو کارتون گذاشتیم و من روش با ماژیک می نوشتم.. مامان خیلی از دست آرش شاکی بود.. البته آرش هم خداییش آدم دهن لقیه یعنی یه خصوصیت بدی که داره اینه که با هرکسی ولو غربه صمیمیم میشه و اسرار زندگیشونو میریزه رو دایره.. مثلاً  مامان میگفت چرا اونروز جلوی اونها تو ماشین هی از آرمین بدگویی کرد که تن لشه و اله  و بله.. یا من خرج مادرمو میدم و ال و بل!!!!!! آخه ما کی تا حالا به آرش نیاز داشتیم؟ مردم هزارتا غلط می کنن کسی نمیفهمه این آرش جلوی اونها هی نشسته از سمیرا و آرمین بدگویی میکنه... ( خوب اینهاشو با مامان موافقم آرش اصلاً سیاست نداره.. یعنی قدرت لاپوشانی عیبهای خانواده شو نداره و غریب پرسته.. من بارها دیده ام هفت پشت غریبه را اهمیت میده ولی اشکان و سمیرا را نه.. من بارها بهش گفتم که اونها هرچقدر هم خوب نباشن و خلاف باشن و ... تو برادر بزرگشونی... ولی آرش میگه همینها زندگی منو به هم زدن و ازین حرفا که اصلا به نظر من ادعاش ریشه و اساس نداره... بگذریم )  خلاصه ساعت 9 بود که آرش زنگ زد و گفت برم.. بهش گفتم نمیای بالا که گفت نه و دیگه مامان هم به من فسنجون درخواستیمو داد و رفتیم خونه مون...

جمعه بلندشدیم و بعد از صبحانه طبق جمعه گذشته  آرش هم سفارش آبگوشت با اون گوشتهای قربونی داد!!!!!! این سومین تجربه پختن آبگوشت بود.. اولین بار که اونقدر مواد توش ریختم و آبش کم بود که تا آماده بشه همه آبش هم خشک شده بود و فقط گوشت کوبیده خوردیم... دفعه دوم برای جبران سری قبل اونقدر آب توش ریختم که دستکم اندازه 6 نفر آبگوشت شد ولی اینبار هییییییییییییی بدک نبود هرچند من دیزی بیرونو بیشتر دوست دارم ، دیگه من شروع کردم به تمیزکردن خونه و آرش هم رفت نون و ترشی خرید و بماند که با اونهمه سفارش که من کردم بره نون بربری تازه بخره بدوبدو رفت دم سوپری و یه نون بسته ای گرفت آورد!!!!!!!!!!!! بعدش هم نشستیم حساب کتاب و برنامه ریزی کارهای عیدو کردیم که کارگر بگیریم واسه خونه تکونی  و فرشهارو اگه بشه عوض کنیم چون فرشهای ما ازین فانتزی مشکیاست خیلی تمیزکردنش سخته و ازبس جاروبرقی کشیدم سفت شده مثل فرش معمولی نرم نیست.. حالا داشتیم خیالپردازی میکردیم که اگه فرشها عوض بشه رویه مبلهارم عوض کنیم.. میزناهارزخوریمون که گرده بدیم یه مستطیل بگیریم.. سرویس حموم دستشویی هم ازین فلزیای جدید که قفسه زیاد داره بزنیم ( چون آرش باید تمام وسایلهای اصلاحش دم دستش باشه و جلوی آینه را شلوغ کرده) ،  خلاصه اگه قرار باشه تو این خونه دوسال اجاره مونو تمدید کنیم ( چون انگار قراردادها دوساله شده ) یه کمی تغییر بدیم.. بعد من گفتم آرش چون خونه مون تاریکه و نورگیر نداره یه نفرو بیاریم ازین گلدونهای سیار به پنجره ها نصب کنه و توش گلهای آپارتمانی ای بکاریم که به نور چندانی نیاز نداشته باشه ( مادوتا پنجره سالنمون و پنجره اتاق خوابمون و حتی نورگیر آشپزخونمون روبه حیاط خلوته و من احساس میکنم یکی از عواملی که باعث افسردگی من میشه همین کمبود نوره.. یعنی ما روزها اگه خونه باشیم از ساعت 2 به بعد باید چراغ روشن کنیم... خداروشکر که سرکاریم روزها!!!!!!! ) ، بعد از تمام این خیالبافی ها آرش گفت من کلاً با حقو و عیدی و پاداشم 3.100.000 میگیرم که 3 تومنشو باید جیرینگی بدیم صاحبخونه و میمونه 100 تومن!!!!!!! تو هم هرچی گرفتی فعلاً خرج نکن ببینیم چه کار باید بکنیم. خداییش اگه حقوق معوقه مارو ندن نمی دونم باید چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟

بعدازظهر که آماده شدیم بریم سینما آرش گفت فلانی ( رفیقش همون شوهر مریم ، همونی که من اونقدر فکرشو گذاشتم تو دستشویی خونه تا دیگه پیداش نشد!!!!!!  )  هم گفته ماهم باهاتون میایم.. گفتم ما 3 تا بلیط داریم اونها که یکیشون بیشتر نمیتونه بیاد بعدشم مگه اونها بخوان جایی برن به ما میگن.. بیخیال شو آرش من دوست دارم دوتایی باهم باشیم.. ( و تودلم میگفتم خداییش آرش اگه بدونی چقدر حالم بد میشه که تو بشینی بازهم با اون حرف از کار و مشغله بزنی و من به غرغرهای زنش گوش کنم ، خداییش آرش من اونهارو دوست ندارم.. اخلاقم اینطوریه.. از اولش هم با کسایی برمیخورم که دوزار ازشون چیزی یاد بگیرم.. با کسانی می پریدم که از لحاظ تحصیلی و حتی مالی ازم بالاتر باشن.. من اینطوری ام.. اگه الان قرار بود تو با مدیرت و همسرش بیای بریم بیرون با اینکه حوصلمم هم ممکن بود سربره ولی خوشحال میشدم ولی این آدمها نه.. نه که قصدم توهین باشه به اونهایی که از لحاظ شغلی پایینترن ، نه .. ولی اینجوریم.. تو زندگیم همونقدر که راحت مچ میشم همونقدر سخت می پذیرم.. من از خدا خواسته ام کسانی که وجودشون تو روند زندگیمون مؤثر نیست را ازمون دورکنه.. آرش باورکن اونها فقط انرژی منفیشونو به ما میدن و انرژی مثبت مارو میگیرن.. خرافاتی نیستم آرش ولی باور کن هربار که ما اونهارو میبینیم اونها اولش با قهر و ناز و غم میان پیش ما و عاشق و خوش وخندون میرن درعوض ما یهویی حالمون بد میشه.. باورکن دروغ نمیگم آرش ولی ما هربار که با اونها زیاد قاطی شدیم دعوامون شده.. آرش بفهم که میخوام درستش کنم.. برای درست کردن و آرامش باید اول اول دورمونو خلوت کنیم.. توروخدا آرش اصرار نکن.. تو نمی دونی من چه حال بدی دارم از شنیدن اسم اون رفیقت.. هیچی هم نیست، خیلی هم خوبه خیلی هم محترمه خیلی هم احترام میذاره  ولی من حالم بده.. تورو خدا بفهم آرش من نمیخوام غیر را به خلوت دونفره مون راه بدم...) باز با همه این حرفا لباس که میپوشیدم به خودم گفتم حالا چه عیبی داره اونها هم بیان.. حالا که  آرش دلش خواسته با اونها بگرده تو حساسش نکن... حکایت این زنها نشو که پای همه را از خونه ات ببری و با هیچکس هم رفت و آمد نکنی.. عسل اونها بدن ولی تو ذهن تو و به همون اندازه خوبن تو ذهن آرش.. تو نمیتونی تحمیل کنی بهش .. مگه یادت رفت تو هرچقدر خودتو کشتی که با پسرعموش نره ولی رفت... پس دایره افرادی را که با کنترلشون به بن بست میخوری را با دست خودت وسیع نکن!!!!!! اومدم از اتاق بیرون و  به آرش گفتم پس چرا زنگ نمیزنی بهشون اگه میخوان بیان بگو ببین میان یا نه؟؟؟؟؟؟؟ ( حالا تو دلم به خودم فحش میدادم که مرده شورتو ببرن با این حفظ ظاهرت عسل  !!!!!!!!!! ) آرش هم گفت ولش کن نمیخواد ... خودمون میریم....!!!!!!!!!!!! خلاصه رفتیم و کلی هم با عزتو احترام بهمون یه پکیج پرازخوراکی بهمون دادن و رفتیم تو.. اونجا دیدیم فقط باید بلیط مخصوص داشته باشی و نمیشه اونجا بخری.. آرش خنگول دوباره گفت پس بذار زنگ بزنم الکی یه تعارف کنم.. خلاصه زنگ زد بهشون و اونهم اول گفت بذار ببینم خبرت میکنم بعدهم اس ام اس داد که نمیان.. فیلم هم ازین جنگیا بود به اسم « شور شیرین » که درمورد زندگی شهید کاوه بود و تنها فیلمی بود که توش شهید موردنظر شهید نشد!!!!!!!!!!!!! ما که خوشمون نیومد آرش هم هی میگفت بیکاریما.. الکی اومدیم نشستیم اینجا ، تو خونه حداقل دراز میکشیم چایی میخوریم... خلاصه با این اوصاف بلیط پنجشنبه شب این هفته میسوزه.. البته من یکیشو دادم به دوستم منتها اسم فیلمو پرسیدیم گفتند « ضدگلوله » که مطمئناً اونهم جنگیه.. حسش نیست.. شایدم به آرش پیشنهاد بدم به جای گشتن تو ترافیک با بچه اش بره ( البته این مستلزم یه کشاکش سنگین درونیه که باید ببینم از پسش برمیام یا نه!!!!!!!!! ، چون پنجشنبه آرش میگفت بچه برگشته با یه لحن بزرگونه گفته: ای بابا هیچی بروفق مراد نیست!!!!!!! اون از مدرسه ، اون از خونه اینهم از بیرون رفتنمون!!!!!!!!  ،  اون روز هم بعد از اینکه دوستش نیومد یهویی گفتم کاش با بچه میومدیم سینما با اون حرف دیشبش ، ولی آرش گفت: نه بابا ولش کن.. واسه همین نمیخوام دوباره تکرار کنم پیشنهادمو .. بعدشم من تا میخوام یه مهربونی ای به اون بچه هه کنم نمی دونم چرا زود پشیمون میشم ... اون روزهم بعدش پشیمون شدم.. دست خودم نیست... حالا نمیدونم ... اصلاً شایدم دوتایی رفتیم ولی من واقعاً حوصله فیلم جنگی ندارم.آرش هم که حوصله سینمارو کلاً نداره!!!!!!!!!!!!!!

ناچارً ادامه دارد...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

چهارشنبه :

چهارشنبه تصمیم گرفتم یه سراغی از مامان آرش بگیرم.. بعد از اون روز با اون اتفاقات دیگه ازش خبر نداشتم .. البته فکر میکردم ممکنه یکی از اون تلفنها و میسکالها مربوط به خیاطی باشه که داده بودم برام لباس بدوزه... زنگ زدم و مامان گفت برای طبقه پایین خونه قدیمی ( خونه آرش! ) مستاجر پیدا کردیم و ماهم میریم دوباره همونجا طبقه بالا .. گفت برات فسنجون درست کردم گذاشتم تو فریزر بگو آرش بیاد بیاره اگرهم دور مارو خط کشیده خودت بیا !  سر درددلش بازشد که آرش خیال کرده ما محتاج اونیم.. فکر کرد مثلا گفت دورشو خط بکشیم الان ما کارمون لنگ میمونه... خدا بزرگه.. فقط بهش بگو بره بنگاه امضا کنه ( خونه پدری و وراثیه و واسه هرکاری باید همه بچه ها برن امضا کنن... ) ای وای.. بازم شانس آوردم با اون ذهنیتی که از آرش براشون ساختم آرش خراب شد!!!!!!!!!!!!! گند زده بودم دیگه.. اگه اون روز الکی نمیگفتم تمام کارای آرش جنگ زرگری بود که از زیر پول خونه شونه خالی کنه و اینا... الان مامان نسبت بهش اینقدر بدبین نمیشد!! خلاصه قرار شد دوهفته دیگه که رفت خونه اش منم برم واسه پرو لباسم.. فهمیدم که اون تلفن هم از بنگاه بوده که زنگ میزده واسه امضای آرش..  خوب خداروشکر که خونه اجاره رفت وگرنه نمیدونستم چه خاکی باید می ریختیم سرمون.. آرش که اگه بکشنش حاضر نیست برگرده به اون خونه منم از اونجا خوشم نمی اومد احساس می کنم تمام اون خاطرات دوستیمون.. اون دوران بد بعدش .. اون پیداشدن سحر تو دوران عقدمون همه اونجا اتفاق افتاد.. آرش هم خوب بالاخره مرگ پدرش ، طلاقش و تمام اینها اونجا بود و از اونجا بیزاره... اگه ونه اجاره نمیرفت چطوری میخواستیم 10 میلیون تومن بدیم؟!!!!!! خلاصه به خیر گذشت اون شب هم به آرش گفتم که فرداش سرراه بره امضاء کنه و تمام...

پنجشنبه:

مدتی بود که کلاس یوگا و تقارنش با اون دوران افسردگیم منو دلزده کرده بود.. یعنی حال و حوصله رفتن به یوگا رو نداشتم و این اواخر با اکراه می رفتم.. تصمیم هم گرفتم از خوابم بزنم و ازین به بعد به جای یوگا برم ایروبیک.... اون روز هم دیگه کلاًّ نرفتم باشگاه و دل درد و کمردرد هم داشتم ( پ ) دیگه موندم خونه و همون روز هم کلی پست گذاشتم تو وبلاگم و آرش هم که طبق معمول رفت دنبال بچه اش و بعدش هم بنگاه و من هم خودمو سرگرم کردم به نوشتن که حسنش این بود که گذر زمانو نفهمیدم و تا به خودم بجنبم آرش برگشته بود.. خوشحال بودم که هی ورور زنگ نزدم بهش البته خداییش هم دوساعت بیشتر نشد... غروب که برگشت  هم اصلاً حرفی نزدم و چیزی نپرسیدم.. آخه من یه مازوخیسمی دارم وقتایی که گیر میدم مثلاً الکی ازش می پرسم بچه خوب بود؟؟؟؟؟ ( البته یک درصد هم منظورم خوب بودن و بدبودنش نیست .. اصلاً مهم نیست.. فقط واسه اینکه حرفهای بعدی را بکشم ازش بیرونه... که کجا رفتی دنبالش؟‌کی اومد دم در؟ مادرشم دیدی ؟ پس چرا تلفنشو پاک کردی... آخه وقتی من میدونم چرا پاک میکنی .. زرنگ شدی.. مسخره شدی... شورشو درآوردی  و ... و... و... و هربار هم چیزی عایدم نمی شد جز یه جمله که: پاک میکنم چون اسمش هم  نمیخوام رو گوشیم بیفته چون استرس بهم وارد میکنه.. و.. و.. و... ) اصلا دلم نمیخواست حال خوبمو و آرامشی را که چندروزه به زحمت ایجاد کرده بودم با حرف زدن راجع به اونها خراب کنم... ضمن اینکه اینی که میگم یه تجربه است:

( وقتهایی که شک داری به گوشی شوهرت ، inbox را چک میکنی.. یه مدت بعدمیری سراغ sent  ها ، وقتی اون یاد میگیره از دکمه delet استفاده کنه تو میری تو delivery  و اونجارو چک میکنی... وقتی بلد میشه اونجارم پا کنه میری تو reciepies و اونجارو دید میزنی.. بعدش می فهمی اونجارم بلدشده پاک کنه.. اونوقت چیکار میکنی؟ اولش سخته... شک تمام وجودتو میگیره.. حست راست میگه.. مطمئنی یه چیزی هست.. که اگر نبود پاک نمی شد... ولی چاره ای نیست... چاره ای نیست یعنی چاره ای نیستتتتتتتتتتتتتتتتت! به همین شدتتتتتتتتتتتتتتت! پذیرفتن این چاره ای نیست هم ساده نیست... به روش میاری.. به روش نمیاری!... دعوات میشه.. کنایه میزنی... رک میگی .. ازش میخوای که من حساسم پاک نکن!!!!!!!!!!!! با همه این حرفا بازم یبینی هیییییییییییییییچ تأثیری نداره!!!!!!!!! حالا چیکار میکنی؟ حتماً 99٪  خانومها این حس استیصالو تجربه کردن... وقتی که مستإصل میمونی و میگی به جهنم دیگه داره کار خودشو میکنه من هم هیچ کاری ازم برنمی یاد........ برنمی یاد وگرنه اگر ذره ای می تونستم کارذی کنم می کردم!!!!!!! من تا اون وقتی که به این نقطه نرسیده بودم گاهی ازین کارا میکردم.. گوشی چک کردن .. زیروکردن.. ولی اون روزی که فهمیدم آرش تمام راههای ورودی به گوشیشو کشف کرده دیگه به گوشیش دست هم نزدم.. وقتی که می دونی اگر هم برفرض چیزی باشه طرف مقابل بلده چطوری منهدمش کنه دیگه کاری ازت برنمیاد پس زیروروکردن گوشیش هم فایده ای نداره ، من هربار که آرش از دیدن بچه اش می اومد یه نیرویی که نمیشه انکارش کرد منو می کشوند که نگاه کنم به گوشیش .. شاید هم بچه گانه بود که فقط ببینم به گوشی سحر زنگ زده برای هماهنگی یا به خونه مادربزرگه!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی همین پروسه واقعاً انرژی منو میگرفت و منفی می کرد ... یعنی از اون لحظه که منتظر فرصتی بودم تا گوشیو چک کنم تا اون لحظه که میدیدم خودش قرنی بود که با دلهره و استرس می گذشت حتی لرزش دستهامم تا بعدش به وضوح بود و دعادعا میکردم که آرش بعد از اینکه صفحه گوشی که روشن بود تیره بشه برسه و  انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!!!!!!!  به هرحال وقتی که دیدم آرش به تمام راههای نفوذ من آشنا شده دیگه کلاً از سرم افتاد.. چون خیلی احساس حماقت به آدم دست میده وقتی که بدونه.. تأکید می کنم بدونه!!!!!  چیزی که میخواد را پیدا نمیکنه و فقط داره آدرنالین مفت میریزه تو روحش!!!!!!!!!! به هرحال من که دیگه چون مطمئن شدم که اگر هم چیزی باشه قبل از دیدن من منهدم میشه کلاً بیخیالش شدم.)

این چندروز بی بروبرگرد آرش حرف مهرانو کماکان میکشید وسط ولی من حرفو عوض می کردم ، اون هفته قرار بود داییم اینا بیان تهران واسه عروسی دخترش آخرین خریدارو بکنن و همه خونه مامانم جمع بودن ، طفلکی مامان هربار با من تلفنی حرف می زد می گفت: عسل با اون قضیه که پیش اومد تو میای یا نه؟ ( آرش گفته بود پامو نمیذارم اونجا ) هی من طفره می رفتم و میگفتم آره اگر هم نیاد خودم میام یه سر.. دیگه اون شب که حرف مهرانو کشید وسط گفتم خدا بگم چکارش کنه بچه نادونو.. کاری کرد که مادر من تو این سن و سال با دلشوره بپرسه میرم خونه اش یا نه.. آرش گفت: من مقصر نیستم که خودش کرد من به بابات هم زنگ زدم که اگه فردای روز ازش شکایت کردم از من ناراحت نشن و این حرفا.. اون شب حرفی نزدم اصلاً که بریم خونه مامانم اینا فقط گفتم دایی اینا اومدن راستی تهران.. اونهم حرفی نزد. شب بازهم نذر کردم که اگه آرش از خر شیطون بیاد پایین و روابطشو با خانوادم قطع نکنه بازهم دوبرابر اون پولو که میریزم برای کمک به مستمندان ، اینبار واریز کنم واسه عیدیشون...

جمعه:

جمعه یه حال خوبی داشتم ، از صبح که پاشدم هوس کردم صبحونه بخورم.. مدتها بود که جمعه ها که پا می شدیم هرکدوم با یه فنجون چایی تلخ یه طرف ولو می شد ... به خاطر همین هم ما وسایل صبحونه نمی خریم زیاد چون خورده نمیشه و خراب میشه.. ولی اون روز پاشدم تندتند لباس پوشیدم که دیدم آرش بیدارشده هاج و واج نگاهم میکنه و میپرسه: کجا داری میری؟ گفتم میرم صبحونه بخرم تو بخواب تا برگردم.. خلاصه رفتم سوپر و خامه عسلی و کره و مربا و شیر خریدم و رفتم نونوایی و نون تازه خریدم نه ازین بسته ایا و فانتزی... و با دستانی پر و آب دهن آویزوون اومدم خونه و تندتند سفرهن گذاشتم و چایی و همه شونم یهویی آوردم چیدم تو سفره.. یعنی آرش که اهل صبحونه نیست و یا من فکر میکردم نیست تمام خامه عسلی را خورددددددددد!!!!!!!!!  ولی خیلییییییییییییی چسبید تجربه اولم بود خیلی حال داد.

بعدش دیگه هی دل دل کردم و گفتم آرش میای بریم خونه مامان اینا.. اولش گفت من پامو اونجا نمیذارم اگه ببینمش میزنمش... گفتم من میخوام برم دایی اینارو ببینم تو اگه میخوای نیا ولی زشته حالا فکر میکنن چیزی شده  که نیومدی... گفت باشه تورو میبرم ولی خودم ماشینو میبرم تعمیرگاه.. اون اونجا باشه من تو نمیام.. دیگه رفتیم و من همش تندتند صلوات می فرستادم که رسیدیم اولش خواست پیاده نشه ولی من گفتم خوب با بابااینا سلام کن بعد ماشینو ببر.. دیگه اومد پایین و بابا هم بود که خوشبختانه با نادیده گرفتن من !!!!!!!!! رفت سمت آرش و دست دادند و دیگه انگار نه انگار.. فقط من زیادی بودم!!!!!! بابا اصلاً یادش رفت منو بوس کنه!!!!! ولی مامان اونقدر ذوق کرد که طفلکی محکم بغلم کرد و تا موهامو دید گفت واااااااااااااااای چقدر خوشگل شدی و برام اسفند دود کرد!!!!!!!!!

بعدشم آرش ماشینو برد تعمیرگاه و ازقضا قرار بود مهران و سپیده برن تولد برادرزاده مهران موقع ناهار آرش نیومده بود منم زنگ نزدم که بیاد.. مهران اینا داشتند می رفتند که آرش رسید و دیگه کلی هم مامان تحویلش گرفت و غذاشو داغ کرد و من هم نشستم کنارش و کم کم از اون حالت معذب بودن دراومد .. خلاصه تا عصر موندیم و دخترعموم هم بود خاله ام هم بود دیگه خیلی شلوغ پلوغ بود عصر هم تا آرش بهم اشاره کرد دیگه تندی پاشدم حاضر شدم و اصراری نکردم که بمونیم بیشتر.. شبش بهش گفتم آرش دیدی الکی داشتی خودتو دور میکردی.. خداییش بابا و مامان کلی تورو تحویل میگیرن و احترام میذارن اونقدری که تورو تحویل میگیرن اصلاً یک هزارمش به مهران نمی ذاشتند.. اونوقت تو چرا باید رفت و آمدتو قطع کنی.. تو که کار بدی نکردی.. مگه نمیگی حق با توئه پس اونی که باید قایم بشه تو نیستی... دیگه آرش هم گفت من مشکلی با خانواده تو نداشتم من آدمی هستم که حرفمو میزنم تا بعدش هیچ جای گله وشکایتی نباشه... اون از خاله ام که هنوز هم منو میبینه با اینکه نامزدیمونو با دخترش به هم زدیم میاد منو میبینه و انگار نه انگار.. اون از خانواده سحر که با وجود تمام حرفا الان هم که میرم بچه را ازشون بگیرم احترامم میذارن ( البته آرش اینارو که میگفت میخواستم مخمو بکوبم تو دیوار.. آخه ببخشید ببخشید.. گ.... چه ربطی به شقیقه داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! ولی آرش عادت داره در و به دیوار ربط بده کاریش نمیشه کرد... )

از اون هفته تا الان هم اتفاقی نیفتاد .. البته آرش جان طی یه عملیات کاملاً جدی یه دستگاه مبدل دیجیتال خرید و گذاشت جای ماهواره!!!!!!!! و این یعنی ماهواره ممنوع.. حتی شما دوست عزیز!!!!!

ادامه هم ندارد..........!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

سه شنبه ، ولنتاین:

صبح براش اس ام اس زدم به این مضمون: هنوزم میشه عاشق بود ، تو باشی کار سختی نیست! ولنتاین مبارک عزیزم... اون روز فکر کنم شلوغ پلوغ هم بود چون سپیده بهم اس ام اس داد که امروز زود برو خونه میگن قراره شلوغ پلوغ بشه و از این حرفا... من هم که دیدم اون روز محاله بتونم هول هولکی برای آرش پلیوره را پیدا کنم بیخیالش شدم ، ولی انگار دلم تاب نمی آورد دست خالی برم خونه... درسته که از وقتی ازدواج کرده بودیم من به خاطر اینکه آرش از اینکارا نمی کرد بیخیال این برنامه ها شده بودم ولی اون روز ، اون متن نوشته اس ام اس الکی نبود که! هنوزم میشه عاشق بود!!!!!!!!!!! درسته که اون اس ام اس هم بی جواب مونده بود عین همه اس ام اسهای دیگه ، درسته که انتظار هیچ هدیه ای از آرش خسته نداشتم اونهم درست اون روزی که قرار بود وضعیت کاریش معلوم بشه... درسته که آخرین ولنتاین زندگیمون مربوط به دوران سیاهی بود که آرش نه من را میخواست نه هیچکس دیگه را و اونقدر غرق اعتیاد بود که حتی نفهمید من اون کادو را به چه مناسبتی بهش دادم.. با اینکه از اون سال به بعد برای من ولنتاین مرد.. با اینکه اون روز را از تمام ذهنم برای ابد پاک کردم ولی....:  هنوزم میشه عاشق  بود... مگه نه...  ؟؟؟ تو راه برگشتن به خونه دوتا شاخه گل سرخ خریدم و 7 تا شکلات قرمز قلبی و یه کارت پستال کوچولو که همه شونو گذاشتم تو یه ساک کوچولو و تو راه براش اس ام اس دادم: امروز میگن شلوغ پلوغه آرشی... زودتر بیا خونه... دلم میخواد بیشتر باهم باشیم... اگه بشه شام بریم بیرون.  با تمام عجله ای که داشتم آرش زودتر از من رسیده بود و زنگ زد که کلید نداره و پشت در مونده.... فرصت نبود که کارت پستالو ببرم خونه توش بنویسم بنابراین وقتی از مترو پیاده شدم نشستم رو صندلیها و اولین جمله ای که به ذهنم اومد نوشتم: آرش من ، دوستت دارم برای همیشه ، ولنتاین 90 ، عسل. ( البته اگر فرصت داشتم جمله ای پیدا میکردم که نشون بده این هفتمین ولنتاین زندگی من و آرشه از اون سالی که دوست شدیم تا الان و هفت یعنی عدد تکامل عشق ولی نتونستم اینو در یه جمله که تو اون کارت جا بشه بنویسم و بیخیال شدم.. حالا اگه شماها روز ولنتاین دیدید اتو ایستگاه مترو یکی نشسته هول هولکی تو یه کارت  کوچولوی قرمز برجسته با اون قلب گنده جداشونده اش! چیز مینویسه شک نکنید که منو دیدید!!!!!!!!!! ) دیگه بدو بدو رفتم و کلید انداختم دیدم آرش همون جلوی آسانسور ایستاده.. حتی نمیشد ساک دستیه را قایم کنم.. قرمز شدم یه کمی  ، و گفتم ببخشید خیابونها شلوغه ، اینها مال توئه!!!!!!!!!!!! تو. دستش یه ساک تبلیغاتی شرکتشون بود.. حدس زدم ادکلنهاست.. نگفت مال ولنتاینه... گفتم: اوووووووووووووه پس امسال شرمنده کردی .... کادوی ولنتاین برام خریدی؟؟؟؟؟ آوردیم و باز کردیم و دوتاشو گذاشتیم جلوی میز توالت... شکلاتهارو که آرش گذاشت تو یخچال تا آب نشه البته یکیشو آوردیم با چایی خوردیم شکلاتها دوتیکه بود یعنی دوتا قلب را با یه روبان به هم چسبونده بودن باحال بود ( هنوز داریمشون!!!! ) گل را هم گذاشتم تو گلدون و گذاشتم رو میز ناهارخوری... کارت را آرش با دقت خوند و گفت : بذار جلوی میزتوالت ... گفتم: بذار تو کیفت خوب!!!!! یا ببر بذار رو میزت!!!! واسه تو خریدمش!! ( قضیه اون کارت بچه اش که تو کیفشه... و اون عکسش که یه مدت رو میزش بوده ها..  دلم میخواست از من همیه چیزی جلوی روش باشه درطول روز... میخواستم.. حسادت اسمشه یا هرچیز میخواستم!!!!!! ) ولی آرش با تعجب گفت: چرا تو کیفم بذارمش؟؟؟؟؟ اینجا باشه قشنگه! ، و بعد برداشت و با دقت گذاشتش جلوی ظرف دکوری روی میز ناهارخوری!!!!! منم چیزی نگفتم... نمی دونم شاید چون مال بچه اش را چاره ای نداره جلوی چشم نمیذاره.... شاید اهمیت مال من کمتره.. شاید... شاید... شاید... تنها کاری که کردم این بود که بهش نگفتم چرا مال اون  اونجا ... چرا مال من اینجا؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! این تنها حد کنترل روی خودم بود....! بعدش آرش گفت خسته است و غذای خونگی بخوریم.. گفت اونقدر تو شرکت غذای رستورانی میخوره که حالش به هم میخوره از غذای بیرون... من هم براش یه دوتنه از اون ماهی سفیدارو که خریده بود و مورد بی مهری من قرار گرفته بود تو شمال!!!!!!!! درست کردم. البته این آرش همچین سریع لوس و گوگولی میشه یعنی دوروز از اون قیافه گرفتنها نگذشته همچین سریع پسرخاله میشه که اصلاً انگار نه انگار ما اونهمه تلخ بودیم!!!!!!!!!!! شروع کرد نق زدن که چقدر تیغ داره.. دارم از گشنگی می میرم.... خیلی سخته تیغهاشو جدا کنم!!!!!!  من هم براش کمک کردم هی تیغهای ماهی هارو می گرفتم و خرد می کردم می ریختم رو غذاش اونهم تندتند میل می فرمود!!!!!!!!!!!!!  

بعد از اینکه یه دونه ماهی درسته را تا ته خورد!!!!!!!!!!!! یاد شیرین کاریاش افتاد تو شرکت!!!!!!!!  و با همون لحن غلوش شروع کرد به تعریف کردن: دیدی گفتم هیچ غلطی نمی تونن بکن!!!!! جوری ترسوندمشون که همه شون به دست وپام افتادم.. .بابا من اونجا جوری کار کردم که کسی نمیتونه بفهمه چی به چیه.. مگه الکیه.. همه شون گفتن هرچی تو بگی!!!!! من هم گفتم وسایلهارو برگردونن اتاقم و حقوقم هم قرارشد از اول سال زیاد بشه .. حکمم راهم بزنن معاون مالی اداری.. برای این کارهام هم اینور سال پاداش بدن... تازه گفتم من یه منشی  هم میخوام که نذاره کسی بی اجازه وارد اتاقم بشه.. البته اینجاشو که گفت و دید چشمهای من گرد شده و نزدیکه که با شناختی که از عسل داره الان دوتا جمله نفیس بارش بشه!!!!!!!!! گفت: البته منشی نه ها.. منظورم یه نیرو ی کمکیه که بشینه سندهامو بزنه بابا.. دهنم سرویس شد!!!!!! خلاصه من که دیگه میشناسمش از کل قضیه فهمیدم که اضافه حقوقش برمیگرده به پایان قرارداد و قرارداد سال جدید... نیرو هم که حرفش مال خیلی وقت پیشه که باید بگیرن و میمونه حکم که هنوزم امضا نشده و قاعدتاً معاون مالی اداری حداقلش 4 5 تا نیرو میخواد دیگه.. وگرنه معاون مالی اداری بودن یه نفره که معنی نداره فقط موند اتاقه که بالاخره دعوا هم سر همین لحاف ملا بود و تونست پسش بگیره!!!!!! آرشه دیگه... باید از وسط داستانهای پرشاخ و برگش اصل قضیه را کشید بیرون..!!!!

چندروزی بود که گوشی تلفن خونه ما پر از میسکال بود و من نمی دونستم این تلفنها از شهرستان و  اقصی نقاط تهران مال کیه... تا اینکه دوباره زنگ زد و دیدیم به به صاحبخونه عزیزززززززززززز!!!!!  نگو رفته شهرستان و از اونجا پیگیری میکنه ! خلاصه  نصف شماره ها کشف شد!!!!!! دیگه گفت امسال که میدونین نرخ کرایه 5 میلیون اضافه شده  و پارسال هم که من به خاطر تصادفتون باهاتون راه اومدم حالا هم میگم اگه بشه کرایه پارسالتونو دوبرابر کنید!!!!!!!!!! من که گوشی به دست خشکم زد و آرش اومد جمعم کردو دیگه قرار شد 3 میلیون تومن بدیم و 60 تومن هم به کرایه اضافه کنیم البته اون میگفت 100 تومن ولی خداکنه تو بنگاه به همون 60 تمون راضی بشه چون ما علاوه بر این باید شارژ و پارکینگ راهم بدیم ... خلاصه تنها جمله ای که آرش با لبی خندان میگفت این بود: ای  مرده شورتو ببرن.. خروس بی محل.. حالا حتماً باید امشب زنگ میزدی!!!!!!!! ای بابا.. . حقوق و عیدی من که پرید....!!!!!!!!!!!!  البته اگه حقوق معوقه آذر و دی و حقوق بهمن و علیب الحساب اسفند و عیدی مارو بدن خوبه ولی کی باور میکنه همه اینهارو یه جا بدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

اون شب هم شب خوبی بود... با اینکه فکرشو نمی کردیم که ولنتاینی هم باشه ولی ایمان آرودم که: هنوزم میشه عاشق بود!!!!! امتحانش کنید.

ادامه دارد....                                                                                                                                                                      

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

دوشنبه:

مراقبه های صبحگاهی چیز خوبیه.. توی یه مسیر کوتاه.. فقط تسلیم یکی بزرگتر از خودت شدن.. قوی تر از خودت... یکی که بگی تسلیمی و اون ببردت... بهش بگی ممنون... به خاطر هیچی ممنون.. و به خاطر همه چی... که بگی می تونست بدتر از این باشه و نیست... یه چیزی خیلی خوبه.. اینکه به جای هزار تا چیزی رنگ و وارنگی که از خدا بخوای یه چیز و فقط یه چیز درخواست کنی.. اونهم همین آرامش روحی.. اینکه بگی خدایا .. حتی اگر آرامش ندارم تو مرا آرام کن... درونم را کمی روشن کن.. خداوندا ببین چقدر روزهای گذشته برام سرد و برفی و تاریک بود... همیشه آفتابی کن روزهایم را و روشن... خدایا ممنون که امروز تمام راهو تو تاریکی و شک و تردید و تهمت و نفرت سپری نکردم... خدایا ممنون که امروز تونستم یه کمی بدون خفگی نفس بکشم... خدایا ممنون که امروز درونم حداقل سیاه نیستو سرم پایین نیست و چشمام میچرخه که حداقل دوروبرم را ببینم ... خدایا ممنون به خاطر روز اول... امروز هم کنارم باش.. درست مثل دیروز...

اون روز  تصمیم گرفتم بعد از شرکت برم بگردم دنبال یه پلیوری شبیه اون قبلی که سوزوندمش!... دیروز دوسه تا پاساژ اطراف خونه را گشته بودم که همشون سوسولی بودن و به درد آرش نمیخورد... اون روز مثل هرروز بود... مدتها  بود که دلم میخواست موبالیلمو به عمد جلوی آرش بکوبم به دیوار و خرد و خاکشیرش کنم به خاطر اعتراض به زنگ نزدنش ..  یکی دوباری هم خاموشش کرده بودم ولی نتیجه ای نداشت.. آرش زنگ نزده بود که ببینه خاموشه یا روشن و حرفی پیش نیومده بود که بگم معترضم به این قضیه... مدتها بود که به خاطر خراب بودن اف اف فقط زمانی که آرش پشت در خونه بود رو گوشیم زنگ میزد که درو براش باز کنم...!!!!! مدتها بود که صدای زنگ موبایلم را هم حتی به خاطر نمی آوردم.. اون روز هم درست مثل هرروز... کلی اینور و اونور کارامو کردم و بالا و پایین رفتم و موقع ناهار اومدم ساعتو ببینم که دیدم از محل کار آرش 4 بار میسکال افتاده  ، خدای من ... با تعجب بهش زنگ زدم..گفت: چرا گوشیتو جواب نمیدی.. آروم و با مظلمویت گفتم: ازبس زنگ خور نداشت صداشم دیگه یادم رفته بود روزها اصلاً از کیفم درش نمی یارم.. سکوت کرد و گفت: چندبار زنگ زدم بژرسم ازت مارک ادکلن خوب چیه؟ همکارم از دبی آورده نصف قیمت میفروشه همه دارن میخرن ، گفتم مردونه یا زنونه؟ گفت هردوتا... گیج شده بودم تو اون هیری ویری.. بالاخره چندتارو اسم برد و من دوتارو گفتم و تمام شد. باورم نمیشد آرش و این کارا! ، آخه ادکلنهای آرشو من میخرم.. یعنی حواسم هست هروقت ادکلن و اسپری تموم کنه زود بخرم واسش چون خودش اهل خریدکردن و مارک دونستن و این چیزا نیست .. جوری که یه بار همکارش یه دونه ازین تگزاس دوتومنی های جلوی مترو !!!!!!!!! ها خریده بود بهش انداخته بود 18 تومن!!!!!!!!!!!! یعنی این ادکلن را میزد بوش تا 40 فرسخی حال آدمو بد میکرد... آرش اصرار هم داشت بزنه چون هم پولشو داده بود هم اینکه گنده بود و زیاد توش بود و به درد ماشین میخورد که بوی سیگار توش نپیچه!!!!!!!!!!!!!! دیگه خداروشکر تموم شد و من توبه کردم حواسمو جمع کنم یه وقت دوباره ازین شیرینکاریا نکنه!!!!!!!

خلاصه  ظهرهم سپیده بهم زنگ زد که میخوام برم چندتا آتلیه ببینم نزدیک محل کار توئه... میای بریم.. اولش اومدم بگم نه حوصله ندارم میخوام برم شام درست کنم و ... ولی پیش خودم گفتم بهتره یه کمی از حال و هوای خونه دربیام.. تمرین تنها گشتن.. تمرین استقلال.. تمرین قبل از آرش خونه نبودن... !!!!!! و درضمن ارتباط با سپیده بدون درنظرگرفتن روابط مهران و آرش... اون روز با سپیده هم کلی گشتیم... حال و هوای ولنتاین داشت تهران!!!!!!!! من که یادم نبود سپیده گفت و قرار شد همون پلیورو اگه بتونم براش بخرم فردا که ولنتاینه بهش بدم... که اونهم باز چیزی که به درد آرش با اون سلیقه اش بخوره پیدا نکردم!!!!! هی میگفتم: آقا یه خورده مردونه بده! میگه: خانوم به خدا اینها زنونه نیست همش مردونه است !!!! میگم:  نه مردونه تر ! میگه: واسه پدر و پدربزرگتون میخواید!!!!!!!! با اخم نگاهش میکنم و میام بیرون!!!!!! خوب این پلیورها چیه آخه همه سبز و زرد و یقه شل و ول و یه تیکه گلدوزی و یه کلاه و یه مشت زیپ و دکمه... خدایا چکار کنم؟ آخرش هم پیدا نکردم و دست از پا درازتر برگشتم خونه... آرش همزمان با من رسید... با تعجب پرسید الان میای؟‌خواستم اولش نگم با سپیده بودم که حسااس بشه و بحث تکراری مهرانو بکشه وسط ولی دیدم بهتره بگم... گفتم با سپیده بودیم و اتلیه دیدیم و اینا... اون شب آرش یه مسئله کاری براش پیش اومده بود که تا صبح درست نخوابید.. یعنی پاشو انداخته بود رو پاش و بیدار بود تا صبح هی من بیدار میشدم میدیدم خشک شده!!!!!! خیلی هم دلداریش دادم  ، از همه طرف می رسید دیگه... آرش به خاطر اینکه اینهمه کار کرده بود و نه حقوقی اضافه کرده بودن بهش نه پاداشی داده بودن دوتا نامه اعتراض نوشته بود .. اون روز علاوه بر اینهمه نامهربونی ازش خواسته بودن اتاقشو تحویل مدیر پروژه دیگه ای بده.. آرش هم که حق آب و گل داشت و دلش پر بود و باقی قضایا یهویی تمام وسایل اتاقو میریزه وسط سالن و میره بسط میشینه اتاق معاونت که استعفاء بده!!!!!!!!! خوب اونها هم که مثل من این قاط زدناشو وارد نبودن همه شون خشکشون زده بوده و از آنجایی که مدیرمالی فقط اسفندماهه که حرفش خریدار داره دلجویی ازش کرده بودن.. همین فرصتی شده بود که اون خواسته هاشو مطرح کنه و تقاضای پاداش و افزایش حقوق بده و یه نیروی کمکی.. حالا فردای اون روز قرار بود نتیجه تمام این مذاکرات معلوم بشه و آرش هم که حق داشت نخوابه!!!!! ممکن بود تازه با این خرده فرمایشات موافقت که نکنن هیچی تازه به خاطر اون قاط زدن یهویی بگن خدافظ شما!!!!!!!!! اونهم شب عید! و خوب قضیه حل نشده دوربینها و باقی قضایا هم که دیگه میتونست بهانه خوبی باشه... خلاصه اون شب آرش هی برام تعریف میکرد و منم با وجود نگرانی ای که سعی داشتم مخفی کنم میخندیدم و میگفتم: حال کردم خدایی آرش.. یعنی تو تمام زونکنهارو ریختی وسط راهرو... ای ول بابا... حق داری خوب قاطی کنی اینهمه بی مهری.. حداقل مدیرتون باید پشتت درمیومد و موافقت نمی کرد که اتاقتو عوض کنن.... بیخیال بابا... هرچه باداباد.... ولی خداییش اون قاط زدنت دیدن داره ( حالا خودم داشتم از تو منفجر میشدم از دلشوره بیکارشدنش ) خلاصه اون شب شب خوبی برای آرش نبود....

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()