عسل شیرین ... عسل تلخ ...

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

پاییز و محرم و یه عالمه حرفهای نگفته:

مدتهاست میخوام یه گردگیری کنم این وبلاگو ولی واقعاً وقت نمیشه... امروز دیگه هرجوری بود اومدم یه دستی به این خونه زندگی بکشم... والا...

بعد از تعطیلات عید قربان ، مسافرت نرفتیم تااااااااااا همین محرم که طبق معمول هرسال رفتیم شمال ، این مدت هم یا مهمونی رفتیم خونه مامانها و خاله ام یا مهمون اومد و یکی دوبارم با آرمیتا قرارای آخر هفته ای میذاشتیم و خلاصه درکل بدک نبود... کلاً آرمیتا ازون مدل دوستهاست که باهاش بی تکلفی... راحتی... نیاز به هیچ تشریفات اضافی ای نداری... خلاصه که خیلی خوبه...  یه بار قرار گذاشتیم دوتایی رفتیم امین حضور و میخواست واسه خونه شون ماشین لباسشویی و یخچال بخره.. خوشم میاد از طرز فکرش... کاری نداره که الان مجرده و فردا متأهله ، مثلا بیاد واسه جهیزیه اش مارکدار بخره واسه خونشون یه وسیله ارزونتر... اومد از من نظر پرسید و چندتا دیگه از دوستاشم گفته بودند ال جی خوبه... دیگه باهم رفتیم هم یخچال و هم لباسشوییشو از مدل من خرید.. چقدرم اون روز فروشنده هه اتفاقا به دوستی و ارتباط ما غبطه خورد...  خلاصه یه پنجشنبه ما کلاً به امین حضورنوردی ! گذشت... بعدشم رفتیم پیاده تا لاله زار و گوشی تلفن برای خونه شون خریدیم ، بعد همش میگفت من دوتا چیز میخوام که باید گیر بیارم یکی گلدون حسن یوسف و یکی هم اسفند چشم نظر ( اسفند چشم نظر تو کاشان و ابیانه هستش البته تونست از یه صنایع دستی هم تو تهران گیر بیاره ، شکلهاشم نمیدونم چجوری توضیح بدم ولی من تو فامیلهای مامانم دیده ام که خودشون با دونه اسفند تازه درست میکنند و دور یه حلقه یا دوتا تیکه چوب به شکل +  یا x   را با نخهای رنگی تزئین میکنند و اسفندهای تازه رو تو نخ میکشند و بهش آویزون میکنند حالا دور لامپی بالای سردری یه جایی تو خونه آویزون میکنند و اسفنده هم دیگه خشک میشه و همون شکلی میمونه... خیلی قشنگه ، تصمیم داریم  یه سال واسه فصلش بریم بچینیم خودمون درست کنیم... ) دیگه من همش تو ذهنم بود که هرکدوم اینهارو براش تونستم گیر بیارم بخرم کادو ، منتها هنوز فرصت نشده بریم خونشون اصلاً... یه پنجشنبه دیگه هم  قرار بود من برم حسن آباد کاموا بخرم برای آرش ، مامانم و خاله ام پلیور ببافند ، بهش اس ام اس دادم که میاد باهام ، گفت اتفاقا اومده بودم ولیعصر و اسفند پیدا کردم نمیرم خونه و میام پیش تو باهم بریم... دیگه اون روز هم اومد خونمون  و بعدش رفتیم کامموا خریدیم من برای آرش و اون هم برای شال و کلاه.. یه سبز خوشرنگ یشمی من برداشتم جلوی صورتم گرفتم ، دیدیم به من خیلی میاد اونهم خوشش اومد خرید!!!!!!!!!!! بعدشم رفتیم سوسیس بندری خریدیم و بردیم نشستیم تو پارک شهر ( به یاد نوستالژی های قدیمیش که باباش خدابیامرز جمعه ها میبردش پارک شهر و از اونجا تا خونه عمه ش که جمهوری بود پیاده میرفتند )  و اون روز هم کلی قدم زدیم و خندیدیم و عکس انداختیم و یه باغ پرندگان کوچولو هم توش درست کرده اند را تماشا کردیم و خلاصه اصلاً نفهمیدیم کی غروب شد و دیگه تا برگشتم آرش هم اومد...  خلاصه که به قول آرمیتا زندگی یعنی همین دلیل های کوچیک واسه خوش گذروندن... یه ساندویچ سوسیس بندری و  یه قدم زدن تو پارک و یه عالمه خنده و حس های خوب و چندتا عکس یادگاری... قرار نیست معجزه ای بشه و الحق که راست میگه... ما هنوز برنامه های زیادی واسه تهران گردی داریم.. این یکی از اون برنامه هاییه که من نوشته ام تا انجامش بدم...

.

گفته بودم یه برنامه هایی دارم برای خودم و اینها که توضیح میدم ،  من یه تابلو درست کردم... با همین کاغذ رنگی و مقوا و خودکار رنگی و پونزهای رنگی رنگی... یه طرفش چیزایی که نباید یادم بره رو نوشته ام : مثلاً : 1- یادت نره هرروز به قلک گامبو غذا بدی ( پول خردای خودم و آرش را هرروز میگیرم و میندازم تو قلک گنده هه که سالها میشد خاک میخورد! ) ، 2- بچه های محک را فراموش نکنی ها ، ( با 1000 تومان چی کار میشه کرد؟ ) ، 3- عسل کتاب بخون تنبلی نکن ، 4- ... خلاصه که این پیامهارو مینویسم رو قلبهای رنگی رنگی که با مقوا درستشون کردم و میچسبونم به تابلوئه و اویزونش کردم تو آشپزخونه بغل یخچال که همش ببینمش ، بعد طرف دیگش هم اولویت کارای اون ماه را نوشته ام... مثلا ً فلان روز قسط مبلغ  ... یادت نره ، فلان جا فلان کار یادت نره... خلاصه با اینکه از اولش هم من آدم بی دقتی نبودم ولی همینها یه جور تنوعه که حساب مخارجم را در ماه بدونم... ضمن اینکه وقتی بدونی چه مبلغی تو ماه جزو لزوماته که خرج کنی ، میدونی چقدر برات میمونه و یهویی الکی یه خرج بی فایده رو دست خودت نمیذاری یا چیزی که نیاز نداری تو وقت نامناسب نمیخری که بعدشم حرص بخوری... اینهم یکی از اون تحولات و تصمیماتی که قول داده بودم تجربه مو راجع بهش بنویسم...

.

و اما چی شد که من اینقدر تو حساب کتاب دقیق شدم؟...  اون موضوعات پولی که خلاصه بهش اشاره کرده بودم و گفته بودم که مینویسم این بود: تو اون بحبوحه ای که من و آرش درگیری های مالی داشتیم و اون بگومگوهایی که شد سر این موضوع و نهایت رسید به پول من و پول تو ، ولی در عمل  مثل همیشه نشد که عملی بشه  ،   من ناراحت نبودم ولی  میخواستم این موضوع را درستش کنم.. چون این قانون عملاً لوث و اجرانشدنی بود.. آرش گفته بود هرکی پول خودش ، همه چی نصف نصف نمیدونم ازین چیزا  و منهم نهایتا گفته بودم قبول ولی اون چیزایی که جزو وظایف توئه به من هیچ ارتباطی نداره... یه مدت هم که گفتم خیلی از روی لجبازی هرکدوم افتادیم تو خرج و نگهداری پول خودمون و هرکدوم به یه نوعی هدفش حرص دادن اون یکی بود ...  ولی از اونجایی که من آدم بلندپرواز و پول دوستی هستم نشستم فکر کردم دیدم چرا اینکارو بکنم؟  مگه از صبح تا غروب میرم سرکار خودمو باد میزنم یا پول بادآورده دارم که از لج آرش الکی خرج کنم.. حالا که اینطوریه من اصلا خودمو جمع و جور میکنم و خونه میخرم!!!!!!!!!! آره ... تعجب نداره.. خونه... حالا با چقدر؟... 3 میلیون!!!! ... تو این میون تصمیممو به آرش گفتم... گفتم که تو هرچقدردوست داری برو بی رویه خرج کن ولی من دیگه همینجا کاتش میکنم... مخارج خونه و زندگی و بچه و ماشین و هرچی که خودت میدونی به خودت مربوطه ، من تو هیچکدوم نه دخالتی دارم نه هیچی... من تصمیم دارم خونه بخرم... بالاخره دیر یا زود اگر اون پول برنگرده  همه دارن همش پرس و جو میکنند ما کی میریم خونمون؟.. ماهم الکی بهونه میاریم.. دیر یا زود روشن میشه... ما باید خونه داشته باشیم... همین... خنده دار بود خوب... آرش جدی نگرفت اولش ولی وقتی اقداماتم شروع شد اونهم همراه و همگامم شد.. اونهم دست ازون بازی بی هدف ولخرجی برداشت..  جزئیاتش طولانیه... ولی حس میکنم اگر بنویسم ممکنه به درد بخوره... من تازه تو این راه قدم گذاشتم... همونطور که گیس گلابتون عزیزم ( که خوندن نوشته هاش واقعا رو من تأثیر عمیقی داره حتی اگر اولها  باور کردن این تأثیرات برای خودم هم سخت بود ) تعریف کرد چجوری خونه دار شده... من هنوز نخریدم ولی مطمئنم میخرم یه روز...  حالا گام به گامشو می نویسم اینجا امیدوارم بتونیمو از تجربیات همدیگه هم استفاده کنیم.

.

-        یه روز صبح پنجشنبه رفتم نزدیکترین شعبه بانک مسکن... گفتم میخوام از صفر شروع کنم راهنماییم کنید.. گفتند 10 تومن میذاری تویه حساب پس انداز و بعد 1 سال 20 تومن وام میدن.... اینو بلد بودم... گفتم دیگه جدید چی دارین؟ مبلغ بالا؟ ... گفت یه حساب هم باز میکنی اوراق میخری با حدود 9-10 تومن اوراق که بخری 45 تومن وام میدن بهت.. اینو بیشتر دوست داشتم... یه حساب باز کردم که خرد خرد زیاد بشه تا بتونم اوراق بخرم... بعدا فهمیدم البته که نیازی نیست واسه خرید اوراق پول بذاری... البته سپرده من بهش سود تعلق میگیره و خوبه... منتها اگر کسی پول داشته باشه میتونه بره بگه من میخوام اوراق بخرم و یه حسابم براش باز میکنند با حداقل میزان سپرده...  نیازی به خوابوندن پول نیست.

-        یه روز  که دور همی خونه مامانم بودیم و دخترعموم هم بودش ، حرف شد و گفت سالهاست با همکاراش یه صندوق دارن و تعدادشون کمه و مبلغش بدک نیست ولی قسطش زیاده.. گفت 18 ماه ، ماهی 500 تومن و 9 تومن هم وام میدیم... اولش من و سپیده باهم برداشتیم ولی بعدش سپیده منصرف شد چون تو قرعه کشی نوبتمون افتاد برای مهرماه سال بعد ، سپیده هم گفت نمی ارزه ... من خوب پول جمع میکنم این به درد تو میخوره .. بیا خودت مستقل بشو که حداقل مبلغش بعد از یه سال بدرد بخور باشه ، این شد که من الکی الکی عضو صندوق شدم و الان دوماهه که گذشته و قسط میدم و  مهرماه سال بعد هم 9 تومن خواهم داشت که میشه باهاش اوراق بخرم البته به نرخ اون روز شاید بیشتر لازم بشه ولی بهرحال این پول میشه واسه اوراق.  

-         یه برنامه زمانبندی برای خودم درست کردم هدف را گذاشتم مهرماه سال بعد ... کم کم آرش هم وارد این بازی شد.. من هیچ پیشنهادی بهش ندادم... موضوع جداسازی مسائل مالی رو خیلی جدی تر از اون گرفتم... چون خودش گفته بود حسابها جدا و حساب مشترک هم باز نکنیم و تو پولتو بذار تو حساب من ، من دیگه هییییییییچ حرفی راجع به شراکت مالی بهش نزدم ... گفت برو از بانک پرس و جو کن ببین میتونیم دوتاییمون واسه یه خونه اوراق بخریم ؟... گفتند نه... اگر اون هم حساب پس انداز برای وام باز میکرد نمیشد وامش را روی یه خونه بگیریم... آرش دلش میخواست بیاد تو بازی.. میخواست پول بذاره... نمیخواستم باتوجه به اون مشکلاتی که سر مسائل مالی این اواخر خیلی حاد شده بود حرفی بزنم که حس کنه قصد سوء استفاده دارم...  بهش گفتم تنها راهش حساب پس انداز مشترکه... یه حساب 10 تومنی باز کنیم و بعدا 20 تومن وام بگیریم... یه روز دیگه رفتیم بانک... 3 تومن را از  اون حسابم که واسه اوراق بود برداشتم و باهاش حساب پس انداز باز کردم و فقط توش سودهای پولم موند و خرده خرده هایی که ریخته بودم توش... 8 تومن هم آرش داد ،  یهویی اونجا برگشت گفت ولش کن حساب من و تو نداره بذار تو حساب خودت... خلاصه این شد که ما سال بعد میتونیم یه وام 20 میلیونی بگیریم و یه وام 45 تومنی بابت اوراق...

-        در گام بعدی شروع کردم تو اینترنت سرچ کردم مناطقی که تو تهران پتانسیل بالایی واسه ساخت و ساز داره رو پیدا کردم.. مبلغ امتیازشون و متراژ و اینها... خوب منطقه 22  درحال حاضر تو غرب تهران جای خوبیه واسه سرمایه گذاری و پیشنهاد میکنم کسانی کمه میخوان سرمایه گذاری کنند اونطرفهارو حتما بگردند .. خود من چون غرب را از اولش بیشتر دوست داشتم و خونه خاله ام هم اونطرفهاست و محل کارم هم غربه ترجیح میدم که از محیط پر دود و ترافیک مرکز تهران خودمونو خلاص کنیم... بهرحال چون عمویی هم تو  کار بنگاهه و با اون محیط آشناست باهاش صحبت کردیم که اگر خدا بخواد تا سال دیگه بتونیم یه جایی رو با این مبالغ جور کنیم ...  درضمن متراژ بالاتر از 60  متر و دوخواب بودنش برام مهمه .  خونه امو بارها تو ذهنم تصور میکنم تعداد اتاق خواب و شکل سالن و همه جزئیاتشو... بعد نوشتم رو کاغذ با خودکارهای رنگی... تصویر ذهنیمو بارها کشیده ام.. و مطمئنم اگر ما با اون پولی که فعلا باد بردش نتونستیم خونه دار بشیم حتما حکمتی بوده و انشاء ا... بتونیم با سعی خودمون خونه ای که میخوایم را بعدها بخریم... درحال حاضر هم چاره ای جز صبر نیست چون عملاً تا سال بعد که این مبالغ دستمونو بگیره چیزی نداریم جز همون تصویر ذهنیه!!!!! البته من به آرش گفتم اگر لازم شد باید ماشین و زمین شمال را هم بفروشیم ولی بازهم تمام سعیمو میکنم که داشته هامونو حفظ کنیم... تا سال دیگه هم خدا بزرگه.. اینهم از این.

.

امسال تاسوعا هم طبق معمول همیشه قیمه درست کردیم... هفته قبلش رفتیم با آرش و بابا  و سپیده مولوی و تمام وسیله هاشو امسال خودمون خریدیم... قبلا من از یه ماه قبل پولشو به حساب سپیده واریز میکردم و به بهانه مشغله اونها با مامانم میرفتند امسال  تصمیم گرفتم خودمون بریم و کلی هم با خریدن وسایل نذری حس خوب محرم بهمون دست داد .. اینکه بین تمام آدمهایی که کرور کرور دارند خرید میکنند واسه هیئتهاشون ماهم یه سهم کوچکی از حضور در این جمع را داشتیم... خلاصه که شب قبل از تاسوعا هم رفتیم دیگه خونه مامانم و  خاله ام هم اومده بود دیگه کمک کردیم  و سپیده هم اون شب شیرکاکائو پخش میکرد خلاصه خوب بود... فرداشم زود پاشدیم برنج را گذاشتیم و خلاصه امسال قبل از ظهر همه چی روبراه بود... بعدهم طبق معمول رفتیم بهشت زهرا و بارون سیل هم میومد بعدشم دیگه ما عازم شمال بودیم و چمدونهارو برداشته بودیم... سر راه آرش برای بچه و همکار سابقمون و نگهبان شرکتشون هم نذری برد و داد و دیگه خودمون هم طبق معمول  بعد از عوارضی همون جای پارسال غذامونو خوردیم و رفتیم شمال..  تو جاده برف هم میومد یعنی ما اولین برف امسال رو هم دیدیم... دیگه اونجا هم طبق معمول همیشه بود مامان اینها یه هفته زودتر واسه سالگرد عموش رفته بودند... چهارشنبه اش هم مدارک زمین را برده بودیم یه پرس و جویی بکنیم به سرمون زده بود اونجا هم وام بگیریم و شروع کنیم... رفتیم از بانک مسکن و از اونجا و اتحادیه سوال کردیم و بعدشم رفتیم سر زمین.. الحق که این تیکه از کره زمین تنها جاییه که دیدنش یه حس خوبی بهمون میده... بارون شدید باعث شده بود یه آب بندان کنار زمین درست بشه و سکوتش  و خلاصه همه چیزش  دیدنی بود... بازهم مصمم شدیم بسازیمش.. قرار هم شد اگه آرمین خواست بفروشه 25 مترشو ما بخریم و اون 150 تاشو به غیر بفروشه که مال ما بشه 200 متر.. آرمین هم حرفی نداشت البته اگر خریدار پیدا بشه و اینها... دیگه بعدشم رفتیم بنگاه همون دوستمون که ازش زمینو خریده بودیم و یه سری حساب کتاب کرد که چقدر پول فعلا برای گام اول لازمه و اینها و خلاصه بعدشم آرش از آشناهاشون اومد استعلام قیمت گرفت  و اینهم یکی دیگه از برنامه های درازمدتمونه که به امید خدا جور بشه و کارو شروع کنیم... پنجشنبه هم قبل ازظهر راه افتادیم برگشتیم تهران و من رفتم خونه مامان و آرش رفت بچه را دید و شام هم اونجا بودیم و دیگه جمعه هم استراحت کردیم و شاد و خوشحال از اینکه امسال خوشبختانه به اون ترافیکهای همیشگی و اعصاب خردی برنخوردیم.

.

یه چیزی بگم؟ ... نمیدونم تأثیر تلقینه یا هرچیز دیگه ای ولی من واقعا از وقتی که جزئیات تلخ رو نمی نویسم و تکرار نمیکنم حالم بهتر شده ... توی رابطه ام با آرش هم خیلی تاثیر گذاشته.. یه جورایی حس میکنم از کنار مسائل راحت تر میگذرم... نمیدونم چجوری بگم ولی اون انرژیهای منفی رو که مدام انگار به کائنات میفرستادم و برمیگشت به خودم ، انگار خیلی کمترشده... نمیدونم... شاید من بزرگتر و صبورتر شده ام... نمیدونم ولی بهرحال حس میکنم نه تنها حال خودم که حال دوتامون خوبتره... بعد یه چیزی هم هستش... من قبلا چیزایی رو که آزارم میداد مینوشتم ... حالا فقط اونهارو نمی نویسم همین... نه که بشینم حالا برای افرادی که فکرشون برام آزاردهنده بود انرژی مثبت بفرستم به کائنات یا دعاشون کنم ها ، کلا همینکه ازشون نمی نویسم انگار اونهارو ازم دورتر کرده...  توصیه میکنم امتحان کنید. در آخر  برای همه تون آرزوی روزهای خوب دارم. تا بعد...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٤ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٦ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٥ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٤ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

Design By : Night Melody