همسر دوم

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

 

57

                                                                                   

تابستون بود ، آرش هرروز با روحیه بالاتر از سر کار برمی گشت و برخلاف گذشته هرروز حرفی برای تعریف کردن داشت ، از لحاظ مالی اوضاع خوبی نداشتیم.آرش دوره آزمایشی را می گذروند و حقوق من فقط کفاف اجاره خونه را می داد. من ولی تصمیم گرفتم دیگه از کسی کمک نخوام. همزمان عروسی دختردایی ام بود. برای کادودادن نیاز به پول داشتیم. اینها جزو هزینه های پیش بینی نشده بود  بنابراین مجبور شدیم انگشتر نشون نامزدی من و اون پلاک تولد آرش را در دو نوبت بفروشیم ، حاضر بودم طلاهامو بفروشم ولی اون فضاحت اون شب و خواری و خفت دوباره پیش نیاد.  اون روز با هم رفتیم طلافروشی دیدم آرش هی اصرار داره ماشینو ببره بخوابونه قبل از رفتن به شهرستان ، اصلاً وقتهایی که هول هول می زد معلوم بود داره یه چیزی را پنهون می کنه ، گفتم منم باهات می یام ، نمی دونم چرا دلم شور می زد. آرش مخالفت نکرد. بدترین و احمقانه ترین کاری که اون روزا عادت کرده بود انجام بده این بود که به بهانه دیدن بچه هه  ماشین را ببره به تعمیرگاهی که تو محل مادربزرگ بچه بود. اون تعمیرگاه خیلی به ما دور بود ولی آرش خیلی تابلو پافشاری می کرد که آدم باید ماشینو یه جا ببره ، نمی شه هربار یه جا برد ،  من ماشینهامو همیشه پیش این یارو می بردم ، و از این چرت و پرتا. مدتی بود که هفته ای یه بار ( البته خوشبختانه ) اونهم وسط هفته ماشین یه اشکالی پیدا می کرد!!!!!!!! و آرش هم می رفت اونجا و بچه هه را برمی داشت و می برد دم تعمیرگاه تا ماشین درست بشه و برمی گشت! رفت و آمدهاش خیلی محدود شده بود ، و از طرفی آرش اصلاً تمایلی نداشت اون صلح و صفا و آرامشی را که من تو خونه ایجاد کرده بودم دوباره از بین بره بنابراین اون هم تلاش خودشو می کرد تا کل کل ها را به حداقل برسونه. ( من می دونستم با اینکه آرش تو مشاجرات و بگومگوها می گه: من دوبار جدا شدم تو هم روش !!!!! برای من فرقی نداره و .... ولی  یقین پیدا کرده بودم که اون از یه مرد عادی  هم بیشتر از مسأله جداشدن و طلاق می ترسه ، ترس از آبرو و تکرار مکررات و انگ اینکه زن نگه دار نیستی و عرضه زندگی نداری و ..... که باعث شکستن غرورش می شد و همچنین نظمی که در خواب و خوراک و چیزای روزمره زندگی پیدا کرده بود و بطور خلاصه آسایش طلبی ذاتی همه آدمها باعث شده بود که نخواد زندگیشو به همین سادگیا از دست بده. بنابراین کلنجار رفتناشو با من کم کرده بود. ) اون روز نمی دونم چی شد که گفتم منم باهات می یام بریم هم ماشینو تعمیرگاه ببریم ، هم طلاهارو بفروشیم. یه کم من من کرد ولی چیزی نگفت. رفتیم و ماشینو اونجا گذاشتیم تو راه برگشتن تو تاکسی یهویی موبایلش شروع کرد به زنگ زدن ، آرش موبایلو درآورد و با یه ناراحتی شاید ظاهری ، شایدهم واقعی گفت: ای بابااااااااااا این گهه است ولش کن جواب نمی دم! من یهویی شاخکهام تکون خورد که چرا جواب نمی دی؟ نکنه تو محله شون مارو دیده؟ ( من هنوزم از دیده شدن توسط اون اکراه دارم ) البته حساس شده بودم که چطور امروز که آرش داشته می رفته اون طرفا باید زنگ بزنه؟ نکنه با هاش قرار مدار داشته و فکر نمی کرده من باهاش برم؟  طرف ول کن نبود ، تو طلافروشی هم هی زنگ می زد ولی آرش هی الو الو می کرد که حدس می زنم وانمود می کرد صدا نمی یاد و قطع می کرد. دستام یخ کرده بود. یه لرزش محسوسی افتاده بود تو بدنم. حالم خیلی بد بود. یهویی اس ام اس داد که: کجایی پس؟ بچه الان دوساعته سر خیابون وایساده!!!!!!!!! انگار روحمو می خراشیدن ، حالم از اینهمه دروغ و پنهانکاری به هم می خورد ، تو تاکسی بودیم ، ای کاش یه فضای باز بود که تا چشم کار می کرد حتی حشره ای هم نبود و اونوقت با آخرین قدرت فریاد می زدم. به آرش نگاه کردم ، سرش پایین بود و الکی به اینور و اونور نگاه می کرد. آروم گفتم: این یعنی چی؟ آرش از بلندشدن سروصدا تو خیابون می ترسید. از آبروریزی می ترسید. اونقدر سرش اومده بود که خیلی بیشتر از خیلی می ترسید. از اینکه اینقدر می ترسه صدای من بلند بشه ، لذت می بردم. موش شد و گفت: چه می دونم ، کس شعر میگه! زیر لب گفتم: بس نمی کنی دیگه؟ من خرم؟ باهاش قرار گذاشته بودی و فکر نمی کردی منم بیام؟ چرا همونجا تو خونه نگفتی که می خوای بری بچه را ببینی که من پا نشم بیام؟ چرا می ذاری گندش دربیاد بعد بگی؟  مظلومانه گفت:  اینجوری که فکر می کنی نیست ، بچه زنگ زده بود که کی می یای دنبالم منم گفتم فردا پس فردا ، اونهم فکر کرده امروز............. حرفشو بریدم و یواش گفتم: فعلاً ساکت شو تا پیاده بشیم. انگار نفسش برگشت. پیاده که شدیم گفتم: آرش ، فقط به من بگو کی تمومش می کنی اینهمه دروغ های دوزاری و پنهانکاری را؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه ماه دیگه؟ یه سال دیگه؟ فقط بگو کی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت: بابا عسل چه پنهانکاری ای؟ اصلاً ماشین خرابه من ماشین ندارم که برم! گفتم: خوابیدن ماشین مال بعد از این قرارمداراست چرا عادت داری مغلطه کنی؟ مگه من حرفی می زنم؟ می گم همون موقع که لشمو می خواستم بیارم دنبالت یه کلام می گفتی نه. هیچی نمی گفت. زنه مدام زنگ می زد. جوابشو داد. گفت ماشینم خرابه آوردم تو محلتون گذاشتم قرار نبود امروز ، من گفتم فردا!!!!!!!!! حرص می خوردم که داره مو به مو گزارش می ده ماشینو کجا برده یا از حالا دارزه قرار فرداشو می ذاره ، تو خودم بودم و می شنیدم که زنه هم بلند بلند شروع کرد که: بچه کلی ذوق داشت ، لباس پوشیده بود وایساده بود سر کوچه و ... تو عین خیالت نیست و هیچی واست مهم نیست و هزارتا بارش کرد و قطع کرد. آرش ساکت بود. من هم ساکت بودم. همونجا بحثو تموم کردیم تا خونه. می دونستم آرش منتظر الم شنگه است ولی من فقط خونه همینو بهش گفتم: آرش بیشتر از این گندشو درنیار ، همه می رن سر زندگیشون ، سحر ، بچه و .........  فقط تو می مونی و خودت و پلهایی که پشت سرت خراب کردی ، حداقل یه پل را سالم بذار واسه روز مبادا. اون پل منم. کاری نکن که بعدها بخاطر این پنهانکارهای بی ارزش تأسف بخوری. کسی که به دردت می خوره منم ، هرقدر تو به درد پدر و مادرت خوردی اون بچه هم به درد تو می خوره. با این دروغهات تنها کاری که می کنی حساسیت منو بیشتر می کنی و کارو از اینی که هست خرابتر می کنی ، وگرنه من چکار دارم تو می ری یا نمیری ببینیش؟ حق طبیعیته ولی نه با دروغ و پنهانکاری. درست مثل آدم رفتار کن!!!!!!! آروم حرف زدم. همه چی را سریع  برگردوندم به روال عادی ، خیلی سخته حرص بخوری ، ناراحت باشی ولی خودتو نگه داری و انگار نه انگار که ناراحتی ، مثل عادی ، مثل آروم ، مثل خندون ، مثل..... رفتار کنی. اما منم خسته بودم. منم حوصله بگومگو نداشتم. منم می خواستام چشمامو ببندم و وقتی باز می کنم ببینم همه چی اونجوری که باید باشه هست. از دروغ و پنهانکاری بیزار بودم و درست از هرچی بدم می اومد سرم اومده بود.

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

                                                                                                   56  

                                                  

آرش 15 روز بیکار شد ، درسته که برای کسی که همه عمر سر ساعت صبحها پاشده و رفته سرکار هرروزش بد می گذشت و غیرقابل تحمل ولی به هرحال گذشت. اون روزا آرش ساعت 10 می زد از خونه بیرون دنبال پیگیری رزومه هاش و ظهر درب و داغون واسه ناهار برمی گشت. من دوست داشتم ناهار می یاد خونه. بالطبع حال و حوصله آرش کمتر می شد و حوصله خودشم نداشت چه برسه به بچه دیدن و ... من تا اونجایی که می تونستم سعی می کردم محیط خونه را بدون تنش نگه دارم ، با اینکه محبتهایی که به آرش می کردم اوایل از سر دلخوری و تظاهر بود ولی کم کم دوباره رابطه مارو نسبت به همدیگه گرم کرد. ( بخاطر همینه که می گن: حتی اگه زورکی هم شده بخند ، حتی اگه تظاهر هم کنی محبت کن. اگر قراره وانمود کنی ، به عشق ورزی وانمود کن نه به تنفر ، چون کم کم گویشها و رفتارهات هم اون شکلی میشه. اگه محبت کنی حتی الکی کم کم کلماتت محبت آمیز میشه  و این میشه ملکه ذهنت. ) من همیشه مثالی که یاد گرفتم اینه: شوهر آدم مثل دوست پسر نیست که تا ازش دلخور شدی بذاریش و بری ، شوهرآدم خیلی رابطه اش باید قوی تر باشه ، چون درواقع با تو داره پایه های اولیه یه خانواده را می سازه ، خانواده ای به محکمی پدر و مادر و برادر و خواهر. باید اونو مثل برادرت محکم و غیرقابل تغییر بدونی ، ما با برادرمون می جنگیم ، ممکنه کتک کاری کنیم ولی نمی ذاریم از خونه بریم ، نمی تونیم برادر بودنشو نفی کنیم ، فرداش با هم آشتی می کنیم ، پس شوهر باید به همین محکمی باشه. مشکل اکثر ما اینه که باور نداریم همسرمون جاش محکمه ، انگار می ترسیم بذاره بره ولی اینطوری نیست. شوهر به محکمی پدر و برادره با یه سری اضافه کاری نسبت به اونها!!!  مثلاً اگه یه روز تا شب دوست پسرت زنگ نزنه حرص می خوری و اگه جواب تلفنتو نداده یا رد تماس کنه هزارجور فکر و خیال بد می کنی ولی آیا اگه همین کارو پدر یا برادرت کرد حرص می خوری؟ نه. بلکه می گی: حتماً کار داره و تا خودش باهات تماس نگیره نه حرصی می خوری نه دق می کنی نه ثانیه می شمری ، نه رو مخ می ری ، نه هزاربار پشت سر هم زنگ می زنی نه .... نه .... نه ...... ، شوهر هم جایگاهش مثل اون پدره و برادره باید باشه ، یعنی تو بهش اعتماد کامل داشته باشی که اول و آخر برمی گرده تو خونه و توضیحش هم توضیح واضحاته و تو هم با اعتماد و اطمینان قبول می کنی. متأسفانه اکثر ماها و حتی خود من به آرش مثل همون آرش دوران دوستی نگاه می کردم ، بالطبع حساسیتهام هم همینجوری بیشتر و بیشتر بود چون هنوز هضم نکرده بودم که ما قراره دو تا پایه باشیم ، اونقدر محکم که خانه و خانواده ای روی این پایه ها شکل بگیره. فردای روز قراره مادر و پدری باشیم که به همین حساسیتهای بچگانه فرزندانمون بخندیم و بگیم: یااااااااااادش بخیر. ما هم همینطوری بودیم. در عجبم از کار دنیا که تمام قوانینش برای تمام افراد یکسانه و باز هم ما فکر می کنیم با همه آدمها فرق داریم!!!! و اصرار داریم مشکلات ما فقط مشکلاته ، درصورتی که همه چیز یکسانه فقط متغیرهایی مثل انسان و زمان و مکان تغییر می کنه. )

بگذریم ، بالاخره یه روز از یه شرکت معتبر خصوصی که آرش اصلاً فکرش را هم نمی کرد باهاش تماس گرفتند و اون هم رفت برای مصاحبه و همون موقع هم قبولش کردند. از آنجایی که آرش تا حالا تو محیطهای دولتی و نیمه دولتی کار کرده بود و اکثر همکاراش مرد بودند حالا تو موقعیتی قرار می گرفت که اطرافش پر از خانم بود. حسن این قضیه این بود که آرش کم کم طرز گویش و رفتارش تو محیط کار شکل بهتری گرفت. از آنجایی که آدمهای این شرکت همه باکلاس و مبادی آداب بودند و از اون تنشهای محل کار قبلی و فحشهای خوارمادری مردونه خبری نبود محل کار سابق آرش ، از اون آدمی عقده ای ساخته بود که در برخورد با خانومها طوری رفتار می کرد که انگار معذبه ، بالطبع وقتی با من با تلفن حرف می زد به محض رسیدن همکاراش حالا نمی دونم بخاطر حزب الهی بودن اونها یا خاله زنکیشون  حتی خداحافظی نکرده قطع می کرد و این خیلی برای من آزاردهنده بود. بنابراین من یه آموزش جدید  را شروع کردم! ، من مدام می گفتم: آرش تو داری جای خصوصی کار می کنی ، خود من مدتها تو محیط خصوصی کار کردم ، اینجا هرکی سرش تو کار خودشه ، به دیگران ربطی نداره تو داری با کی حرف می زنی ، دخترا ممکنه ساعتها با دوست پسراشون حرف بزنن ، مردا با خانومهاشون راحت حرف می زنن ، رفتارا عادیه ، مثل اون امل خونه نیست که اگه تو گوشی دستت باشه مسخره ات کنن بگن زن ذلیلی و .... ، بعد کم کم عادت کرد بیشتر از دوکلمه حرف بزنه ، بعد کم کم یاد گرفت سلام کنه ، بعد کم کم یاد گرفت خداحافظی هم بکنه! آخه آرش تا من زنگ می زدم می گفت: الو ، هان ، چکار داری؟ باشه ، کار دارم ، تق گوشی را قطع می کرد.!!!!!!!!!!!!! حالا ارش کم کم طرز حرف زدن با تلفن را می دید ، کم کم یاد گرفت حتی بی دلیل زنگ بزنه تا احوالپرسی کنه ، کم کم یاد گرفت حتی در بحبوحه کار اگه من زنگ می زنم حرف بزنه ، آرش یاد گرفت سلام و خداحافظی را و من تمام اینهارو مدیون کار جدید و محیط جدیدش هستم. کم کم آرش روابط عمومی با خانومهارو یاد گرفت و دیدش نسبت به زن در محیط کار تغییر کرد ، با خانومهای همکارش خیلی عادی حرف می زد و از اونها برای من تعریف می کرد. آرشی که تو محیط کار قبلی زمان دوستیمون فکر می کرد هر مردی که با دختری تو محل کار حرف بزنه حتماً قصد سوء استفاده ازش را داره حالا راحت و عادی بود. کم کم روحیه اش خوب شد و دردهای عصبی و عضلانیش بهتر شد. روابطمون گرمتر شد و از آنجایی که دیگه تو  محل کارش رفیقی نبود که با موتور بره بچه شو بیاره و اونجا هم جای این لوس بازیا و خاله بازیا نبود و محل کارش و ساعت کارش هم مثل جای دولتی قبلی هردمبیل نبود ، آرش دست از اون خاله زنکیاش برداشت و چسبید به کار و حتی صفحه دوم شناسنامه اش را که تاریخ تولد بچه اش از تاریخ عقدش جلوتر بود !!!!!!!!! را فقط یه روز برد شرکت و بعد زود از پرونده اش درآورد. آره ، اینجا جایی نبود که کسی به داشتن یه بچه دربه در و بدبخت کردن دوتا زن ( البته 3 تا!!!! ) افتخار کنه. انگار خدا واقعاً به التماسهام و دعاهام گوش کرد که یه کار خوب در محیط خوبتر با آرامش و حقوق دوبرابر جای قبلی با محدودیتهای زمانی و مکانی برای آرش فراهم کرد.

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳٠ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

55

قبل از اینکه بریم سر « تا اینکه .........» ادامه حرفامو تکمیل کنم ، آرش اون روز که گفت اسباب بازی ارزونه از ترس واکنش من بود ، چرا که ما دوران سختی را می گذروندیم که بخاطرش اون دعوای کذایی سر یه شب مهمون اومدن پیش اومد ، بنابراین خرج اضافی ممنوع بود ، و آرش پیش بینی می کرد که الان من سر همون اسباب بازی خریدن یه بهانه اساسی واسه جبران اون دعوایی که سر مهمونهای من کرد دستم بیاد ، ولی آرش خان خبر نداشت که من دارم با زرنگی آچمزش می کنم. ( دوست خوبم ، خانوم عزیز ، سیاستهای زندگی ، زرنگیه و اصلاً هم بد نیست که آدم زرنگ باشه ، برای کاهش دفعات دعوا ، برای کمتر توهین شدن ، برای آرامش بیشتر ، برای.... زرنگ باش ، آره قدیمیا می گفتن با زبون نرم مارو از لونه اش بکش بیرون. منم داشتم هزار راه نرفته را می رفتم تا زندگیمو نجات بدم. می خواستم آرش را عوض کنم پس اسمشو بدجنسی ، زرنگی ، تظاهر یا هرچیزی هم بذارید فرق نمی کنه ، دیده بودم که آرش فحش داد ، سحر هم فحش داد ، آرش کتک زد ، سحر هم کتک زد ، آرش قهر کرد ، سحر هم قهر کرد ....... و .......... تو اون دوران قهر و قهربازی که سحر به خیال خودش تو خونه مامانش منتظر منت کشی و تنبیه آرش بود ........... عسل متولد شد ، شکل گرفت ، پررنگ شد و .... دنیای نامردیه ، خونه تو ول کنی یکی دیگه می یاد توش می شینه ، فحش بدی مردا زبونشون درازتره و بیشتر فحش بلدن ، بزنیش محکمتر می زندت ، پس .... زرنگ باش! سیاست داشته باش. زندگی آی من تظاهر نمی کنم و به عشقم خیانت نمی کنم و این کار یعنی دروغ و من به عشقم دروغ نمی گم و ما چیز پنهانی نداریم و این چرت و پرتا نیست. زندگی من بمیرم تو بمیری نیست. دنیای نامردیه ، دنیای زشتیه. صحنه شطرنجه ، صحنه جنگ نیست. قرار نیست شمشیر بگیری دستت و بجنگی ، قراره کیش و مات کنی ، قراره آچمز کنی ، قراره بی سروصدا و در سکوت و آرامش فکر کنی. واسه هر حرکتت باید فکر کنی. زندگی هردمبیل نیست. زندگی سخته. دودوتا چهارتا داره ، الکی نمی تونی بری تا ببینی چی می شه و اون روزا من داشتم به تمام این باورا می رسیدم. ) من در سکوت و آرامش شبها تا صبح فکر می کردم و فکر می کردم. کم کم همپای آرش سیگار می کشیدم و سیگار می کشیدم. آرش هنوز گاهی شبها درد می کشید و دست و پاشو محکم می بست و دکترا همه می گفتند اعصابه و من بدون اینکه بهش نشون بدم دوستش ندارم ( چون اون ضربه روحی برام خیلی سنگین بود ) براش پماد می زدم و با دلسوزی بهش قرص می دادم و دست و پاشو می مالیدم و ذره ای به روی خودم نمی آوردم  که چقدر هنوز از دستش دلخورم. من روزگار خوبی نداشتم ، وسواس شدیدی به موبایل و صدای تلفن و آهنگ اس ام اس آرش داشتم ، موبایل آرش را دیگه جلوی روش برمی داشتم  و چک می کردم ، هرروز با یه جور شکاکی ازش می پرسیدم : امروز بهت زنگ نزده؟ ( آخه خنگ ، زده بود هم این نمی اومد بگه که !!!! ) و آرش می گفت: نه. و من در طول مدتی که بیدار بودیم ، هربار که از کنار میز رد می شدم ، دکمه روشن را می زدم که ببینم ممکنه اس ام اس اومده باشه و من نفهمیده باشم؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!! شبها آرش گوشی را برای اعلام ساعت می ذاشت بالا سرش و من نیمه هوشیار می خوابیدم و گوشی را جوری می ذاشتم که دستم بهش برسه و احیاناً  اگه نیمه شب بیدار شدم چک کنم!!!!!!!!!!!!!!!!! آرش دیگه اعتراضی به من نمی کرد فقط می گفت: من به اون گه هم گفتم اینکارارو نکن ولی به گوشش نمی رفت. به تو هم می گم هرچقدر اینکارارو بکنی خودتو از چشم من می اندازی!!!!! باهاش حرف زدم ، گفتم دست خودم نیست ، مثل یه بیماری روانیه ، کمکم کن درستش کنم ، من فقط به اون حساسم ، به تو اعتماد کامل دارم ، به خدا ازت مثل چشمام مطمئنم ولی این یه حساسیته که به اونها پیدا کردم و .... بیچاره آرش هم شاید دلش می سوخت شاید بی تفاوت بود شاید نمی ذاشت من بفهمم ، شاید و هزار شاید دیگه به هرحال یه مدت آرش هم اس ام اسهارو نگه می داشت که من ببینم! حالا بیشتر اوقات هم دو جمله بیشتر نبودا: پول ریختی؟ همین. ولی من با خوندن هزار بار و هزار بار همین دوکلمه دستام می لرزید و بدنم یخ می کرد و زل می زدم به صفحه موبایل شاید جملات نامرئی دیگه ای پیدا کنم !!!!!! روزگار بدی بود ولی من با همه اینها داشتم می جنگیدم که خودمو خوب کنم.  در اون روزگار فقط خدا بود و خدا. چون نمی تونستم برای کسی حال و روزمو تعریف کنم و واقعاً هم چیز خاصی به نظر نمی رسید ولی من انگار داشتم با یه غول خیالی می جنگیدم که کسی نمی دیدش ، از طرفی می دونستم که دچار یه خودآزاری روحی شدم و اگر پیش روانپزشک می رفتم ممکن بود بهم قرص و دارو بده ، نمی خواستم جلوی آرش بروز بدم ، نمی خواستم بهم انگ روانی بودن بزنه ، دیده بودم که چطوری از سحر بیچاره تعریف می کرد ، می دونستم که دلش برای من نخواهد سوخت. گاهی ساعتها سر نماز با خدا حرف می زدم و بهش می گفتم: فقط تو خبر داری ، فقط تو می تونی ، فقط تویی ، کمکم کن خدا ، بذار با هم درستش کنیم. تو به من قول داده بودی که همه چی خوبه ، تو به من قول داده بودی خوشبخت می شم ، تو                                                                                                              منو بخشیده بودی ، فقط تویی که می تونی ، نذر می کردم ختم قرآن ، 40 روز زیارت عاشورا ، 40 روز بعد سوره دخان ، 40 روز بعد مزمل و ..... همینطور به خدا التماس می کردم و گریه می کردم ، تو حموم « همه چی آرومه »  را با صدای بلند می خوندم و یهویی می زدم زیر گریه !!!!!! همه این اتفاقها می افتاد بدون اینکه ذره ای آرش متوجه بشه ،‌ به محض اینکه می اومد خونه همه چی آروم بود ، چایی اماده ، خونه تمیز ، غذا روی گاز و ... در تمام این مدت یک بار نذاشتم خاکی روی وسیله ای بشینه یا بوی غذای گرم تو خونه نپیچه یا لباسی نشسته باشه و حتی لباسهای آرش را که اولها خودش اطو می کرد همه را خودم  اطو می کردم و  مرتب و کاور شده بود. آرش هیچ بهانه ای نداشت. هیچ بهانه ای. اگر می گفت: همه لباسهامو یه دفعه اطو نکن برق مصرف می کنی ، می گفتم : می خوام قدرت انتخابت بیشتر باشه! اگر می گفت: صدای جاروبرقی اذیتم می کنه وقتی نبود خونه را جاروبرقی می کشیدم ، اگه می گفت: صدای ماشین لباسشویی ! اونهم وقتی نبود روشن می کردم. هر پیراهنی با شلوار و جورابش ست بود. هر غذایی دوست داشت آماده بود. و هیچکس جز خودم و خدا نمی دونست که من ذره ای دلخورم. ذره ای مشکل دارم. ذره ای دارم چیزی را پنهان می کنم. کم کم خدای بزرگ من که همیشه کمکم می کنه باز هم دلش سوخت و کار مارو بی نوبت راه انداخت!!!!!!!!!

ادامه دارد....                                                                 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

54

من اون شبها ظاهراً در کنار آرش خواب بودم ولی تمام ذهنم درگیر راهکار مناسب بود ، تمام راههای ممکن را هی تو ذهنم تا آخرش با نتایج فرضی مرور می کردم ، اولین چیزی که می تونست منو کمک کنه سحر بود!!!!!!! البته نه حضور فیزیکی و مادیش بلکه تجربیات رفتارهاش. من هر کاری که اون کرده بود نکردم ، به همین سادگی.

من با خودم فکر کردم: عسل می خوای زندگی کنی یا نه؟ اگه می خوای زندگی کنی تا آخر عمر حتی در خلوت به جدایی فکر نکن ، فکر کن فقط و فقط یه راه داری و اون هم زندگی کردنه ، حالا می تونی به همین منوال زندگی کنی یا می تونی همه چیز را درستش کنی. یه مثال برای خودم همیشه می زدم که : تو یه زندانی حبس ابدی ، می تونی اونقدر صبر کنی تا بمیری و هرروز ثانیه های کشدارتو تا مرگ سپری کنی و از شانست مرگ تنها چیزیه که وقتی می خواهیش و صداش می کنی ازت دور و دورتر میشه یا نه می تونی بیای تو حیاط زندان و نفس بکشی ، می تونی یه گلدان بذاری پشت تنها پنجره اونجا و از بودنش لذت ببری. و من ، تصمیم گرفتم برای همیشه و همیشه فکر جدایی که آسونترین و تلخ ترین راه بود را از سرم بیرون کنم. یعنی فرار از زندان موقوف!!!!! و اما وقتش بود که برم تو حیاط زندان ، چه جوری؟ یعنی خودمو باور کنم ، یعنی استقلال و اعتماد به نفسمو دوباره زنده کنم. یعنی بلند شم رو پام بایستم و بگم من هم هستم. نباید برای هرچیزی به بهانه عشق بچسبم به آرش ، باید خودم باشم. لزومی نداشت هرروز آرش با ماشین بره سر کار و من با مترو. دلیلی نداشت برای هرکاری بچسبم به آرش. دلیلی نداشت به همین کار پاره وقت به بهانه رسیدگی به امور خونه قناعت کنم. پس در وهله اول شروع کردم رزومه مو به شرکتها و مراکز کاریابی فکس کردن. آرش می دید و تشویقم می کرد ظاهراً که خوبه بابا ، من منظورم این بود که خودتو با اون کار پاره وقت بدون حقوق و مزایا علاف نکن! البته بگرد دنبال کاری با ساعت کم و پنجشنبه های تعطیل!!!!!!! البته خوب می دونست که دیگه همچین کاری کم پیدا می شه ، منم ظاهراً می گفتم باشه ولی عملاً آرش فهمیده بود که من دنبال کار ثابت می گردم نه اینکه قید کار و روابط اجتماعی را بزنم و تو خونه بنشینم. از آنجایی هم که کار پاره وقتی که می رفتم را به واسطه دوست بابا رفته بودم و آرش دوران لج و لجبازی  (بچه من ، خانواده تو!  )  را می گذروند کل کل می کرد که بابات هم دلش خوشه تورو برده سر کار ، این کار به درد نمی خوره و .... اما من چی می گفتم: من به جای اینکه رو بابام حساس بشم و دوباره اون لج و لجبازیارو شروع کنم باهاش همراه می شدم که: آره بابا ، راست می گی!!!!! من هم واسه همین دنبال کار می گردم! و بعد در فرصت مناسب وقتی خونه بابا اینا بودیم و آرش امکان ابراز وجود نداشت!  می گفتم: بابا آرش راست می گه ، کار من خوب نیست ، من دنبال کار هستم ، بابا هم که روحش خبر نداشت می گفت: باشه تا وقتی کار پیدا نکردی همینجا بمون و بعد برو و اما آرش، سرخ و سفید می شد و لام تا کام نمی تونست حرفی بزنه. تو دلم از این سیاست بدجنسانه خنده ام می گرفت ولی همین کافی بود که به آرش فهموندم : درسته که من حرفای زندگیمو نمی برم پیش خانواده ام بازگو کنم ولی حرفمو بهشون می زنم ، آرش می گفت: تو چقدر بچه ای ، حالا من یه چیزی گفتم چرا به بابا می گی؟ من هم با زرنگی می گفتم: من که حرفی نزدم ، فقط گفتم می خوام کارمو عوض کنم ، از کارم راضی نیستم! غیر از اینه مگه؟؟؟؟؟؟؟ آرش آچمز می شد ، از بابا خیلی حساب می برد ، دلش نمی خواست ذهنیت بابا ذره ای راجع به خودش عوض بشه  از طرفی هم من حرفمو زده بودم ولی سیاستمدارانه و اون هم سعی می کرد دیگه چیزی نگه که من به حساب بچگی جلوی بابا بیانش کنم!!!! پس من با یه سیاست ساده کاری کردم که به جای کل کل « مال من ، مال تو ! » آرش سعی کنه مراقب حرف زدناش باشه! بعد هم بهترین کاری که به نظر خودم کردم همین بود که یک ثانیه هم خونه را ترک نکردم ، با اینکه دلم می خواست بذارم برم خونه مادرم ، و از اون خونه لعنتی بیزار بودم ولی پامو از خونه بیرون نذاشتم درست برعکس سحر ( گاهی فکر می کنم من بابت اینهمه آموزش به سحر مدیونم چون بدون هیچ هزینه ای به من درس زندگی با آرش را داد!!! ) و اما هیچ وقت هیچ وقت تختخوابمو از آرش جدا نکردم ، حتی یه شب آرش ( فقط یه شب ) رفت تو هال و همونجا جلوی تلویزیون خوابش برد ، با اینکه ازش متنفر بودم! رفتم روش پتو انداختم و خودمم بغلش رو زمین خوابیدم! فرداش بهش گفتم: می خوای بیای تو هال بخوابی منم بیدار کن که بیام! چون من تنهایی تو اتاق خواب می ترسم!  آرش مثل مهره شطرنجی که آچمز شده بود فقط سکوت می کرد ، می دونستم خودشو مثلاً لوس کرده و رفته از قصد اونجا خوابیده ولی به جای جروبحث و مقابله به مثل خودمو به گاگولی می زدم که اصلاً منظورتو متوجه نشدم!!!!!! پس به آرش با زبون بی زبونی گفتم: من خنگم!!!!!!! اگه ناراحتی ، دقیقاً بگو وگرنه اگه بری جاتو عوض کنی و از این لوس بازیا من متوجه نمی شم!!!!! متوجه می شدم ، خوب هم می فهمیدم ، ولی وانمود می کردم نمی فهمم منظور این رفتاراشو ، بنابراین آرش کم کم یاد گرفت سکوت را بشکنه و واضح بگه دردشو. هرچه اون از من دورتر می شد من بیشتر بهش محبت می کردم ، هرچی اون بیشتر توهین می کرد من بیشتر احترام می ذاشتم ،  تا جایی که آرش کم آورد. آره واقعاً کم آورد.  و شنبه بعد از اون جریانات به آرش گفتم ماشینو از فردا می برم ، یکشنبه بدون هیچ مقدمه ای ماشینو برداشتم و هنوز خواب بود که رفتم. بعد از اون دیگه نیاز به هماهنگی و من ببرم تو نبر نبود. تا اینکه یه روز تو صندوق عقب ماشین اتفاقی یه اسباب بازی پیدا کردم و به روی آرش آوردم و اونهم با من و من گفت واسه بچه خریده بودم و هنوز ندیدمش که بهش بدم ، از اون روز به بعد یه وسشواسی گرفته بودم که به محض بردن ماشین صندوق عقب را باز می کردم و همه جارو می گشتم ببینم چیزی اونجا نباشه ، خودمو آزار می دادم و صددرصد هم دیگه چیزی نبود ، ولی من اون روز اولین واکنش متفاوت را انجام دادم ، چیزی نگفتم. هیچی. و از من بعید بود. آرش که سکوتمو دید با حالتی که دلسوزی منو جلب کنه گفت: ارزون خریدم ، از اون گرونها نیست!!!!!!!!!! گفتم: از اینها یه مدل خیلی قشنگترش تو مترو بود کاش می گفتی من براش می خریدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( آرش به اندازه همه این علامت تعجبها تعجب کرد. ، من داشتم وانمود می کردم. من ته ته قلبم دلم نمی خواست یه عدس واسه اون بچه بخرم ، حاضر بودم به تمام بچه های دنیا اسباب بازی بدم غیر از اون! ولی برای حفظ زندگیم اینم راهی بود که باید امتحان می کردم. راه محبت کردن به اون بچه برای جلب محبت آرش!!!!!!!  ) و خوب هم داشت جواب می داد ، هم من داشتم کم کم به بچه هه علاقمند می شدم و محبتهام الکی نبود هم اینکه مشکلاتمون با آرش داشت کم می شد تا اینکه............

ادامه دارد....         

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

 

53

  تا مامان و داداش آرش بیان رفتم تو کمد دیواری نشستم و زدم زیر گریه ، گیجگاهم بدجور درد می کرد و بدتر از اون تمام قلب و احساس و روحم بود که درد می کرد. از آرش اصلاً انتظار این رفتارو نداشتم ازش بدم می اومد ، احساس تنفری تمام قلبمو گرفته بود که دلم می خواست بزنمش ، بکشمش ، دلم می خواست تمام اینها خواب باشه و آرزو می کردم زمان برگرده به روزی که آرش ازم خواستگاری کرد و من نه می گفتم ، اون کمد دیواری تنها مأمنی بود که نه تنها دست آرش بهم می رسید بلکه خیلی راحت می تونستم توش بشینم و برم تو حال خودم و گریه کنم. نمی خواستم اشکامو آرش ببینه ، اصلاً دلم می خواست آرشی تو دنیا وجود نداشته باشه ، از این خونه که چند ماه قبل با هزار امید و آرزو اومده بودم توش و اینقدر واسش ذوق می کردم بدم می اومد ، دلم می خواست تو خونه خودمون باشم ، رو تختخواب یه نفره ام و آرزو می کردم تا آخر عمر رو تختخواب یک نفره بخوابم! چقدر دلم برای بابا و مامانم تنگ شده بود ، چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود! خود خودم ، همون عسل خوشحال و الکی خوش که فقط یه دغدغه داشت اونهم بی شوهری بود ..... از این عسل شوهردار  هزار دغدغه بیزار بودم. دستم هنوز روی گیجگاهم بود و آروم پلک می زدم تا شوری قطره های اشکم جاشو نسوزونه و دردش تیر نکشه تا ته ته قلبم. فحشهای آرشو با خودم زمزمه می کردم و تو دلم می گفتم: خودتی ، خودتی ، خودتی .... ولی زورم نمی رسید داد بزنم ، می ترسیدم ، از آرش ، از عشقم .... می ترسیدم. مامان اینا خیلی زود هراسون اومدند ، داداشش نیومده بود مامان با پسردایی آرش که اون موقع سرباز بود و خونه اونها بود اومد ، داداشش گفته بود : من اگه بیام می زنم آرشو له می کنم! ( داداش آرش اولها با من زیاد خوب نبود ولی بعدها جای برادر نداشته را برام گرفت ، من و آرمین همش می خندیم با هم ، اون برعکس آرش که خیلی جدیه ، واسه خودش دلقکیه که بیا و ببین. من اگه دوهفته یه بار نبینمش روحیه ام صفر می شه از بس که چرت و پرت می گه ، آرش همیشه اخم می کنه ولی نمی تونه تحمل کنه و ریز ریز می خنده!!!!!!!! اون شب هم گفته بود اگه بیام می زنمش. ) آرش تا اون موقع فکر می کرد من به خانواده خودم زنگ زدم وقتی دید مامانش اینا اومدن با تعجب گفت: ا.... من فکر کردم باباشه. خودمو آماده کرده بودم همه چی را بهش بگم! ( نه که اون کسی که مزاحم ما بود شوهر سابق من و بچه من بود !!!!!!!! خون آقا به جوش اومده بود همه چی را بگه ! می خواست دست پیش بگیره ، هنوز نمی شناخت بابارو که اگه پاش می رسید خونه ما اصلاً اجازه نمی داد این حرف بزنه ، منو می برد خیلی محترمانه ، بابا اصلاً  هیچکس را آدم حساب نمی کنه چه برسه به یکی که بخواد مثل آرش چرت و پرت ببافه!  )  مامان بدون مقدمه سرش داد کشید: پرسیدم چی شده آرش؟ آرش شروع کرد آسمون و به ریسمون بافتن و درحالی که با قیافه حق به جانب لم داده بود رو مبل گفت: من سر کارم هی زنگ می زنه ، همش کارش شده فضولی که کی با بچه می رم کی می یام ، بدون اجازه من مهمون دعوت کرده ، من پول ندارم تاکسی سوار بشم این به فکر مهموناشه ، اصلاً من اجازه نمی دم بره سرکار ، واسه چندرغاز خودشو علاف کرده ، و ... و .... و... ( نمی شنیدم ، تمام حرفای خاله زنکیش همه اون حرفایی بود که درباره سحر بیچاره می گفت اون موقعها ، چشمام بینا شده بود ، مقصر تمام اون زندگی هم خودش بوده ، چه دیر فهمیدم ، چه دیر! ) من فقط با تمسخر پوزخند می زدم ، مامان پرید وسط حرفش و گفت: بس کن آرش ، خجالت نمی کشی همش دری وری می گی؟ خواهرزاده منو بدبخت کردی گفتیم باشه ، اون زنو با یه بچه آواره کردی گفتیم باشه  ، اینو که دیگه خودت می خواستی‌، نه ،  بحث این حرفا نیست آرش ، مشکل از توئه ، بخاطر این مزخرفات گرفتی زدیش؟ آره؟ خجالت نمی کشی خرس گنده؟   این که زن خونه است ، این که زبونشو کوتاه کردی بیچاره رو ، اینکه خانواده اش مثل اون نیست ، این که ....... پس دردت چیه؟ خوشی زده زیر دلت؟ یه عمر اینو کوبیدی تو سر اون زن و بچه ات حالا که گرفتیش اونهارو می کوبی رو سر این؟ برو بابا ... تو اگه 10 تا زن هم بگیری عرضه نگه داشتن نداری ، برو خودتو جمع کن ! آرش که حسابی بهش برخورده بود می گفت: اصلاً باید همین الان زنگ بزنه بگه نیان ، خونه مه ، زنمه ، اختیارشونو دارم!!!!!!!!! مامان گفت: اصلاً به تو چه مربوطه که مهمون می یاد یا نمی یاد ، اینها وظیفه زن خونه است ، مگه ما زن نبودیم ؟ هربار از اون شهرستان فامیلا می اومدن می خوردن می رفتند بابات اصلاً نمی فهمید از کجا اومد و سفره از کجا پهن شد و چی شد؟ ما هم باید می افتادیم به جون هم ؟ خجالت بکش ، یه جو غیرت اون خدابیامرز تو تن هیچکدومتون نیست ، آرش خیلی رو این قضیه حساس بود ، لالمونی گرفته بود و کم آورده بود ، من هم که فقط با پوزخند نگاش می کردم و با خودم می گفتم ای کاش اون برنجها و آبها و خرده شیشه هارو از کف زمین تمیز نکرده بودم! مامان ادامه داد: 7 سال مثل بوف کور با سحر زندگی کردید ، در خونه تونو به روی هرکی که اومد بستید ، یه عده را تو خوشت نمی اومد یه عده را اون. این که نشد زندگی. آدم باید معاشرت کنه ، بره ، بیاد ، این کارا چیه؟ آرش که کم آورده بود گفت: به بابام فحش داد!!!!!!!!!!!!!!!!! خونم به جوش اومده بود از اینهمه دروغگویی و وقاحت ، گفتم مامان به من گفت جاکش پدر منم گفتم خودتی! بهم حمله کرد که منو بکشه. مامان گفت: نمی خواد الکی غیرتی بشی ، راست می گه دیگه ، می خوای فحش مادر پدر بدی اینم وایسه بگه راست می گی؟ تو اندازه همین زن هم غیرت نداری که وقتی به باباش فحش دادی آروم نشینه ، تو اگر غیرت داشتی تن باباتو تو گور نمی لرزوندی ، اگه مشکل پوله بیا بگیر! و دست کرد تو کیفش و دوتا تراول درآورد یکی را انداخت جلوی آرش و اون یکی را داد دست من و گفت: بیا عسل جون ، این مال تو باشه شرمنده مهمونات نشی ، خجالت کشیدم ، از گداصفتی آرش ، البته هیچی هم پول نداشتیم ولی من می تونستم خیلی محترمانه زنگ بزنم از مامان قرض بگیرم نه اینکه مثل صدقه اونهم بعد از دعوا و کتک کاری! مامان با من هم خیلی حرف زد ، گفت مردا همینن  ، تا خسته و گشنه می رسه خونه شروع نکن ، اینها جوشی اند ، سیدن ، بعد هم زود پشیمون می شن ، تو زن باش عسل ، تو زندگی کن ، من که پسر خودمو دوزار هم قبولش ندارم ، ولی تو رو قبول دارم ،  ما هم زندگی کردیم ، به خدا همون باباش که همه به سرش قسم می خورند اولها اینطوری نبود که ، ما هم اونقدر کتک خوردیم و ظرف و ظروفمون شکست تا بعدش که بچه هاش به دنیا اومدن خوب شد ، جوونیمون رفت تا سر پیری همه بگن خوشبختیم ! دلم سوخت. دلم برای تمام زنهای دنیا سوخت!

اون شب با نفرت و انزجار در حالی که صحنه های اون فاجعه را برای خودم ناباورانه مرور می کردم خودمو تا حد امکان مچاله کردم گوشه تخت و تا صبح گریه کردم و با خدا یا بابا یا هرکی که دلش برام خیلی بسوزه درددل کردم. فرداش دختردایی ام اینها اومدن ، من انگار نه انگار که دیشب چه جنگ جهانی ای تو خونه بود به روم نیاوردم ،  آرش قاعدتاً باید ظهر می اومد چون رفته بود مصاحبه تو یه شرکت جدید و خوشبختانه ازش خواسته بودن بمونه اما بعدازظهر تا نزدیک غروب نیومد و زنگ زد که ماشینو برده تعمیرگاه ، باورم نمی شد ، تمام حسم می گفت بازم با بچه شه ! به رومم نیاوردم ، اومد ، با هم حرف می زدیم در حد برطرف شدن امورات ، فرداش هم خاله اینها اومدند و آرش انگار نه انگار که اون فضاحت را به بار آورده با عمویی و داماد دایی نشستند به گل گفتن و گل شنیدن طوری که تمام دنیا اگر اون صحنه هارو می دید فکر می کرد آرش ایده آل ترین مرد دنیاست ، دختردایی ام اینها اون شب هم موندند ، و آرش بازهم رسم مهمون داری را به عمل آورد ،  با هم حرف می زدیم ، رفتیم جمعه فشم ، خوش گذروندیم ، عکس انداختیم ، غافل از خراشهایی که روی روح همدیگه انداخته بودیم ، کدوممون بیشتر یا کمتر فرقی نداشت ولی اون شب نقطه عطفی شد در شکل گیری نحوه ارتباط و رفتار جدید من با آرش.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٧ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

52

تابستان 89 با سرعت از راه رسید. مشکلات کاری آرش هروروز بیشتر و بیشتر می شد به حدی که افتاده بودن با مدیر اداری رو دنده لج و لجبازی و کار بالا گرفته بود و فحش و فحش کاری و آخر سر هم وسطای تیر ماه بود که زبون درازی آرش کار دستش داد و اخراجش کردند. من اون موقع دوروز تو هفته سر کار می رفتم و حقوق ناچیزی می گرفتم  و همین هم شده بود بهانه آرش که می گفت: بشین خونه من این پولو بهت می دم ، رفت و آمد و بنزین سوزوندنت بیشتر از این چندغازی است که بهت می دن و ... حالا چرا بنزین سوزوندن؟ من وقتی که دیدم آرش داره هرروز  هرروز اوقاتشو با بچه اش می گذرونه تصمیم گرفتم این رفت و آمد را محدود کنم و صد البته نه بصورت ناشیانه بلکه به صورت بسیار سیاستمندانه!!! ، آرش هرروز با ماشین من می رفت سر کار و از آنجایی که من دوروز تو هفته می رفتم و خونه و  محل کارم مسیرش به مترو بیشتر می خورد واسه همین با مترو می رفتم سر کار. از آنجایی که وقتی بحث لج و لجبازی و ادعای مالکیتها می یاد وسط ، عشق و عاشقی کمرنگ می شه ! ( این حقیقت ناگزیر زندگیه ) و باز از آنجایی که آرش هر چیزی می شد بچه شو با ماشین من مقایسه می کرد!!!!! و چون با واکنش سهمگین ما نسبت به داشته های دیگری وابستگی هامون به داشته هامون بیشتر می شد ( من اینو تجربه کردم اگه با چیزی که مال طرف مقابلته بجنگی نه تنها طرف ازش فاصله نمی گیره بلکه بهش بیشتر می چسبه!!!! ) ، آرش مثلاً  برای درآوردن لج من با بچه اش چنان عاشقانه تلفنی حرف می زد که من می سوختماااااااااااا ، جانم بابایی ، چیه عزیزم و .... از طرفی من هم به آرش گفتم ماشینمو روزای فرد می برم سرکار. زیاد خوشایندش نبود ولی چیزی نگفت ، با این کار حداقل مطمئن بودم دوروز تو هفته برای بودن با بچه اش نمی ره!!!!!! ( بیان احساسم سخته ، سعی می کنم قابل درک بنویسم ، حالت خوبی نداشتم ، مثل کسی که خبر از تاریخ اعدامش نداره ، هرروز دچار شک و تردید بودم که یعنی امروز می ره دنبالش؟ یعنی اگه برم خونه هست؟ یعنی الان ساعت 5 خونه است؟ به ساعت نگاه می کردم ، هرروز که از 5 می گذشت و ثانیه به ثانیه را می شمردم ، اگر صدای زنگ می اومد خوشحال نفسی می کشیدم و ادامه زندگی و اگرنه مثل حشره فلج شده ای بودم که چشم از ساعت برنمی داشتم. و هر یک ربع که می گذشت خودمو دلداری می دادم که فقط یه ربع دیر کرده و اگر بیست دقیقه می شد ، خودمو مجبور می کردم سر تلفن نرم تا بشه نیم ساعت و هنوز عقربه ساعت به نیم نرسیده گوشی دستم بود و اولین و بدترین و احمقانه ترین و تلخ ترین کلمه: کجایی!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ و .... باز چه خوشحال می شدم اگه اون روز اضافه کاری بوده و چه آه تلخی می کشیدم اگه من من می کرد و دیگه گوش نمی دادم چی می گه و خداحافظی نکرده قطع می کردم و باز تا بیاد ثانیه های مرگبارو می شمردم. الان که فکر می کنم واقعاً روانی شده بودم ، هرچی خودمو نصیحت می کردم: عسل ، اون یه بچه است چرا واسه خودت ازش غول بیابونی ساختی؟ حالا مگه چی می شه ؟ بیخیال شو ، آرشو می خوره؟ چیزی ازش کم می یاد؟ بچه شه نفهم بفهم! ولی باز فایده نداشت که نداشت. ) بنابراین بهترین راهی که به عقلم رسید همین بود که حداقل ثانیه های کشدار بلاتکلیفی را از 6 روز به 4 روز برسونم!!!!!!! روزای یکشنبه و سه شنبه روزای خوبی بود ، نمی دونی چقدر خوبه که از خواب بلند بشی و یقین داشته باشی که امروز همسرت سر وقت می یاد خونه ، مطمئن باشی که امروز روز خوبیه ، که تو به اون ساعت دیواری آشغال خیره نمی شی تا بگذره ، که تو اون تلفن مزخرفو دستت نمی گیری با اکراه و حسودی ، که تو اون سؤال مسخره  « کجایی » را نمی پرسی ، و .... آرش داشت کارهاشو تحویل می داد و با اینحال غرورش اجازه نمی داد که بگه اخراج شده ، و می گفت عمراً مهندس منو از دست بده و ... ولی از آنجایی که همسر دهن قرص همکارش هم به تازگی رفته بود پیش شوهرش کار می کرد ، خبر داد که : آرشششششششششش به تو نگفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که کاراشو تحویل گرفتند که بیرونش کنند؟؟؟؟؟؟؟ داغ شدم ، نگران بودم ، حالا باید چکار کنیم؟ قسطهامون چی؟ اجاره خونه؟ مخارج زندگی؟ ولی.... با بدجنسی تمام دلم خنک شد که اگه پول نداشته باشه واسه بچه اش هم نمی ریزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! روزهای نگرانی و سختی می گذشت ، یه هفته ای بود که آرش بدجوری تو خودش بود ، هیچ پولی تو خونه نداشتیم و هرروز آرش زودتر و زودتر از اداره برمی گشت ، و این نشونه خوبی نبود چون دیگه معلوم بود که کاری نداره و الکی داره می ره و می یاد. یه روز خاله ام زنگ زد و چون مارو پاگشا کرده بودند و هنوز خونه مون نیومده بودند گفت ما پنجشنبه می یایم خونه تون! هیچ پولی نداشتیم و از طرفی روم هم نمی شد بگم نیاین. چوپ خط قرض و قوله مون هم از بابا و سپیده پر شده بود و دیگه نمی تونستم ازشون پول بخوام ، شب که آرش اومد گذاشتم تا خستگیش دربره و سر شام بهش گفتم ، یهویی قاطی کرد و هزارتا چرت و پرت که پول ندارم ، نمی خوام بیان و از آنجایی که بهانه بزرگ و اساسی دعواها همیشه بچه و ماشین بود در و به دیوار ربط دادیم و از این ور به اون ور و  یکی اون گفت یکی من و کار بالا گرفت و برای دومین بار اون اتفاق نفرت انگیز افتاد.... آرش قابلمه غذارو از روی میز ناهارخوری پرت کرد به دیوار و کف زمین پر از برنج شد ، من که اینو دیدم یهویی قاطی کردم و بطری آب را پر از آب پرت کردم و کوبیدم بغلش! آب شرشر از دیوار راه افتاد به کف زمین! هردومون چندثانیه مات و مبهوت موندیم ، من از خودم تعجب می کردم و آرش از من. آرش لال شده بود و حرفی نمی زد ولی من قاطی کرده بودم ، با لگد زدم صندلی را انداختم ، بشقاب پیش دستی را کوبیدم به دیوار بغلی و آرش فقط سکوت کرده بود. داد زدم : راحت شدی؟ از من یه روانی ساختی که حرف نداره! ،   فکر می کنی می ترسم ظرف بشکنم؟ فکر می کنی عرضه ندارم داد بزنم؟ اگه یه مرتبه دیگه ، فقط یه مرتبه دیگه یه لیوان حتی اشتباهی از دستت بیفته بشکنه تمام این بوفه را می بینی؟؟؟ می ریزم خرد و خاکشیرش می کنم. آرش فحش می داد که خفه خون بگیر حیوون!!!!!!! اینجا آپارتمانه!!!!!  می یام می زنم می کشمت ها! ( تو دلم گفتم: حیووون کجا ؟ ، خانومی کو؟ ، جانم چی بود؟ ، خفه خون چیه؟.... اگه می دونستم تو اینی که داری نشون می دی گه می خوردم که بهت بله بگم. ) تو دلم نگفتم ، بلند گفتم! رفتم که جاروبرقی بیارم اون آش شل قلمکار کف فرش را جارو کنم ، بعدش دوباره با لگد زدم به صندلی که افتاده بود که یهویی دیدم کنترل ماهواره را پرت کرد به طرفم ، کنترل محکم خورد به شقیقه ام درست بغل چشمم ، چندلحظه چشمام سیاهی رفت ، با التماس گفتم:آشغال چرا می زنی؟ چشممو کور کردی. ببین چی شد؟ قرمز شده بود و پلک می زدم درد می گرفت. ( خاک بر سرم به خدا ، زده بود التماس می کردم بیا ببین چی شد!!!!!!!!!!!!! )فحش پدر مادر داد گفت: جاکش پدر!!!!!!!!! منم گفتم: خودتی. زود فهمیدم که باباش مرده ، ولی اون نذاشت حرفم تموم بشه دوید طرفم و گردنمو گرفت که خفه ام کنه!!!!! ترسیده بودم ، تو چشمام التماس موج می زد ، تو چشمام نگاه کرد ، انگار یادش افتاد این چشما ، ........... ولم کرد. باورم نمی شد ، می خواستم برم دم خونه همسایه مون و بگم منو نجات بدید ، این مرد می خواد منو بکشه ، رفتم برم بیرون اومد سمت در و پرتم کرد تو خونه ، رفتم به طرف تلفن تا به بابام زنگ بزنم ولی ترسیدم ، از بابا ترسیدم ، از سرکوفت ترسیدم ، از بردن حرف زندگی پیش خانواده ام ترسیدم ، ...... زنگ زدم به مامان آرش و با بغض گفتم: داداش خونه است؟ مامان گفت آره چطور مگه؟ گفتم : فقط بگید بیاد اینجا منو از دست آرش نجات بده! مامان نگران شد هرچی پرسید فقط گفتم: مامان حالم خوب نیست فقط بیاید اینجا....

ادامه دارد...     

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

یه مختصر حال نوشت:

سلام به همه همه دوستای خوبم. اول از همه ببخشید اگه جواب کامنتی ندادم ، به وبلاگی سر نزدم ، یا .... به خدا تو این مدت بعد از تعطیلات خیلی کار داشتم. سرعت اینترنتم هم که نمی دونم چرا هی تند و کند می شه اعصابمو خرد کرد. بگذریم ، اومدم یه مختصر از این روزا بنویسم و برم سراغ ادامه خاطرات سال اول ازدواجمون.

 پنجشنبه بالاخره خبری شد!!!!!!!!! ، باور نمی کنید ، باور نمی کنم ، ولی ..... من شدم همون عسلی که می خواستم. اینو جدی می گم ، من تازگیا هروقت قراره از سحر و بچه خبری بشه شب خوابشو می بینم ، تو خواب اذیت می شم و یه کمی کمافی السابق ناله و گریه می کنم و یقین می دونم که  اون روز حتماً خبری می شه. آرش پنجشنبه ای موقعی که همیشه باید خونه باشه زنگ زد و گفت می رم دنبال بچه ، هیچ احساسی نداشتم. خودم هم تعجب کردم ، هی گفتم: چرا حرص نمی خورم!!!!!!!!!؟؟؟؟؟ ولی راستی راستی حرص نخوردم ، رفتم حموم ، خونه را مرتب کردم ، ناهار گذاشتم واسه آرش و خودمم خوشحال که نمی خورم ناهار چون رژیمم و نماز خوندم و جلوی تلویزیون رو اون مبل گوشه ای دراز کشیدم و هی کانالها رو بالا پایین کردم ، از تفاوتم با دفعات پیش تعجب می کردم ، همه این کارارو من دفعه های قبل هم انجام می دادم ولی با یه حالت عصبی و از سر ناچاری برای اینکه وقت بگذره ولی اینبار انگار نه انگار ، هی می گفتم چرا نمی رم زنگ بزنم ببینم کجان یا صدای چی می یاد؟ ولی خب با اینکه خودمم خودمو تحریک می کردم ولی انگار نه انگار . آرش برگشت و گفت بردمش خونه مامان عیددیدنی و ناهار هم سرپایی چند لقمه خوردم که بیام خونه، خونه مادربزرگش هم عوض کرده ان ، گفت تمام عید رفته بودن ورامین ، نمی دونم چرا تمایلی به شنیدن نداشتم!!!!!!!!! همه چیز مثل ساعتهای قبلی زندگیمون گذشت ، نه کنجکاوی از من ، نه لجبازی از آرش ، راستی مدتهاست که من طرف گوشی آرش هم نمی رم ، اون دیدزدن عکسها و شماره ها و چک کردن تایم مکالمات و ... انگار همه و همه به فراموشی سپرده شد. برای رسیدن به این اخلاق امروز ، سختی های روانی زیادی را متحمل شدم ، ولی ارزششو داشت. خیلی سخت بود ولی به آرامش امروز می ارزید. اونقدر تمرین بی تفاوتی کردم ، اونقدر خودم به خودم توهین کردم ، اونقدر به خودم گفتم خاله زنک بی ارزش خاک برسر فضول ناتوان بدبخت وابسته ......... که متنفر شدم از خودم و این کارایی که منو به اون آدم تبدیل می کرد ، اونقدر جای آرش رفته را با آرش مرده ( خدا منو ببخشه که اینقدر آرش بدبختو می کشم و زنده می کنم! ) عوض کردم ، اونقدر سحر را درحد ایده آل ترین بالا بردم و خودم را درحد بی ارزش ترین زن پایین آوردم تا به خودم بفهمونم که : ببین عسل خانوم آخر و عاقبت ادامه این کارا همینه که می بینیاااااااااااااااا ، اونقدر رو حسودی خودم کار کردم و از آخر و عاقبت اون دعواها و گیردادنا و بی ارزش شدن خودمو دق دادم که بالاخره جواب داد. بالاخره شدم اون عسلی که می خواستم. وانمود نمی کنم. دروغ نمی گم ، دیگه به بودن آرش با بچه اش حسادت نمی کنم ، دیگه به حرف زدن آرش و سحر اهمیت نمی دم ، دیگه به موبایل آرش نگاه نمی کنم ، دیگه .... حالا دیگه آرش هم لجبازری نمی کنه ، حالا دیگه آرش هم دچار یه جور بی تفاوتی شده ، دیگه آرش هم مثل من می گه: مهم نیست!

دوستای عزیزم ، برای رسیدن یه نفر به این جمله سختیهایی زیادی باید کشید ولی می ارزه. حالا می خوام این بحثو تعمیم بدم به دامنه وسیعی از خانومها ، فرق نمی کنه اولی ، دومی  ، سومی یا .... این عدد و رقم هارو بریزین دور ، خانومهای محترمی که خدای نکرده پی به رابطه پنهانی همسرتون با کسی بردید یا دچار شک و گمان نسبت بهش هستید ، اول برید اون آرشیو منو بخونید که چطوری روزگارو به خودم تلخ کرده بودم ، بعد بیاید اینجا ببینید چی دارم بهتون می گم. من خودم واسه درمان یه مشکل ، بدترین راهو انتخاب می کنم ، بدترین راه این بود: اگر به همین راهی که در پیش گرفتید ادامه بدید ، اگه قیافه افسرده هارو به خودتون بگیرین کسی دلش واستون نسوخته ، خودتونو از ریخت و قیافه نندازین به این امید که شوهرتون دلش می سوزه واستون و می گه آآآآآآآآآخی گناه داره ، نه  همچین خبرایی نیست. می ره به همونی که خیلی ازش بدتون می یاد!!!!! می گه: زنم ریخت و قیافه نداره که ، اصلاً به خودش نمی رسه ، گند خونه زندگی را برداشته ، همش داره قرص ضد افسردگی می خوره ، اصلاً از اول مریض بود به من نگفته بود!!!!!!!! بعد کم کم دیر می یاد خونه عوضش با همونی که خودت می دونی درحال عشق و حاله. آره ، به خدا آره ، مطمئن باش. منی که اینجا دارم می نویسم ، هم اونی بودم که یه زمانی جای اونی بوده که تو ازش متنفری ، یه زمانی هم جای تویی که داری با شک و افسردگی روزهای مرگبارتو می گذرونی ، هم جای تویی که امروز موفقی! از من بشنو ، ببین دوست من ، اگر به  این وضعیت ادامه بدی آخرش اینه که اونی که ازش متنفری!!!!!!! می ره اون بالا بالاها و می شه بهترین و ایده آل ترین و نفس و عشق و جون و هستی و ..........و تو می شی خاله زنک روانی کلفت بی سلیقه شلخته مزخرف و .......... منو ببخشید که اینطوری رک توهین می کنم ، توهین می کنم که بهت بربخوره اتفاقاً ، به خودم خیلی بدتر از ایناشو گفتم . بی تفاوت شو. تمرین بی تفاوتی خیلی سخته ، می دونم به اسم اون طرف حساسی ، می دونم عکسشو یواشکی هزاربار نگاه کردی ، می دونم وقتی شوهرت دیر می یاد فکر می کنی با اونه ، می دونم وقتی ناهار نمی یاد زنگ می زنی شاید صدای بلندگوی اعلام شماره فست فود را بشنوی!!!!!!! ، می دونم وقتی اس ام اس می یاد منتظری بره دستشویی و بپری سر موبایلش ، می دونم وقتی گوشیش زنگ می خوره می ری پیشش می شینی و به بهانه چیزی گذاشتن پیشش گردن می کشی اسم یارو را بخونی ، می دونم به زناشویی تون شک می کنی ، می دونم وقتی می ری از خونه بیرون بی خبر برمی گردی، می دونم... می دونم ... می دونم ... آره همه اینهارو می دونم. ولی سعی کن بی تفاوت بشی ، یه مدت مثل ترک اعتیاده ، اگه تا شوهرت می رسید در اسرع وقت موبایلشو چک می کردی الان سعی کن در نوبت بعدی دستشویی رفتنش چک کنی!!! ، کم کم تایمشو افزایش بده ، کم کم یه روز درمیونش کن ، کم کم یه هفته درمیونش کن. می شه ، باور کن می شه. به این فکر کن که اگه شوهرت با کسی رابطه داره اینقدر خر نیست که شماره یارو یا اس ام اسهاشو نگه داره ، یه دکمه حذف همه موبایلها دارن عزیزم پس خودتو آزار نده! من خودم وقتی آرش می رفت بچه شو ببینه هی تند تند زنگ می زدم که ببینم کجاست ، ولی تمرین کردم ، وقتی ضرورتی نداره ، وقتی حرفی برای گفتن نداری الکی به بهانه دوغ و ماست و ... زنگ نزن ، شوهرت خر نیست می دونه که همه اینها رو وقتی برسه خونه هم می تونی بگی پس خودتو اینقدر کوچیک و سبک نکن. فرض کن اگه پیش طرف هم باشه می گه: ببین چقدر ابله و سطحی نگره ، عوض خسته نباشید و سلام فقط به فکر خریدن ماست و دوغ و ... است! بدت اومد از کارت؟ پس نکن! من خودم وقتی آرش با بچه اش بود به محض اینکه می رسید خونه هی تند تند از روی عصبیت سیگارهاشو می کشیدم ، شاید سه چهارتا نخ پشت سرهم! به حدی که آرش سیگاراشو ازم قایم می کرد! چی شد آخرش؟ مثلاً نرفت دیگه بچه شو ببینه؟ اونهم تندتر از من مسابقه می ذاشت که سیگاراش تموم نشه!!!!!!!!!!!  من و آرش تا دوماه پیش یه پاکت سیگار از ساعت 7 شب تا موقع خواب تموم می کردیم!!!!! ولی من یه روز گفتم: آرش اگه من خواستم دست به سیگارات بزنم بهم یادآوری کن ، می خوام کمش کنم. کم کم با اینکه زجرآور بود ، کم شد ، کم و کمتر ، حالا رسوندم به یکی دوتا و می خوام تا یکی دوماه دیگه به جایی برسم که از بوش هم حالم به هم بخوره. می تونم. و خوشبختانه حالا آرش هم یه پاکت را تو دوروز می کشه و این یعنی موفقیت. می دونم یه روز اون هم کمتر و کمترش می کنه چون آرش زود تحت تأثیر قرار می گیره. پس تو هم سیگارتو ، قرص ضد افسردگیتو و هر کوفت و زهرماری که داری بخاطر وضعیت بدت استفاده می کنی کمتر و کمترش کن ، این راه حل و چاره این مشکل تو نیست. قبول کن. نمی گم بذار کنار یه دفعه ، می گم کمتر و کمترش کن. آرش گاهی اس ام اس سحر را که مثلاً نوشته بود: پول ریختی؟ را تا مدتها نگه می داشت ، نه از لج من ، می گفت واسم مهم نبود ، یادم رفته بود پاکش کنم ، این منو آزار می داد ، آرش ازهمون دوران قبل تو دوستیمون هم عادت نداشت جواب اس ام اس بده و غیر از جوک یا متن همه را پاک می کرد ، من همش گیر می دادم چرا اس ام اسهای منو پاک می کنی اونوقت مال اون گه را که همش پول می خواد پاک نمی کنی ، فکر می کنید چی شد؟ مال منو نگه داشت؟ نه...... بدتر کرد ، به محض خوندن اس ام اسهای من پاکشون می کرد!!!!!!!!!!! من یه مدت خودمو زدم به بی خیالی ، نه اس ام اس زدم نه زنگ ، چی شد؟ خوب شد؟ اصلاً اهمیتی نداشت. بنابراین یه روز همینطوری الکی الکی واسش اس ام اس زدم که هنوز عاشقتم! جواب نداد ولی.... هنوز که هنوزه اون اس ام اس تو گوشیشه. واسه همین پس مطمئن باش اگه شوهرت و تو دچار روزمرگی های زندگی شدید و حرفی برای گفتن ندارید ، به این معنی نیست که نیاز به این جور چیزا و خلاً های عاطفی تون هم پر شده ، گاهی همین کار کوچیک باعث می شه الکی الکی طرف کیف کنه. درسته می گی : پس کی واسه من این حرفارو بزنه؟ کی منو سر کیف بیاره؟ من هم اینهارو با خودم می گفتم ، هنوزم می گم ، ولی ... تو امتحان کن. مطمئن باش بی خیال ترین و عنق ترین مرد دنیال هم که باشه نمی تونه لبخند مهربونشو اون روز پنهان کنه. یا الکی الکی باهات حرف می زنه و تعریفی واسه گفتن داره یا الکی الکی شوخی می کنه و می خنده. باور کن دوست من. کم کم حتی اس ام اسهای سفارش خرید از طرف من را هم دیگه پاک نمی کنه ، قبلنا شک می کردم که ممکنه سحر قربون صدقه ای چیزی می نویسه و آرش هم پاک میکنه و نمی ذاره من بخونم ولی بعداً برام مهم نبود که اس ام اس می زنه یا نه و آرش پاک می کنه یا نه؟و امروز... بعد از گذر این سختی ها و تمرینات ، نه تنها به نقطه بی تفاوتی رسیدم بلکه از اون نقطه گذر کردم و خودمو بالاتر کشوندم ، حالا دیگه به نظر من اونها اصلاً مهم نیستند برام.  چون می دونم اینجا خونه منه ، این زندگی منه و آرش همسر منه. اول و آخر جاش اینجاست ، زنگ اینجارو می زنه ، کلید این خونه را داره ، برای دیر کردنش به من خبر می ده ،  مسائل کاریشو با من درمیون می ذاره ، فیش حقوقیشو به من نشون می ده ، و ... و ... و ... جزئی ترین مسائلی که تو دوست عزیز می تونی تا شب بشینی بشمری ، فقط کافیه مستقل باشی ، کافیه احساسی نکنه بهش نیازمندی ، کافیه خاله زنک نباشی، کافیه غر نزنی ، کافیه حرفاتو رک بگی نه در به دیوار ، کافیه خودت باشی ، کافیه ازش و از اینکه از دستش بدی نترسی ، نترس ، نگو اگه حرف بزنم بدتر می کنه ، نگو باهام دعوا می کنه ، نترس ، نترس حتی اگه بره ، جای رفتنشو با مردنش عوض کن ، چی می شه؟ می می ری؟ اینهمه آدم شوهرشون مرد ، خودشون مردند؟؟ نه عزیزم ، هیچکس با رفتن یکی دیگه نمرده ، فقط سخته ، مثل مردنه ، زنده بودن و مرده بودنه ، می دونم نگو نمی دونم نگو نمی فهمم نگو می ره ولی به خدا نمی ره ، اینجا خونه شه ، هرجا بره اول و آخر برمی گرده اینجا. فقط تو وقتی برگشت موندگارش کن ، اگه ازش متنفری و نگاش نمی کنی ، عیب نداره فقط غر نزن ، تیکه ننداز ، لال شووووووووووووووووو ، آره لالمونی بگیر. ببین دوست خوبم من از رو معده این حرفارو نمی زنم ، وقتی برات ادامه خاطراتمو گفتم ، وقتی 89 تلخ سیاه را تعریف کردم خواهی دید که برای بهبود زندگیم حداقل 10 تا راه رفتم و به بن بست خوردم تا به این راه رسیدم. تو هم امتحان کن.

داشتم می گفتم ، جمعه بله برون سپیده بود ، آرش از تو راه که می رفت بچه شو ببینه باز دست پیش گرفت که آماده باش بریم خونه مامانت ، ( گفته بودم آرش وقتی می رفت دیدن بچه بعدش می گفت بریم خونه مامانت اینا ، به این دلیل که من حرفی نزنم ، از ترس حتی سکوت من ، از ترس اعتراض احتمالی و ... ) وقتی اومد خسته بود ، همیشه یا خودشو به ناله کردن و ابراز خستگی می زد یا می خوابید و می دونستم از ترس باران تیکه کنایه های منه ( این اواخر را که یادتون هست چه جوری شده بودم؟ ) یا منتظر بود که شروع کنم ، اومد و ابراز خستگی و ناهار خواست و گفت خونه مامان سرپایی دوسه لقمه خوردم گشنمه و می دونستم تو دلش داره می گه: لعنتی شروع کن دیگه ، بپرس کجا رفتیم ؟ چی واسش خریدم؟ بپرس مادرشو دیدم یا نه؟ بپرس چرا دیر کردی؟ با دلسوز نمایی بپرس گرسنه ات نیست؟؟؟؟؟!!!!! چرا نمی پرسی لعنتی؟ عادی بودم ، تمایلی به شنیدن نداشتم ، واقعاً خیلی پیش پا افتاده بود که بدونم کجا رفته ، گفت : خسته شدم به خدا از صبح گشنه و تشنه رفتم بیرون ، از بدشانسی هربار این بچه زنگ می زنه پول ندارم ، با عیدی ای که مامان داد براش لوازم التحریر لازم داشت خریدم ، چیزی نگفتم ، گفتنم نمی اومد ، می دونستم داره می گه: بگو دیگه ، خونه مامان ناهار می خوردی خوب ، حالا مجبور بودی اینهمه وقت ندیدیش الان بری دنبالش ، می گفتی بعداً ، حالا نمی خواد عذاب وجدان بگیری فروردین همه پول ندارن و .....، چیزی نگفتم ، نه با اخم و تخم ، عادی بودم ، گفتنم نمی اومد ، تیکه ام نمی اومد ، اون حسی که وقتی اسم بچه را می شنیدم از داخل تو قلبم تیر می کشید و گرمم می شد نداشتم ، پرسیدم: لباسهاش مرتب بود؟ ( خودم تعجب کردم از این سؤالم !!!) گفت: آره لباس نو خریده بود ، گفتم: خوبه! کلمات خودبخود جاری می شد رو زبونم ، اصلاً احساس بدی نداشتم ، خوشحال هم بودم نمی دونم چرا ، شاید چون این بار بی هیچ حرف و حدیث و دعوا و اعصاب خردی ای گذشته بود. گفت: خونه مامانت اینا دیرتر بریم؟ می دونستم الان می گه: خداکنه همین الان حاضر نشه ، حال نشستن ندارم ، کاش بگه نه ولی محاله ، از لج بچه هه هم که شده الان می خواد بدوه جلوی من بچسبه به باباش ، و .............. گفتم: لزومی نداره امشب بریم ، کاری ندارن که ، فردا زودتر می ریم ، با ذوق گفت:  نه نمی شه که نریم ، ولی راست می گی ، فردا زود می ریم ، یه شب خونه خودمون باشیم بابا!!!  همه چیز خوب بود. (  دوست من به حرفم گوش کن ، باور کن وقتی سختیهارو تحمل کردی و به اعتماد به نفس رسیدی دیگه خودبخود خدا همه چی را درست می کنه اصلاً کلمات خوب می یاد به زبونت ، احساست خوب می شه ، همه چی از اون خاکستری و سیاه بودن و روزمرگی درمی یاد. با خودت تمرین کن: موبایل یه ابزاره ، من عارم می شه به این ابزار وابسته بشم ، سیگار یه ابزاره من نباید بهش وابسته بشم ، قرص فسقلی نباید منو به خودش وابسته کنه ، من بالاتر از اینم که زمام احساسم را بدم دست شرایط ، شوهرم یه انسانه مثل من ، چرا من همش باید بترسم از اینکه نباشه ، اون هم باید بترسه از اینکه من نباشم ، من هم حق حرف زدن دارم ، من هم می تونم اظهانظر کنم ، و .... نترس ، از داد زدن نترس ، از شکسته شدن نترس ، از رفتن نترس ، ......... خودت باش ، انسانی مثل او. )

جمعه سپیده و مهران بله برون شدند ، چه باسلیقه واسش وسایل آوردند و خیلی تشریفاتی ، گاهی رسم و رسومات هم خوبه ها ، یاد خودم افتادم ، دلم گرفت ، چرا واسه من .... بیخیال ، راهی بود که خودم انتخاب کردم ، خوش گذشت زدیم و رقصیدیم و سپیده و مهران هم بعد از سالها عاشقی به هم رسیدند.

بعداً تنهایی داشتم فکر می کردم: چرا بابا روی من اینقدر حساسیت نشون داد ولی برای سپیده نه؟ چی پیش خودش فکر کرد؟ آیا می ترسید که همونطوری که دختر عزیزکرده اش را آنقدر نگه داشت تا زن یه مرد مطلقه شد ، دختر دومش هم به همین سرنوشت دچار بشه؟ آیا فکر کرده که باید زودتر دختراشو سروسامان بده؟ نکنه فکر کرده سنش بالا داره می ره و می خواد دختراش زودتر سروسامون بگیرن؟ نکنه بابا هم به چیزی که من ازش وحشت دارم یعنی مرگ فکر می کنه؟ آیا بابا هنوز هم می ترسه که من ، عسل بابا ، خوشبخت شدم یا نه؟ آیا بابا از بروبیای مراسم سپیده استقبال کرد چون حسرت مراسمهای مختلف عسل به دلش موند؟ آیا .... آیا.... آیا.... ، نمی دونم ولی به هرحال همه چی خوب بود ، من حسرت هیچی را نخوردم چون اهل این چیزا نبودم و نیستم ، شاید اگه سنم کمتر بود اهمیت می دادم ولی فقط و فقط حسرت یه چیز را خوردم و اون مردی بود که با موهای سفید و لبهای خندان کنار سپیده ایستاد و با محبت نگاهش کرد ، پدر شوهر! و حسرت عکسی را خوردم که من هیچوقت نداشتم ، عکسی که شامل مادر و پدر مهران و مادر و پدر من می شد. تو عکسهای ما جای بابای آرش خالی بود. جایی که هیچوقت پر نمی شد!

دیگه خیلی از حال نوشتم در ادامه ، می رم سراغ خاطرات سال گذشته. ضمن اینکه 6 روز دیگه سالگرد ازدواج من و آرش از راه می رسه ، یک سال گذشت. سخت و تلخ ، شیرین و خوش ، .... گذشت ، همین.

بعداً نوشت: چقدر هم این حال نوشته مختصر شد!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۱ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

ادامه برنامه هفتگی:

سه شنبه: صبح آرش رفت سرکار ، اینها گفته بودند که با آرش می رن ، گوش دادم ببینم بلند می شن دیدم نه خبری نیست خوابیدم که دوباره از ساعت 8:30 ( فکر کن وسط تعطیلات عید با خواب آلودگی بهاری 8:30 بیدارشدن یعنی عذاب الیم جهنم!!!!!!!!!!!! ) صدای پرکردن کتری و شرشر آب بلند شد و همزمان صدای زنه که همه را بیدار می کرد البته فقط من بیدار شدم ، ساعت شد 10 و بالاخره خانومها رضایت دادن ، زود پاشدم از ذوق بدرقه مهمانان همچون نفس که چون بیایند و درنروند کشنده می گردند!!!!!!!!!!! و رختخوابهارو جمع کردم ، تو دو روز گذشته رختخوابهارو تا می کردند امروز نه که خیلی عجله داشتند زود برن روی همون رختخوابهای نوی من که تو این یکساله احدالناسی جز در موارد معدود روشون نخوابیده بود نشستند و تندتند شروع کردند به میکاپ!!!! بماند که خرده رژگونه هاشون هم ریخته بود رو رختخوابها که من تندتند از زیر پاشون رختخوابهارو کشیدم بیرون و جمع کردم!!!!!!!!!!!!! ( آره !!!!!! به خدا از زیر پاشون !!!!! و خانومها فقط یه وری می شدن که من رختخوابو بکشم بیرون!!!!!! ) بعد زنه رو به شوهرش گفت: ما دیروز خرید کردیم تو چیزی نخریدی تا ما آماده می شیم تو برو همین دوروبر ببین چیزی گیرت می یاد ضمناً یه حلقه فیلم هم بخر!!!!!!!!!!!! و رو به من گفت: عسل جو.ن قربون دستت فقط یه چایی بده این بخوره بره تا بعد!!!!!!!!!!!!!!!! رفتم صبحونه آوردم تا همشون یه جا بخورن ببینم گورشونو گم می کنند؟ از اونطرف آرمیتا و سپیده زنگ زدند که اگه مهمونات رفتند ما بیایم پیشت من هم بلند بلند گفتم: شما بیاید ، هنوز نرفتند ، دارن می رن!!!!!!!!!!!!!! خانومها انگار تلنگرو خوردن و زنه پرسید چندنفرند؟ من هم الکی گفتم: بابام اینا و عموم اینا!!!!!!!!!!!! طرف فهمید دیگه با این تعدادی که قراره بیان یه گوشه مبل هم به کسی تو خونه فسقلی ما نمی رسه واسه همین گفت: تندتند آماده بشید که بریم مهمون داره ، ساعت 11 بود ، به دخترش گفت: زنگ بزن خاله ات بگو ما 1-1:30 راه می افتیم!!!!!!!!!!!!! خدایا داشتم دق می کردم ، داشتم بالا می آوردم ، یهویی گفت: بدو عسل بدو بیا زنگ بزن مادرشوهرت من براش تعریف کنم چه عروس خوبی گرفته ، خاک بر سرش اون سحر کثافت ، اصلاً آدم نبود ، هروقت ما می رفتیم خونه اش با آرش دعواش می شد ، یه بار چنگ انداخت تو صورت آرش خون اومد! تو دلم گفتم: ای قربون همون سحر برم که هیچوقت اینقدر مثل الان عاشقش نبودم ، دستش درد نکنه ، حق داشته بدبخت ، من هم اگه روم می شد چنگ می انداختم تو صورت تو و همتونو خونی مالی می کردم !!!!!!!!!!!!!!! خلاصه زنگ زد به مامان و کلی چاپلوسی و تعریف و تمجید ، دلم شور می زد نکنه داره چاپلوسی می کنه که منو خر کنه تا بیشتر بمونه!!!!! خدایا خودت کمک کن برن. آرش زنگ زد و با خنده پرسید رفتند؟ گفتم: نه!!!!!! بیچاره گفت: هروقت رفتند به من خبر بده ، اون هم داشت دق می کرد!!!!!!!!  من که اینطوری دیدم همه وسایلهارو ریختم وسط و شروع کردم به بهونه تمیز و مرتب کردن خونه واسه مهمونای خیالی بهشون محل نمی ذاشتم ، مرده بالاخره دست از پا درازتر برگشت و حالا هوس کردند با خونه ما عکس بندازن ، ( نه که خونه ما قصره!!!!!!!!! ) دم بوفه ، تو اتاق خواب ، رو مبلها ، بغل تلویزیون!!!!!!!!!!! ( یاد عکسهای سربازا بغل برج آزادی افتاده بودم ) ، زنه با پررویی امر فرمودن: عسل جون بی زحمت زودتر میزتو بچین کنار سفره هفت سینت هم عکس بندازم!!!!!!! ، با بی تفاوتی درحالی که داشتم میز را دستمال می کشیدم گفتم: حالا جاهای دیگه بندازین ( تو دلم گفتم برو تو حموم توالت هم بنداز خجالت نکش!!!!!!! ) بدجنسیم گل کرده بود دیگه اصلاً باهاشون دلم نمی اومد همکاری کنم ، چشمم هم افتاد به سایه صورتیه که سپیده خیلی دوست داشت و بهش ندادم و الان داشت تو کیفش چشمک می زد!!!!!! گفتم به جهنم ، کلیپس کوچولوم هم رو سر دخترش بود گفتم: میشه لطف کنی کلیپسمو بدی موهام می ریزه تو صورتم ، گفت: وااااااااااای ببخشید اصلاً نفهمیدم بذارم سرجاش!!!!!!!!!! یعنی من که در حالت عادی هرکی از چیزام خوشش می اومد بهش می دادم الان دیگه یه کلیپس فسقلی را هم از خیرش نمی گذشتم حالم ازشون به هم می خورد که منو اینطوری دارن آزار می دن ، زنه گفت: عسل جون تو هم بیا عکس بنداز، گفتم: نه من الان دارم خونه را تمیز می کنم و بی تفاوت رفتم جاروبرقی را آوردم وسط سالن!!!!!!! دیگه فهمیده بودن و از ساعت 8:30 که قرار بود برن ، بالاخره رضایت دادن 12:30 گورشونو گم کنن و اما حرص درآورترین قسمت ماجرا: دخترخاله 100 کیلویی زنه و دختر مرده بعد از خروج از در خونه بدون هیچ حرفی ، بدون خداحافظی سرشونو انداختند مثل خر رفتند تو آسانسور!!!!!!!!!!! با تعجب به زنه گفتم: اینها خداحافظی نکردند! گفت: ولشون کن اینها رسم ندارن.!!!!! ( ببخشید عسل جون سه روز مثل روتختی پهن شده بودیم رو تختخوابتون ، دستت دردنکنه یه استکان آب نزدیم و تو مثل کلفت آوردی جلومون گذاشتی خوردیم و رفتیم ، ببخشید عسل جون ، تشریف بیارین شما هم ، اصلاً بی هیچ حرف و حدیثی ، وظیفه ات بود عسل جون اصلاً ،  ولی یه کلمه: خداحافظ ............. نه بابا عسل چقدر ساده ای تو. عیب نداره بذار برن گم شن ما خداحافظیشونم نخواستیم. ) رفتند ، لحظه آخر به پسرعموی آرش گفتم: اگه تندی کردم ببخشید ولی منو جای خواهرتون بدونید ، دلم می سوزه آلوده اعتیاد باشید! اصلاً فهمید؟ درک کرد؟ به من چه ، من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم ، تو خواه از سخنم پندگیر خواه ملال! مگه نه؟ باورم نمی شد رفتند ، ناباورانه تر اینکه دوتاشون بی خداحافظی رفتند شاید هم انتظار داشت چون مداد ابرومو از کیفش برداشته بودم ازش عذرخواهی کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!  زنگ زدم به آرش و خوشحالش کردم. آرمیتا و سپیده اومدند ، انرژی های منفی رفت و مثبتها اومد ، آرش اومد ، تا غروب آرمیتا موند و شب هم با سپیده و آرش و مهران رفتیم فرحزاد و من بالاخره هوای بهاری را استشمام کردم بعد از اینهمه مدت!!!!!!!! شب سپیده موند خونه مون ، ( من نمی دونم چرا تو این عید ملت یه شب من و آرش را تنها نذاشتند به حال خودمون!!!!!!!!!! ) ، چهارشنبه سپیده رفت و آرش که اومد شب تصمیم گرفتیم 3 روز باقیمانده را بریم مسافرت کاشان پیش دختردایی هام و پنجشنبه رفتیم محلات با اونها و کلی کیف کردم از اونهمه گل و کاکتوس خریدم و شمعدونی و بامبو و شب تو چادر برای اولین بار خوابیدم و مردیم از سرما ولی خوب بود تا سیزده به در . دلیجان و نراق و مشهد اردهال هم رفتیم و دوباره سیزده به در با آرش تو جاده تنها بودیم و یه جا ایستادیم دوتایی با آرزوی خوشبختی و سلامتی و. آرامش سبزه گره زدیم و شب هم یواشکی دور از چشم رییس ساختمون رفتیم رو پشت بوم و جوجه کباب زدیم بیا و ببین!!!!!!!!!!! و بعدهم مثل همیشه دلشوره فردای تعطیلات واسه سرکار و ... ( اگه این چندروز اخر نبود عملاً دق می کردم ) و در آخر فکر عسل به زبون اومد و گفت: آرش ! ازشون خبری نشد چرا؟ پارسال یادته؟ سال تحویل ، سیزده به در و .... آرش شونه هاشو انداخت بالا و گفت: چه می دونم ، حتماً عروسی خواهرشه سرشون گرمه ، ولشون کن بهتر که خبری نشد!!!!!!! تو دلم گفتم: آرش! یعنی تو همون آرش پارسالی! ؟؟ خدایاشکرت بخاطر این آرامش. فقط همین.

این بود تعطیلات نوروز ما.

دیگه ادامه ندارد!!!!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٧ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

من که تو آشپزخونه بودم زنه اومد و التماس کنان گفت: عسل جون قربونت ، شوهرم خیلی ازت دلخوره و می گه بریم ، منتها حالش خیلی بده ، بذار یه گوشه بشینه بکشه وگرنه نمی تونه تا شمال رانندگی کنه ، می خواستیم بریم خونه دوستش ولی نیستند ، مسافرتند ، تو بهش بگو بمونیم!!!!!

گفتم: من نمی گم بشینه تو خونه من بکشه فقط گفتم شام بمونید همین! ببین ...... خانوم ، شما 10 روز هم خونه ما بمونید حرفی نیست ولی من خونه ام قانون خودشو داره ، ببخشید که رک حرف می زنم ، ولی خونه ما قانون داره ، شرط ازدواج من و آرش همین بود که خداروشکر آرش هم از این محیطها 2-3 ساله که دور شده ، من نمی خوام براش اون صحنه ها تداعی بشه ، نمی خوام حرمت خونه ام بریزه ، می فهمید؟

گفت: ( چرت وپرت بافی ! ) آره ، به خدا من تحسینت می کنم اگه من هم از روز اول مثل تو در خونه مو باز نمی ذاشتم واسه این کارا الان شوهره ترک کرده بود ( ارواح شکمش داشت مثلا با این تعریف تمجیدا منو خر می کرد ، داشتم بالا می آوردم حرفاشو ، نمی خواستم ریختشونو ببینم ، می خواستم به پلک زدنی نباشند فقط همین!!!!! )

من حرفی نزدم ، بعد از شام خود زنه به شوهرش گفت: برو بیار بشین زود بکش ، عسل اجازه داد ، ( تو دلم فحشش می دادم ، عسل به گور .............. خندید استغفرالله! که اجازه  داد! )  آرش هم حرفی نمی زد ، خون خون هردومونو می خورد ، مرتیکه رفت تو آشپزخونه دید خوش نمی گذره!!!!!!!!! اومد کنار بخاری و زنش هم تند تند مثل زنهای نمونه واسش میوه پوست می کند و یهویی ناباورانه دیدم خودش هم گرفته داره پک می زنه!!!!!!! رفتم تو آشپزخونه ، قیافه گرفتم ، خودمو کنترل می کردم نزنم زیرشون پرتشون کنم بیرون ، آرش پنجره را باز گذاشته بود و تند تند عود روشن می کرد ، بهش گفتم: حیف دود عودهای قشنگم ، حیف قداست خونه ام ، آرش می گفت: ولشون کن ، فردا می رن دیگه عمراً پشت گوششونو دیدن خونه مارو دیدن. دیگه تموم شد!  رفتیم تو اینترنت و خودمونو مشغول کردیم به چت کردن با سارا اینا ، اینها هم که انگار webcam  تا حالا ندیده باشند با تعجب و ناباوری و سؤالهای مسخره و ناشیانه که انگار از تمدن به دور باشند اومده بودند جلوی لپ تاپ و انگار هرچی جلوتر بیان اونها تو انگلیس بهتر می بیننشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا سارا هی می گفت: عسل بیا من موهاتو ببینم مش کردی ( من برای اولین بار امسال موهامو مش کردم ) مگه می ذاشتند ، با اون سرعت پایین اینترنت خانگی یه بساطی بود بلندبلند داد می زدند حرف می زدند ، ما دیدیم اینطوریه قطع کردیم و زنگ زدیم ، حالا چقدر با سارا و شوهرش خندیدیم به اینها ، سارا می گفت:هی می گم بیا جلوتر مشهاتو ببینم هی این زردک ( موهای زنه دکلره و زرد بود ) می یاد جلو ، می گفتی بفرمایید تو دم در بده!!!!!!!!!!! سهیل می گفت: عسل به آرش بگو شب لپ تاپو قایم کنه اینها این چیزا رو ندیدن شب بر می دارن فکر می کنن می تونن ازش بیان این طرف !!!!!!!!!!!!!!!!!!! واااااااااااااااااای اونقدر خندیدیم که نگو ، حالا زنه پررو پررو می گه: درمورد چی حرف می زدید که اینقدر می خندیدید! بعد هم انگار حال خودش و شوهرش سرجاش اومده می گه: عسل تو که اینقدر سفت و سختی و آرش ازت حساب می بره ( چه خیال خامی که آرش از من حساب ببره!!!!!!!! ) چرا به خودش که سیگار می کشه چیزی نمی گی؟ و داشت درمورد مضرات سیگار و منافع تریاک داد سخن وری می پروراند که اهمیت ندادم و با یه خمیازه الکی رفتم تو اتاق خواب. ( می خواستم بگم: آخه به توچه مربوطه؟ مگه تو فضولی ؟ یه چیزی هم ما انگار بدهکار شدیم! )اینها گفتند ما دیگه شب نمی ریم ، فردا صبح زود پا میشیم و می ریم ، و از آرش هم خداحافظی کردند. اما آرش می گفت: این خط و این نشون ، اینها صبح زود نمی رن حالا ببین!!!!!!!!!! با دلخوری خوابیدیم هردوتامون خسته بودیم. آرش بیچاره از سرکار می اومد یکراست آشپزخونه کمک من ، این دو تا زن خرس گنده با اون دخترای دم بخت ، یه لیوان جابجا نمی کردن همینطور می اومدن ، می خوردند و دوباره می رفتند ولو می شدند رو تختخواب بیچاره ما و زنه هم که نمونگیش گل کرده بود!!!! فقط شوهرداری می کرد و مثل تازه عروسها از بغل مرده جم نمی خورد. حتی تو حموم!!!!!!!! ( آره ، حتی تو حموم ، چیه؟ طرف شب اول لباس خواب دادم بهش بپوشه می گفت ما بچه هامون بزرگن ازین چیزا نمی پوشم « البته تنش هم نمی رفت اگه می خواست بپوشه » اونوقت دوروز تو تهران مونده بود خارجی شده بود و با مرده می دوید تو حموم!!!!!!!!!!! ای خدا حموم خوشگلم! خونه قشنگم ، چقدر دلم واسه اون آرامش قبل از طوفان خونه مون تنگ شده بود. ) حالا به سارا می گفتند: واسه ما می تونی دعوتنامه بفرستی؟!!!!!!!!! یه سر بیایم اونجا ، فکر کن !!!!!!!!!!!! چی بگم خوب ، اصلاً تو باغ نبودن اصلناااااااااااااااااااا!!!!!!! )  

تو دلم می گفتم: دلم واسه اینکه صبح هروقت دلم خواست بیدار بشم و بپرم رو اون مبل گوشه سالن و هی تند تند کانالهارو عوض کنم تنگ شده ، از صدای شرشر آب و قل قل کتری از سر صبح خسته شدم ، دلم نمی خواد ناهار بخورم ، می خوام به جای دیدن « ماریچی » ( سریال تقدیر یک فرشته PMC   ) ، « نقی » ( سریال پایتخت ) ببینم!!!!!! دلم می خواد تو خونه ایروبیک کنم و هی الکی بالاپایین بپرم ، دلم لباس لختی پختی هامو می خواد ، دوست ندارم هی این شلواره را با بلوز آستین دار بپوشم در تمام روز ، دلم می خواد اون ویبروشیپمو ببندم هی احساس مانکنی کنم !!!!!!!!! ، بابا من واسه نامزدی سپیده می خواستم رژیم سبزیجات بگیرم ولی همه وسایل سالادمو ریختم تو شکم اینها!!!!!!!!!! من می خوام برقصم ، نمی خوام هی روزای تعطیل جاروبرقی بکشم و ماشین لباسشویی روشن کنم ، می خوام هی الکی زیر نور بهاری برم بیرون تا میدون و دوباره دور بزنم بیام خونه و از سر کوچه یه پیراشگی بخرم و بیارمش بذارم تو ماکروفر و یه کم کرمش آب بشه تنهایی تندتند بخورم ، دلم نمی خواد هی شکلاتهامو تعارف کنم ، خوب همش تموم می شه زود!!!!!!!!!!!!!!!!! دلم واسه لواشک خوردن با ملچ مولوچ آخر شبها که آرش چایی می خوره تنگ شده ، دلم می خواد « همه چی آرومه » را بذارم هی 10 بار گوش بدم و اداهای خواننده شو دربیارم ، دلم لک زده واسه قردادن با ( آی پری باخ پری باخ منصور!!!!!!!!! ) بابا می خوام تنهایی لذت ببرم تو خونه تا آرش بیاد و دوتایی چایی بخوریم ، من دوست ندارم هی سینی چایی بیارم و هی ظرف بشورم و هی........ اه خدایا کی می رن ، راستی پاک یادم رفته بود ، چرا از اونها خبری نیست؟ یه جمله ای اومد تو ذهنم: خدا اونقدر مهربونه که دوتا بلارو همزمان سر آدم نازل نمی کنه فعلاً این بلاهای خانمانسوز واسه هفت پشتمون کافیه!

ادامه دارد....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٧ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

و اما ادامه برنامه هفتگی:

دوشنبه: آرش که دید من همه هنرهای آشپزیمو روز قبل به نمایش گذاشتم!!!!!!!!! طی ترفندی زیرکانه!!!! از زنه خواست به من طرز پختن ماهی به سبک شمالی را یاد بده و رفت سر کار ، خانوم هم نمی دونم وسواس داشت چی بود که برای هر دستشویی رفتن می افتاد به جون حموم و دستشویی و تا سقف آب می گرفت و می شست ، دیگه حالم از صدای شرشر آب از سر صبح به هم می خورد ، بعد هم می نشست سر لوازم آرایشها و چشمش هم خورده بود به لوازم آرایشهای نونوار من که همه را خواهر آرش از انگلیس فرستاده بود و اولش با اجازه و بعد کم کم بی اجازه !!!!! می رفت سروقت اونها و چقدرررررررررررررررر حرص خوردم که حتی به پد نوی پنککم هم رحم نکرده بود و به جای اینکه از پد خودش استفاده کنه مال منو برداشته بود. منم حسااااااااااااااااااااااس. خوب بود خواهر آرش رو تمام وسایل آرایشی که از اونجا می فرستاد اسم من و خواهرشو جدا روشون می نوشت حالا می گم چرا؟ من بعد از اجازه از خانومهای محترم برای استفاده از وسایلها و اتاق خواب و میزتوالتم نشستم که دستی به صورت خسته ام بکشم که دیدم مداد ابروم نیست ، همه جارو گشتم و بعد گفتم ببخشید مداد ابروی من دست شماست؟ دخترخاله ههه گفت: نهههههههههههه!!!!!! من از مداد مشکیت!!!!!!!!! استفاده کردم نه قهوه ای ، زنه هم گفت: نه بیا این وسایلهام!!!!!!!!!!!! بگرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مرده بودم از خجالت ، گفتم قابلی نداره بابا و رفتم تو آشپزخونه دیدم چه الم شنگه ای زنه راه انداخته و همه را به صف کرده کیفاشونو می گرده!!!!!!!! ( بدجور به خودشون شک داشتند!!!!!!!!!! ) بعد از تفتیش بدنی دخترخاله هه و دختر زنه رفتند بیرون گشتی بزنند ، زنه به دختر هووش گفت برو کیف دخترخاله را بیار!!!!!!!!!!! هرچی من گفتم به خدا راضی نیستم ، تهمته ، قابل نداره ، زشته و .... به خرجش نرفت. کیف را باز کرد و درست روی تمام لوازم آرایش مداد ابروی من بود که روش نوشته بود : عسل!!!!!!!!! من هم دیدم اوضاع خیطه تمام وسایل آرایشهام وبدلیجاتم را جمع کردم و تو کمد قایم کردم.حالا مگه ول می کرد ، هیمی گفت: به سارا که زنگ زدی بگو از این مارک فلان چیز واسه من بفرسته پولشو می دم  اونجا همه مارکها اصله ، تو دلم می گفتم انگار خونه خاله است ، طرف انگلیسه ، می خوای برو بخر ، تو پول بده بودی خودت می رفتی می خریدی ، حالا باید کابوس تو چترباز به اون ور آب هم بره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! موقع پخت ماهی به سبک شمالی شد همونطور که نشسته بود سر لوازم آرایشها گفت: عسل جان چون من می خوام خودت یاد بگیری برو درست کن من بهت می گم!!!!!!!!! بعد هم من یه تعداد از رژ لبهای صورتی جیغم را که آرش خوشش نمی یاد بزنم دادم بهش ، اون هم با پرروئی سایه خوشگلم را هم برداشت و بدون تعارف استفاده کرد و روز آخر هم پس نداد و با خودش برد. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی حرص می خورم وقتی یادم می یاد که نگو!!!!!!!!!!!!! شوهرش هم که از دیروز عصر نئشگیش پریده بود و تو خماری بود خواب بود و به خیال خودش آرش بیاد و ببردش جای دیروزی ، آرش که اومد بیدار شد خانمها هم از صبح درحال میکاپ بودند که برن بیرون نمی دونم چرا دل نمی کندند ، دیدم آرش لباسشو عوض نمی کنه فهمیدم می خواد یارو را ببره اونجا ، صداش کردم و گفتم حق نداری بری اونجا وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی ، وقتی دیدم آرش لالمونی گرفته و تو رودرواسی است گفتم: آرش جان شما برید اونجا ، خانومها هم که دارن می رن خرید من هم رفتم خونه مامانم!!!!!!!!! تا آرش اینو شنید فهمید که هوا پسه و پشت این گفتار نرم خطو نشونی اساسی است به پسرعموش گفت: من نمی یام ، خجالت بکش ، این زندگیهع تو داری؟ مثلاً اومدین تهران به جای اینکه برید بگردید چپیدید تو خونه و خودتم که وقت و بی وقت سراغ اون صاب مرده ای ، ول کن دیگه ، یارو هم پررو گفت: واسه من فرقی نداره همینجا می شینم و می کشم!!!!!!!!!!!!!!!!! خونم به جوش اومده بود روبه آرش گفتم: آرش خان شما که می دونی اگه بابا ناخودآگاه در این خونه را بزنه و بیاد تو و ببینه دودمان همه را به باد می ده ضمناً مدیر ساختمون ما سپاهیه  اگه بو را بفهمه با مأمور می یاد دم در ، ( الکی می گفتم ) زنش که اینجوری دید به بهانه خرید بلندش کرد و بردش. فقط چندساعتی من و آرش تنها شدیم و هردو قبول داشتیم که تو عمرمون زندگی به این مزخرفی ندیده بودیم و آدمهایی به این عوضی ای. پسرعموش با من سرسنگین شد ، شب که برگشتند گفت: جمع کنید بریم ، من بازم احترام گذاشتم و گفتم : من شام درست کردم بخورید بعد از شام برید ( تو دلم خوشحال بودم که بعد از شام می رن! )

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٦ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

آقا به خدا تهران خبری نیست ، آخه کی شلوار برمودا با کفش قرمز قرمز می پوشه می یاد تهران خرید؟ آخه توروخدا یه خورده راحت بگیرید این زندگی لامصبو ، آخه من که اومدم دیدم خانواده هاتون بیچاره ها سرو ساده ان ، چرا وانمود می کنید؟ چرا تقلید می کنید؟ چرا خودتون نیستید؟ حالا چون من ساده هستم ، چون اینهمه خودمو رنگ آمیزی نمی کنم ، واسه بیرون رفتن کفش 15 سانتی نمی پوشم ، بهم نمی یاد خونه زندگیم قشنگ باشه؟  دست بردارید بابا ، آسون زندگی کنید. من آرزو دارم تو شهر شما با پاهای برهنه روی زمین خیس خورده از باران راه برم و عمیق عمیق بوی علف تازه و شالیزارو تنفس کنم ، دوست دارم موهامو بسپارم به باد تا به هم بریزه اساسی و هر تارش یه طرف بره تا اینکه با هزارتا ژل و تافت و اطوی مو و سشوار و اون بالا نگهش دارم ، من دوست دارم راحت به صورتم آب بزنم و تند تند آب بپاشم به صورتم بدون هیچ ترسی از پاک شدن رژ لبم و ریختن ریمل چشمام و .... من عاشق صدای مرموز سکوتم و صدای باشکوه طبیعت ، صدای خاص کوه ، صدای دلنشین امواج دریا ، خوب من دوست ندارم با صدای بلند هندزفری تو گوشم بذارم و آهنگ گوش بدم؟ خوش به حالتون که شما تمام اون جاذبه هایی که من دوست دارم را دارین و حیف که قدرشو نمی دونین ، من و آرش متفق القول بودیم که : نمی گیم راه کی درسته و راه کی غلط ، فقط می گیم راه ما از شما جداست ، راههامون با هم فرق داره ، جذابیتهامون ، سلایقمون ، علایقمون با هم فرق داره ، نمی گم کی خوبه ، کی بده فقط می گم ما با هم فرق داریم همین.

زنه تا اومد دوید تو حموم و یکی دوساعتی اون تو بود. اما مرده هی زیر گوش آرش پچ پچ می کرد که حالم بده یا بنشینم همینجا خودمو بسازم یا بریم پیش فلانی!!!!!!!!!! آرش هم معذب شده بود و تو خونه که محال بود بذاریم از این غلطها بکنه بنابراین آرش بردش باغ همون محل کار سابقمون پیش سرایدار اونجا ، من اخمام رفت تو هم ، آرش مدتها بود از این محیطها فاصله گرفته بود واسه همین دلم شور می زد ، آرش هم فهمید بیچاره ، هی  زنگ می زد و می گفت بیرون باغ هستم و اینجا پر از سبزه و ماهی قرمز و پرتقاله که از شمال واسه فروش آورده اند می خوای ماهی قرمز واست بیارم؟؟؟؟؟؟ آخه دوتا ماهیامون فردای سال تحویل مرده بودن! خلاصه اومد با 6 تا ماهی خوشگل و زنه هم که از حموم اومده بود فکر می کرد الان خیلی خواستنی شده هی تیکه می انداخت من و شوهرم امشب رو تخت شما می خوابیم که خوشبختانه آرش گفت عمراً و نذاشت. اون شب خوابیدند و من و آرش خیلی عصبی بودیم. آرش می گفت یه وقت اگه اصرار کردن هم باهاشون نری بیرون ها ، ولی من خودمم عمراً می رفتم. منم گفتم دیگه حق نداری با این مرتیکه بری اونجاها ، و امیدوار بودیم که فردا می رن!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

هفته دوم عید آرش با اشک و آه و غرغر رفت سرکار ولی من خوش و خندون خونه بودم. ( خوش و خندانشو زیاد جدی نگیرید عرض می کنم! )

برنامه هفتگی:

 شنبه : مامانم اینا با عمه ام را دعوت کردم شام. شب موندند که فردا بریم خونه دختر عموم عیددیدنی! ( ای تو اون روحت خرگوش ، همش بدو .... بدو. )

یکشنبه: تازه رسیدیم خونه آرمیتا اینا که آرش زنگ زد بدو بدو پسرعموم اینا از شمال راه افتادن و یه ساعت دیگه می رسن ، هول هولکی ناهار نخورده برگشتم خونه و روز از نو روزی از نو. این پسرعمو که معرف حضورتون هست؟ نیست؟ عیبی نداره ، دوباره می گم ، همون که زن اولش تصادف کرده بود و زن دوم گرفته بود، یادتون نیومد؟ همون که تاسوعا عاشورا از دست زنه و خاله زنک بازیاش دق کردم ، یادتون نیست؟ ( خوب برید بخونید تو آرشیوم ، خیلی کم از دستش حرص خوردم ، حالا هی تعریف کنم؟!!!!!!!!!) ما فکر می کردیم دوتایی می یان و می خوان برن خونه فامیلای زنه ، سنگ تموم هم گذاشتم چون ما تو دوران دوستیمون هم همش خونه اینا می رفتیم ، با اینکه ازش خوشم نمی اومد و مرده تریاکی بود و زنه خاله زنک نمونه ولی به روم نیاوردم ، بالاخره فامیل آرش بودن هرچند آرش خودشو از اون ورطه بیرون کشیده بود و هیچ مشترکاتی نداشتیم ولی بالاخره مهمون بودن. زنگ در زده شد و نه یکی نه دوتا و یهویی 5 نفر ریختند تو خونه. پسر عمو و زن دوم و دختر زن اول و دختر زن دوم و دخترخاله زن دوم!!!!!!!!!!! زنه که بعد از عروسیمون رفتیم خونه اش هی تند تند وسیله هاشو نشون می داد می گفت: اینو می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟ بیام خونه تون واست چشم روشنی می یارم!!!!!! ماهی سفید الان نخر ، من بیام تهران واسه خودتون و مامانت اینا هم می یارم!!!!!!! ، برنج می خوای؟ بذار من بیام تهران..... ،  بذار من .... بذار.... !!!!

اومدن تهران ، اومدن خونمون ، با یه هندونه نصفه خورده و یه نصف نون قندی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( به خدا راست می گم ، باورکردنی نیست ولی می گم به خدا!!!!!!!! ) تو نیم ساعت اول مثل ندید بدیدا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خونه مارو قیمت کرد و چشمهاش از کاسه دراومده بود که : عسل اصلاً فکر نمی کردم تو با این تیپ ساده ای که داری خونه ات اینقدر قشنگ و باسلیقه باشه ، باید برم به همه فامیلای آرش تعریف کنم ، وااااااااای منم همه اینارو دارما ولی تو خیلی خوب چیدی، و........... و............. و......... ( آخه نمی دونم کی به این زنیکه گفته بود با من قابل مقایسه است؟ حالا نمی گم من کسی هستم ولی آخه خاله زنکی هم حدی داره دیگه!!!! ) سر و تیپ هارو که دیگه نگو ، موها شینیون کرده و دکلره شده و مثل کوه بالای سرشون ، آرایشها که داشت می چکید ، هرچی هم واسه دختر خودش می کرد بخاطر حس نامادری نمونه رو دختر هووش هم پیاده کرده بود!!!!!!!!! دخترخاله هه را بگم ، یه دختر 19 ساله که تو سن 14 سالگی ازدواج کرده بود!!!!!! و 3 تا بچه داشت و با شوهرش قهر کرده بود و 3 تا بچه را گذاشته بود اومده خونه اینها به قهر و با اولین تعارف هم مهمون خونه ما شده بود !!!!!!!!! بماند که من فکر می کردم مجرده چون اصلا! تو این چند روز سراغی از بچه هاش نگرفت ، درعوض یکریز با دوست پسرای این دوتا دخترا تلفنی حرف می زد و تجربیاتشو مفتی مفتی در اختیار این دوتا می ذاشت!!!!!!!!! هیکلش هم بالای 100 کیلو بود ، نگم؟ زشته؟ مسخره می کنم؟ نه به خدا منظور دارم ، اینها از بدو ورود انگار تا حالا تختخواب دونفره ندیده بودن چون سه تایی رفتند روش و اطراق کردن اونجا و از صبح تا شب اون تو بودند ، نه هوایی می خوردن ، نه ماهواره ای می دیدن ، فقط بلند بلند آهنگهای گوشیهاشونو گوش می دادن و می خندیدن!!!!!!! طوری تختخواب بعد از رفتنشون جابجا شده بود که با آرش تشک گرد بیچاره را برعکس کردیم و دیدیم ای دل غافل بیچاره تختخواب عزیزم از بغل شکسته!!!!! ( حالا هی بگید به هیکلش چکار داری؟؟؟؟؟ !!! )

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

من اون روز با دادن بن کالا مخالف بودم ، به آرش هم گفتم بفروش پولشو بده بهشون ، دلم نمی خواست واسشون عادت بشه که هرسال منتظر خرجی گرفتن باشن ، ضمن اینکه چون آرش هم به مادر خودش و هم به مادربزرگ بچه هه بن داد من تو دلم می گفتم ببین هنوزم انگار خیال می کنه مادرزنش اونه!!!!!! و از آنجایی که تصمیم گرفته بودم هیچی را تو دلم نگه ندارم به خودش هم گفتم ولی آرش گفت : چاره ای نداشتم ، باید یه جور دهنشو می بستم ولی بازم من دلگیر شده بودم ، نمی دونم هم دقیقاً چرا؟  فرداش رفتیم خونه مامان آرش و بعد هم خونه ما دنبال مامانم تا بریم بهشت زهرا ، عمه ام هم از قبل عید خونه مون بود. تو این گیرو دار مامان مهران هم زنگ زد و واسه خواستگاری از سپیده اجازه خواستند و قرار شد پنجم بیان و سپیده هم التماس می کرد به آرش که تو داماد بزرگی و بابا قبولت داره تو راضیش کن و .... بعدش هم من و آرش و مامانش رفتیم شمال ، شمال خوب نبود ، خوش نگذشت ، همش بارون می اومد و ما هیچ جا نرفتیم فقط عید دیدنی و دید و بازدید از فامیلای آرش که خیلی زیاد بودن و اکثراً نمی شناختمشون و چون همه را خونه بقیه می دیدم تکراری بود و ما هم که خوادگی اهل این رفت و آمدها نبودیم زیاد حال نکردم ، همش بدو بدو خونه یکی و اجیل بخور بدو بدو برو خونه یکی دیگه خلاصه اونقدر حوصله ام سر رفت و کلافه بودم که چهارم به بهانه خواستگاری سپیده برگشتیم تهران.

خواستگاری سپیده هم به خوبی و خوشی انجام شد ، همش می ترسیدیم نکنه بابا یادش بیاد چند سال پیش مهران را با سپیده دیده و زده زیر گوشش ، ولی قیافه مهران خیلی عوض شده تو این سالها و بابا نشناختش. خانواده اونها خیلی بروبیا داشتند ، با خانواده آرش فرق دارن ، چند مرحله خواستگاری و بله برون و نامزدی و عقد دارن ولی به هرحال هرکی یه جوریه دیگه ، سال خوبی بود با خواستگاری و بله برون شروع شد.

فکر عسل: ( چرا ازشون خبری نیست اینا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا پارسال طرف یه روز درمیون زنگ می زد و بچه را می فرستاد عیددیدنی ، یعنی واسه عیدی گرفتن هم نمی خواد بفرستدش؟  اه ول کن بابا حالا دلت تنگ شده واسش؟ !!!!! )

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

موضوع انشاء: تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟!

آخه سال هم شد خرگوش؟ همش بدو ، بدو ........... بدو ، بدو..........ای کاش یه کم می خوابیدیم مثل خرگوشه خوب. یعنی چی؟؟؟؟ ( ولم کنی تا فردا غر می زنم! ) اون روز آخر که یادتونه خیلی کار داشتم و خونه تکونی و .... ، برعکس می خواستم زود برم که تا غروب نگهم داشتند چون قرار بود برم 15 روز خوش باشم باید یه جوری می چلوندن دیگه! درست مثل دیروز که تمام 15 روز یه جا از پشتم دراومد! پنجشنبه هم قرار بود آرش ناهار سرکار بخوره و من هم با خیال راحت آشپزخونه را ریختم و برعکس آرش هم نموند سر کار و برگشت با پاداشها و کادوهای بسیار و طبق معمول گرسنه ، من هم که روز قبلش پاداشم رو گرفته بودم و شادو خندون بودیم. ( البته ما عیدی و حقوق و ... را رو هم گذاشتیم و یه جا تقدیم طلبکارای قرض و قوله ماشین عزیز  و بانکهای محترم جهت اقساط و صاحبخانه محترم نمودیم!!!!!!! ) اگه این پاداشها را نمی گرفتیم اوضاع خیلی خراب می شد ، آرش بابت بچه هه هم دوماهی بدهکار بود و همونطور که تعریف کردم زنه به بهانه خرید زنجیر طلا ، از مدتها قبل اولتیماتوم را داده بود که عیدی خوب به بچه هه بده! منتها آرش فقط تونست پول یک ماه را فقط بهش بده اونهم شب پنجشنبه زنه الکی ساعت 11 شب ( شجاع شده ! ) زنگ زد و گفت: تو زنگ زده بودی؟؟؟؟؟؟؟ آرش هم گفت: نه من چکار دارم زنگ بزنم؟  ضمناً فردا پول می ریزم! همین دروغ مصلحتی کافی بود که طرف با خیال راحت خداحافظی کنه غافل از اینکه آرش تا اون لحظه خبر هم نداشت یه پاپاسی بهش پاداش بدن! دلشوره داشتیم که اگه جور نشه تمام تعطیلاتمون زهرمار شده ، خنده دارش این بود که روی مبلغ یه ماه یه مبلغ هم بن کالا گذاشت و برد دم خونه مادربزرگش داد و اومد حتی بچه هه را هم ندید! از جمعه هم رفتیم خونه مامانم اینا دنبال خرید عید و نوبت آرایشگاه و شنبه دقیقه نود واسه معاینه فنی و ... و از همه مهمتر تسویه حساب با آتلیه عروسیمون و گرفتن عکسها و فیلمهای خوشگلمون که اوووووووووووووه چقدذر با آرش ذوق کردیم و هی نگاشون کردیم. یکشنبه هم به همین منوال گذشت و امسال هم بابام واسمون هفت سین و آجیل و شیرینی و ماهی قرمز و سبزه و ... خرید و عصر یکشنبه با دستهای پر روانه خونه مون شدیم و آرش رفت آرایشگاه و من هم اولین سفره هفت سین زندگی مشترکمون را چیدم و رفتیم شام خونه مامانش و واسه تحویل سال برگشتیم خونه خودمون و دوتایی دوتایی سال را تحویل کردیم و خوب بود.

فکر عسل: ( نمی دونم چرا ازش خبری نشد؟ سال تحویل مثل پارسال بچه را نفرستاد؟ بیخیال بابا ، پیداش می شه هول نزن! )

امسال خوب شروع شد ، همین که هیچ صدای مزاحمی نیومد یعنی خوب.بعد از کلی عکس بازی و فیلم بازی رفتیم خوابیدیم. گوشه سفره هفت سین یه طرف قرآن بود و یه طرف عکس عروسیمون که بهمون یادآوری می کرد یک سال تونستیم با خوب و بد بسازیم. به آرش گفتم ، تنها آرزوم اینه که اگر شرایط مشابهی با پارسال پیش اومد ما اون رفتارای پارسالی را انجام ندیم ، ناسلامتی یه سال بزرگتر شدیم ، حیفه آرامش این مدت اخیر را با رفتارای پارسال به هم بزنیم ،  فقط بدون من ظرفیت تکرار اون رفتارارو مثل سابق ندارم. آرش هم حال و حوصله اون اتفاقها و لجبازیها و ... را نداشت. ما قدر این آرامش را خیلی بیشتر از دیگران می دونستیم.

ادامه دارد...  

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

اولین سلام سال نو :

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!!!!!!!!!  بالاخره اومدم سر کار ، امیدوارم سال خوبی را شروع کرده باشید و تا آخرش خوب و خوش و خرم باشه. از آنجایی که تقریباً 20 روز تشریف نداشتم از صبح از درو دیوار کار ریخته رو سرم فقط اومدم سلامی عرض کنم و تبریک مجددی و اعلام حضوری! بعدش می یام سرفرصت می نویسم که: تعطیلات نوروز را چگونه گذراندیم؟

ای بابا این مدیره قبل از عید استعفاء داده بوداااااااااااا کلی حال می کردم نمی دونم چی شد همچین اول صبحی با نشاط و لبخند و قراردادی با مبلغ بالاتر از در وارد شد!!!!!!!!!!!!!!

فعلاً برم تا از طرف من استعفاء ننوشته!!!!!!

برمی گردم........... حتماً .................. فعلاً.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()