همسر دوم

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

 

یه خداحافظی کوچولو:

امروز آخرین روزیه که می یام سر کار ، بالاخره سال 89 هم داره تموم می شه ، با اینکه نفس گیر بود ، با اینکه تلخ بود ، با اینکه پر از گریه بود، تصادف ماشین و مشکلات مالی و آزارهای سحر و همه و همه ، سالی را که با جشن ازدواجمون شروع شده بود و می تونست خیلی شیرین و رویایی باشه را تلخ کرد ولی.... این نیز گذشت. مثل همه خوب و بدها که می گذره ، یک سال از زندگی مشترک ما گذشت. سالی که می تونست اونقدر بهمون فشار بیاره که بزنیم زیر همه چیز یا نه سالی که می تونست یه محک باشه واسمون که ببینیم چند مرده حلاجیم؟ که ببینیم می تونیم تو روزگار سخت دووم بیاریم ؟ که باور کنیم روزگار سخت روزگار سخته باید شمشیر کمربندتو محکم ببندی و بری به جنگش. و ما ( من و آرش ) فهمیدیم که اون وقتها اصلاً همدیگه را نمی شناختیم و شناخت الان زمین تا آسمون با اون دوران طلایی عشق و عاشقی فرق داره ، که من و آرش یاد گرفتیم به حریم همدیگه ، به خواسته های همدیگه و به همه چی همدیگه احترام بذاریم حتی اگه قلباً از اونها خوشمون نیاد ، که من و آرش یاد گرفتیم مشکلاتو پشت در خونه بذاریم و بیایم تو ، که مشکلاتو با همدیگه حل کنیم نه اینکه طرف مقابل را هم قرار بدیم رو تمام مشکلاتمون و با چماق بکوبیم رو سرش! که من و آرش یاد گرفتیم با هم هماهنگ باشیم ، که دروغ نگیم ( البته آرش یاد گرفت کمتر دروغ بگه!!!! )، که .......... خیلی چیزا یاد گرفتیم ، و می دونم که خیلی چیزا هم مونده که یاد بگیریم. ولی با همه این حرفا :

 شبهای سخت ( هجر ) را گذراندیم و زنده ایم                                              مارا به سخت جانی خود این گمان نبود

روزی که این وبلاگ را زدم از دست دوست نماهای متظاهر به دوستان مجازی پناه آوردم. دوستانی که خیلی هاشون با اینکه از آدمی با گذشته من دل خوشی نداشتند دستم را گرفتند و با بزرگواری ها و مهربونیهاشون راهنماییم کردند. دوستانی که اسم تک تکشون لبخند رضایت را به لبم می یاره و دلتنگ همه شون میشم تا برگردم. دهه 80 که گذشت ، امیدوارم دهه 90 ، سالی قشنگ و خوب و سرشار از موفقیت و خوشبختی برای همه مون باشه. اونهایی که عاشقند به عشقشون برسند ، اونهایی که خیانت دیده اند فرد موردنظرشونو پیدا کنند ، اونهایی که خیانت کرده اند پی به اشتباهاتشون ببرند ، اونهایی که عشقشون کمرنگ شده پررنگ بشه ، اونهایی که عاشق نیستند............. هیچوقت عاشق نشن!!!!!!!!!!! ( شوخی کردم )اونهایی که مجردند عروس بشن ، اونهایی که نی نی می خوان مامان بشن ، اونهایی که غم دارن شاد بشن ، اونهایی که پول ندارن پولدار بشن ، اونهایی که امتحان دارن بیست بشن!!!!! اونهایی که مسافرتن خوش بگذره ، اونهایی که ................... از همه مهمتر اینه که از خدا می خوام: خدایا بعد از طلب سلامتی و طول عمر برای خانواده هامون و شفای همه مریضها و حفظ سایه پدر و مادر بالای سرمون و آمرزش روح رفتگان می خوام بهت بگم: خدایا اگه آدم نیستیم آدممون کن، اگه آدمیم انسانمون کن و اگه انسانیم شریفمون کن. اگه بچه ایم بزرگمون کن و اگه بزرگیم بزرگوارمون کن. خدایا اگه به اندازه دلمون شادی و خوشبختی می دی ، دلهامونو  دریایی کن. خدایا اول و آخر یک کلام ، مارو نگاه کن ، مارو نگه دار ، حواست به ما باشه ، به حال خودمون ولمون نکن ، دستمونو بگیر ، بغلمون کن ، خدایا............... تنهامون نذار. خدایا از اون آرامش خودت ، عشق خودت ، صبوری خودت ، مهربونی خودت و تمام صفات خوب و قشنگ خودت یه ذره بیشتر به ما بده.

دوستان خوبم ، من امروز تعطیل می شم و تا بعد از تعطیلات نمی یام شرکت ، خونه تکونی هنوز تموم نشده و خرید هم نکردم. سرمون خیلی شلوغه و استرس داریم. همه چی نسبتاً خوب و امن و امانه. دلم برای همه تون تنگ میشه ، اسم نمی یارم چون می ترسم یکی از قلم بیفته و نمی خوام قبل سال نو دلخوری پیش پیاد. دوستای خوبم ، با اینکه اینجا همه چیز مجازیه ولی باور کنید از خیلی از محیطهای واقعی بهتر بود . تو این مدت با خنده هاتون خندیدم و با گریه هاتون غصه خوردم. از پندهاتون درس گرفتم و برای مشکلاتتون دنبال راه حل بودم. هرکدوم یه مشکلی داشتین که من تا اونجایی که تونستم براتون خصوصی گذاشتم و اگر نتونستم کاری کنم حداقل به گله هاتون گوش کردم تا شاید سبک تر بشید. دوستان خوبم برای همه تون سر سفره هفت سین دعا می کنم و شما هم برامون دعاکنید. دوستتان دارم و امیدوارم همه مون با کوله باری از خاطره های توووووووووووپ بعد از عید برگردیم. دلم براتون تنگ می شه بهتون عادت کرده بودم ولی امید به دیدنتون شاد و خوشحال بعد از این مدت دارم. اگر با شناخت من یاد فردی افتادید که ازش نفرت داشتید منو ببخشید تا او هم تو ذهنتون کمرنگ بشه ، اگر با شناخت من با من همذات پنداری کردید ممنون. در آخر  سال 1390 پیشاپیش مبارک و بدرود.   

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

51

    اوج این مسائل 3 ماه طول کشید ، 3 ماهی که ثانیه هاش قرنی گذشت ، توکلم به خدا بود و سر نماز همش دعا می کردم و از خدا کمک می خواستم. به خدا می گفتم: تو کردی پس خودت درستش کن ، من دیگه نه توانایی جنگیدن دارم نه حال و حوصله شو. دلم می خواد بمیرم ، یعنی اگه همین امروز بمیرم نه آرزویی دارم نه خواسته ای نه دلم برای جوونیم می سوزه نه هیچی ، خدایا اگه منو نمی کشی آرش را بکش!!!!! نمی خوام نه سحر ، نه بچه بمیره ، فقط یا من بمیرم یا آرش که همون آرش مسبب بدبختی دوتا زن و یه بچه شده!!!!!!!!! عشق و خواستن از یادم رفته بود ، دوستش داشتم ، تحمل یه لحظه نبودنش را نداشتم ولی تحمل بودنش را هم نداشتم! خسته ام کرده بود ، تقریباً درطول هفته چندبار بچه را می دید ، از سر کار تقریباً دیگه به من زنگ نمی زد ، من هم وقتی زنگ می زدم حرفی برای گفتن نداشتم بیشتر ساعاتی که حدس می زدم بیرونه به موبایلش زنگ می زدم تا ببینم صدای بچه می یاد یا نه؟! دیگه طوری شده بود که حتی به من زنگ نمی زد خبر بده با بچه است اگر اتفاقی من زنگ می زدم و می پرسیدم کجاست؟ می گفت. بین ما دیگه هیچی نبود جز سکوت ، سکوتی که شاید آرش تصور می کرد از بی تفاوتی یا بیخیالی من یا آرامش و مشکل نداشتنه ولی من خودم می دونستم این سکوت از ناامیدی و خستگی روحی منه ، آرش هیچوقت بدون من نمی رفت خونه مامانش ، یه روز که بهش زنگ زدم گفت خونه مامان هستم!!! باورم نمی شد ، پرسیدم چرا تنها؟ گفت: بعداً بهت می گم زنگ نزن ، دلم هری ریخت پایین ، صداش گرفته بود مگه می تونستم زنگ نزنم ، یعنی چی شده؟ نکنه سحره رفته دم خونه مامان؟ چرا گفت بعداً می گم؟ صدای بچه هه که می اومد ، خدایا چی شده؟ دلم بدجور شور می زد ، داشتم بالا می آوردم ، هی عق می زدم دوباره زنگ زدم ، داد زد که مگه نمی فهمی بهت می گم زنگ نزن، خیلی بهم برخورد ، گفتم خوب چی شده حالا ؟ شورشو درآوردی ، گفت : زنیکه ... کش گرفته بچه را زده ، رفتم دم خونه اش فحشو کشیدم بهش از ترسش بیرون نیامد فقط بچه را فرستاد و آوردمش خونه مامان ، بذار آروم بشه می یام. نمی دونستم چرا اینقدر آرش کاسه داغ تر از آش شده ، نمی دونستم چرا سحر داره با بچه خودش اینکارارو می کنه ، نمی تونستم حرفی بزنم ، منتظر نشستم تا بیاد و تعریف کرد که بچه هه زنگ زده گریه و ننه اش بدتر جیغ و داد و فریاد که بیا ببرش من دیگه تحملشو ندارم ، می کشمش و ... من هم رفتم دیدم بچه هه هق هق می کنه که مامانم می خواست با چاقو منو بکشه و صورت بچه را چنگ انداخته بود و آرش عکس انداخته بود دیدم ، آرش هم با رفیقش رفته بودند دم خونه زنه و تو کوچه داد و هوار راه انداخته بوده که می کشمت و هزارتا فحشهای خوارمادری و .... بعد هم بچه را برده بود خونه مامان و برگشتنه از شانس دست بچه لای در  تاکسی گیر می کنه و خون و خونریزی وگریه و دل ضعفه و غش. حالا بیا و درستش کن ، آرش هم برده بودش از ترس دعوا مرافعه زنه خونه مادربزرگش و اومده بود. اون شب دیگه مطمئن شدم سحر برای اجرای مقاصدش حتی به بچه خودش هم دیگه رحم نمی کنه ، و آرش داره با این مهربونی ها نقش بابانوئل مهربون را برای بچه بازی می کنه تا اونو نسبت به مادرش سرد کنه ، پس من هم تصمیم گرفتم که کنار آرش قرار بگیرم تا با نزدیک شدن به بچه هم سحر احساس خطر کنه و هم آرش را به خودم نزدیک کنم. اون موقع به اندازه الان نسبت به اون بچه حس بدی نداشتم ، دلم براش می سوخت و احساس می کردم اون گناهی نداره که هم پدرش نخواستدش و رفته زن گرفته و نه مادرش که داره از اون به عنوان یه ابزار برای انتقام از آرش استفاده می کنه ، نسبت به آرش حس بدی داشتم باور نمی کردم رفته سروصدا کرده احساس می کردم داره دروغ می گه و فقط رفته دم خونه یارو و بچه را گرفته و داره اینطوری به من می گه ، اون روزا دوستش و زنش خیلی با ما ارتباط داشتند و من متأسفانه خیلی از خبرای آرش را از زبون زن دوستش می شنیدم!!!!!!!!! و دوست آرش هم حرفای اونوتأیید کرد. ( البته چون از همه مردا بیزارم الان می گم هردوتاشون دروغ می گن اون که شوهرمه دروغ می گه دیگه چه انتظاری از مرد غریبه داشته باشم؟  به روباه گفتند شاهدت کیه گفت: دمبم!!!!!!!!!!! ) چند وقت از این ماجرا گذشت و انگار سحر خوب فحش خورده بود یا هرچی بوده خبری نبود تا اینکه یه بار دیگه با حالتی دلخراش زنگ زد که بابام را بردیم بیمارستان و امشب همه اونجاییم برو بچه را بگیر پیش خودت ، و با لحن دلسوزانه مسخره ای صداشو نازک و بغض آلود کرد که: آرش جان!!!!! خواهش می کنم خونه مامانت نبرش ها از خواهرت خوشم نمی یاد بچه ام اونجا راحت نیست !!! فقط و فقط با خودت باشه ، قول می دی؟؟؟؟؟؟ آرش گفت: من نمی تونم که بیارمش خونه خودم شب ، ببر بذارش پیش زن داداشت و ... گفت: نه اونجا با بچه اون دعواشون می شه ، فقط پیش تو باشه خیالم راحته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( آخ خدا آخه چقددددددد ررر موذیگری؟ چقدر وقاحت؟ ) آرش گفت باشه من چندساعت می گردونمش بعد می برم دم خونه مامانت ، گفت: نه معلوم نیست که ما کی می آییم ، خوب اصلاً ببرش هتلی مسافرخونه ای جایی!!!!!!!!!!!!!!! وووووووواااااااااااااای خدایا ، تابلو بود که می خواست کاری کنه آرش شب خونه نباشه ، چقدر نقشه مضحکی بود ، هرچی آرش می گفت نمی تونم اون بیشتر اصرار می کرد و بعد هم گفت: چرا منو درک نمی کنی؟ خیلی نامردی ، مگه من وقتی بابات مرد همش کنارت نبودم؟ ( می خواستم بگم آره خیلی بودی جون خودت ، خوبه فیلم تشییع جنازه باباشو دیدم یا واسه چشم و هم چشمی خواهرشوهرات یه بار اونها غش می کردن دوبار تو  ، که بگی خیلی پدرشوهرتو دوست داشتی ، آآآآآآآآآآآخی حتی از بچه هاشم بیشتر وانمود می کردی دوستش داشتی ، به جای  اینکه هوای آرشو داشته باشی مثل خل و چلها می پریدی تو قبر و خاک رو سرت می ریختی ، انگار قراره ارث و میراث جداگانه به این تظاهر کردنات بدن؟  آخه تو سر پیاز بودی یا ته پیاز زن حسابی؟ تا چهلم باباش چون بچه ات شیر گریه ای نخوره!!!!!!!!!!!!! رفتی خونه مادرت ، اگه همون موقعها کنارش بودی هیچوقت عسلی متولد نمی شد!!!!!!! ) حالا هم تو باید از من حمایت کنی ، آرش گفت: اون موقع فرق داشت  و زن من بودی الان برادرات حمایتت کنند انشاء الله چیزی نمی شه حالا من هم می رم چندساعت می گردونمش تا ببینم چی می شه ، گفتم: آرش برو گناه داره باباشه و رفت ، بعد از چندساعت برگشت و داشت خون خونشو می خورد ، گفتم چی شده؟ گفت بچه را که اومد پس بگیره اینقدر فحش خوارومادر به من و روح بابام داد انگار باباشو من دارم می کشم ، ( باباش سرطان پروستات گرفته ، البته به قول آرش از دست بچه هاش اینجوری شده! ) من به خاطر اینکه ناراحت بود چیزی بهش نگفتم ، اون شب آرش تا صبح تمام دست و پاش درد گرفت و راه رفت و سیگار کشید ، بالاخره سحر با این کاراش داشت دوباره خودشو خراب می کرد ، خدایا شکرت که طینتش را نشون دادی به آرش ، آرش بعد از اون شب هفته ای چندبار همینطوری دست و پاش درد می گرفت و اونقدر دکتر بردیمش هیچکس نشخیص نمی داد دردش چیه ، همه می گفتند عصبیه ، نرونهاش کشیده شده ، تاندومهاشه  ، قلبشه و ... و من تمام اون شبها پا به پاش بیدار بودم و دست و پاشو با ویکس و پماد ماساژ می دادم و محکم می بستم ، و توی دلم می گفتم: معنی چوب خدا غیر از این نمی تونه باشه!!!!!!!

ادامه دارد... 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

50

دوران وحشتناک من تمومی نداشت ، آرش هم خواسته یا ناخواسته با رفتاراش اوضاع را خراب می کرد ، می دونستم که قلباً اون هم نمی خواد اوضاع اینجوری باشه ، اون هم داره حرص می خوره ولی کوتاه می اومد و دلایلش هم بنظر من شاید غیرمنطقی بود ، آرش می گفت: من اونو می شناسم اگه بفهمه ما حساس شدیم بدتر می کنه ، اگه بفهمه تو داری اینطوری جیلیز ویلیز می کنی روزگارتو سیاه می کنه ، به من ربطی نداره عسل ، اصلاً بردار تلفنو همون کارایی که اون با تو کرد اینبار تو باهاش بکن ولی از من هیچ انتظار حمایتی نداشته باش. خودتون بزنید تو سر همدیگه ، می گفتم: آرش چرا اینجوری می گی؟ من ازش می ترسم هنوزم که هنوزه ازش می ترسم  تو باید از من حمایت کنی ، من زن توأم ، مگه تو به من قول نداده بودی هیچ اتفاقی نمی افته ، حالا که داره خوب زندگیمونو به هم می زنه و تو اصلا کاری نمی کنی تازه می گی خودتون بیفتید به جون همدیگه؟ آقا یه بار از من دفاع کن ، یه بار بگو به من زنگ نزن ، یه بار بهش بگو « نه » تا حداقل من دلم خنک بشه و ... ولی آرش می گفت من فقط می گم حساسیت به خرج نده و اصلاً به روی خودت نیار ، اصلاً به تو ربطی نداره چرا خودتو می اندازی وسط؟ ( این حرفشو که هربار می گفت آآآآی می سوختما ، هم از لحن بدش هم اینکه حرصم درمی اومد که مثل کبک سرشو کرده زیر برف و وانمود می کنه این جنگ بین اونهاست و اصلاً اون زنه ذره ای با من بد نیست.!!!!!!!!! ) می گفت بنشین زندگیتو بکن به اون هم کار نداشته باش اینقدر این کارارو بکنه تا خسته بشه ، ولی من می گفتم: آرش کدوم زندگی؟ چرا خودتو زدی به کوچه علی چپ؟ تو یا واقعاً از مرحله پرتی یا عمداً داری وانمود می کنی خبری نیست؟ شاید هم با اون همدست شدید تا انتقام زندگی گذشته تونو از من بگیرید ، آره من می دونم تو با اون ارتباط داری ، با اون دست به یکی کردید تا با خونسردیتون یواش یواش منو روانی کنید ، من می دونم و ... و ... و... و آرش به جای اینکه با من حرف بزنه و قانعم کنه می گفت: هرجور دوست داری فکر کن اینطوری نیست ولی تو اگه دوست داری اینجوری باشه فکر کن آره!!!!!!!!!!!!!! واقعیت این بود که من و آرش منظور حرف همدیگه را نمی فهمیدیم ، لج و لجبازی مخفیانه ای هم بینمون اتفاق افتاده بود یعنی آرش هم وقتهایی که تو حموم بود چون می دونست من موبایلشو چک می کنم یهویی به یه بهانه ای می پرید بیرون و دوباره می رفت ، من که دیگه بدتر ، چون ماشین مال من بود وقتهایی که بچه را می برد بیرون و بعدش من سوار می شدم مثل روانی ها نقطه نقطه ماشینو نگاه می کردم و وقتی جای پای بجه را احیاناً رو صندلی یا جای انگشتشو رو شیشه یا احیاناً لکه بستنی آب شده شو تو ماشین می دیدم حرص می خوردم و جلوی روی آرش دستمال برمی داشتم و جوری که بفهمه پاکش می کردم ، اصلاً احساس می کردم بچه هه داره از قصد از خودش نشونه می ذاره ( خنده ام می گیره الان ، بچه 5 ساله بخواد با عسل فرضی لجبازی کنه و براش از خودش نشونه بذاره!!!!!!!!!!!!!! ) خلاصه فاتحه زندگیمون داشت رسماً خونده می شد ، دوتا مورد دیگه هم از پنهانکاری آرش مزید بر علت شد ، یه بار در جریانات کنکاشهای موشکافانه کارآگاهی ام رفتم سراغ دفترچه اقساط بچه تا ببینم چه تاریخهایی پول ریخته و چقدر ریخته که دیدم ای دل غافل ، آرش به همه می گفت ماهی 100 تومن توافق کردیم برای بچه بریزم ولی فیشهای واریزی نشون می داد 50 تومن هم وسط ماه هربار می ریزه که البته تا عروسی این بذل و بخششها شده بود و بعد از عروسی همون 100 تومن بود و واسه همین سحر اس ام اس می زد که 300 تومن بدهکاری! پس توافق اینها 150 تومن بوده چرا به من گفته 100 تومن/ چرا همیشه واسه من و خرید من و ... پول نداشت ولی پولهای بی زبون را برای اون می ریخت؟ اوووووووووووووووه 50 هزاااااااااااااررررررررررر تومن!!!!!!!!!!!!!!!!! داشتم سکته می کردم ( عسل واقعی ام! ،  منو ببخش که یه زمانی اینقدررررررررررر با این طرز فکرای حقیرم تورو خوار و ذلیل کردم! به همین خاطر بود که همیشه می گفتم همه ما در درونمون هم سحر داریم و هم عسل ، « اینها اسامی استعاری است » همه ما می تونیم هم خاله زنک و بد باشیم و هم روشنفکر و خوب ، هم می تونیم یه پول گنده بدیم واسه خیریه هم می تونیم با 50 هزار تومن سکته کنیم!  ) ولی چیزی بهش نگفتم ، همیشه می تونستم حداقل اونقدر خودمو کنترل کنم تا حرفمو ولو کنایه و نیش زبون سرجای خودش بزنم ، باید صبر می کردم تا موقعش بشه ، نمی شد تو اون بحران تا از راه رسید خونه شروع کنم به گله و شکایت ، صبر کردم ، بعد از اون یه بار که قرار بود تو اون هفته اش بره بچه را ببینه اتفاقی تو صندوق عقب یه اسباب بازی آدم آهنی دیدم ، اینبار هم کودک درونم داشت سکته می کرد ، حسادتی تمام وجودم را گرفته بود که نگو ، چرا برای من یه هل پوک نمی خره؟ چرا واسه اون اسباب بازی خریده ؟ تو ذهنم از بچه یه غول ساخته بودم که روبروی من ایستاده و منتظریم تا ضربه آخر را بزنیم. اون روز هم با لحنی خوددار ولی با آتشی شعله ور از حسادت بهش گفتم ، تو صندوق عقب یه اسبابی بازی بود ، خندید و گفت: واسه بچه خریدم و تندی با لحن نگرانی گفت: پلاستیکیه ، ازاون گرونها نیست ، خریده بودم که بهش بدم.

عسل: پس چرا قایمش می کنی؟  جواب نداد. چیزی نگفتم ، حرفمو می زدم ولی دنباله اش را نمی گرفتم ، می خواستم بهش ثابت کنم با دسته کورا طرف نیست ، می خواستم بفهمه من نه کورم نه کرم نه گاگولم ولی.... ولی.... ولی.... هرچه این کارآگاه بازیا بیشتر میشد آرش لجبازی و پنهانکاریش بیشتر می شد ، هرچه من سخت می گرفتم اون بیشتر دروغ می گفت. باید چکار می کردم؟؟؟؟؟؟ خدایا به تو پناه می برم ، من دیگه تواناییشو ندارم ، من دیگه نمی تونم ادامه بدم ، از خودم حالم به هم می خوره ، از اینکه کاری از دستم بر نمی آد کلافه ام ، از اینکه داریم روی لبه تیغ راه می ریم و زندگیمون کف دستمون داره لیز می خوره مستأصلم ، خدایا کمکم کن. فقط 3 ماه از ازدواجمون گذشته بود و من هرروز از آرش بیشتر و بیشتر دور می شدم و اون بیشتر و بیشتر بچه شو می دید. من خودمو خوار کرده بودم و بچه هه عزیز و عزیزتر شده بود ، من مثل یه کلفت روانی ( اصطلاحی که روی خودم گذاشتم تا بهم خیلی بربخوره ) تو خونه خودخوری می کردم و اون می رفت بیرون و با خستگی به عشق بچه می رفت دنبالش و حتی می  فرستاد همکارش با موتور بره دنبالش و ببردش سرکار ، من از سر کار دیر می رفتم خونه تا ریخت آرش و محیط سنگین خونه را نبیتنم و آرش زود از سرکار می اومد تا زودتر بره دنبال بچه اش و بیشتر باهاش باشه ، چکار باید می کردم؟ آیا باید به همون زندگی سگی ادامه می دادم و اگر سحر 5 سال زندگی کرد و رفت من 5 ماه نکشیده با خفت و خواری برگردم و بگم نتونستم؟  آیا باید دستی دستی خودم و عشقمو شخصیتمو زندگیمو فدای یه بچه 5 ساله می کردم؟ روزگار بدی بود .... خیلی بد.... و بدتر ازون که اگه سحر می فهمید ما نتونستیم زندگی کنیم با هم چقدددددر خوشگل تا ابد به ریشمون می خندید!

ادامه دارد...            

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

49

نه که من و آرش لحظه های خوش نداشتیم ، داشتیم. ما همیشه خوش و خرم بودیم حتی اگر تو خونه می موندیم ، فقط وقتهایی که سحر از طریق بچه فشار می آورد ، من تحملم تموم می شد و قاطی می کردم. خوبی رفتارم این بود که رک می گفتم ، دقیقاً همون چیزی که تو دلم بود را می گفتم ، مثل آرش نمی پیچوندم ، اگه از کار خسته بود یا سر بچه ناراحت بود یا .... همه چیز را به هم ربط می داد و در به دیوار می زد. من آروم بودم ، خودخوری می کردم و تقریباً هرشب خواب بچه و سحر را می دیدم. توی خوابهام حساسیتهامو می دیدم ، خواب می دیدم هرچی زنگ می زنم به آرش پیداش نمی کنم ، بعد می بینم آرش داره با سحر تلفنی حرف می زنه ، بعد می دیدم که منو نمی بینه و من جلوش ایستادم و ....... خوب می دونستم تمام اینها بازتاب نگرانی های منه ، حساسیت روی موبایل آرش، بی خبری از ارتباط داشتن یا نداشتن اونها ، نگرانی از نادیده گرفتن شدن توسط آرش و ... و ... و... انگار زندگی خودم را به دوبخش تقسیم کرده بودم ، مثل طرح زوج و فرد ، یعنی اگه یه روز آرش بچه را می دید ، تا دوروز خیالم راحت بود که نمی بیندش ، خیلی این مسأله را برای خودم بزرگ کرده بودم ، دیگه مطمئن شده بودم دچار یه جور وسواس و خودخوری پنهانی هستم که باید چاره ای براش پیدا کنم ، این وسواس را سحر تشدید می کرد خواسته یا ناخواسته. تا می اومدم خوب بشم و خوب فکر کنم و مثبت اندیش باشم ، یه اتفاقی می افتاد که گند می زد به همه تمرینات روانشناسانه خودم. الان دیگه جزئیاتشو یادم نمی یاد ولی چندتا مورد بود که تا ابد تو ذهنم می مونه. گفتم که در جریان عروسی ما سحر خیلی تلاش کرد تا با تماسهای مکرر برای گرفتن بدهی های یکی دوماهه آرش به ما فشار بیاره که من اس ام اسشو پاک کردم ، ولی اون دست بردار نبود و دقیقاً هم زمانهایی که می دونست ما با همیم یعنی آرش تو خونه است یا آخر هفته است و ما ممکنه مهمونی باشیم تماس می گرفت تا باصطلاح خودش اونطور که من حدس می زدم مارو توی جمع بندازه به جون هم یا مثلاً مهمونی مونو خراب کنه یا ... خود آرش هم وقتهایی که منطقی درمورد این قضیه حرف می زدیم همیشه می گفت: ببین عسل اون از قصد داره اینکارارو می کنه ، اگر رابطه مخفیانه ای بین ما بود من از صبح تا عصر که سرکارم باهام تماس می گرفت ولی اون می دونه که من این ساعت خونه ام و پیش تو هستم ، تو باید اونقدر رو خودت کار کنی که حتی اگه اون پیام عاشقانه ای برام فرستاد هم به روی خودت نیاری ، اون الان زخم خورده است ، اون هزار برابر بیشتر از من نفرت داره ، اون اصلاً به تو کاری نداره ، هدف اون من هستم و حرفش فقط و فقط بچه است. همین ( البته این قسمتشو موافق نبودم چون اون اصلاً هدفش آرش نبود بلکه اون هدفش انتقام از من بود و بچه هم بهانه بود و متأسفانه آرش این حرفو قبول نمی کرد و روی حرف خودش پافشاری داشت ) یه روز خونه مامانم اینا بودیم و خوشبختانه گوشی آرش طبقه بالا بود ، نگو طرف کلی زنگ زده و ما هم که پایین بودیم نشنیدیم ، بعد که رفتیم بالا دیدیم گوشی آرش رفت رو پیغام گیر و یه صدایی با عشوه و ناز و کمی طلبکارانه تو اتاق پیچید که: چرا گوشیتو برنمی داری؟ به من زنگ بزن!!!!!!!  خدایا این جمله کوتاه ازاون جمله هایی است که هیچوقت از ذهنم پاک نمی شه. هیچوقت. هیچوقت. هیچوقت. خونه مامانم بودیم. نمی شد گیر داد ، نمی شد قضیه را کش داد ، و اصلاً حرفی هم نمی موند ، چی باید می گفتم؟ به آرش چی می گفتم؟ آرش گفت ولش کن بابا محلش نذار ، رفتیم پایین. محل نذاشتم ،   حرفی نزدم ولی ......... هیچکس جز من و خدا نمی دونست که بیش از صدبار رفتم به بهانه های مختلف بالا و به اون پیغام صوتی گوش دادم. هربار بیشتر از بار قبل دستام می لرزید ، هربار که صداش تو اتاق می پیچید دلم هری می ریخت ، و آرش فکر می کرد چقدررررررررررررر خونسردم ، ولی من نه تنها خونسرد  نبودم بلکه داشتم بالا می آوردم.  هزارتا فکر می کردم: چرا آرش جوابشو نداد؟ چرا بهش زنگ نزد؟ چرا اینقدر طلبکار بود؟ مگه زنشه؟ به اون چه ربطی داره آرش کجاست؟ یعنی چه حرفی برای گفتن داره که اینهمه زنگ زده؟ نکنه رابطه عاطفی ای دارند؟ چرا اگه درمورد بچه بود حرفشو نزد؟ اگه اینقدر قضیه جدی بوده که پیغام صوتی گذاشته خوب حرفشم می زد! چرا؟ چرا؟ چرا؟ اصلا هیچی از حرفای بقیه نمی فهمیدم صداش تو گوشم بود حواسم پرت بود ، و همین بیخیالی آرش و جواب ندادنش بهش منو بیشتر جری می کرد و بیشتر شک می کردم بهش. شک ، شک ، شک ، مثل خوره داشت منو می خورد و من کم کم داشتم باور می کردم که به بیماری مازوخیسم دچار شده ام ، من فقط داشتم خودم را آزار می دادم و آرش هیچ کمکی برای بهبود این قضیه که نمی کرد هیچی ، تازه با خونسردیاش و بی محلی هاش خراب ترش هم می کرد. کار به جایی کشید که من مرتب گوشی آرش را چک می کردم ، مرتب نه که پنهانی بلکه در عرض یک ساعت چندبار گوشی را نگاه می کردم تا نکنه از قصد خاموش کرده ، نکنه من دستشویی بودم و صدای اس ام اسو نشنیدم ، واااااااای چه عزایی بود حموم رفتنم ، دق می کردم تا بیام بیرون ، گاهی به بهانه نگاه کردن به آبگرمکن درو باز می کردم ، و اونقدر از خودم بدم می اومد که همش در حال گریه کردن بودم ، از خودم متنفر بودم ، از اینکه این کارارو می کنم حرص می خوردم ، از اینکه با تمام این مسائل امنیتی باز شک داشتم ، باز کاری از دستم برنمی اومد ، انگار یه چیزی هست و من ازش بیخبرم ، رفتارم آروم بود ، ظاهراً مشکلی با آرش نداشتم ولی به چشم یه دروغگوی پنهانکار بهش نگاه می کردم ، دیگه اون شور و عشق اولیه را نسبت بهش نداشتم ، تمام مدت همون رابطه ای که خودم در دوران مجردیم باهاش داشتم را با الان مقایسه می کردم و خیالپردازی های ازاردهنده می کردم. مدتی بر این منوال گذشت تا تصمیم گرفتم خودم به خودم کمک کنم.

ادامه دارد...             

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

48

اون شب از آرش نفرت داشتم ، توی تختخوابمون طوری پشتمو کردم بهش و اون لبه تخت خوابیدم که بینمون دونفر جا می شدن!!!!!!!! دلم می خواست اونقدر ازش دور باشم که صدای نفسهاشم نشنوم. اون شب بیدار بودم و توی تخت گریه می کردم هنوز باورم نمی شد ، دلم می خواست یه عالمه فحشهای بد بلد بودم تا بهش بدم ، دلم می خواست بزنم تو گوشش ، دلم می خواست اونقدر بزنمش تا بمیره ، .......... ( بازهم خیالبافی کردم!!!!! ) اونقدر بد خوابیدم که تا صبح توی خواب داد زدم و گریه کردم و جیغ کشیدم ولی دریغ از جنبشی. دریغ که تازه دریافتم وصال مدفن عشق است!!!!!! فرداش خودمو سرگرم کردم به تدارک مهمونی ، سرسنگین حرف می زدیم ، ولی من همونقدر که عشقم بهش شدید بود الان نفرتم بهش شدید شده بود ، دلم نمی خواست حرف بزنه ، دلم می خواست کر باشم تا نشنوم و خدایا چقدر از تو گله دارم که خوووووووووووووب مارو بازیچه کردی ، اون آخر هفته از بچه بازی خبری نبود!!!!!! خدایا یعنی آخر هفته ای که می تونست خوش بگذره باید اینجوری دعوامون می شد؟ شب مهمونها اومدند ، یکی از شاید محسنات زندگی زناشویی آبروداریه ، یعنی زن و شوهر اگه هزارجور دعوا هم داشته باشند جلوی مردم مجبورند ظاهرو حفظ کنن و آرش هم همینجوری بود انگار نه انگار که شب قبل..... ( خاک بر سر آدمها که اینقدر بدبختند که تفاهم و عشق و خوشبختی شان را به دروغ جلوی دیگران تظاهر می کنند تا مردم بهتر باور کنند و پیش خودشون بگن که: خدا چه خوب در و تخته را با هم جور می کنه ، خدا شانس بده چقدر با هم خوبند اینها ،  خاک بر سر ما ببین این دوتا چه جوری خوش و خرمند !!!!!!!! )

دوست آرش همکارش هم بود یکی اون از مدیره بد گفت یکی آرش و به تازگی زنش را هم برده بودن اونجا بصورت موقت و سه تایی نشسته بودن و بدوبیراه می گفتند ، بعدش دوستش گفت بیخیال بذارید از خودمون بگیم ، و رو به خانومش گفت: خانوم این دوتا رو ببین ، اسوه عشقند ، نمی دونی آرش بعد از طلاقش واسه بله گرفتن از عسل چه دست به دامن خدایی شده بود و نماز می خوند!!!!! نمی دونستم جلوی لحن کنایه آمیزم را بگیرم و گفتم: ببخشید ببخشید ، خدایا منو ببخش ولی خاک بر سر خدایی که دلشو به نماز بنده ای مثل آرش خوش کنه تا فقط برای بله گرفتن و نگرفتن یادش بیفته ، حالا هم که بله را گرفت دیگه ، خدا کیه!!!!!!! دوستش تعریف کرد که تمام کارایی که آرش اون موقع که هنوز متأهل بود برای دوست شدن با من انجام می داد از اون کشیدن لپم تا ........ همه را مو به مو انجام داده برای زنش ، چه جالب ، چه نسخه خوبی بود ، وسط حرف بالاخره خود آرش شروع کرد به گله و شکایت که خسته شدم از محیط کار و دیشب اونقدر خسته و کلافه و عصبی بودم که اصلاً نمی فهمیدم عسل چی می گه !!!!! ( تو دلم گفتم: خاک بر سر عسل که اونهمه ور زد و خودشو خسته کرد اصلاً تو نفهمیدی چی می گه!!!! ) حرف بچه پیش اومد و اون وسط زن دوستش تعریف کرد که آرش یه وقتهایی شوهرمو می فرسته با موتور بچه را ببره سرکار !!!!!! باورم نمی شد که آرش این چیزا را داره مخفی می کنه از من و اون شب تازه فهمیدم اوووووووووه چقدر ما از مرحله پرتیم و می گفت یه بار شوهرم آوردش بچه را از مهد دم خونه مون و بعد بردش اداره ( البته مال همون روز که آرش برده بودش باغ وحش مال دوران عقدمون که من بعداً فهمیدم و اون روز هم لیوان خونه مادرش شکست!!!!!!!! ) ( شاید این چیزا به نظر خیلی ساده باشه و از نظر خود آرش اصلاً پنهانکاری نباشه و شاید خیلی های دیگه هم بگن چیز خاصی نیست ولی برای من بود ، من که زنش بودم چرا نباید می دونستم ولی زن دوستش می دونست؟ من که با دیدن بچه اش مشکلی نداشتم پس چرا اون داشت یه خط مرزی می کشید بین من و خودش و بچه اش؟ چیزی نگفتم ، با گله گذاری آرش کار بالا گرفت و سر درددل باز شد و دوستش به آرش گفت: ببین آرش عسل مثل اون یکی نیست ها ، نسخه زندگی سابقتو براش نپیچ ، دست بردار از این کارا ، برید بگردید خوش باشید ببین من و خانومم با خستگی از سر کار می آییم می گه حال ندارم غذا درست کنم من خودم درست می کنم و یا می گم بیا با موتور بریم دور بزنیم و ... اینقدر الکی مشکلات کارو نیار تو خونه و .... بچه را می بری بیرون عسل را هم ببر ، اصلا اگه دلت خیلی می سوزه بگیرش از ننه اش ، من اون زنتو دیده بودم ببین چه جوری پای همه رفیقا و فامیلاتو از خونه ات بریده بود ببین چقدر عسل خوشرو و اجتماعیه ، خانواده هاشونو مقایسه کن ، نکن این کارارو اگه این یکی هم بذاره بره دیگه کی زن تو می شه؟ اصلا همین عسل خیلی بزرگواری کرد تورو با اون شرایط قبول کرد وگرنه اون اوضاعت که تو اون دخمه پایین نشسته بودی و تریاک می کشیدی را با الان تصور کن ببین چقدر فرق کرده؟

 آرش با پرروئی: ترک کردن را که من یه چیزی بود که خودم می خواستم حالا ایشون به نام خودشون تموم کرده!!!!!  عسل: آخه نه که چیز خوبی بوده قبلش ، حالا جایزه می دن بنام کی باشه!!!!!!!!!!!!

آرش ادامه داد: بعدش هم عسل نبود یکی دیگه ، به من خیلی ها را خیلی بهتر و باکلاس تر و خوشگل تر از عسل معرفی کرده بودن!!!!!

دوستش: چرند نگو آرش ، دیگه من خودم می دونم ، مارو سیاه نکن ، هرکی را بهت گفته بودن یکی بدتر از خودت بود ، یکی دوتا بچه، داشت ! یکی می گفت بیا شهرستان ، یکی ....

 عسل:  من نمی دونم چرا داریم بحث می کنیم به خدا زشته این حرفا ولی آرش جان نظر شما محترمه ،قبلاً هم گفتم هرزمان که  نتونستی یا نخواستی اعلام کن ، من خیلی آروم و محترمانه از زندگیت می رم بیرون ، اصراری برای ادامه این زندگی ندارم. خاطر جمع هم باش که هیییییییییچ مبارزه ای واسه حفظ یه همچین زندگی ای که یکی از طرفین یه همچین طرز فکری داره نخواهم کرد.

دوستش( که دید اوضاع خراب شده) :  بابا این حرفا چیه دارین می زنین؟ عسل به همون خدایی خدا اگه آرش خواست اذیتت کنه منو جای برادرت بدون خودم طلاقتو ازش می گیرم !!!!!!!!!!!!! ( مرسی راهکار!!!!!! )آرش تو هم بس کن دیگه اه.......

آرش با وقاحت: برو بابا ، پیرزنو از تاکسی خالی می ترسونی ، من دوبار این راهو رفتم ، اینم روش!!!!!!! ( افتخار آرش یه زمانی این بود که سه بار ازدواج کرده!!!!!!! البته من بعدها فهمیدم دخترخاله اش را هم عقد کرده بوده و به هم زده و صرفاً یه نامزدی ساده نبوده! )

عسل: ببخشید آقای .... اصلاً درست نیست موضوع خانوادگیشو آدم جلوی دیگران بیان کنه ولو خیلی باهم صمیمی باشیم!! ادامه این بحث به نظر من آب در هاون کوبیدن و تکرار مکرراته ، امشب دور هم جمع نشدیم که با این حرفا خرابش کنیم.

آرش ( حالا مگه ول می کرد ):  نه ، من و ..... هیچ چیز پنهانی از هم نداریم همه چیمون پیش هم روئه!!!!!!

هرچه آرش با وقاحت و من با آبروداری ادامه می دادیم دوستش و همسرش عشقولانه تر به هم خانومی و عزیزم می گفتند و میوه واسه هم پوست می کندند و من با حسرت خودمو با زن اون مقایسه می کردم و تو دلم یه آآآآآآآآآآآاه بلند می کشیدم و می گفتم: لیاقت هرکسی همون چیزیه که از زندگی می خواد لیاقت تو هم همینقدره عسل ، !!!!!!!!

دوستش وقتی دید آرش اصلاً حرمت نگه نمی داره بلندش کرد و گفت بیا بریم تا بیرون یه دوری بزنیم و باد به سرت بخوره و من و خانومش موندیم خونه. اجازه گرفت یه سیگار بکشه ، بهش نمی اومد خندیدم و گفتم: تو این شرایط چه بهتر از این!!!!! و دوتا روشن کردم و اونوقت گفت: شب اولی که تو عروسیمون دیدمت باورم نمی شد تو بخوای زن آرش بشی اون هم با این شرایط ، امشب که خونه زندگیتونو دیدم بازم گفتم تو خیلی ازش سرتری حیف تو عسل حیف تو ، برادر من هم شانس نیاورده یه زنی براش گرفتیم که فلان و فلان ، به خدا اونها شانس دارن ، هرچی یکی خانومتر یا آقاتر باشه طرفش زبون دراز تره و ..... گفت و گفت و سیگارها دوتا دوتا دود شد و رفت هوا تا آرش و دوستش برگشتند شام خوردیم و دیدم که دوستش گفت: چرا اینهمه بشقاب آوردی ؟ واسه ما یه بشقاب بیار!! و به آرش اشاره کرد: با خانومت تو یه بشقاب غذا بخور!! ( آرش خندید و گفت ما ازین لوس بازیا بلد نیستیم!!!!! ) ( تو دلم فکر می کردم: چرا اهلش بودیم همه اهل این لوس بازیا هستند فقط باید شرایطش فراهم باشه ، تو همونی بودی که بخاطر من پیاده از ونک تا ولیعصر می اومدی ، تو همونی بودی که با من تو یه بشقاب غذا که مادرت می فرستاد برات تو اون دخمه غذا می خوردی ، تو همونی بودی که ............... ابرای بالاسرمو کنار زدم و گفتم: چه فایده از تکرار خاطرات شیرین در دوران تلخ ، جز اینکه شیرینی اون لحظه ها هم تلخ می شه. ) آرش مهربون شده بود و بعد از حرفایی که دوستش بهش زده بود انگار عقلش اومده بود سر جاش ولی من حالم از این دورویی ها به هم می خورد ، حالم از این ابراز محبتها به هم می خورد ، حالم از اینکه باید عشقتو غریبه ها یادآوری کنند به هم می خورد. حالم از اینکه حرف دل منو آرش از زبون خودم نمی فهمید و از زبون همجنسش می فهمید به هم می خورد ولی ........ زندگی بود و باید تحمل می کردم. ) اون ها اون شب رفتند قبلش دوستش به من گفت: عسل من باهاش خیلی حرف زدم تمام حرفش اینه که تورو دوستت داره باور کن! باور کردم ، و من باور کردم چرا که چاره ای نبود جز باور کردن!

اون شب آرش می خواست از دلم دربیاره و من برای اولین بار احساس می کردم که دارم جسممو روحمو به ابتذال می کشم ، اون شب احساس می کردم این همآغوشی بدون دوست داشتن فقط و فقط یه جور خودفروشی اجباری و شرعی و قانونیه نه چیز دیگه ای. اون شب به خودم گفتم: عسل دوراه جلوی پات وجود داره : 1- ماندن و تغییر دادن آرش و خودت و زندگیتون 2- رفتن . هردو راه سخت بود اولی بنظرم با این لجبازی آرش زمان می طلبید و شاید هزاران ظرف شکستن دیگه را در پی داشت و راه دوم ، حرف مردم ، خانواده ام ، خواستنی که با نخواستن اونها همراه بود ، انتخابی که با عدم انتخاب اونها توأم بود. و من به همه قول داده بودم که: با وجود همه مخالفتهای شما من خوشبخت می شم و ........ حالا بعد از چند ماه .......... بابا که گفته بود حرفاشو ، راه برگشتی نبود همه می گفتند چشمت کور خودت خواستی ! نه عسل ، هیچکس نباید بفهمه ، بمون و بجنگ فقط همین و همین. تو فقط یه راه پیش رو داری و اون موندنه ، به رفتن فکر هم نکن چون محاله. بمون عسل ، فقط بمون. و چه راحت  آرش اون شب یادش رفت که چطور روح منو خراش داده.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

47

زندگی ، زندگی و ......... بازهم زندگی. روزهای زندگی مشترک زودتر از زندگی مجردی می گذشت ، و چه زود آخر هفته های کابوسی از راه می رسید ، زندگی پر تنش ، روزهای عذاب آور ، شک و تردید ، خستگی و ... من 2 روز در هفته می رفتم سرکار و روزایی که خونه بودم همش به تمیز کردن و برق انداختن خونه و ... می گذشت ، تنهایی هیچ جا نمی رفتم ، نه که الان ، حتی دوران مجردی هم بیشتر با خواهرم خرید و ... می رفتم. آرش تو محیط کارش با یکی از مدیران درگیر شده بود و روزها بعد از برگشتن از سرکار بدجور خسته وعصبی بود  و اصلاً انتظار گردشی یا قدم زدنی یا ماشین سواری ای و ... ازش نمی رفت ، می موند آخر هفته که اون هم منتظر تعیین تکلیف از جانب مقامات !!!!!!! بودیم و آرش بعد از برگشتن از بچه گردی! هم با سگرمه های درهم و اخمو و خسته برمی گشت و یا شکایت داشت که بچه خیلی شیطونی می کرد خسته ام کرد و یا عذاب وجدان داشت که بچه می گه مادرم می زندم و نمی خوام باهاش باشم و خلاصه تا شب همینجوری یا جلوی تلویزیون نشسته بود سیگار می کشید و یا می خوابید و من بودم و تنهایی ها ودورزدن واسواس گونه در خونه تا شاید لکه ای روی ظرفی پیدا کنم یا دانه ای روی فرش و با تمیز کردنش خودمو سرگرم کنم و بعد بی حرفی شام و خواب. جمعه اش به این امید که با همیم و دیگه خبری نیست که صدای زنگ تلفن می اومد که : بابا کی منو می بری ......... ؟ کی می یای دنبالم بریم .......؟ و ..... آرش شاید دیگه جرأت نمی کرد یا حالشو نداشت که بگه: باشه امروز می یام و می گفت باشه هفته بعد !!!! و برنامه هفته بعد هم طرح ریزی می شد و چقدر خوشبخت بودم که جمعه صدای تلفنی نمی اومد یا اس ام اسی. کم کم وسواسی شده بودم انگار تو گوشم صدای اس ام اس گوشیش می پیچید ، عادت کرده بودم بخونم و گوشی را گاه و بیگاه نگاه کنم و یا برم تو عکسها ببینم عکس جدید چی از بچه انداخته و اینها نه تنها لذتی نداشت بلکه عذاب آور بود و سخت. بالاخره کاسه صبر من هم لبریز شد و به زبون اومدم که: خسته شدم آرش ، نه مسافرتی ، نه گردشی ، هرروز که از سرکار برمی گردی که مثل جنازه ای ، روزای تعطیل هم که مال خودمون نیستیم ، شورشو درآوردی ، من هم آدمم ، من هم تنهام ، از صبح تا شب عرض و طول این خونه فسقلی را چقدر راه برم الکی؟ من باشگاه می رفتم ، استخر می رفتم الان اونهارو هم نمی تونم برم ، همش می گی پول ندارم پول ندارم ، حقوق خودم هم که حق ندارم راجع به هزارتومنش برنامه ریزی کنم ، من خسته شدم. و آرش گفت: چکار کنم؟ انگار من دارم عشق و حال می کنم ، خبر مرگم تو اون خراب شده با یه عده آدم .......... دارم سروکله می زنم بس نیست باید تو خونه هم  بیام با تو حرف بزنم؟؟؟؟؟؟ عسل: مگه من چی گفتم؟ چطور وقتی اون گه زنگ می زنه بری بچه تو ببری بیرون بدو بدو می ری و خستگی و ... حالیت نیست ولی تا به من می رسه بار دنیا رو دوشته؟ آرش: تو را هم به اندازه کافی بردم بیرون!!!!!! عسل: آره اون موقع که دوست بودیم و پارک دستجمعی با مامانت اینا که خداپدر مادر خانواده تو بیامرزه اگه اونها نبودن اون دوتا شام خوردن تو پارک را هم تو کارنامه خاطرات گشت و گذارم نداشتم!!!!!!! آرش: پس دوماه پیش  شمال عمه مو بردم؟؟؟؟؟؟ عسل: چرا مغلطه می کنی آرش؟ چرا حرف مفت می زنی؟ چرا درو دیوارو به هم ربط می دی؟ من حرفم اینه که تو هر اخر هفته بچه تو می بری بیرون ، دوتایی ، پارک و هربار هم که می یای قربونت برم لباسات خاکی و خوووووووووووب خوش گذشته بهتون ولی من را همش با خانواده بردی و آخر هفته کارمون شده خونه مامانم ، خونه مامانت و بهشت زهرا ، بسه دیگه تفریحمون شده خاله بازی و  بهشت زهرا!!!!! آرش: همینه که هست ، پول ندارم ، ، همینم اگه دوست نداری دیگه نمی ریم نه خونه مامانم نه خونه مامانت ، عسل: هه هه هه ، خوبه بهانه خوبی اومد دستت ، نه که الانش هم واسه اینکه من حرفی نزنم هربار که بچه تو می بردی می گردوندی بعدش هم به من می گفتی بیا بریم خونه مامانت اینا وگرنه تو همچین از خدات هم نبوده که بریم اونجا!! عسل گفت ، آرش گفت ، عسل گفت ، آرش گفت و ....................................

اولین بشقاب صورتی و دوست داشتنی جهازم شکست. آرش بشقاب میوه را پرت کرد تو دیوار ، بشقاب هزار تکه شد و این روح من بود که در ذرات تکه تکه شده بشقاب ، به گوشه و کنار خونه پرت شد. شوکه بودم ، آیا این همون آرش من بود؟ آرشی که بخاطرش اونهمه تحقیر شده بودم ؟ آرشی که یه روز بخاطر من همه این کارارو با سحر کرده بود؟ ارشی که بخاطر من گفته بود .... لق بچه ام؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا همین آرش جلوی من ایستاده بود و همون فحشهای رکیکی را که یه روز بخاطر من به اون می داد حالا ...........!!!!!!!!!! نه باورم نمی شد ، غرورم اجازه نمی داد حرفی بزنم یا اشکی بریزم ، او خوابید و من اولین شکسته های زندگی مشترکم را با بغضی فروخورده جمع کردم و به کمد دیواری ام پناه بردم و اونجا زدم زیر گریه ، می دونستم نخوابیده ، می دونستم می شنوه  و می دونستم نباید انتظار معذرت خواهی یا دلجویی ای داشته باشم. چقدرررررررر احساس تنهایی می کردم و چقدر دلم می خواست هیچوقت باهاش ازدواج نکرده بودم. و فرداش مهمون داشتیم قرار بود دوستش که همزمان با عقد کرده بودن و از عروسیشون تعریف کردم برای اولین بار بیان خونه مون. ( بعدها هم هربار که ما دعوامون می شد قرار بود اینها بیان ، اون شب که سر کارت پستال تولدش و عکس بچه اش دعوامون شد یادتونه؟؟؟؟!!!!!!! خرافاتی نیستم ها ولی بعضی آدمها همچین یه نموره خوش قدم هستند!!!!!! )

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

46

اولین باری که بچه را دیدم یادم رفت تعریف کنم. هنوز عقد بودیم درست یکی دوروز مونده به عید بود. داشتیم با آرش می رفتیم خونه ما که مادربزرگ بچه هه زنگ زد و داد گوشی را بهش ، صداش اومد که : بابا برام ماهی قرمز می خری؟ آرش گفت : نه الان نمی تونم باشه برای بعد!  دلم هری ریخت ، یک لحظه خودمو به جاش تصور کردم که وقتی بچه بودم حتی الان ، عید واسم پر از آرزوهای قشنگ  و ذوق ماهی قرمز و لباس نو و سبزه و سفره هفت سین بود. سالها بابا حتی بیشتر از مامان ذوق داشت که برامون هفت سین بچینه و چهارشنبه سوری آتیش درست کنه تو حیاط و تا برف بیاد آدم برفی درست کنه و  .... تو دلم گفتم: یعنی این بچه این چیزا رو دلش نمی خواد؟ دلم بدجوری سوخت. به آرش گفتم بیا بخر براش ببر بعد بریم خونه ما. دودل بود گفت: من که الان با خودم پول برنداشتم که!! الان ببینمش باید کلی براش چیز میز بخرم فقط یه ماهی نیست که!! گفتم: من می خرم ، رفتم یه تنگ کوچولو با دوتا ماهی قرمز و یه سری خرت و پرت مثل تخم عروسکی و اینا خریدم و بردیم دم خونه مادربزرگش که آرش بهش بده و بریم. آرش رفت و من تو ماشین تو کوچه روبرویی نشستم یهویی از تو آینه دیدم آرش و بچه سر کوچه مادربزرگش هستند و بچه هه داره با داد و ذوق و جیغ و هیجان ماهی قرمز انتخاب می کنه ،  بعدش آرش بدو بدو اومد و گفت عسل پول بده ، اون ماهی هارو نخواست گفت کوچیکند و دوباره می خواد خودش انتخاب کنه خلاصه رفت و واسش دوتا ماهی بزرگ خرید و دیدم دارن می یان سمت ماشین. یخ کردم. یعنی الان به بچه هه می گه من کی هستم؟ اومدند و بچه سوار شد و سلام کرد و آرش گفت نتونستم حریفش بشم هی اصرار کرد حالا که اومدی تا اینجا منو ببر گردش!  دو تا ماهی تو نایلون تکون می خوردند و بچه هه در همون دقایق اول اونقدر با من دوست شد که آرش یه بار به من می گفت هیس سرمو بردین ، یه بار به اون می گفت! بعد هم می گفت خدا به داد من برسه تو از بچه شلوغتری!!! خلاصه از شکاف پنجره تا مردم خیابون و وول خوردن ماهی ها و ... را سوژه می کردیم و می خندیدیم و بچه خیلی عادی منو عسل صدا می کرد. وسط راه نایلون ماهی پاره شد و آب ریخت رو لباس آرش بیچاره و نگه داشتیم و اون رفت دوباره ماهی هارو نجات داد و من و بچه هم پیاده شدیم رفتیم تو یه اسباب بازی فروشی چون عشق شمشیره براش شمشیر بخریم که تمام مغازه را ریخت به هم و اونی که می خواست نبود و اومدیم. باهاش حال می کردم. از اینکه دستشو می گرفتم حس خوبی داشتم از اینکه مبادا بپره تو خیابون نگران بودم و قشنگ می فهمید و غش غش می خندید. بعش هم گفت: من تو خونه مامانم ماهی دارم ، تو خونته مادربزرگم هم ماهی دارم الان هم باز می خواستم بابام بخره!!!!!!!!!  ( منو بگو دلم سوخت حسرت ماهی قرمز نداشته باشه یه وقت! ) بعدش رفتیم یه مغازه دیگه و اونجا گفت من لباس کامل جومونگ را می خوام ، منم واسش خریدم. آرش بهش گفت از عسل تشکر کن ولی اون خجالت می کشید ، ازش خواستم کاریش نداشته باشه و حالا تو این چند دقیقه اصول تعلیم و تربیت یادش نیفته!!!!! بچه خیلی شیطون بود و اکتیو. انگار از زندان آزاد شده بود خیلی هم اشتهاش زیاد بود ماشالا !!!!!! هرچی می دید می خواست و بلند بلند و با داد و بیداد حرف می زد. آرش می گفت از بس هرچی خواسته مادره واسه اینکه ساکتش کنه واسش خریده اینم بدعادت شده . تو راه یهویی با اضطراب گفت: اینجا که دم خونه مامانمه ، منو نبر اونجا ، من قرار نیست امروز برم اونجا ، انگار از مامانش می ترسید معلوم بود همیشه پیش مادربزرگه است و گاهی می یاد پیش مادره. آرش با ناراحتی گفت: ببین آورده بچه را انداخته سر اینها معلوم نیست بچه چجوری تربیت می شه ، چی می خوره و ... ( تو دلم گفتم : کاسه داغ تر از آش نشو!!! خودت هم ولش کردی!  ) خلاصه  اون روز خیلی خوش گذشت و تو مغازه کلی با صبر و حوصله با بچه ایستادم تا انتخاب کنه و آرش که هی غر می زد ، اصلاً حوصله سروکله زدن با بچه و اینها را نداره ، می گفت خدایی تو برو مربی مهد بشو!!!!! ( ببین آرش با من یک سال چکار کردید ، درست پارسال همین موقع بود که من اون عسل مهربون بچه دوست با حوصله بودم ولی حالا حالم از هرچی بچه و اسم بچه و ... است به هم می خوره ) بعد از کلی گشت و گذار با روحیه بالا سرشار از حظ بودن با اون بچه ، بردیمش و خودمون هم شاد و خندون رفتیم خونه ما و این اولین دیدار ما بود. و ای کاش همیشه اون ذهنیت برای من و بچه باقی می موند که متأسفانه نشد.

ادامه دارد...  

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

45

من و آرش رسماً زندگیمونو شروع کردیم و عسل کم کم دستپختش بهتر شد و رفتاراش متعادل تر شد و آرامش خونه بیشتر شد و آرش مرد خونه شد و عسل خانوم خونه. چیزای ساده و جزئی من را به وجد می آورد ، اینکه همسرت سر یه ساعتی خونه است ، اینکه گاهی از در که می یاد یه چیزی خریده ، اینکه از سر کار به خونه زنگ می زنه و می پرسه چیزی نمی خوایم؟ اینکه .... آره من با همه اینها داشتم زندگی زناشویی و مشترک را ذره ذره تجربه می کردم. خوب بود که شبها با هم بودیم خوب بود که حتی اگر هم آغوشی ای هم نبود توی خواب دستت یا پات بهش می خورد و کیف می کردی ، خوب بود اگه بنا به عادت پشتمونو به هم می کردیدم و می خوابیدیم دیگه مثل دوران عقد معذب نمی شدیم که ممکنه بهش بر بخوره!!  خوب بود که هروقت می خواستیم همدیگه را ، دردسترس بودیم. خوب بود خونه را مرتب کنم و همه چی برق بزنه ، خوب بود غذا بپزم و چایی دم کنم. خوب بود دراز بکشم رو تخت دونفره مون و کتاب بخونم . خوب بود زنگ بزنم از مامان اشکال غذاهامو بپرسم. خوب بود . ساده بود. مسخره بود. الکی خوشی بود ، هرچی بود خوب بود. ما خوشبخت ترین زوج دنیا بودیم و هستیم و خواهیم بود اگراونها نبودن.  نمی دونم شاید اونها هم خوشبخت بودن اگه من نبودم. شاید همه آدمهای دنیا خوشبخت بودن اگه یکی نبود!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!! همه چی آروم بود اگر « دیگران » نبودن!!!!!!! ( بهتره منم یه فیلم « دیگران » بسازم و به جای نیکول کیدمن بازی کنم!!!!!!!!!!!!!!!!! اسمم هم بهش می یادا: عسل کیدمن یا نیکول خانومی چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!! )

دو هفته از عروسیمون گذشت فقط دو هفته و من با خودم فکر می کردم حتماً زنه تا الان باورش نمی شد ما عروسی کنیم و حالا که فهمیده دیگه کاریمون نداره. ولی متأسفانه من خیلی خوش خیال بودم . خیلیییییی. پنجشنبه ها من و آرش تعطیل بودیم. تازه عروسی کرده بودیم. شب تا دیروقت بیدار بودیم و صبح دلمون می خواست تا لنگ ظهر بخوابیم. ولی.......... صدای اس ام اس گوشخراش آرش بلند شد. محل نذاشتیم و دوباره و دوباره و....... خواب زهرمارمون شد. اس ام اسها به ترتیب: 1- سلام 2- کجایی؟ 3- بیا بچه را ببر بیرون خسته ام کرده. ( نمی تونست همه را یه جا بزنه که حداقل به جیبش اندازه دوتا اس ام اس رحم کنه!!!!!! ) آرش زنگ می زد جواب نمی داد!!!!!!!! بعدش دوباره اس ام اس می داد: خوابیم هروقت بیدار شدیم زنگ بزن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( خوابییییییییییییییم!!!!!!! اونوقت ارواح جواب اس ام اس را می دادن!!!!! ) دلم می خواست روز تعطیل با آرش باشم حتی اگه نریم جایی ولی آرش کلافه بود ، هول می کرد ، بیقرار بود ، لباس پوشیده منتظر می نشست تا دوباره زنگ بزنه و تکلیف را معلوم کنه و این کار هر هفته ما شد ، یه بار می گفت بچه را ببر باغ وحش به یاد گذشته ها ، یه بار می گفت: پریودم!!!!! دلم درد می کنه بیا ببرش اذیتم می کنه!!!!!!!!! یه بار دیگه می گفت:.......... خیلی بد می گفت خدایی ، درمورد روابط زناشویی بین ما اونقدر حرفای رکیک می زد که بالا می آوردم. انگار فکر می کرد هربار که اس ام اس می ده و آرش جواب نمی ده ما داریم با هم کاری می کنیم و دستمون بنده و از این مزخرفات. اونوقت شروع می کرد بددهنی و حرفای زشت به من و کمترینش آلت تناسلی بود!!!!!!!!! آرش هیچی نمی گفت فقط گوش می کرد همین. و بعد مثل برده زرخرید بدو بدو می رفت دنبال بچه هه و می بردش پارک و ... و من می موندم و تمام لذتی که همش به لجن کشیده می شد. نمی دونم چطوری بیانش کنم وقتی از زناشویی ات در کمال آرامش لذت بردی و دلت می خواد استراحت کنی یکی همه اون چیزای خصوصیتو با بددهنی و کلمات رکیک به روت بیاره چه حال میشی؟ از خودت و اون ارتباط و حتی طرفت حالت به هم می خوره. مثلاً فرض کن تو که سحر نداری !!!!!  مادرشوهرت ، مادرخودت ، و هرکسی تو دعوا که کم بیاره بیاد خصوصی ترین مسائلتو که به اون ربطی نداره به زبون بیاره و کوچیکت کنه. آرش می رفت و من تمام بدنم می لرزید. آرش می رفت و من گریه می کردم. آرش می رفت و من به ساعت خیره می شدم و امان از ثانیه های کشدار. آرش می رفت و هوا تاریک می شد. آرش می رفت و من غذا می پختم ولی می سوخت ، حوصله نداشتم زیرشو خاموش می کردم. می ریختم تو سطل ، دستمالو برمی داشتم تا گردگیری کنم ولی می انداختمش کنار. می نشستم و صدای ماهواره را بلند می کردم آهنگ می خوند ولی من نمی شنیدم اصلاً . وضو می گرفتم و نماز می خوندم ولی حکایت نوک زدن کلاغ به زمین بود هول هولکی . اصلاً چرا عجله داشتم من؟ انگار می خواستم زمان تند تند بگذره. چرا نمی گذشت این زمان لعنتی. آرش زنگ می زد. هوا تاریک بود. می گفتم نمی یایی؟ دارم می یام ولی بچه هی خودشو می زنه زمین و گریه می کنه که یه کم بیشتر بازی کنم ، چیزی نمی خوای؟ نه فقط زود بیا من از تاریکی می ترسم آرش. می یام الان می برمش دم خونه مادربزرگش و می یام. حساب می کردم از الان تا خونه مادربزرگش چند دقیقه است بعد تا خونه ما چند دقیقه است و زمان می گذشت چرا طبق محاسباتم نیومد. می رفتم نرده آهنی در را می کشیدم و بعد از تو در را می بستم و می رفتم تو کمد دیواری. ولی ای کاش دزد می اومد و منو می کشت!!!!! تا دل آرش بسوزه و تنهام نذاره!!!!!!!  بالاخره آرش می اومدو من یادم می رفت که دلم می خواست بمیرم. عکسهای بچه را نشونم می داد و منم مثل خودش ذوق می کردم ، آرش از بلبل زبونیش می گفت و من هم تشویقش می کردم بیشتر بگه. آرش می گفت بچه می گه مامانم اذیتم می کنه و نمی خوام پیش اون باشم و من سعی می کردم نگرانی چشمامو ازش بدزدم. آرش می گفت بابای سحر سرطان گرفته و اگه بمیره این بچه هه چی می شه؟ نگهش نمی دارن . و من با نگرانی آرزو می کردم باباهه 100 سال زنده بمونه!!!!!!! آرش می گفت و می گفت و من با تمام وجود وانمود می کردم اون بچه برام با اهمیته ، وانمود می کردم دوستش دارم ،؛ وانمود می کردم دلم براش می سوزه ، وانمود .... وانمود.... وانمود..... ولی دروغ بود. من دوستش نداشتم. اگه بچه سرراهی بود دوستش داشتم ، اگه بچه بقال سرکوچه بود دوستش داشتم. اگه مربی مهدکودک بودم دوستش داشتم. اگه غریبه بود دوستش داشتم. اگه از پرورشگاه گرفته بودیمش دوستش داشتم. اگه بچه من و آرش بود دوستش داشتم ولی چون فقط بچه آرش بود دوستش نداشتم. چون یه تیکه از وجود عشقم بود دوستش نداشتم. ( برعکس حرفی که همه می زنن که چون یه تیکه از وجود عشقته دوستش داشته باش!  ) خوشگل بود ولی بنظرم زشت بود. دلم می خواست تمام اجزاء عشقم متعلق به من باشه ، نمی خواستم با کسی شریک باشم. خودخواه بودم ، می خواستم آرش بچه خودمونو ببره پارک ، اصلاً دلم می خواست آرش منو ببره پارک. اصلا من حسودیم می شد. اصلا من طاقت دوری از آرش را نداشتم. اصلاً......... من همین بودم که بودم. عذاب می کشیدم و باز پنجشنبه ها و پنجشنبه ، گاه جمعه ها هم.تکرار و تکرار. دیگه پنجشنبه ها رو دوست نداشتم. دیگه وقتی شبهای تعطیلی می خوابیدم آرزو می کردم هیچوقت صبح نشه. دیگه قبل از اومدن اس ام اس خودبخود بلند می شدم. دیگه آرش موبایلشو خاموش می کرد تا صبحمون زهرمار نشه ولی تا روشن می کرد صدای اس ام اس شوم بلند میشد. همیشه ساعت 11 ، ساعت 11 شوم. ساعت 11 بیدار می شدیم. خودمو به خواب می زدم و هیچ حرکتی نمی کردم تا آرش دیرتر بیدار بشه ولو 5 دقیقه. ( نمی تونم درست بیان کنم واقعاً سخته بیان احساساتم ولی همش عین واقعیه شاید خیلی حساس بودم شاید روانی شده بودم!!!! ولی درست عین واقعیته. ) وقتی اس ام اس نمی اومد تو دلم قند آب می شد که امروز خبری نیست با ذوق غذا می پختم و درست وسط نهار ، خدای من ، زهرمار می خوردم. آرش هول هولکی خورده نخورده بلند می شد و می رفت. بغض فرو می دادم. ظرفها رو تنهایی جمع می کردم و آرزو می کردم یه لیوان بشکنه تا از صداش از این کابوس بیدار بشم. کابوس بود این صدای موبایل. دلم می خواست پرتش کنم از پنجره بیرون تا هزار تکه بشه ، دلم می خواست سیم کارتشو له کنم دلم می خواست ........... ای کاش تو دنیا هیچ فحشی اختراع نشده بود. اصلاً ای کاش هیچ بچه ای نبود. اصلاً ای کاش ازدواجی نبود. اصلاً ای کاش احساسی نبود، اصلاً ایکاش آدم آهنی بودیم همه مون!

ادامه دارد...  

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

12/12/1356 تولد عسل خانومی:

همیشه تولدم را دوست داشتم ، همیشه اعتقاد داشتم خوش می گذره ، همیشه خوب بود. و یقین داشتم هیچکس هیچکس نمی تونه خرابش کنه چون محاله که اینقدر قدرت داشته باشه.

نترسید. هیچ اتفاقی نیفتاد بابا !!!!!!!!! همه چی آرومه !!!!!!!

دختردایی ام تهران بود از هفته پیش ، من هم به بهانه اینکه دعوتش کنم به مامان اینا گفتم همگی پنجشنبه بیاین خونه ما که هم دختردایی ام بیاد خونه مون هم اینکه بهانه ای باشه واسه دور هم جمع شدن در روز تولدم. به مامان و داداش آرش هم گفتم ولی اونها مهمون داشتند و حتی گفتم اگه دوست ندارین شلوغ پلوغ باشه چهارشنبه شما بیاید ولی نیومدند. اصلاً انتظار تولد گرفتن و مهمونی نداشتم و با اون تولد عزاکده آرش هم ذهنیتم خراب بود و یه کم نگران بودم چون از شانسم تولد سحر هم 10 اسفنده و می ترسیدم بچه هه را یاد بده زنگ بزنه به باباش و بگه بیا بریم من واسه تولد مامانم کادو بخرم!!!!!!!!!! ازش بر می اومد ولی خوب خداروشکر یا سرش گرم بوده یا عقلش به این یه جا قد نداده یا هرچی بود خبری نشد. ولی به هرحال قبلش که این فکر اومد تو کله ام  با خودم گفتم بیخیال دیگه بدتر از اون گندی که به تولد آرش خورد که نمی تونه بشه! اگر هم برفرض محال ایندفعه این اتفاق افتاد دیگه می دونم چه کار کنم و اشتباهات اون دفعه را تکرار نخواهم کرد و از همون قضیه با در و دیوار یکی کردنشون استفاده می کنم که خوشبختانه مدتی است نتیجه بخش هم بوده .  مدتی هم هست که می دونید من و آرش مشکلات مالی سر تعویض ماشین داشتیم و اون پولی هم که ما فکر می کردیم رئیسشون بهش وام داده را طی یه چک یکجا واسه 10 روز دیگه خواسته!!!!!! یعنی من و آرش باید دور عیدی ها و حقوقهای دوماه را برای مسافرت های آنچنانی و بریز و بپاش عید و خرید فراوون و ..... خط بکشیم و قناعت کنیم مثل همیشه!!!!  ( آخ اگه این چک نبود چقدر خوش می گذشت ها!!!! ) با همه این حرفا مهم این بود که تولد من باید خوش می گذشت. صبح زود به محض  رفتن آرش سر کار ، اس ام اس فرستاد که: تولدت مبارک خانومی!!!!!!!!!! ذوق زده شدم خیلی چون فکر نمی کردم اینقدر سریع ....... خانومی..........(  این همون آرشی بود که پارسال می گفت: اون موقعها خانومی بودی الان زنمی!!!!!! خدایا ممنون بخاطر این تغییرات جزئی ولی دلچسب )چون وقتی می ره بیدار می شم و بعدذ دوباره می خوابم اون موقع بیدار بودم و براش نوشتم: مرسی عزیزم. تمام دنیا یه طرف این اس ام اس یه طرف. ظهر پنجشنبه بابا زنگ زد که من کیک واست خریدم و دیگه نمی رم خونه و یکراست می یام اونجا!!!!!!!! وااااااای حالا من داشتم خونه را تمیز می کردم و باید می رفتم خرید واسه شام و ازطرفی آرش هم دیرتر می اومد و گفت خرید را بذار من برم ولی یک سری را لازم داشتم آخه و خلاصه اوضاع خیلی هاگیرواگیر بود. از طرفی من واسه آرش ناهار گذاشته بودم و چون خودم زیاد اهل ناهار خوردن نیستم و تو شرکت هم نمی خورم تا شام را با آرش بخورم ، دوباره وایسادم دم گاز و تند تند واسه بابا هم دوباره برنج درست کردم و تو این وسط بابا هم رسید با یه کیک گنده و یه عالمه بادکنک!!!!!! بعدش هم آرش اومد و ناهار خوردیم سه تایی. شب قبلش بهم گفت: عسل! تو که می دونی من حقوق نگرفتم می می خواستم بعداً بهت کادو بدم ولی الان زشته  اون تراول را که خونه است بذار تو پاکت تا بعد من بهت بدم. خندیدم و اذیتش کردم و گفتم: برو بابا عمراً . از خودم به خودم بدم؟؟؟؟؟؟ گفت بهت می دم بدجنس بعداً !!!!!!!! گفتم: نمی شه ، من از دروغ و پنهانکاری خوشم نمی یاد !!!!!!!!!!!! با نیش باز می خندیدم لجش دراومده بود. گفتم : حالا وقتی تو جمع خجالت کشیدی که دست خالی هستی دفعه بعد یادت می مونه مساعده بگیری مگه من واسه تو همین کارو نکردم؟ گفت: منم بهت می دم ولی من پولی که تو دادی خرج ماشین کردم تو هم فرداش دوباره بده من تا خرج ماشین کنم!!!!!!!!!!! گفتم: اهکی من که بهت گفتم برو باهاش هرچی دوست داری بخر منم همینکارو می کنم. ( نمی دونم چرا مردا عادت دارن واسه پولهای آدم نقشه بکشن و برنامه ریزی کنن!!!!!!! ) آرش می گفت : اصلا تقصیر توئه که تو اسفند به دنیا اومدی بدترین ماه ساله من همش گرفتار و بی پول و خسته ام. گفتم: می خوای یه ماه دیگه غیر از اسفند تو کادو بهم بده چطوره؟؟؟؟؟ و با خنده پاهامو می کوبیدم زمین و می گفتم:  من نمی دونم باید بهم کادومو بدی!!!! هروقت حقوق گرفتی اون روز تولدمه !!!!!!!! و خلاصه کادوی آرش به تعویق افتاد. حیف. ولی خدایی اون خانومی نوشتن صبحش کلی برام باارزش بود. وقتی رفت خرید و برگشت دیدم از این شمعهای آبشاری هم خریده و یه پاکت پول!!!!!! و خیلی خوشگل رفت سر کشو و تراول تانشده منو برداشت و گذاشت توش !!!!!!!! ولی دلم براش سوخت گفتم عیب نداره عسل. درکش کن خوب نداره دیگه فعلاً. بعد تو دلم گفتم: اگه من بودم از یه ماه قبلش مساعده می گرفتم ولی اون................. اصلاً یه شاخه گل که می تونست بخره !!!!!!!!! ولی بعد گفتم: همینه که هست حالا تو روزتو خراب نکن بذار خوش بگذره. دیگه با بابا نشستند بادکنکهارو باد کردند و اونها از من بیشتر ذوق داشتند من هم که تو شپزخونه در تدارک شام و  آشپزخونه در تدارک شام بودم. مامان و سپیده و شادی دختردایی ام که اومدند بعدش هم مامان گفت: خاله اینا هم شاید بیان و خلاصه الکی الکی 9 نفر شدیم و کلی باحال بود و کادو هم که اکثراً چیزای دکوری جمع کردم و آبشارهارو هم هی روشن می کردیم و هرهر ذوق می کردیم!!!!!! خلاصه خوش گذشت و کلی عکس انداختیم برعکس تولد آرش تکی و دوتایی و دستجمعی و ....شب هم بابا چون طرفهای خونه ما فرداش کار داشت موند و این اولین باری بود که خونه ما می خوابید حالا شب می گه بابا جان شما هم اگه سردته بیا اینجا تو هال پیش من بخواب!!!!!!!!!!!! آرش زیر لب طوری که من بشنوم می گفت: هیچی دیگه یه دفعه بگید من برم خونه مامانم دیگه!!!!!!!!!!!! و یواشکی می خندیدیم. شب اومده تو اتاق خواب درو بسته و چون از صبح تا اون موقع با هم حرف نزده بودیم کلی ویز ویز کردیم و بابا هم هی سرفه می کرد و بعد هم آقا آرش مهربون شده می گم: آرش برو اون ور بابا می فهمه!!!!!!!!!!! می گه: نه !!!!! من بهت کادو ندادم عذاب وجدان دارم!!!!!!!! مرده بودم از خنده ، بالاخره در سکوت مطلق و فلاکت با هر سرفه بابا در کوچکترین حرکت ما ، آقا آرش از عذاب وجدان دراومدن!!!!!!!!!!!! بابا صبح زود صبحونه نخورده رفت!!!!!!!! خنده ام گرفت نمی دونم واسه کارش رفت یا..................؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( اینو همینجوری می گم: وقتی مجردی همیشه می گی: عمراً من رو بدم کسی شب تو خونه ام بخوابه!!!!!! ولی وقتی ازدواج می کنی یه حالی داره بابات بیاد و شب خونه ات بمونه. صبح که رفت دلم گرفت ، رفتم و به رختخوابهایی که مرتب جمع کرده بود خیره شدم و دست کشیدم. رختخوابها بوی بابارو می داد. )

اینم بگم : من نمی دونم چرا هیچکس باور نمی کنه من 33 ساله ام شده ، همکارام با تعجب می گفتند وااااااااااااا ما فکر می کردیم تو همسن مایی مثلاً متولد  62  !!!!!!!! فرداش هم خونه مامان آرش فامیلاش دوتا خانوم بودن یکی شون متولد 66 بود و یه بچه داشت می گفت من باورم نمی شه تو از من 10 سال بزرگتری!!!!!!!  فکر کردم کوچکتری ماشالله چه جوونو موندی !!!!!!!!! ( تو دلم گفتم: تازه کاش قبل از ازدواج با فامیلتون منو می دیدید!!!!!! ) آرش با افتخار می گفت: همش دارم خرجش می کنم که جوون مونده!!!!!!!!!!!!!! مامانش گفت: برو ببینم هرکی ندونه فکر می کنه راست می گی!!!!!!!! عسل از اولش همین جوری بود صداش هم بچگونه است قیافه اش هم. با همه این تعاریف مامان خانوم رفته بود برای من کادو بخره واسه تولد تاریخ مصرف گذشته آرش یه پیراهن خوشگل دیده بود و خریده بود. واسه من هیچی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وسط حرفاش گفت: من با تأخیر کادو می دم. بازم طبق معمول بیخیال!!! مامان از سحر تعریف می کرد که: چه سیاستی داشت ! تولد من را هم یادداشت می کرد و واسم کادو می گرفت. خندیدم و گفتم: اینم که خوبیش بوده گفت نه سیاست موذیگریش بود. خندیدم و گفتم: مامان نکنه به بعدی بگی بازم به اون یکی که سیاست داشت، این یکی که اصلاً نمی دونست تولد ما کی هست. شعورش نمی رسید!!!!! همه خندیدند ولی این یه واقعیته. خدانکنه یکی را بخوای بد کنی خوبیهاش را هم به حساب موذی گری می ذاری!!!!!!

راستی بازم ممنون  از تک تک شما برای تبریکات تولدمبغل

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

تجربیاتی که باعث می شه تلخیها و تنشهای خواستگاری ، نامزدی ، عقد تا عروسی ،  شیرین و خوب بشه: 

یه مدتی بود یه فکری ذهنمو مشغول می کرد و اون هم تشابهات دوران عقد همه ما علیرغم اولی و دومی و سومی و n امی بودنمون بود. تشابهاتی درمورد عروس بودن ، مادرشوهر داشتن ، اولین برخوردها ، و ..... و ......... و .......... تا اینکه تصمیم گرفتم تمام این تجربیات را ر اختیار دوستان مجرد و اونهایی که در شرف ازدواجند و اونهایی که دارند دوران تلخ !!!!!!!!!!!!!! عقد را می گذرانند و هرروز که می گذره بیشتر دعا دعا می کنند زودتر عروسی کنند و برن راحت شن، قراربدم. اینجا از همه دوستانی که تجربیات کاملتری هم دارند می خوام که بیان نظراتشونو بذارن. اینجوری هم من از تجربیات شما استفاده می کنم و هم شما از تجربیات من و بقیه.

حالا نمی خوام ادعا کنم که من خیلی موفق و خوشبخت و عاشقانه بودم و هیچ مشکلاتی نداشتم . اتفاقاً قبلش گذاشتم خاطراتمو بخونین تا بدونین که ما هم دعوا داشتیم ، ما هم روزای تلخ داشتیم ، جلب رضایت خانواده همسر ، اختلافات و طرز نگرش خانواده من به اوضاع و ... شاید اگر آرش گذشته تاریکی نداشت و سایه همسر سابق و بچه اش تا ابد تو زندگی ما نبود خیلی خوشحالتر و خوشبخت تر و باحال تر زندگی می کردیم ولی من به این مشکل مثل خیلی از مشکلات دیگه نگاه می کنم. بالاخره این مشکل آرشه یکی این مشکلو نداره درعوض دست بزن داره یا نه معتاده یا خانوم بازه یا ......... خودش هیچ عیبی نداره و گله گلابه ولی مامانش یا خواهرش یا هرکس دیگه ای اذیت می کنه و .... ولی با همه این حرفا مهم نداشتن بحران نیست مهم اینه که بتونی خودتو از اون بحرانی که وجود داره یا داشته ،  بیرون بکشی.تمام تجربیاتمو جامع و کامل با مثال تعریف می کنم تا ملموس تر باشه.

اول بریم سراغ دوران شیرین قرارمدار و خواستگاری:

1-     خواهر من ، دوست من ، عزیز من وقتی پای خواستگاری می یاد وسط تو تندی نپر وسط و با پسره بزنید به تیپ و تاپ همدیگه که مهریه من باید به تعداد ستاره های آسمون و ........ باشه و چون دختر خاله ام این بود من 1 ماه بعدشم 10 تا سکه بیشتر می خوام و .... این مسائل اصلاً به تو و همسر آینده ات مربوط نیست ، حرررررص نخور. آره مربوط نیست! چرا؟ چون دوروبرم خواستگاری خیلی از دوستام و بله برونشون به نامزدی نرسید و به هم خورد و جالبه که جدیداً پسرا هم زبون دراز شدن و می گن نمی خوایم!!!!!!!!!!!! و می زنن به هم و تو می مونی و یه عالمه خرج میوه و شرینی و گاهاً شامی که بهشون دادید و بعد هم هیچی به هیچی ضمن اینکه بدتر از همه این وسط تو بیشتر آسیب می بینی و باید جواب حرف و حدیثای خاله خانباجی هایی را که سالها سراغتونو نمی گرفتند و الان یهوییییییی سرکله شون پیدا شد را هم بدی!  این تجربه خود من هم هستا. من اولین خواستگارم که اومد خیلی از من پایینتر بود هم از لحاظ تحصیلات و هم از لحاظ تیپ و قیافه و هم از لحاظ خانوادگی.  من هم که اون موقع بچه ننه و بی مغز!!!!!!!!!  و خوره شوهذر کردن انگار خبریه!!!!! می خواستم چون از من پایینتره تا اونجایی که می تونم خردوخاکشیرش کنم ولی چی شد؟؟؟؟؟ اومدند و بعد هم رفتند که رفتند!!!!!!! آی آدم می سوزه کسی را که دوزار قبول نداره و از لحاظ فرهنگی و خانوادگی یک هزارم خانواده ات هستند تورو نخواد!!!!!!!!!!! ( این ماجرا مال 10 سال پیشه ها شایدم بیشتر ) دوروبرم هم پره از این چیزا ، پس اگه کسی را انتخاب کردی و می خوای زندگی کنی دیگه با دخالت تو این امور همه چی را خراب نکن ، چشم و همچشمی را بذار کنار ، دوروبر خودم دوستی بود که مهریه اش 1000 سکه بود ولی شوهرش علاوه براینکه مهریه اش را نداد کلی هم زدش تا بچه شو سقط کرد و دیگه تا آخر عمر بچه دار نمیشه و هم اینکه تمام جهازش را هم برداشت واسه خودش و فرستادش خونه باباش. دختر عمه خودم هم بود که 1 سکه به نیت الله گرفت و الان هم با شوهر باشعور بافرهنگ مؤدب مهربون عاشق پولدار ایده آل همه چی تمومش که نسلشون با دایناسورها منقرض شد! سالهاست دارن زندگی می کنند و الان هم رفتند انگلیس و خوشبخت خوشبخت هستند ، پس نه اون 1000 تا ملاک خوشبختیه نه این یه دونه. ضامن خوشبختی صبر و عشق و شعور و خواستن خود خوشبختی است همین.  از آنجایی که خیلی از ماها شب خواستگاریمون بدترین شبه و قبلش 90 درصد با پسره سر همین چیزای خاله زنکی حرفمون شده و خودمون چوب دوسر طلا کردیم و بین خانواده خودمون و پسره گیر افتادیم ، بهتره که بکشیم کنار تا خود بزرگترا بزنن تو سروکله همدیگه و ما خودمونو قاطی نکنیم. اونها حداقل چند تا خواستگاری بیشتر از من و تو دیده اند. زیاد جوش نزن. یه هفته بعد از عقدت کسی نمی پرسه تو مهریه ات چقدره؟ کسی هم نمی یاد عقدنامه تو ببینه ( خدایی یه شب که حرف افزایش قیمت سکه شد آرش می گفت: رئیسم گفته خوش بحال خانوماتون ، من هم گفتم: خانوم من اهل این حرفا نیست ، یهویی جدی جدی من پرسیدم: آرش راستی مهریه من چندتا بود؟ 300 تاش یادم بود خرده اش یادم رفته بود!!!!!!!!!!!!!!!! خندید و گفت: بفرما ، ما گفتیم این اهلش نیست!!!!!!! )

2-    از همون شب اول ، ب عد از رفتن اون بیچاره شروع نکنید به خیالپردازی که : واااااای دیدی چه جوری نگاه می کردن؟ تیپ خواهره را دیدی؟ چون راضی نبودن اینجوری پوشیده بودااااااا ، باباشو دیدی کتش کهنه بود ، مادرشو دیدی چه جوری روگرفته بود ؟ یعنی می خواست در به دیوار بگه من هم باید اینجوری باشم ، اگه گفت  می گم برو خواهر کوچیکته جمع کن با اون چکمه های بلندش و پالتوی تنگش ، اصلاً نباید از اولش کوتاه بیای وگرنه چندتا خواهربرادرن سوارت می شن ، واه واه واه چه گدا گودوله بودن با اون شیرینی و گلشون که انگار لگد خورده بود توش ، چرا کله قند نیاوردند؟ حتما رسم و رسوم ندارن واه واه واه چه بی اصالت!  چادرشونو بگو ، نااااااااازززززززززک مثل پر کاه ، آخه این انگشتر بود؟ یه تیکه حلبی؟ و.................... و................ و................. باور کنید شنیدم ، با همین دوتا گوشهای خودم شنیدم تمام اینهارو. خنده داره ؟ نه عزیزم گریه داره ، حالا فرضاً تو این دوره زمونه که کسی چادر سفید سرش نمی کنه راه بیفته اینور اونور عیب نداره گیر نده ، انگشترش زشته؟ دست نکن می میری جلوی خودشون فقط دست کنی؟ سیاست داشتاه باش. دوست صمیمی خودم اینقدر از طلاهایی که واسش می خریدن ایراد گرفت که اونها هم از خداخواسته دیگه واسش طلا نمی خریدند و پولشو می دادند بهش خودش بخره ، این خوبه که مثل گداها به دستت پول بدن؟ اونهم چی؟ با اون پولی که می دن تو حتی نمی تونی نصف اون چیزی که تو ذهنته باهاش بخری. پس سیاست داشته باش ، به جای اینکه اخم و تخم کنی واسشون پشت چشم نازک کنی و سر پسر بیچاره خالی کنی و بندازیش به جون اونها با لبخند بگو واااای چه قشنگ ، دوبار هم جلوشون استفاده کن بعد همه را که جمع کردی یه دفعه ببر بده اون چیزی که دوست داری را بخر ، زرنگ باش!!!!!!! بعدشم اخه تو این دوره زمونه کله قند نشکنی خروس نمی خونه؟؟؟؟؟ یعنی با شکستن یه کله قند تو خوشبختیت تضمین شد؟؟؟؟؟ تو همین دادگاههای خانواده برو بپرس چندتاشون بی کله قند مونده بودن!!!!!!!!! همه شون کوه قند هم شکسته بودند و خرده هاشو ریخته بودند رو سرو کله شون ولی چی شد؟ پس به این چیزا خواهشاً گیر نده ، تو این پسر را که مال این خانواده است قبول کردی پس نخواه اونو از این خانواده جدا کنی ، همه را کنار هم بپذیر. ببین دختر خوب ، ادب و احترام حتی در اقوام بدوی هم تأثیر مثبت داره ، نمی گم تو مثل اونها بشو ، سعی هم نکن اونها رو تغییر بدی که محاله. حرص هم نخور ، تو وقتی با اونهایی ادب و احترام را رعایت کن همین. اگه تو خونه ات پشت میز ناهار می خوری کنار شون دم سفره بنشین ، اگه با دست غذا می خورن اخ و تیش نکن ، اگه بلند حرف می زنند بیخیال اگه فحش می دن اصلا سعی کن نشنوی دیگه از اینها که بدتر نیست ، اگه می رن همگی تو یه جا جمع می شن تو هم با پرروئی برو بینشون. رودرواسی نکن. اگه راحتند باهاشون راحت باش. بذار تورو بپذیرند ، مگه چندساعته؟ همش چندساعت مهمونی را به کام خودت و اونها تلخ نکن. به پسرشون سرکوفت نزن. اون هم می فهمه ممکنه تو معذب باشی و ... ولی چکار کنه اونهم خانواده اش هستند دیگه. فکر کن زن برادر شما واسه شما قرو قیافه بیاد ؟ خوبه؟ پس تحمل کن. بیخیااااااااااال ، دنیا دوروزه ، اینقدر با حرفهای تکراری مامانت اینو گفت ، مامانت غذای شب مونده گرم کرد ، مامانت اینجوری کرد ، مامان من تو می یای دومدل غذا درست می کنه ، لباس فلان می پوشه و .... دوران نامزدیتونو تلخ نکنید حیفه به خدا. من مثال خودمو می زنم خواستگاری و بله برون من همه در یک شب شد ، مادر و خواهر جدا بیان و بعد همه بیان و بعد صیغه محرمیت بخونید و بعد ....... نداشتیم. یه سبد گل ، یه جعبه شیرینی ، یه انگشتر ، یه چادر سفید و تمام. با اینکه چادری نبودم و آرش اینها هم نبودند به حرمت مادرش کنارش نشستم و چادر سفید را سرم کرد با اینکه داشتم از خجالت آب می شدم!!!!!! همین سپیده خواهرم اونوقت عید می خوان بیان خواستگاریش ( همون مهران ) اونوقت شمردیم بیشتر از 4-5 مرحله می خوان بیان و برن!!!!!! هی می گم سپیده بیخیال شو بابا تو این دوره زمونه و بالاخره راضی شد که تعداد ایاب و ذهاب اونها رو کم کنه!!!!!

3-    مثل مادر خودت با مادر شوهرت باش ، یه شب تو جریانات انتخابات و شلوغ بلوغی ها ی پارسال من داشتم از غرب به شرق می رفتم تا ماشینو بدم به آرش ، 6 بعدازظهر راه افتادم 12 شب رسیدم. تو تونل بزرگ رسالت گیر کرده بودیم و خلاصه خسته و عصبی رسیدم خونه شون. مامانش رفت برام شام آورد من همینطوری که نشسته بود بغلم داشت حف می زد کم کم دراز کشیدم و پاشو کشیدم زیر سرم و خوابم برد!!!!!!!!!!!! صدای خنده اشو می شنیدم که به آرش می گفت: اووووووه ببین آرش ، این زنتو مثل بچه ها حالا حالا ها باید بزرگش کنی و آرش می گفت: آره عسل همینجوری خوابش بیاد سرپا خوابش می بره. بعد کم کم احساس کردم که داره رو سرم دست می کشه درست مثل مامان خودم و از فرداش به خدا مثل مامانم بهم محبت می کرد ، حالا نه اینکه خیلی هم صمیمی بشید و بزنید تو سرو کله بیچاره ها و باب جوک و حرفهای زنونه ای خاله زنکی و نحوه ارتباط با پسرشون !!!!!!!!!!!! و حتی اس ام اس های رکیک را باز کنیدا!!!!!!! نه ولی خوب و راحت و صمیمی باشید اینقدر من اینجوری ام اونها اونجوری ان نگو بابا. هرکی هرجوریه تو خودت باش. مستقل ، مؤدب ، خاکی ، مهربون ، محترم ، بی ریا ، عادی........... همین.

4-    یه دوستی داشتم از دست مادرشوهرش کارش کشید به بیمارستان روانی ، راست می گم. چرا؟ دختر خوب خوشگل تحصیلکرده خوش تیپ آخرش هم گفتند خودش مشکل داشت بابا روانی بود!!!!!!!! چرا؟؟؟؟؟؟ خانواده شوهرش فرهنگی بودند و سطح بالا ، خانواده خودشون هم. عاشق همدیگه هم بودند ، مشکل از کجا شروع شد؟ از وقتی دوست خودم خاله زنک شد! می گفت: هربار که می رم خونه شون یه مدل لباس می پوشم که بفهمند من فقط مارکدار می پوشم و باید برام بخرن!!! مادرپسره هم جوونه و با من رقابت می کنه !!!!زنیکه فکر می کنه همسن منه!!!!! هرچی من می پوشم اون هم می پوشه و حسودی می کنه ، من یقه ام را باز می ذارم او هم انگار می خواد بگه نمی تونی پسرمو ازم بگیری ، می خواد پسرشو بکشه طرف خودش ، فکر می کنه من پسرشو ازش گرفتم ، وقتی می رم خونه شون از بدجنسی تند تند می شورم ظرفهارو و کوه می کنم تا خواهرش یا مامانش آب بکشند و من هم می رم می شینم پیشش و سرمو می ذارم رو شونه اش تا اونها حرص بخورن و ................. فاجعه بود حرفاش ، وقتی کار بالا گرفت و با این توهمات پای همدیگه را از خونه هم قطع کردند و دعوا و عقب افتادن تاریخ عروسی و رفتن پیش مشاور و تجویز قرص آرامبخش ، تازه من فهمیدم و باهاش حرف زدم. گفتم مشکل تویی و توهمات ، آخه ابله تو فکر می کردی مادر طرف که الان 30 ساله کم کم باهاش زندگی کرده الان با بازکردن یقه اش می خواد پسرشو تحریک کنه؟؟؟؟؟ آخه خجالت بکش احمق ، اونو ازشون گرفتم یعنی چی؟ خواستن تو برای اون با خواستن خانواده اش فرق داره. خواستن تو با لذتهای جنسی توأمه ولی مال اونها نه. چطور تو هی مامانم مامانم می کنی تا اون اسم مادرشو می یاره می ری تو اخو تخم. بس کن این کارارو. گریه می کرد که دیگه واسم چیزی نمی خره می گه تو سلیقه ات دختر شاه پریونیه من نمی دونم چی بخرم و هی بهم پول می ده من آرزوی کادو تو دلم مونده ........ گفتم خوب حقته ، همش مقصر خودتی حالا هم یا اونقدر دارو بخور تا بمیری یا فکرتو خودتو و اوضاعتو اصلاح کن وگرنه برو بنشین خونه مامانت!!!!! مشکل وقتی حاد شد که اونها یه عروس دیگه گرفتند و اونقدر خاکی و معمولی بود که اونها کردنش تاج سرشون و اون چقدررررررر خودشو می زد که اون دهاتی نه تیپی داره نه لباسی نه قیافه ای و اونوقت ببین چه طوری می ذارنش روسرشون. دوست من بنظر تو مقصر کیه؟ مادر شوهر؟ خواهرشوهر؟ جاری؟........... نه فقط و فقط خود خودت. خودتو اصلاح کن اونوقت ببین دنیا خیلی هم قشنگه،  اونها خیلی هم مهربونن.

5-    آقا هرچی واسه خودت می پسندی واسه دیگران هم بپسند. نرو یه حلقه جواهرنشان گنده بخر که حیفت بیاد دستت کنی و اونوقت واسه اون بدبخت یه رینگ حلبی و بهونه بیار کهمردا که طلا نمی اندازن ، حساسیت داره ، همینش را هم نمی اندازه باید خودم دست کنم!!! ببین عزیز من حلقه یعنی نشانه اتصال دو نفر به هم که تا آخر عمر تعهد دادند با هم بمونند پس یه چیزی بخر که همه جا و همه وقت دستت باشه. مثل من سر کار ، حتی تو خواب ، موقع ظرف شستن ، موقع آشپزی ، موقع ورزدادن گوشت چرخ کرده!!!!!!! تو حموم ، و مثل آرش سر کار ، تو خونه ، تو دستشویی !! ، حموم ، موقع ماشین شستن ، موقع رنگ کردن درهای کابینت و ....

6-    آقا هیچ جای دنیا دیگه این قشون کشی هارو موقع خرید عروسی نمی پسنده ، به خدا سنت شکنی نیست اگه یه عده را با خودتون تو این بازارهای شلوغ نکشونین و هرکی یه چیزی بگه و یه کادو و ناهار هم باید داماد بدبخت با حالت عصبی بهشون بده و باور کن اصلاً هم راضی نیست حتی اگه به زور بگه تا باشه ازین خرجا واسه مادرزن و خواهرزن و خاله زن و زنداییش  و ..... آقا خودت برو بخر حتی بدون مرد چرا؟ آخه اون حال و حوصله خرید این چیزا رو نداره که تو پولو بگیر و برو. حالا هی غر نزن از بخت منه ، چرا به سلیقه من اهمیت نمی ده ، من ذوق دارم ، خرید واسه خونه دوتامونه و ... بیخیال اونم این مدلیه دیگه.

7-    هیچکس هیچکس هیچکس با آینه شمعدون ، با خریدهای آنچنانی با لباس عروس دنباله از اینجا تا اونجا!!! با غذاهای متنوع باب ذائقه مردم ، با کلی خرج و قرض و قوله خوشبخت نشده نمونه اش خودم و دخترعمه ام که اهل این حرفا نبودیم برعکسش دختردایی ام که عروسیش بخاطر پاپیون ماشین عروس و دنباله لباس عروس و  ماه به ماه عقب می افتاد آخرشم اونی که می خواست نشد.

8-    خیلی مراعات کن ، خیلی احترام بذار ، خیلی صبور باش. تا بعداً طرفت اگه هم بلد نیست یاد بگیره. درمورد خانواده اش اینقدر حرف نزن. درمورد خونواده ات اصلا حرف نزن. هی نگو من باید صادق باشم و هیچی پنهون نباشه. اینا پنهانکاری نیست که حرفا و رازهای خانواده ات را پیش اون نبری. خیلی صمیمی نشو باهاش پشت سر خانواده خودت و فامیلات بد بگو که یعنی خیلی با تو توافق دارم!!!!!

9-    هیچ چیزی که یبینتونه را هیچ جا بازگو نکن ، چون دید خانواده اون را نسبت به خودت و دید خانواده خودت نسبت به اون را عوض می کنی. شما قرار نیست دو صباح با هم باشید و بعد به هم بزنید. صحبت یه عم زندگیه. اون اوایل که آرش خیلی بددهنی می کرد بهش می گفتم: آرش ، من هم می تونم و بلدم مثل خودت حرف بزنم ولی نذار حرمتتو بشکنم چون قراره یه عمر با هم زندگی کنیم ، نذار خجالت بکشیم تو چشم هم نگاه کنیم. اونقدر اون حرف مفت زد و من سکوت کردم. اونقدر فحش و دری وری داد و من جوابشو ندادم اونقدر بی احترامی کرد و من احترام گذاشتم تا کم کم ظرف این یک سال اون هم کم آورد. اگه اون بده نگو ولش می کنم می رم طلاق می گیرم. تو خوب باش تا اون کم کم خوب بشه. اوایل اونقدر آرش آشفته و عجول و نا آروم و عصبی بود که خیلی از شبها تاندومهای دستش می گرفت و تا صبح بیدار بود کلی رفتیم دکتر وگفتند عصبیه. آخر سر به مرور خوب شد؟ چرا؟ چون اون داد زد من نزدم. چون اون شکست من جمع کردم. چون اون درد کشید من دستاشو محکم بستم و بالا سرش نشستم. چون اون فحش داد و من سکوت کردم. چون اون لجبازی کرد و من خودمو زدم به کوچه علی چپ. چون اون همه جا از لج من گفت بچه ام بچه ام و من از لجش فقط با تمسخر لبخند زدم تا جایی که رسید به امروز . به امروزی که همه چیز عوض شد. به امروزی که آرش همه جا گفت من یک ساله که تو این 35 سال زندگیم دارم با آرامش زندگی می کنم. به امروزی که به من احترام گذاشت و زجرم نداد و  بچه ام بچه ام نکرد. و ..... و .... و ...........

10-  از لحاظ مادی درکش کن چون تورو گرفته جرم نکرده که به هر مناسبت کادوهای آنچنانی گل زده بفرسته برات و طلابارونت کنه ، من در کل مدت عقد تا الان 3 تا النگوی کوچولوی سفید از آرش کادو گرفتم ، دختردایی ها و زندایی خودم که مثل من عقد کرده بودند به مناسبت تولد همه امامها و پیغمبرا یه النگوی باریک در حد مفتول هم شده بود از طرف (  با پرروئی تازه ) می خواستند و هی به من می گفتن عسل!!!!!!! تا عقدی ازش بگیر وگرنه سرت کلاه می ره ها!!!!!! من همون 3 تا را داشتم و دوستشون هم دارم و داشتم ولی اونها تا خرخره خودشونو پرکردند از النگوهای ریز ریز و الان............ بعد از یک سال تو دست همشون سه تا النگوی متوسط شبیه مال منه!!!!!!!!!!!!

من آنچه شرط بلاغ است با تو گفتم خواهرم ، دوستم. و فکر نکن این چیزا الان نیست. هست همشون همین دوروبر خودم اتفاق افتاده نگاه کن خیلیاش هم شبیه رفتارای خودته ، پس اصلاحش کن تا خوش و خرم از دوران عقد و نامزدی لذتشو ببری.

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

اووووووووووه ، من چقدر دوست واقعی دارم ، کلی ذوق کردم.هوراتشویق

درست حدس زدید. فردا تولدمه. و مثل همه عاشق روز تولدمم هستم.مامانم اینا قراره بیان خونمون . بابا گفته کیک را اون می خره درست مثل هرسال. امیدوارم خوش بگذره.

مرسی از تک تکتون که بهم تبریک گفتید. دوستتون دارمقلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

سلام به همه دوستا و خواننده های خوبم

اومدم بگم : اگه گفتید فردا چه روزیه؟ هرکی تا ظهر بگه یعنی دوست واقعیه!!!!!!!!!!!نیشخند

ضمناً یه پست دارم آماده می کنم از تجربیات دوران نامزدی و عقد و بایدها و نبایدها. و از همگی هم می  خوام نظراتشونو بنویسند که به درد دوستای مجردمون خیلی می خوره. 

.

.

.

نگفتید فردا چه روزیه؟سوال

.

.

.

.

بعداً می گم!!!!!!!تشویقهورا

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

 

44

ما طبق رسومات معمول پاتختی هم نداشتیم چون تمام مهمونها توی تالار بهمون پول و سکه کادو دادند ما قبلش گفته بودیم که چون وسایلمون تکمیله و چیزی لازم نداریم زحمت نکشید و کاسه بشقاب رنگ و وارنگ برامون بیارید!!!!!!!!!!! همون پولشو بهمون بدین!!!!!!!!! واقعاً هم من حاضر نبودم کنار وسایلهای ستی که خریده بودم و با جون و دل دوستشون داشتم یه سری وسیله تکراری با رنگ متفاوت و شکل دیگه قراربدم و آخر سر هم ببرم بدم به یکی دیگه واسه تولد یا کادو و ... ( خوب من اینجوری ام دیگه ! ) فردای عروسی پاشدیم رفتیم خونه مامانم ناهار و با مهمونها که داشتند برمی گشتند خونه هاشون خداحافظی کردیم و شب هم در جمع مهمونهای آرش اینا رفتیم پارک و شام خوردیم و خلاصه خوش گذشت. دوباره فرداییش به بهانه شیرینی و کادو بردن برای مامانم رفتیم خونه اونها و شب هم یه دسته گل بردیم خونه خاله چون شوهرخاله ام واسه آرش خیلی پدری کرد و هم اینکه کادوها و پولها دستش بود واسه حساب کتاب تالار و ... و بقیه اش را بهمون داد و ما هم دیدیم با این باقیمانده ماه عسل تا سر خیابون هم نمی تونیم بریم بنابراین یه هفته تو خونه خوردیم و خوابیدیم و هی چتربازی کردیم سر مامانهامون و آخر هفته هم رفتیم به یه مسافرت کوتاه دوروزه خونه دختردایی ام که اون هم قرار بود بعد از ما عروسی بگیره و بره فیروزکوه و آخر هفته رفتیم پیش اونها و بعد هم رفتیم جنگل و کوه و صفا و خلاصه خوش گذشت و اینم شد ماه عسل ما. به همین سادگی. البته بعدش هم رفتیم شمال ولی اونجوری که ماه عسل باشه و دوتایی و هتل و بیخیال دنیا و فارغ از همه چی و اینا نبود. بعدهم که به آرش زنگ زدند که بیا سر کار و  شیرو عسل بسه !!!!! ما هم که همینطور و قرارشد دوروز در هفته مشغول اون کار پاره وقت بشم. بهتر بود از تنهایی بابا ، چندروز که آرش زودتر از من می رفت سرکار منم می خوابیدم تا ظهر و بعد هم عین وسواسی ها می افتادم به جون خونه و تمیز و مرتب و چایی تازه دم و غذا که نگووووووووووووووو ، کلی خام و نپخته و سوخته دادم به بیچاره آرش تا بالاخره راه افتادم. اونهم که همش می گفت: تقصیر خودت نیست هی اومدی از سر کار مامانت گذاشته جلوت و نفهمیدی از کجا اومده و چطوری درست شده و .... خداییش هم راست می گفت ، یه شب برنج درست کردم شده بود عین کیک برنجی!!!!!!!! خودم ریختمش تو سطل آشغال ولی بیچاره آرش جز یکی دوتا غر کوچیک زیاد به روم نمی آورد. آخر سر هم وقتی مامانم اینا را دعوت کردم بابام برام کتاب آشپزی کادو داد!!!!!!!!! ولی خوب ... هوشم خوب بود یه ماهه تونستم مهمونی بدم و خودم آشپزی کنم. و این جز ء افتخارات منه !!!!!!! که برعکس خیلی از دوستام و فامیلام واسه مهمونی سالاد و ژله را خودشون درست کنند بعد انواع کباب و غذاها را از بیرون بگیرند!!!!!!! خلاصه زندگی مشترک من و آرش شروع شد و تا مدتی هم همه چی آروم و خوب بود و جالبه که از زنه هم خبری نبود و فکر کنم درک کرده بود آرش عروسی کرده و پول نداره و فعلاً بچه اش بی نفقه نمونده !!!!!!!!!!! اما واقعاً دوران ازدواج خیلی بهتر از دوران عقده ، اصلاً یه جور آرامش و اعتماد و اطمینانی هست که قبلاً نبود.  مثلاً من قبلنا هی یکریز به آرش زنگ می زدم و سؤال معروف « کجایی ؟ » که بیشترین استفاده را در مکالمات تلفنی داره را می پرسیدم!!!! ولی بعد از ازدواج انگار یه جورایی واست حل می شه این چیزا ، اصلاً رفتار طرف مقابلت هم با اون موقع فرق می کنه. همین که می دونی چه ساعتی می یاد خونه و اگه نیم ساعت دیر کرد  اطمینان داری که همسرت می یاد و نیم ساعت دیرکردنش بخاطر اینه که کارش طول کشیده و اینکه عادت می کنی که اینجا خونه تونه و خونه مامانت دیگه واسه مهمونی رفتنه خیلی جالبه. البته من اوایل خیلی وقتها تو مترو خطمو عوض می کردم به عادت قبل که طرف خونه مامانم برم و بعد از اینکه در بسته می شد یادم می افتاد وااااااای چرا اومدم اونوری؟؟؟؟؟؟ البته اولها آرش اگه قرار بود مثلاً 5 خونه باشه و 5 می شد 5:10 من اعصابم خرد می شد و راه می افتادم تو خونه ولی کم کم آدم آروم میشه. درست مثل اطمینان از اینکه بابات همیشه یه ساعتی می یاد خونه و هیچ جای نگرانی نیست 5 دقیقه تأخیرش. من و آرش زندگیمونو با لذت شروع کردیم و من واقعاً خودمون را خوشبخت ترین زوج دنیا می دونستم تا اینکه...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

43

صبح پاشدم 9 صبح و تنهایی با اون ساک بزرگ لباس عروس و .... رفتم دم آرایشگاه و اون هم دل بزرگتر از من مگه می اومد؟ من صبح جمعه با قیافه خواب آلود با اون ساک گنده جلوی در آرایشگاه وایساده بودم تا بالاخره خانومه اومد و بعد از ساعتها هنرمندی طاقت فرسا از من چه عسلی ساخت!!!!! خداییش کارش خیلی خوب بود یعنی من که راضی راضی بودم البته برخلاف عقد همش چشمام باز بود که خدای نکرده یه وقت اعمال نظر نکنه و تمام هنرشو نثار من نکنه !!!!!!!!!!!! ولی الحق باحال بودم ( راستی چقدر عروس ها خوشگلن هااااااا! ) یه تاج فرهی با یه عالمه فر بالاش و یه لباس خوشگل و یه تو سه طبقه و وااااااااااااااااای خدایی هنوز کیف می کنم!!!!!! ( چه بی جنبه !؟؟؟؟؟؟خوب عروسی دوست دارم خوب!!! ) بالاخره فیلمبردارها و آرش هم پیداشون شد و طبق توصیه فیلمبردار چون می خواستند عقد الکی تو فیلم بگیرن و ما مثلاً نامحرمیم  قرار شد آرش منو که ببینه دست بده و سرمو بوس کنه ولی ما دوتا بی جنبه تا همدیگه را دیدیم یه روبوسی مفصل کردیم!!!!!!! ( من اصلاً این ضوابطهای الکی تو مخم نمی ره! ) بعدشم رفتیم تو اتوبانها و باغ و بعد هم آتلیه و آرش چه قری پشت فرمون می داد که دهن فیلمبردار از اینهمه ذوق باز مونده بود ، من هم خداییش تعجب کردم از اینکه نه به اون مخالفتهاش با عروسی نه به الان که داشت با دمش گردو می شکست!!!! کت و شلوار و پیراهن آرش هم خیلی بهش می اومد علیرغم اینکه مخالف پیراهن بنفش یاسی بود ولی من خریدم. خلاصه آرش تعریف کرد که بیچاره از آرایشگاه بدوبدو رفته گلفروشی ( همه اینها طرف خونه ما بود جز آرایشگاه آرش ) و تو گلفروشی لباس عوض کرده و یارو ناها مهمونش کرده بود و خلاصه تو باغ آرش خیلی له و لورده بود . ووووووواااااااااااااای باغمون را هم دوست داشتم پر از عروس و دامادهای جورواجور بود خیلی خوش گذشت !!!! هی آرش می گفت اینقدر سرو گوش نجونبون ببین فیلمبردار خودمون چی می گه ولی مگه من فضول می تونستم ؟؟؟؟؟!!!!!!!!! البته کلافگی آرش و قیافه اخموش تو باغ خیلی خوب نبود ولی من اصلاً اهمیت نمی دادم می خواستم فقط خوش بگذرونم این ساعتهای قبل از متأهلیم را. خلاصه تو همون آتلیه یه عکس خیلییییییییییی گنده هم ازمون همونجا آماده کردند و دادن که ببریم تو تالار.  مامان و داداش آرش و فامیلاشون همزمان با ما رسیدند و مامان تعریف کرد که هم من هم خاله و هم عموی آرش خواب بابای مرحومش را دیده اند که تو یه باغ داره به همه خوش آمد می گه و به خاله و عموش که قرار نبود بیان گفته بود چرا نمی یاین عروسی آرش؟؟؟؟ و همه می گفتند چون آرش سیده ،  و پدرش هم آدم خوبی بود و اومده تو خوابمون ما هرجور بود اومدیم. آرش داماد غریبی بود طفلکی نه ساقدوشی نه پدری و داداشش هم که دیر اومد. عموش وقتی دیدش اشک تو چشماش جمع شد و بغلش کرد و خانواده اش همه گریه کردند. صحنه ناراحت کننده ای بود. با تمام این احوال با وجود مهمونهایی که 100 تا هم نمی شدند ، با صدای ارکستر کوچولو و بادکنکهای بنفشی که با لباس آرش ست بود و با یک مدل غذا ولی همه می گفتند بهترین عروسی ای بود که تا حالا اومدند. با اینکه عروسی خیلی از اونها از مال ما مجلل تر و باشکوه تر بود با انواع غذاها و لباس گرونقیمت و عروسی تو باغ و فیلم دوران مجردی درحال پخش و دی جی و .......... ولی مال ما خیلی باحال بود و خیلی خوش گذشت. تو راه برگشت از تالار آرش یه سورپرایز واسه من داشت و گفت همه را می کشونم تو تونل و اونجا بزنیم برقصیم ولی با تغییر مسیر ناگهانی آرش فیلمبرداره مارو گم کرد و توی تونل من با همون لباس عروس پیاده شدم و اونهایی که دنبالمون بودند همه پیاده شدند و یه کم قر دادیم ولی از آنجایی که می ترسیدیم گیر بدن و از شانسمون هیچکدوم دوربین نداشتند یه صحنه باحال از کفمون رفت و هیچ جا ثبت نشد. بعدش هم رفتیم برای خداحافظی خونه ما و حالا همه گریه می کردند غیر از من!!!!!!!!!!!!! بعد هم آرش هول کرد و گفت بریم خونه مون و دیگه کاروان هم راه ننداختیم حیف!!!! ولی دوتایی تو خیابونها تا پاسی از شب چرخیدیم با همون لباس و ماشین و کلی کاروان از غریبه ها دنبالمون راه افتادند و بوق و سوت و چراغ و اینم خوش یه مدلش بود دیگه که با بقیه فرق داشت. بعدهم رفتیم خونه مامان آرش و اونجا رفتیم تو اینترنت و خواهرش اینا تو انگلیس مارو دیدند و یه گریه و زاری هم اونجا راه افتاد و بعد دوباره با آرش رفتیم تو خیابونها و تا 2 نصفه شب چرخیدیم و بعدهم اومدیم خونه خودمون خسته و کوفته. خوب بود خیلی عالی بود. من قبلش روی تخت گرد رویایی مون گلبرگ ریخته بودم و اتاقمون پر از شمع و عود بود که البته از شدت خستگی روشن نکردیمشون و چندتا عکس هم تو خونه مون انداختیم و اولین شب زندگی مشترکمون را آغاز کردیم .. آن شب پر از استرس بود و احساس خلأ شدید و تنهایی و پیش رویم زندگی مبهم و احساس مسئولیت و بزرگ شدن و ................ و آن شب آخرین شب آرزوهای دخترانه ام بود و اولین شب احساسات زنانه ام.  و آن شب من و آرش « ما » شدیم.

ادامه دارد...                                                                                

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

42

دوشنبه رفتیم لباس عروس دیدیم و من هم بدون مته به خشخاش گذاشتن بین لباس عروسهای نباتی یکی را انتخاب کردم و درمقابل چشمهای بهت زده سپیده پرو کردم و خلاصه قیمت کرایه اش هم مناسب بود. سپیده هی می گفت: واااااااااااااا عسل ، حالا بیا بازهم بگردیم. ولی من می خندیدم و می گفتم : نه من همینو دوست دارم!!!!! یعنی سپیده می گفت تو نوبرشی خدایی عسل!!!!!!! لباسم دکلته بود و بنظرم همونی بود ازل قرار بوده من شب عروسیم همینو بپوشم! خلاصه بقیه چیزا مثل شنل و تور و ... هم سفارش دادیم و همونجا بهم آرایشگاه و آتلیه ای که باهاشون کار می کرد را هم معرفی کردند و خلاصه ظرف چند ساعت در کمال ناباوری قرارداد آتلیه را هم با قیمتی مناسب بستیم و قرار شد فرداش ( سه شنبه ) هم برم آرایشگاه را ببینم!!!! واقعاً که دلم دریا بوداااااااااا!!سه شنبه هم در کمال ناباوری آرایشگره رفتم و آلبومش را دیدم و برخلاف عقدم که خانومه از هر انگشتش هنر باریده بود یه مدل بسیاررررررررررررررررر لایت انتخاب فرمودم ( چون لباسم اروپایی بود و نباتی آرایشم را هم روشن انتخاب کرد و لاکم را هم طلایی با فرنچ .خلاصه کلی عسل خارجی ای شده بودم!!!!!!) و آرایشگره می گفت: حداقل فردا بیا موهاتو رنگ کنم و اندازه ناخنهاتو بگیرم و منم می گفتم ببینم می تونم مرخصی بگیرم!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی آرایشگره کفرش دراومده بود از اینهمه خونسردی من!!!!!!!!!!!! می گفت نه به یکی که از استرس یه هفته قبلش خوابش نمی بره و تبخال می زنه و ........  نه به تو که اینقدر بیخیالی!!!!!!!! ولی من انگار یه آرمش عجیبی داشتم که خودمم مونده بودم. بالاخره همه چیز خوب و خوش گذشت تا شب قبل از عروسی که دیگه ما با گلفروشی هم صحبت کردیم و قرار شد همون ماشین خودمو گل بزنیم چون ازش خاطره داشتیم. فکر کن یه پراید 141 سفید!!!!!!

شب قبل از عروسی تا ساعت 12 تو خیابون بودیم و بالاخره دسته گل عروسی و ماشین عروس را هم باز با کمترین قیمتها سفارش دادیم و آرش هم رفت خونه شون.

( کی گفته : چیزای شیک و خوب همه گرونند؟ کی گفته خرج عروسی باید بالای 5 میلیون باشه؟ کی گفته لباس عروس زیر 1 میلیون خوشگل نیست؟ کی گفته آرایشگری که زیر 700 هزار تومن بگیره کارش بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من همینجا تمام این شایعات را تکذیب می کنم و اعلام می کنم عروسی من و آرش بسیار آبرومندانه و خوب و  با امکانات کافی برگزار شد و هردوتامون خیلی هم خوشگل شده بودیم و با پولی که اعلام کرده بودیم همه به جای کادو  بهمون بدن خیلی از هزینه هامون را هم تونستیم  جبران کنیم و خیلیییییییییی هم خوش گذشت. همه چی همخوب خوب بود. قابل توجه دختران جوان دم بخت!!!!!!!! )

اون شب آرش رفت خونه خودشون تا آخرین شب مجردیش را پیش مامانش باشه ، اون شب آرش کاملا شبیه کسی بود که برای بار اول ازدواج می کنه و من رفتم خونه مون بین مهمونهایی که آخرین شب مجردیمو باهاشون خوش بگذرونم. اون شب با اینکه آرش می گفت هیچ اصراری نداره ولی هی الکی زنگ می زد و برنامه هاشو با من چک می کرد که چه ساعتی قراره بره آرایشگاه ، بعدش کی بره گلفروشی ، ساعت چند با فیلمبردار قرارداره که بیان دنبال من؟ من کی آماده می شم که بریم باغ؟ بعدش کی بریم تالار و ..................... سرسام گرفه بودم از دستش ولی من بدون هیچ استرسی بودم و علیرغم اصرار همه که می گفتند برو بخواب تا فردا چشمات پف نکنه ، به هرهر و کرکر مشغول بودم.

ادامه دارد...          

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

41                                                                                                

سیزده به در دونفره مون تموم شد و مامان اینا هم فرداش برگشتند با کلی عکسهای خوب و خندون برعکس ما.  با خواهرم که درددل می کردیم گفت: اون شب همه فکر کردند داره تورو می زنه شوهر دختر دایی اومد جداتون کنه ما نذاشتیم. تلخ خندیدم و گفتم نه بابا نمی زد ، کیفشو برداشته بود شبانه بره من گرفتمش که آبروریزی نکنه اونهم منو هل داد. ولی از صدتا زدن بدتره چه فرقی می کنه؟ روزای غمگینی بود. همونجا آرش سرویس طلا را هم با بقیه لوازم آرایشهای ضروری خرید البته خوبیش این بود که یه مقدارشو چک داد. با اینکه مامانش اول می گفت من نصف پولشو می دم به عنوان کادو ولی بعداً خرد خرد گذاشت به حساب بدهی های آرش و زیر بارش نرفت!!!! خدایی که مردم خیلی حسابگرند. البته اونقدر این خانواده ازشون کنده شده که یاد گرفتند از همدیگه هم بکنند!!!!!!  تازه چون آرش پول نداشت مامان مثال می زد که : کی می فهمه یه سرویس بدلی بخرید بعداً که پولدار شدید واست بخره!!!!!!!!!! ولی من از این مسخره بازیا خوشم نمی اومد ، که چی؟ جلوی مردم و واسه حرف مردم بدلی بندازیم مثلاً به خودمون هم می تونیم دروغ بگیم؟ گفتم من یا نمی اندازم یا اگه بندازم واقعی می اندازم ، حرصم درمی اومد ، واسه ازدواج اولش تو. باغ عروسی گرفتند و سرویس طلا و مهریه بالا و به ما که رسید همه چی بدلی و ... شد. تو فیلم عروسیش همه خواهراش و مامان و باباش و حتی برادرش که اون موقع فسقلی بچه بود بهش طلا دادند ولی گفتن نداره واسه ما سر عقد هیچی ندادند که گفتند ما رسممونه سر عروسی و سر عروسی هم که خواهرش رفت خارج و با اون یکی هم قهر بود و هیچی به هیچی. ولی من این چیزا رو هیچوقت نه به روی آرش آوردم نه به روی اونها. بالاخره اون موقع آرش شور جوانی داشت. پدرش زنده بودو همه شون ذوق داشتند عروسی برادر بزرگشونه نه الان که با یه بچه ......... بگذریم اعصابم خرد شد!!!!!

 15 روز دیگه عروسیمون بود ولی اصلاً معلوم نبود چه عروسی ای؟ نه لباس کرایه کرده بودیم نه آرایشگاه وقت گرفته بودم نه سالن نه مهمونها معلوم بودند و با اینکه آرش هر روز هم خونه ما بود ولی از هم دورتر و دورتر می شدیم. اصلاً حوصله شو نداشتم. تقریباً زنه هرروز اس ام اس می داد و چون آرش 1 ماه پول نریخته بود و دو ماه هم از معلوم نبود کدوم عهد بوقی بهش بدهکار بود یکریز اس ام اس می داد که همه شو یه جا بده ، گرفتارم و .... تا اینکه درست یه هفته قبل از عروسی اس ام اس داد که : می دونم عروسیته و خودت لازم داری ولی منم بدجوری گیرم تا فردا پولو بریز!!!!!!!! آرش تو اتاق نبود منم اس ام اس را پاک کردم تا به بدبختیای خودمون برسیم !!!!!! تمام فکرم مشغول بود که از کجا فهمیده ما عروسیمونه؟ یعنی آرش گفته؟ بعید بود ، آیا با کسی از خانواده آرش ارتباط داره؟ اگرنه ما هنوز کامل مطمئن نیستیم ولی اون خبر داره؟ و این هم یکی دیگه از سؤالهای بی جواب من بود. خلاصه قرار شد جمعه 27 فروردین عروسی کنیم. شوهرخاله ام با دوستش هماهنگ کرد و یه تالار کوچولو داشت ولی خوشگل بود ما زود رفتیم با سپیده و مان و خاله جهاز را چیدیم خداییش خونه مون خیلی خوشگل شده بود بطوری که سپیده عکسهایی را که گرفت از خونه و وسایل و چیدمان خیلی از فامیلامون واسه خودشون cd    زدند تا نشون بدن. یک هفته فرصت داشتیم از شنبه تا جمعه تا همه کارامونو بکنیم. با اینکه همه می گفتند محاله و باید از چندماه قبل لباس کرایه کنی و آرایشگاه را رزرو می کردی و ... ولی من معتقد بودم اگه خدا بخواد یه کاری را جور کنه ، بی عیب و نقص جور می شه. آرش عادت بدی که داره خیلی کینه ایه و چون با خواهرش حرفش شده بود خونه مامانش اینا هم نمی رفت و از طرفی خیلی بد بود که اونها در جریان این تصمیم یهویی ما نباشند ، بالاخره با اصرارهای من آرش راضی شد بریم خونه مامان اینا ، اونجا لام تا کام حرف نمی زد ولی من خودم به فامیلای درجه یکش اونهم نه همشون بنا بخواسته آرش زنگ زدم و دعوتشون کردم.  یه اتفاق خوبی که افتاد درست همین هفته من به یه کار پاره وقت تو شرکت یکی از دوستای بابام مشغول شدم و از سر کار که زنگ زدم به مامان آرش که بگم قراره آخر هفته عروسی بگیریم خیلی بهش برخورد و حق هم داشت ولی با من هم خیلی سرد برخورد کرد ولی من خودمو از تک و تا نینداختم و از طرف آرش خیلی عذرخواهی کردم و کلی التماس چون می گفت خودش بریده و دوخته ما هم نمی آییم ولی من بهش گفتم بخاطر من مامان ، حساب من را  از آرش جدا کن اون همینجوریه و حتی گریه هم کردم تا  اینکه بالاخره از دلش دراومد. خوشبختانه اونها خوب می دونند که همه این چیزا از شعور پایین بچه خودشونه و حساب منو از اون جدا کرده اند!!!!!!!!!! بالاخره دل مامان را هم به دست آوردم و رفتیم بعدش خونه شون و حالا تو این وسط می گفت به سعیده که گفتم خیلی ناراحت شد و ازون سر دنیا گفته نرید عروسی! البته حق هم داشتند واقعاً هم مقصر آرش بود ولی ما خودمون هم یه هفته ای جور شد و مقصر نبودیم و اگر شوهرخاله من نبود و واقعاً در حق آرش پدری نکرده بود نه از آرش آبی گرم می شد نه از بابای من!!!!!!!! بالاخره از دل مامان دراومد و زنگ زدیم مهموناشونو دعوت کردیم و مامان گفت مگه دست آرشه که بگه هیچکس نیاد و خلاصه تمام مهمونهای ما و آرش اینا سرجمع 100 نفر شدند چه بسا کمتر.  فقط عمه ها و خاله ها و دایی ها و عموها با فرزندان و همسرانشان. از دعوت نوه ها و ... معذور بودیم چون قربونش برم من همسن نوه های عمه هام هستم چون بابام بچه آخره. خلاصه ما یکشنبه خسته و کوفته از سر کار رفتیم دنبال خرید کت و شلوار و پیراهن دامادی. هفته پرمشغله ای بود واااااااااااااایییییی اصلاً از تصورش مغزم هنگ می کنه ، استرس آماده نبودن تدارکات و انتخاب غذا و تماس مهمونها که همه تلفنی شد و کارت هم ندادیم ، راضی کردن دل خانواده های دوطرف و مشکلات مالی ( باتوجه به اینکه آرش هیچ حمایت کننده ای نداشت تنهای تنها و چقدر اون روزا آرزو می کرد پدرش زنده بود و چقدر از اون موقع به شوهرخاله ام وابسته شد حتی بیشتر از بابام باهاش دوسته. ای بابا ، اینم شانس ماست به جای اینکه بابام جای خالی پدرشو پر کنه یه رودرواسی ای دارند که بیا و ببین! تا مدتها بابا آرش را به فامیلی صدا می کرد! ) همه اینها از یه طرف و برون از پرده شدن گاه و بیگاه همسر سابق هم از طرف دیگه قوز بالاقوز بود.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

40

سیزده به در آرش گفت ببینم می فرسته بچه را هم که بریم بیرون؟ خلاصه نمی دونم کجا زنگ زده بود و حرف زده بودند که من نفهمیدم چی شد و گفت بریم دنبالش. دلم نمی خواست به جای اینکه با خانواده ام باشم برم با بچه اونها سیزده به در ولی بالاخره با آرش بودن همیشه برام خوب بود. ما رفتیم و یه مدت هی گشتیم تو خیابونها تا ببینیم زنگ می زنه یا نه که دیدیم بعد از 2 ساعت اس ام اس داد که بچه نمی یاد شما برید با بچه هاتون خوش  باشین!!!!!!!!!!!!  از آرش پرسیدم منظورش چی بود؟ با وین وین و نک و نال جواب داد که :  اون موقع زنگ زده بود گفت بیا دنبال بچه ولی من گفتم با بچه هاییم و نمی تونم بیام!!!!!!!!!!! گفتم: با بچه هایی؟ آرش چرا تمومش نمی کنی این بازی موش و گربه را؟ فکر می کنی اون خره که بهت اس ام اسی تیکه هم می اندازه باز از رو نمی ری و حرفو می پیچونی؟ ( خیلی زمان برد تا آرش این اخلاق مسخره را کنار بذاره ، انگار نمی فهمید که تا قیامت نمی تونه جلوی اون منکر من بشه ، حالم از همه مون به هم می خورد ، انگار هنوز هم مثل اون وقتها که دوست بودیم می خواست منو انکار کنه ، آرش پنهانکاری های مسخره جزء رفتارش شده بود ، انگار با پنهان کردن طرفین از هم می خواست تا ابد همه چیز را مخفی نگه داره ولی محال بود. فقط با این کاراش بهترین روزای زندگیمون را خراب کرد و افسوس که دیگه اون روزا برنمی گرده ) من و آرش تنهایی رفتیم سیزده به در ، دوتایی دوتایی و بد هم نبود جوجه کباب و قلیون و باد و هوا و سبزه گره زدن و خلاصه فقط حیف که تنها بودیم. حالا می گفت: می خوای برگردیم پیش بچه ها!!!!!!!!!! حرصم درمی اومد انگار نه انگار که اون الم شنگه را دیشب راه انداخته بود ولی به روم نیاوردم. بین بد و بدتر انتخاب کردم بد تنها بودنمون بود و بدتر ، بودن بچه اش باهامون. !!!!!! ما هرچی به ازدواجمون نزدیک می شدیم موذی گری های سحر هم زیاد می شد ، تمام این کاراش به نظر من بخاطر این بود که خودش گفته بود اینها دوام نمی یارن و به عقد هم نمی رسند و می گفت کاری می کنم که همونطور که زندگی منو به هم ریخت زندگیش به هم بریزه و الحق هم که موفق داشت می شد فقط انگار یه نیرویی فرای تمام نیروها می گفت قسمت شما که با هم باشه زمین و زمان نمی تونه برش گردونه. و اون خدا بود. )

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

39

اون روزا آرش اصلاً ثبات نداشت ، یه روز می گفت عروسی نمی گیریم ، یه روز می گفت بریم ماه عسل لبنان! یه روز می گفت من هیچکس را دعوت نمی کنم فقط شما دعوت کنید و .... ولی من حاضر بودم لباس بپوشم و آرایشگاه و آتلیه هم برم ولی مهمون دعوت نکنیم ، بیچاره مامانم اینا هم که کلی آرزو داشتندو می گفتند اینهمه پول لباس و آرایشگاه  و آتلیه بدی ولی هیچکس نیاد؟ همه مونده بودیم چی می شه ، تا اینکه تو عیددیدنی شوهرخاله ام با آرش صحبت کرد و قرار شد یه جشن عروسی خودمونی بگیریم و تو یه تالار نقلی و خلاصه قائله را جمع کنیم. من هم موافق بودم چون اصلاً از عروسی شلوغ و بریز و بپاش و دعوت فامیل و آشنایی که سالی به دوازده ماه خبر نداریم مردن یا زنده خوشم نمی اومد. ولی اون روزا خیلی بد بود چون آرش حرف می زد به من تا به بقیه بگم و بقیه حرف می زدن به من تا به اون بگم چون طرفین فوق العاده رودرواسی دارند و داشتند. من بیچاره شده بودم چوب دوسر طلا نه می تونستم طرف خانواده ام را بگیرم نه آرش را.  چون با نگه داشتن جانب یکی ، طرف مقابل بهش برمی خورد. بالاخره قضیه حل شد و ما هم رفتیم مسافرت عید پیش دایی هام. خیلی هم بهمون با دامادهای دایی ام خوش گذشت و قرار هم بود بریم سیزده به در که درست شب دوازدهم نصفه شب ساعت 12 من رفته بودم لباس عوض کنم تو اتاق خواب که واسه گوشی آرش اس ام اس اومد ، دیدم یه شماره save   نشده است و نوشته: کجایی؟؟؟؟؟؟؟ تمام تنم لرزید ، من هم برای اولین بار جواب دادم: شما؟ نوشت: به گه خورش مربوط نیست!!!!!!!!!!!!! منو می گی حالم بد شد رفتم به آرش گفتم و اومد گفت این که شماره قبلیه اون گه است چرا جواب دادی؟ گفتم: اون  به من توهین کرده تو داری منو بازخواست می کنی؟ خلاصه زنگ زد بهش و یهویی زنه شروع کرد جیغ زدن که چی از جونم می خوای؟ فلان فلان شده و کلی بارمون کرد و نذاشت اصلاً آرش اعتراضی کنه بعدش که قطع کرد اس ام اس داد که: حالم خوب نبود می خواستم بچه را بفرستم پیشت ولی منصرف شدم!!!!!!! فکر کن 12 شب!!!!!!!!! من با آرش سر همین پرروئی زنه و اینکه چرا اینقدر آرش بهش رو داده و فحشی که به من داد و این بچه فرستادنهای وقت و بی وقت حرفمون شد و اونقدر بلند بلند حرف می زدیم که صدامون از اتاق خواب بیرون رفته بود و آرش هم آخر سر گفت: به ارواح خاک بابام فردا می ریم تهران و دیگه عمراً روی دایی هاتو ببینی و .... آبروی من پیش دامادشون رفت و ... حالا اونها فکر کرده بودند سر دیدن فیلمی که من با دختردایی هام از دوران مجردی گرفته بودیم و توش مسخره بازی کرده بودیم آرش شاکی شده و دعوامون شده خلاصه فرداش مامان و سپیده موندند و ما تنهایی اومدیم تهران و آرش هم مجبور بود بیاد خونه ما چون قبلش با خواهرش هم دعواش شده بود و نمی رفت خونه شون. تمام راه را باهام حرف نزد و من واقعاً داشتم دق می کردم و می گفتم گور پدر شوهر ، خاک بر سرت که اگه الان این نبود تو داشتی تا آخر تعطیلات خوش می گذروندی حالا باید این آینه دق را تحمل کنی اونهم 13 به در که همینجوری می گن نحسه وای به حال این نحسی که تورو گرفت!!!!! چندبار خواستم باهاش حرف بزتنم ولی همش می گفت سرم درد می کنه و بعداً . خلاصه رسیدیم. اون شب از 12 تا 4 صبح حرف زدیم. و آرش خیلی با قیافه حق به جانب گفت: ببین عسل ، من این حرفارو هم به اون زدم ولی گوش نکرد به تو هم می گم با این رفتارات تو هم 5 سال دیگه عین اون برمی گردی خونه بابات!!!!!!!!!!!!!!! گفتم: تو سادیسم داری ، عقده گرفتن و ول کردن داری ، اصلاً او هم مقصر نبود مقصر اصلی تویی ، وگرنه او هم با این کارات دیوونه کردی حالا من را هم داری دیوونه می کنه ، خیر سرموئن تا آخر این ماه عروسیمونه ، چی مون مثل بقیه است؟ مردم سال دیگه ازدواج می کنن از الان دنبال جا و لباس و ... هستند اون وقت ما درگیر اینیم که جنابعالی آقازاده تو ببری باغ وحش یا پارک ، یا اینکه خانوم سابق هرجاش درد بگیره وقت و بی وقت زنگ بزنه انگار تو نوکرشی؟ ما کجامون مثل عروس دامادهاست آخه؟ اون از مسافرتمون که یه روز درمیون زنگ می زد می گفت بیا ببرش بیا دنبالش ، اون وقت تو انگار جرم کردی لالمون گرفتی نمی گی مسافرتی ، واسه چی اون نباید بدونه ما مسافرتیم؟ مگه گناه کردیم؟ یا باید از اون اجازه می گرفتیم؟ به تو اس ام اس می ده ، به من توهین می کنه عین خیالت نیست. همه کارت دروغ و پنهانکاریه به من از اونها پنهانکاری می کنه به اونها از من ، اون باید بپذیره تو زن گرفتی تمام. حالا تو رودرواسی داری بفهمه که مسافرتی؟ به جهنم. و می گفت: اون اگه بفهمه ما داریم می گردیم و ... ول کن نیست و زهرمون می کنه و هی زنگ می زنه و چرت و پرت می گه بذار ندونه به اون چه ربطی داره؟ ولی واسه من قابل قبول نبود می گفتم: از بس تو بی عرضه ای که یارو بعد از طلاقش و شوهر کردنش حالا که تو زن هم گرفتی ول کن نیست چون تو بهش رو دادی وگرنه عین آدم بگو من نمی تونم بیام دنبال بچه  چون تهران نیستم. همین و آرش گفت و من گفتم و آخر سر هم مهربون شدیم ولی چه فایده ما تنها اینجا بودیم و همه اونجا خوش و خرم در تدارک سیزده به در. من و آرش هیچوقت نتونستیم همدیگه را قانع کنیم. هیچوقت.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

38

من واسه تولد آرش براش یه پلاک خریدم و کیک و مامان اینا هم جداگانه بهش کادو دادند برای تولد من هم  اون بهم یه تراول داد مامانش اینا هم کادو ولی تولد بازهم با کیک خونه ما و از طرف خانواده من بود، البته من واسش یه کارت خوشگل هم درست کرده بودم ولی خوب آرش از این ذوقها نداشت. خلاصه اون از پارسال تولدش،  اینم که از امسال ، بگذریم. تا ببینیم تولد امسال من چکار می کنه ؟ هرچندددددددددد ، بیخیال!!!!!!!! خلاصه تولدها و مناسبتها هم گذشت و کم کم دغدغه ذهنی ما شد خونه کرایه کردن و عروسی. آخر سال پارسال واسه آرش مثل هرسال بد بود ، اینو همیشه می گه ، که « من بدترین ماه زندگیم اسفنده ، همیشه بی پولی ، سر شلوغی و کار زیاد و .... » دنبال خونه گشتن واسه ما خیلی دوران بدی بود هم باید واسه مامانش می گرفتیم هم واسه ما چون خونه را کلاً یه نفر رهن کرد و  خلاصه هرکدوم دنبال یه خونه می گشتیم و تازه دیدم چقدر پیدا کردن یه خونه مناسب با پول ما سخته بعضی وقتها می زدم زیر گریه و آرش می گفت: حالا داری کم کم می فهمی زندگی چیه؟ بالاخره آخر سال هم ما و هم مامان اینا یه خونه مناسب پیدا کردیم و اونها اسباب کشی کردند ولی ما باید جهاز می بردیم و قبل از تعیین تاریخ عروسی هم که نمی شد. عید 89 هم رسید و آرش ه خاطر اینکه دیگه جای مستقلی نداشت و حال و حوصله خونه مامانش اینارو هم نداشت بیشتر خونه ما بود. درست شب تحویل سال مامانش زنگ زد که بچه را فرستادند اینجا ، مادربزرگش زنگ زده آدرس گرفته بچه را فرستادند و خلاصه اونم هی نق می زد که بابام کجاست و خلاصه گوشی را گرفت و باهاش حرف زد یواشکی و نمی شد که بره چون جلوی بابا اینا نمی خواستیم بگیم که اینها 6 ماهه سروکله شون پیدا شده!!!! خلاصه مامان اینا هم نتونستند بچه را نگه دارند و و فرستادنش خونه مادربزرگش فرداش هم من و آرش رفتیم خونه مامان عیددیدنی و بعدهم آرش رفت بچه را بیرون دید و خلاصه تو تعطیلات تا هفته اول هر دوروز درمیون زنگ می زدند و بچه را می فرستادند به بهانه اینکه شلوغ می کنه و چون مهد نمی ره ما نمی تونیم نگهش داریم می خوایم بریم عیددیدنی و ........... !!!!!!!! مثلاً یهویی وسط کابینت خریدن و خرید عید و خونه ما و گاه و بیگاه زنگ می زدند و آرش یه پاش اینجا بود یه پاش اونجا و خیلی مسخره شده بود اوضاع . تو هفته اول آرش پیشنهاد داد که ببریم جهاز را بچینیم چون بعدش من می رم سر کار و نمی تونم و خلاصه با کمک خواهرم و مهران با دوتا ماشین خرده هاروبردیم و یه کامیون هم بزرگا شد. خونه رنگ شده و آماده بود و طبق خواسته من اتاق خواب صورتی بود. خیلی غریب بدون تشریفات جهاز را بردیم و بعداً مامان و خاله اومدند واسه چیدنش کمک کردند. اون روز که جهاز می بردیم غم عجیبی تو دلم بود نمی دونم چطوری بگم مثل بی کس و کارا بدون اسفند و مهمون و بیننده و هلهله بردیم. بعدش هم رفتیم دیگه مسافرت پیش دایی هام و قرار بود وقتی جهازو بچینیم که تا آخر فروردین بریم سر خونه مون و عروسی کنیم ولی آرش هیچ حرفی از عروسی و اینها نمی زد و فقط می گفت تا آخر فروردین می ریم سر خونه زندگیمون.  

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()