یه مختصر حال نوشت:
سلام به همه همه دوستای خوبم. اول از همه ببخشید اگه جواب کامنتی ندادم ، به وبلاگی سر نزدم ، یا .... به خدا تو این مدت بعد از تعطیلات خیلی کار داشتم. سرعت اینترنتم هم که نمی دونم چرا هی تند و کند می شه اعصابمو خرد کرد. بگذریم ، اومدم یه مختصر از این روزا بنویسم و برم سراغ ادامه خاطرات سال اول ازدواجمون.
پنجشنبه بالاخره خبری شد!!!!!!!!! ، باور نمی کنید ، باور نمی کنم ، ولی ..... من شدم همون عسلی که می خواستم. اینو جدی می گم ، من تازگیا هروقت قراره از سحر و بچه خبری بشه شب خوابشو می بینم ، تو خواب اذیت می شم و یه کمی کمافی السابق ناله و گریه می کنم و یقین می دونم که اون روز حتماً خبری می شه. آرش پنجشنبه ای موقعی که همیشه باید خونه باشه زنگ زد و گفت می رم دنبال بچه ، هیچ احساسی نداشتم. خودم هم تعجب کردم ، هی گفتم: چرا حرص نمی خورم!!!!!!!!!؟؟؟؟؟ ولی راستی راستی حرص نخوردم ، رفتم حموم ، خونه را مرتب کردم ، ناهار گذاشتم واسه آرش و خودمم خوشحال که نمی خورم ناهار چون رژیمم و نماز خوندم و جلوی تلویزیون رو اون مبل گوشه ای دراز کشیدم و هی کانالها رو بالا پایین کردم ، از تفاوتم با دفعات پیش تعجب می کردم ، همه این کارارو من دفعه های قبل هم انجام می دادم ولی با یه حالت عصبی و از سر ناچاری برای اینکه وقت بگذره ولی اینبار انگار نه انگار ، هی می گفتم چرا نمی رم زنگ بزنم ببینم کجان یا صدای چی می یاد؟ ولی خب با اینکه خودمم خودمو تحریک می کردم ولی انگار نه انگار . آرش برگشت و گفت بردمش خونه مامان عیددیدنی و ناهار هم سرپایی چند لقمه خوردم که بیام خونه، خونه مادربزرگش هم عوض کرده ان ، گفت تمام عید رفته بودن ورامین ، نمی دونم چرا تمایلی به شنیدن نداشتم!!!!!!!!! همه چیز مثل ساعتهای قبلی زندگیمون گذشت ، نه کنجکاوی از من ، نه لجبازی از آرش ، راستی مدتهاست که من طرف گوشی آرش هم نمی رم ، اون دیدزدن عکسها و شماره ها و چک کردن تایم مکالمات و ... انگار همه و همه به فراموشی سپرده شد. برای رسیدن به این اخلاق امروز ، سختی های روانی زیادی را متحمل شدم ، ولی ارزششو داشت. خیلی سخت بود ولی به آرامش امروز می ارزید. اونقدر تمرین بی تفاوتی کردم ، اونقدر خودم به خودم توهین کردم ، اونقدر به خودم گفتم خاله زنک بی ارزش خاک برسر فضول ناتوان بدبخت وابسته ......... که متنفر شدم از خودم و این کارایی که منو به اون آدم تبدیل می کرد ، اونقدر جای آرش رفته را با آرش مرده ( خدا منو ببخشه که اینقدر آرش بدبختو می کشم و زنده می کنم! ) عوض کردم ، اونقدر سحر را درحد ایده آل ترین بالا بردم و خودم را درحد بی ارزش ترین زن پایین آوردم تا به خودم بفهمونم که : ببین عسل خانوم آخر و عاقبت ادامه این کارا همینه که می بینیاااااااااااااااا ، اونقدر رو حسودی خودم کار کردم و از آخر و عاقبت اون دعواها و گیردادنا و بی ارزش شدن خودمو دق دادم که بالاخره جواب داد. بالاخره شدم اون عسلی که می خواستم. وانمود نمی کنم. دروغ نمی گم ، دیگه به بودن آرش با بچه اش حسادت نمی کنم ، دیگه به حرف زدن آرش و سحر اهمیت نمی دم ، دیگه به موبایل آرش نگاه نمی کنم ، دیگه .... حالا دیگه آرش هم لجبازری نمی کنه ، حالا دیگه آرش هم دچار یه جور بی تفاوتی شده ، دیگه آرش هم مثل من می گه: مهم نیست!
دوستای عزیزم ، برای رسیدن یه نفر به این جمله سختیهایی زیادی باید کشید ولی می ارزه. حالا می خوام این بحثو تعمیم بدم به دامنه وسیعی از خانومها ، فرق نمی کنه اولی ، دومی ، سومی یا .... این عدد و رقم هارو بریزین دور ، خانومهای محترمی که خدای نکرده پی به رابطه پنهانی همسرتون با کسی بردید یا دچار شک و گمان نسبت بهش هستید ، اول برید اون آرشیو منو بخونید که چطوری روزگارو به خودم تلخ کرده بودم ، بعد بیاید اینجا ببینید چی دارم بهتون می گم. من خودم واسه درمان یه مشکل ، بدترین راهو انتخاب می کنم ، بدترین راه این بود: اگر به همین راهی که در پیش گرفتید ادامه بدید ، اگه قیافه افسرده هارو به خودتون بگیرین کسی دلش واستون نسوخته ، خودتونو از ریخت و قیافه نندازین به این امید که شوهرتون دلش می سوزه واستون و می گه آآآآآآآآآخی گناه داره ، نه همچین خبرایی نیست. می ره به همونی که خیلی ازش بدتون می یاد!!!!! می گه: زنم ریخت و قیافه نداره که ، اصلاً به خودش نمی رسه ، گند خونه زندگی را برداشته ، همش داره قرص ضد افسردگی می خوره ، اصلاً از اول مریض بود به من نگفته بود!!!!!!!! بعد کم کم دیر می یاد خونه عوضش با همونی که خودت می دونی درحال عشق و حاله. آره ، به خدا آره ، مطمئن باش. منی که اینجا دارم می نویسم ، هم اونی بودم که یه زمانی جای اونی بوده که تو ازش متنفری ، یه زمانی هم جای تویی که داری با شک و افسردگی روزهای مرگبارتو می گذرونی ، هم جای تویی که امروز موفقی! از من بشنو ، ببین دوست من ، اگر به این وضعیت ادامه بدی آخرش اینه که اونی که ازش متنفری!!!!!!! می ره اون بالا بالاها و می شه بهترین و ایده آل ترین و نفس و عشق و جون و هستی و ..........و تو می شی خاله زنک روانی کلفت بی سلیقه شلخته مزخرف و .......... منو ببخشید که اینطوری رک توهین می کنم ، توهین می کنم که بهت بربخوره اتفاقاً ، به خودم خیلی بدتر از ایناشو گفتم . بی تفاوت شو. تمرین بی تفاوتی خیلی سخته ، می دونم به اسم اون طرف حساسی ، می دونم عکسشو یواشکی هزاربار نگاه کردی ، می دونم وقتی شوهرت دیر می یاد فکر می کنی با اونه ، می دونم وقتی ناهار نمی یاد زنگ می زنی شاید صدای بلندگوی اعلام شماره فست فود را بشنوی!!!!!!! ، می دونم وقتی اس ام اس می یاد منتظری بره دستشویی و بپری سر موبایلش ، می دونم وقتی گوشیش زنگ می خوره می ری پیشش می شینی و به بهانه چیزی گذاشتن پیشش گردن می کشی اسم یارو را بخونی ، می دونم به زناشویی تون شک می کنی ، می دونم وقتی می ری از خونه بیرون بی خبر برمی گردی، می دونم... می دونم ... می دونم ... آره همه اینهارو می دونم. ولی سعی کن بی تفاوت بشی ، یه مدت مثل ترک اعتیاده ، اگه تا شوهرت می رسید در اسرع وقت موبایلشو چک می کردی الان سعی کن در نوبت بعدی دستشویی رفتنش چک کنی!!! ، کم کم تایمشو افزایش بده ، کم کم یه روز درمیونش کن ، کم کم یه هفته درمیونش کن. می شه ، باور کن می شه. به این فکر کن که اگه شوهرت با کسی رابطه داره اینقدر خر نیست که شماره یارو یا اس ام اسهاشو نگه داره ، یه دکمه حذف همه موبایلها دارن عزیزم پس خودتو آزار نده! من خودم وقتی آرش می رفت بچه شو ببینه هی تند تند زنگ می زدم که ببینم کجاست ، ولی تمرین کردم ، وقتی ضرورتی نداره ، وقتی حرفی برای گفتن نداری الکی به بهانه دوغ و ماست و ... زنگ نزن ، شوهرت خر نیست می دونه که همه اینها رو وقتی برسه خونه هم می تونی بگی پس خودتو اینقدر کوچیک و سبک نکن. فرض کن اگه پیش طرف هم باشه می گه: ببین چقدر ابله و سطحی نگره ، عوض خسته نباشید و سلام فقط به فکر خریدن ماست و دوغ و ... است! بدت اومد از کارت؟ پس نکن! من خودم وقتی آرش با بچه اش بود به محض اینکه می رسید خونه هی تند تند از روی عصبیت سیگارهاشو می کشیدم ، شاید سه چهارتا نخ پشت سرهم! به حدی که آرش سیگاراشو ازم قایم می کرد! چی شد آخرش؟ مثلاً نرفت دیگه بچه شو ببینه؟ اونهم تندتر از من مسابقه می ذاشت که سیگاراش تموم نشه!!!!!!!!!!! من و آرش تا دوماه پیش یه پاکت سیگار از ساعت 7 شب تا موقع خواب تموم می کردیم!!!!! ولی من یه روز گفتم: آرش اگه من خواستم دست به سیگارات بزنم بهم یادآوری کن ، می خوام کمش کنم. کم کم با اینکه زجرآور بود ، کم شد ، کم و کمتر ، حالا رسوندم به یکی دوتا و می خوام تا یکی دوماه دیگه به جایی برسم که از بوش هم حالم به هم بخوره. می تونم. و خوشبختانه حالا آرش هم یه پاکت را تو دوروز می کشه و این یعنی موفقیت. می دونم یه روز اون هم کمتر و کمترش می کنه چون آرش زود تحت تأثیر قرار می گیره. پس تو هم سیگارتو ، قرص ضد افسردگیتو و هر کوفت و زهرماری که داری بخاطر وضعیت بدت استفاده می کنی کمتر و کمترش کن ، این راه حل و چاره این مشکل تو نیست. قبول کن. نمی گم بذار کنار یه دفعه ، می گم کمتر و کمترش کن. آرش گاهی اس ام اس سحر را که مثلاً نوشته بود: پول ریختی؟ را تا مدتها نگه می داشت ، نه از لج من ، می گفت واسم مهم نبود ، یادم رفته بود پاکش کنم ، این منو آزار می داد ، آرش ازهمون دوران قبل تو دوستیمون هم عادت نداشت جواب اس ام اس بده و غیر از جوک یا متن همه را پاک می کرد ، من همش گیر می دادم چرا اس ام اسهای منو پاک می کنی اونوقت مال اون گه را که همش پول می خواد پاک نمی کنی ، فکر می کنید چی شد؟ مال منو نگه داشت؟ نه...... بدتر کرد ، به محض خوندن اس ام اسهای من پاکشون می کرد!!!!!!!!!!! من یه مدت خودمو زدم به بی خیالی ، نه اس ام اس زدم نه زنگ ، چی شد؟ خوب شد؟ اصلاً اهمیتی نداشت. بنابراین یه روز همینطوری الکی الکی واسش اس ام اس زدم که هنوز عاشقتم! جواب نداد ولی.... هنوز که هنوزه اون اس ام اس تو گوشیشه. واسه همین پس مطمئن باش اگه شوهرت و تو دچار روزمرگی های زندگی شدید و حرفی برای گفتن ندارید ، به این معنی نیست که نیاز به این جور چیزا و خلاً های عاطفی تون هم پر شده ، گاهی همین کار کوچیک باعث می شه الکی الکی طرف کیف کنه. درسته می گی : پس کی واسه من این حرفارو بزنه؟ کی منو سر کیف بیاره؟ من هم اینهارو با خودم می گفتم ، هنوزم می گم ، ولی ... تو امتحان کن. مطمئن باش بی خیال ترین و عنق ترین مرد دنیال هم که باشه نمی تونه لبخند مهربونشو اون روز پنهان کنه. یا الکی الکی باهات حرف می زنه و تعریفی واسه گفتن داره یا الکی الکی شوخی می کنه و می خنده. باور کن دوست من. کم کم حتی اس ام اسهای سفارش خرید از طرف من را هم دیگه پاک نمی کنه ، قبلنا شک می کردم که ممکنه سحر قربون صدقه ای چیزی می نویسه و آرش هم پاک میکنه و نمی ذاره من بخونم ولی بعداً برام مهم نبود که اس ام اس می زنه یا نه و آرش پاک می کنه یا نه؟و امروز... بعد از گذر این سختی ها و تمرینات ، نه تنها به نقطه بی تفاوتی رسیدم بلکه از اون نقطه گذر کردم و خودمو بالاتر کشوندم ، حالا دیگه به نظر من اونها اصلاً مهم نیستند برام. چون می دونم اینجا خونه منه ، این زندگی منه و آرش همسر منه. اول و آخر جاش اینجاست ، زنگ اینجارو می زنه ، کلید این خونه را داره ، برای دیر کردنش به من خبر می ده ، مسائل کاریشو با من درمیون می ذاره ، فیش حقوقیشو به من نشون می ده ، و ... و ... و ... جزئی ترین مسائلی که تو دوست عزیز می تونی تا شب بشینی بشمری ، فقط کافیه مستقل باشی ، کافیه احساسی نکنه بهش نیازمندی ، کافیه خاله زنک نباشی، کافیه غر نزنی ، کافیه حرفاتو رک بگی نه در به دیوار ، کافیه خودت باشی ، کافیه ازش و از اینکه از دستش بدی نترسی ، نترس ، نگو اگه حرف بزنم بدتر می کنه ، نگو باهام دعوا می کنه ، نترس ، نترس حتی اگه بره ، جای رفتنشو با مردنش عوض کن ، چی می شه؟ می می ری؟ اینهمه آدم شوهرشون مرد ، خودشون مردند؟؟ نه عزیزم ، هیچکس با رفتن یکی دیگه نمرده ، فقط سخته ، مثل مردنه ، زنده بودن و مرده بودنه ، می دونم نگو نمی دونم نگو نمی فهمم نگو می ره ولی به خدا نمی ره ، اینجا خونه شه ، هرجا بره اول و آخر برمی گرده اینجا. فقط تو وقتی برگشت موندگارش کن ، اگه ازش متنفری و نگاش نمی کنی ، عیب نداره فقط غر نزن ، تیکه ننداز ، لال شووووووووووووووووو ، آره لالمونی بگیر. ببین دوست خوبم من از رو معده این حرفارو نمی زنم ، وقتی برات ادامه خاطراتمو گفتم ، وقتی 89 تلخ سیاه را تعریف کردم خواهی دید که برای بهبود زندگیم حداقل 10 تا راه رفتم و به بن بست خوردم تا به این راه رسیدم. تو هم امتحان کن.
داشتم می گفتم ، جمعه بله برون سپیده بود ، آرش از تو راه که می رفت بچه شو ببینه باز دست پیش گرفت که آماده باش بریم خونه مامانت ، ( گفته بودم آرش وقتی می رفت دیدن بچه بعدش می گفت بریم خونه مامانت اینا ، به این دلیل که من حرفی نزنم ، از ترس حتی سکوت من ، از ترس اعتراض احتمالی و ... ) وقتی اومد خسته بود ، همیشه یا خودشو به ناله کردن و ابراز خستگی می زد یا می خوابید و می دونستم از ترس باران تیکه کنایه های منه ( این اواخر را که یادتون هست چه جوری شده بودم؟ ) یا منتظر بود که شروع کنم ، اومد و ابراز خستگی و ناهار خواست و گفت خونه مامان سرپایی دوسه لقمه خوردم گشنمه و می دونستم تو دلش داره می گه: لعنتی شروع کن دیگه ، بپرس کجا رفتیم ؟ چی واسش خریدم؟ بپرس مادرشو دیدم یا نه؟ بپرس چرا دیر کردی؟ با دلسوز نمایی بپرس گرسنه ات نیست؟؟؟؟؟!!!!! چرا نمی پرسی لعنتی؟ عادی بودم ، تمایلی به شنیدن نداشتم ، واقعاً خیلی پیش پا افتاده بود که بدونم کجا رفته ، گفت : خسته شدم به خدا از صبح گشنه و تشنه رفتم بیرون ، از بدشانسی هربار این بچه زنگ می زنه پول ندارم ، با عیدی ای که مامان داد براش لوازم التحریر لازم داشت خریدم ، چیزی نگفتم ، گفتنم نمی اومد ، می دونستم داره می گه: بگو دیگه ، خونه مامان ناهار می خوردی خوب ، حالا مجبور بودی اینهمه وقت ندیدیش الان بری دنبالش ، می گفتی بعداً ، حالا نمی خواد عذاب وجدان بگیری فروردین همه پول ندارن و .....، چیزی نگفتم ، نه با اخم و تخم ، عادی بودم ، گفتنم نمی اومد ، تیکه ام نمی اومد ، اون حسی که وقتی اسم بچه را می شنیدم از داخل تو قلبم تیر می کشید و گرمم می شد نداشتم ، پرسیدم: لباسهاش مرتب بود؟ ( خودم تعجب کردم از این سؤالم !!!) گفت: آره لباس نو خریده بود ، گفتم: خوبه! کلمات خودبخود جاری می شد رو زبونم ، اصلاً احساس بدی نداشتم ، خوشحال هم بودم نمی دونم چرا ، شاید چون این بار بی هیچ حرف و حدیث و دعوا و اعصاب خردی ای گذشته بود. گفت: خونه مامانت اینا دیرتر بریم؟ می دونستم الان می گه: خداکنه همین الان حاضر نشه ، حال نشستن ندارم ، کاش بگه نه ولی محاله ، از لج بچه هه هم که شده الان می خواد بدوه جلوی من بچسبه به باباش ، و .............. گفتم: لزومی نداره امشب بریم ، کاری ندارن که ، فردا زودتر می ریم ، با ذوق گفت: نه نمی شه که نریم ، ولی راست می گی ، فردا زود می ریم ، یه شب خونه خودمون باشیم بابا!!! همه چیز خوب بود. ( دوست من به حرفم گوش کن ، باور کن وقتی سختیهارو تحمل کردی و به اعتماد به نفس رسیدی دیگه خودبخود خدا همه چی را درست می کنه اصلاً کلمات خوب می یاد به زبونت ، احساست خوب می شه ، همه چی از اون خاکستری و سیاه بودن و روزمرگی درمی یاد. با خودت تمرین کن: موبایل یه ابزاره ، من عارم می شه به این ابزار وابسته بشم ، سیگار یه ابزاره من نباید بهش وابسته بشم ، قرص فسقلی نباید منو به خودش وابسته کنه ، من بالاتر از اینم که زمام احساسم را بدم دست شرایط ، شوهرم یه انسانه مثل من ، چرا من همش باید بترسم از اینکه نباشه ، اون هم باید بترسه از اینکه من نباشم ، من هم حق حرف زدن دارم ، من هم می تونم اظهانظر کنم ، و .... نترس ، از داد زدن نترس ، از شکسته شدن نترس ، از رفتن نترس ، ......... خودت باش ، انسانی مثل او. )
جمعه سپیده و مهران بله برون شدند ، چه باسلیقه واسش وسایل آوردند و خیلی تشریفاتی ، گاهی رسم و رسومات هم خوبه ها ، یاد خودم افتادم ، دلم گرفت ، چرا واسه من .... بیخیال ، راهی بود که خودم انتخاب کردم ، خوش گذشت زدیم و رقصیدیم و سپیده و مهران هم بعد از سالها عاشقی به هم رسیدند.
بعداً تنهایی داشتم فکر می کردم: چرا بابا روی من اینقدر حساسیت نشون داد ولی برای سپیده نه؟ چی پیش خودش فکر کرد؟ آیا می ترسید که همونطوری که دختر عزیزکرده اش را آنقدر نگه داشت تا زن یه مرد مطلقه شد ، دختر دومش هم به همین سرنوشت دچار بشه؟ آیا فکر کرده که باید زودتر دختراشو سروسامان بده؟ نکنه فکر کرده سنش بالا داره می ره و می خواد دختراش زودتر سروسامون بگیرن؟ نکنه بابا هم به چیزی که من ازش وحشت دارم یعنی مرگ فکر می کنه؟ آیا بابا هنوز هم می ترسه که من ، عسل بابا ، خوشبخت شدم یا نه؟ آیا بابا از بروبیای مراسم سپیده استقبال کرد چون حسرت مراسمهای مختلف عسل به دلش موند؟ آیا .... آیا.... آیا.... ، نمی دونم ولی به هرحال همه چی خوب بود ، من حسرت هیچی را نخوردم چون اهل این چیزا نبودم و نیستم ، شاید اگه سنم کمتر بود اهمیت می دادم ولی فقط و فقط حسرت یه چیز را خوردم و اون مردی بود که با موهای سفید و لبهای خندان کنار سپیده ایستاد و با محبت نگاهش کرد ، پدر شوهر! و حسرت عکسی را خوردم که من هیچوقت نداشتم ، عکسی که شامل مادر و پدر مهران و مادر و پدر من می شد. تو عکسهای ما جای بابای آرش خالی بود. جایی که هیچوقت پر نمی شد!
دیگه خیلی از حال نوشتم در ادامه ، می رم سراغ خاطرات سال گذشته. ضمن اینکه 6 روز دیگه سالگرد ازدواج من و آرش از راه می رسه ، یک سال گذشت. سخت و تلخ ، شیرین و خوش ، .... گذشت ، همین.
بعداً نوشت: چقدر هم این حال نوشته مختصر شد!!!!!!!!!!!