عسل شیرین ... عسل تلخ ...

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

تولد آرش:

27 دی تولد آرش بود... امسال تصمیم داشتم یه تولد خوب براش تدارک ببینم.. اونطوری که خودش دوست داره .. با شروع دی ماه هم اولویتهای ماه دهم را روی تابلوم نوشته بودم و تأکید کرده بودم:  برنامه ریزی کن عسل!.... با شناختی که از آرش داشتم میدونستم که از هیاهو و شلوغ بازی خوشش نمیاد... اصلا تیپ اخلاقیش یه طوریه که بخوای تو جمع بهش توجه کنی از خجالت معذب میشه و این چیزارو بچه بازی میدونه و کلا نفی میکنه...   ولی من تصمیم داشتم امسال رو برنامه دونفره سوت و کور با کادوهایی تزئینات آنچنانی برگزار نکنم ...   میخواستم واقعا تولدی باشه که بهش تبریک گفته بشه... معذب نباشه و راحت باشه ... کادو بگیره... متفاوت از همیشه باشه... و خلاصه اینکه بهش خوش بگذره.

.

پنجشنبه قبل مامانم اینها آرمیتا و مامانشو دعوت کرده بودند و قرار بود اونها هم از صبح برن اونجا و سپیده هم اون روز نره سر کار و منم وقتی آرش رفت پاشم برم اونجا که اون دیگه عصر بعد از گذاشتن بچه بیاد .... بعد سپیده گفته بود یه جا هستش تو بازار بزرگ که کامواهاش بسته های 5 تاییه و از حسن آباد ارزونتر می افته بریم کاموا بخریم که شال و کلاه و دستکش ( ازین ساقهای انگشت دار )ببافیم ( البته مال بنده رو قراره مامان و آرمیتا و خاله زحمتشو بکشند!!!!!!!!!!!! ) قرار شد آرمیتا مامانشو ببره خونه ما بعد با سپیده بیان منم از اینور برم و خاله هم بیاد همگی سر بازار قرار گذاشتیم... خلاصه رفتیم و  اونها کاموای ساده گرفتند ولی من از همون مدل اسپرتها که چندرنگیه  مدل پلیور آرش خریدم.. منتها مال آرش یه طیف طوسی کمرنگ تاااااااااا زغالی بود مال من تلفیقی از رنگهای بنفش و فیروزه ای و چندتا رنگ قاطی پاتی فکر کنم هفت رنگه..  به قول آرمیتا میگه تو جون به جونت کنند جلفی!!!!!!.. دیگه بعد از خریدن کاموا خاله گفت حوصله نداره و رفت خونه مامانم ما سه تا افتادیم تو بازار و کوچه مروی و  اون روز هم هوا سرددددددددددد بارون میومد ولی ما ول کن نبودیم... آرمیتا کلی وسیله واسه خونه اش خرید .. من و سپیده هم کلی لوازم آرایش و اسپری و عود و دمنوش و کافی میکس و ازین چیزها از مروی و سپیده هم که افتاده بود تو لاک... یعنی این دختر جلوی هر لاک فروشی وایمسیتاد فکر نکنم هیچ رنگی مونده باشه که سپیده نداشته باشدش... بعد آرمیتا میگفت یعنی من عاشقتونم ... عسل جلوی خوراکی فروشی ها پاهاش شل میشه و مثل این بچه شکموها چشمهاش برق میزنه... سپیده راهم باید به زور از لاکها جدا کرد کشون کشون برد!!!!!!!!!!!!.... خلاصه من  قصد داشتم یه شلوار کتون برای آرش بخرم از بازار ولی اون موقع که خاله باهامون بود راسته مردونه فروشهارو دیدیم و بعدش مثل پرستو تو بازار گم شدیم و پیدا نکردیم دیگه... بعد قرار شد عصر بریم اون مرکز خریده نزدیک خونه مامانم اینها که قبلا از همونجا شلوار کتون خریده بود... آقا ما به حدی سردمون بود که دیگه پامون رسید خونه بیخیال کادوی آرش شدیم و نرفتیم... شب هم آرش اومد و  شام هم خونه سپیده بودیم و بعدشم همون بالا خوابیدیم.. خیلی روز خوبی بود...

.

جمعه پاشدیم زنونه بریم همون مرکز خریده ولی مهران و آرش هم پاشدند دنبالمون.. بعد هی من اشاره میکردم به مهران که نیایید من میخوام واسش کادو بخرم بدتر لج کرد و آرشو بلند کرد... از اونطرف هم آرش کنجکاو شده بود که چطور من اصرار دارم زنونه بریم!!!!!! اونهم منننننننننننننن!!!!!!!! خلاصه رفتیم  و باز نتونستیم چیزی پیدا کنیم چون خیلی از مغازه ها بسته بود نمی دونم چرا ( تولد پیامبر بود ولی اینجا همیشه بازه حتی تاسوعا هم صبحش بازه  ) .. دوباره مهران برگشت ماشینو برداشت رفتیم یه جا دیگه که اونجا آرش فهمید و گفت من شلوار نمیخوام کت بخریم.... ( بچه پررو !!!! ) حالا دوباره گشتیم دنبال کت .. اون چیزی که آرش میخواد خیلی کم جور میشه با سلائقش نه که مارک پوش باشه یا خیلی سوسول و اینها ... نه.. اتفاقا برعکس آرش همیشه لباسهای ساده با کمترین طرح  مارک و مدل مردونه میخره.. تو انتخاب رنگ هم که از وقتی من شناختمش طیفهای مختلف طوسی یا تیره مثل یشمی و ذغالی و سرمه ای و نهایتش سفید میپوشه اونهم با اصرار من که غر میزنم که چرا همیشه خاکستریه  ... شلوار هم که فقط پارچه ای و از وقتی با من گشته فوقش کتون میپوشه اونهم زیاد راغب نیست...  جین که تو عمرش هم نپوشیده... خلاصه اینطوریا... کت هم مگه می پسندید... اونقدر هی گشتیم ، همه هم  داشتیم یخ میزدیم از سرما و از گشنگی غش میکردیم ... آخر سر پیدا نکردم هیچی.. یعنی کارد میزدی خونم درنمی اومد... من دیگه وقت هم نداشتم که ... خدایا....  البته شنبه دیگه اش تولدش بود ولی من  میخواستم دیگه بخرم چون هنوز برنامه مشخص نداشتم که میخوام تولدشو مهمون دعوت کنم یا نه که اگر اینطوری میشد تا پنجشنبه جمعه کادو باید میخریدم.. بهرحال اون دوروز که هیچی نخریدیم و با لب و لوچه آویزون برگشتم.

.

 پنجشنبه ای که گذشت دیگه تقریبا برنامه ریزی کرده بودیم که چون شنبه اش قرار دندونپزشکی داره ما جمعه براش تولد بگیریم.. قرار گذاشتیم با سپیده که خیلی شلوغش نکنیم همین چهارتا باشیم و با مهران نقشه شو کشیدیم که چی کار کنیم و  منم شب قبلش از آرش پرسیدم آقاجون راست و حسینی بگو چی لازم داری یا دوست داری برات بخرم؟ اولش که هی گفت هیچی و خلاصه گفت بلوز شلوار گرمکن خونه برام بخر.. اونهم که مامانش چون رفته بود کربلا قرار بود براش بخره .... گفت پس کیف دستی میخوام... چون همیشه وسایلهاش تو دستش ولوئه.. خودکار و خودنویسش و کیف کارتهای بانکی و موبایلش و فندک و سیگار و خلاصه همه چیش ولوئه.. دیگه منم با سپیده پنجشنبه قرار گذاشتم رفتیم دوباره بازار!!!!!!!!!! (بی جنبه !!!!!!! ) .... خلاصه یه کیف چرمی مشکی با قفل رمزدار براش خریدم و از اونجایی که قیمتش خیلی خوب شد یه بلوز شلوار خونه هم براش خریدم البته ست نبود.. جداجدا ازین رگالهایی که میذارن خریدم براش و ست کردم... خیلی ارزونه خداییییییییییییییی..... امسال قرار گذاشتیم اگر خدا بخواد برای خرید عید هم بریم... بازار رضا هم حراج بود رفتیم با سپیده دور زدیم ولی چیزی نخریدیم فعلا .... خلاصه برگشتم و تا آرش بیاد همه رو کادوکردم و تو یه ساک قرمز گذاشتم با جیلی بیلی های تولد پارسالش تزئین کردم و قایم کردم.. حالا اومده بود هی میگفت بیار ببینم گفت نمیشه.. مراسم داره... خلاصه این از این.

.

جمعه کلی با ذوق و شوق درمیون خنده و مسخره بازی های آرش گفتم الا و بلا میخوام کیک بپزم... اونهم هی می گفت توروخدا اینهمه مواد خراب نکن بذار همینطوری خام بخوریمشون ...!!!!!!!!!! آقا بازهم من کیک درست کردم مثلا، البته طبق معمول تو ماکروفر ، مواد را دادم و آجر تحویل گرفتم!!!!!!!!!!!!!! ( چراااااااااااااااااا من نمیتونم یه بار کیک خوب دربیارم؟.. دیدم کناره های کیک از قالبم جداشده و نرمه.. درش اوردم نشون آرش دادم گفت نه هنوز نپخته رنگش سفیده!!!!!!!! منم دوباره گذاشتمش 10 دقیقه!!!!!!!... اینبار یه پاره آجر قهوه ای خوشرنگ در اومد!!!!!!!!!! آقا خوب چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ من آخر سر یه روز میتونم... قول میدم!!!!!!!! هیچی دیگه طبق قرارمون مهران هم زنگ زد به آرش و گفت میخوام ماشینمو عوض کنم یارو آدرسش نزدیک خونه شماست میام باهم بریم... وقتی اومدند کیک آجری رو اوردم و چقدر خندیدیم بهش و بعدشم شوتش کردیم تو سطل آشغال !!!! بعد مهران گذاشت ساعت 8:30 گفت طرف آردرسو اس ام اس کرده برام... چون دیروقته بچه هارم ببریم ( من و سپیده!!!!!! ).... بعد دیگه با یه عملیات انتحاری کادوهارو آوردیم تو ماشین و رفتیم بادبادک که نزدیک خونمونه.. از تو نت آدرسشو درآورده بودیم و آرش راننده بود هی مهران میگفت برو خیابون فلان .. نبش کوچه فلان ... پلاک فلان... آقا رسیدیم جلوی  فست فود دیگه اونجا مهران بهش گفت آرش وایسا همینجا که میخوایم بریم بادبادک... حالا چرا اینجا؟... ما قبلا رفته بودیم و اون روز که ماشیمونو دزد برد من گفتم بچه ها دعا کنید پیدا بشه میبرمتون بادبادک... دیگه یه سال گذشته بود کچلم کردند منم تصمیم داشتم به بهونه تولد آرش بریم... خلاصه آرش به قدری ذوق کرد و خوشحال شد ... الهی بگردم به قول سپیده  تا حالا آرشو اینقدر خوب و خوشحال ندیده بودم!!!!!!! رفتیم حالا سوتی هارو رو میکردیم که یعنی تو نفهمیدی من چرا کیک درست کردم؟ نفهمیدی اگر قرار بود مهران ماشین عوضکنه چرا با ماشین ما رفتیم؟.. یعنی تو اون کادوی گنده رو ندیدی که سپیده آورد تو ماشین؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه خیلی خوش گذشت... آرش خودش هم رفت حساب کرد...  بعدشم گفتیم بریم فرحزاد چایی قلیون... دیگه رفتیم وتا آخر شب هم اونجا بودیم و کلی عکس و خوشی و خنده و یکی از بهترین تولدهایی بود که این همه مدت برای آرش گرفتیم..  سپیده اینها هم یه جعبه ست فندک و اینها بهش دادند... خلاصه با تک تک کادوهاش ذوق کرد...حتی به قدری حالش خوب بود و ذوق داشت که بعدا هم با اینکه من اصرار کردم بذار من حساب کنم و مهمون من بودین و برنامه من بود قبول نکرد.... خیلیییی خوشحالم که امسال اینقدر خوب بود... خیلییییییییییییییییییی... چقدر با تولدهای هرسالش فرق داشت... خدایاشکرت... واقعا خوب بود.

.

خیلی سعی کردم فردای تولد این پست را بذارم ولی دیگه دیر شد.. فعلا تا پستی دیگر بدرود.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۳ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٤ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٦ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

Design By : Night Melody