عسل شیرین ... عسل تلخ ...

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

نوروز 1394 :

سلااااااااااااااااام... سال نوتون با یه ماه تأخیر مبارک! ... باید عذرخواهی کنم که مشغله های آغاز سال نو فرصت نداد تا زودتر از اینها بیام و بنویسم... امسال حتی فرصت نکردم برم خونه دوستای مجازیم عیددیدنی.. از همینجا بازهم به تک تکتون سلام و درود میفرستم و سالی پر از شادی و شور و آرامش و سلامتی و تمام چیزای خوب و رنگی را آرزو میکنم.

.

شروع سال نو مثل هرسال بود... پنجشنبه از صبح زود من و آرمیتا و سپیده رفتیم آرایشگاه ، آرش هم رفت بچه رو ببره خرید عید ، دیگه غروب هم ما سه تا رفتیم مرکز خرید نزدیک خونه مامانم که آرش هم زنگ زد و به ما ملحق شد ، دیگه تا آخر شب خریدامونو کردیم و اومدیم خونه مامانم و بعدشم برگشتیم خونه خودمون..

.

جمعه تو اون بارون سیل رفتیم بازار گل و وسایل هفت سین و چند شاخه بامبو و یه حوض ستاره ای بزرگ و سبزه و یه عالمه ماهی واسه حوضمون خریدیم.  بعدشم که با مامان آرش رفتیم فروشگاهشون و کلی خرید برای خونه کردیم و تا غروب اونوری بودیم و آرش برای من شب قبلش شلوار جین خرید عیدی و منم براش یه پیراهن خریدم و برگشتیم خونمون دیگه وقتی هم نمونده بود همش رو دور تند بودیم.  تا خریدارو جابجا کنیم و هفت سین را بچینیم و سبزی پلو ماهی درست کنم و اینها دیگه نزدیک سال تحویل شده بود. بهرحال سال نو هم آغاز شد و اینهم از این.

.

شنبه با آرش رفتیم خونه مامانش و اونهم رفت بچه را دید و برگشت و رفتیم بهشت زهرا .. اونجا مامانم اینها هم همزمان با ما رسیدند قرار گذاشته بودیم بعدشم رفتیم خونه ما و دیگه برگشتیم خونه مون چون مامان آرش میخواستند برن شمال و ما هم درمیان اصرارهای اونها گفتیم امسال میخوایم تهران بمونیم و هیچ جا نمیریم.
.
 
تا پنجم عید تهران بودیم ، مامانم و سپیده اینها هم رفته بودند مشهد ، یه روز هم  من که  دیگه از بیحوصلگی غرغرام شروع شده بود با  آرمیتا قرار گذاشتیم رفتیم به پیشنهاد اون باغ نگارستان تو بهارستان که اون روز هم چون من لباس کم پوشیده بودم از سرما لرزیدیم و برگشتیم ولی بدک نبود. یه شب هم بابا و آرمیتا شب اومدند شام خونه ما عیددیدنی و همین...
.
 
دیگه برای ما که هرسال میرفتیم مسافرت واقعا غیرقابل تحمل بود... اولش نمیدونم چرا آرش اصرار میکرد بمونه البته موضوع برمیگرده به همون روز که اول عید رفت بچه را ببینه ، وقتی برگشت خیلی عصبی و دمغ بود.. امسال سحر دیگه واقعا شورشو درآورده بود... یه بار سر خرید عید بچه آرشو تحت فشار گذاشته بود یه بارم سر مسافرت ، اونطور که آرش میگفت واسه خرید عید همه اش شروع کرده بود سرکوفت زدن که تو از عهده خرج این بچه برنمیایی و لباس عیدش فقط میشه دو میلیون تومان... منم به آرش گفتم کاری نداره که به جای اینکه پول بریزی اون بره مثل پارسال یه کت قهوه ای پیرمردی با یه کفش بخره که معلوم نبود حواسش کجا بود تنگ شده بود و  تمام هفته اول عید درگیرش بودی ببری عوض کنی  ، اینبار خودت برش دار ببرش هرچی لازم داشت بخر.. آرش هم خداییش برده بود خیابون بهار تمام لباسهای مارکدار شلوار و پیراهن و کالج و تیشرت  و حتی دستمال گردن براش خریده بود 500 تومن... ، میگفت همه رسیداشم گذاشتم تو نایلونهاش و فرستادمش بره نشون  بده که دیگه طرف زر نزنه خداییشم لباسهاش همه سرمه ای سفید و خیلی شیک بود... برعکس پارسالش که من هربار عکسشو میدیدم حالم بهم میخورد بچه 8-9 ساله کت شلوار قهوه ای روشن تقریبا خردلی با کفش مشکی بندی درست عینهو پیرمردای 60 ساله  ولی امسال عکسشو که آرش نشون داد یه تیپ پسرونه بود شلوار کتون سرمه ای پیراهن سفید با طرحهای ریز سرمه ای و یه دستمال گردن سرمه ای سفید با کالج سرمه ای... اصلا تیپش ازین رو به اون  رو شده بود... آرش میگفت همش هم یکریز به من و بچه موقع خرید زنگ میزد که ما دیگه جوابشو ندادیم تا خریدا تموم بشه .. خلاصه که خدا وسواس فکری همه رو شفا بده الهی آمین... بعد از اینکه پروسه خرید عید تموم شد روز اول گیر داده بود که اگه شما نمیرید شمال با مادرت اینها من بچه را دوروز ببرم باهاشون یا بفرستم باهاشون  بره!!!!! مامان آرش هم گفت اصلا و ابدا ، من مسئولیت قبول نمیکنم تا دهم هم اونجا میخوایم بمونیم و نمیشه ، به آرش هم گفت بهشون بگو من و عسل هم میخوایم بریم ولی آرش معلوم نبود انگار قبلش خودش به بچه سوتی داده بود که امسال تهرانه ، واسه همینم دیگه نمیشد بهونه بیاره.. خلاصه که تو 5 روز اول هربار که رفت بچه رو دید با یه اعصاب داغون برگشت خونه و نشسته بودیم سوت و کور و ساکت نه جایی میرفتیم نه حرفی میزدیم من که دیگه دق کردم دیگه باهاش حرف زدم که آرش اینطوری که نمیشه تو نه اهل تهران گشتنی نه هیچی.. آدم از خواب هم سیر میشه دیگه چقدر استراحت و خلاصه قانع شد یه طرفی بریم.. چندتا شهر هم اسم بردیم ولی آرش گفت بریم شمال اونجاهایی که باهم نرفتیم را بگردیم.. منظورش هم جاده چالوس بود چون ما همیشه از هراز میرفتیم شهرای اینوری... خلاصه روزی که قرار شد راه بیفتیم رفت دنبال بچه و دیدش و گفت اونها هم دارن خانوادگی با داییش اینها میرن شمال مسافرت منهم از خداخواسته بهش گفتم برو ... ( خوبه اولین عید باباشونه ، آرش میگه سرطان داشته مرده دیگه !!!!!!! ولی واقعا آدم چغندر چال نمیکنه که.. باباشه تو خاک .. چی بگم والا ) خلاصه که ما هم رفتیم سمت جاده چالوس ... جالبه که تو راه که بودیم سحر زنگ زد شماره آرمین را از آرش گرفت  انگار شماره اعتباریشو جواب نمیداده شماره 912 شو میخواسته( جالبه  که نداشته شمارشو!!!! والا بعید بود ازش )... بعدش  دوباره مامان آرش زنگ زد که بچه بهم زنگ زده که من ومامانم اومدیم چالوس ویلای دوست مامانم (معلوم نبود بالاخره خانوادگی هستند یا دوست مامان و اینها!!!! ) من میخوام بیام پیش شما مامان هم گفت ما داریم میریم مهمونی ویلای کوهستانی پسرعموت ...  دیگه نه از بچه خبری شد نه از مامانش  حالا من یه خرده دلگیر بودم که از شانسم حالا اونها هم باید سایه به سایه ما مسافرت کنند!!!! نکنه جلومون سبز بشن یه جا ... آرش هم میگفت نه بابا.. فوقشم جلومون سبز بشن به جهنم!!! منم به خودم گفتم به درک.. حالو بچسب و به چیزای منفی که هنوز پیش نیومده فکر نکن.
.
 
 و اما مسافرت ، مسافرت امسال یکی از بهترین مسافرتهای من و آرش بود... اول همانطور که گفتم از جاده چالوس رفتیم و شب تو کلاردشت ویلا گرفتیم و  خیلی هم عالی بود هوا بی نظیر و منظره ها عالی و خونه شیک و تمیز و خلاصه همه چیز خوب بود... صبح پاشدیم و یه صبحونه با تخم مرغ محلی و کره زدیم به بدن و رفتیم آبشار کلاردشت و بعدشم راه افتادیم به سمت جاده و جنگل عباس آباد... ما فکر میکردیم جاده 2000 و 3000تو عباس آباده ولی اشتباه میکردیم.. خلاصه که یه جنگل بینظیر که مه تا جلوی ماشین پایین اومده بود و هوا بی نظیر... جنگل را که تمام کردیم دیگه بکووب رفتیم تا نمک آبرود.. تو راه هم از متل قو گذشتیم که تصمیم داشتیم اگر بشه شب را اونجا یه ویلای ساحلی بگیریم ولی پیدا نکردیم.. دیگه رفتیم نمک آبرود و تو مجموعه تفریحی که تله کابین داره ناهار خوردیم و سوار تله کابین شدیم و کلی هم تو جنگل اون بالای تله کابین عکس انداختیم و به پیشنهاد من یه عکس با لباس قاجاری هم انداختیم تو عکاسخونه قاجاریه که خیلی خوب شد.. الان هم رو بوم زدیمش و بالای تلویزیونمون نصب کردیم.. هرکی هم می بینه میگیم قهوه تلخ 2 را بازی کردیم!!!!! خلاصه از بالا که برگشتیم تو مجموعه هم یه خرده گشتیم و دیگه داشت غروب میشد که برگشتیم و خیلی هم تو ترافیک موندیم که این راهو برگردیم به سمت رامسر ، دیگه شب را باز یه سوئیت تو تنکابن گرفتیم و همونجا فهمیدیم که 2000 و 3000 تو تنکابنه.. . قرار گذاشتیم فرداش قبل از رامسر بریم اونجارم ببینیم.
 
.

صبح روز بعد بیدار شدیم و راه افتادیم سمت جاده 2000 و 3000 ، واقعا جاده های جنگلی اینور قابل مقایسه با اونور که آرش اینها هستند نیست.. فوق العاده بود... مخصوصا دره 2000 که واقعا عالی بود...  بعد از 2000 دوباره راهی جنگل 3000 شدیم که یه آبشار کوچولو داشت اونجا وایسادیم چایی خوردیم و راه افتادیم سمت رامسر... تمام این مدت بنده پالتومو از سرما درنیاوردم !!!!  به رامسر که رسیدیم رفتیم دیدن کاخ موزه و هتل قدیمی رامسر که کنارش یه هتل مدرن جدید هم بود و هتل قدیمی دیگه بسته بود...  بعد از کلی گشت و گذار  دیگه رفتیم KFC ناهار خوردیم و تنها چیزی که رو مخمون بود تلفنهای داماد عموی آرش بود که البته بنده خدا نیتش خیر بود  فهمیده بود ما شمالیم هی زنگ میزد کجایید و کی میایید اینجا.. آرش گفته بود بریم یه سر هم اونجا بزنیم و برگشتنه بریم آبگرم لاریجان و برگردیم تهران... خلاصه اون روز دنبال جا میگشتیم که شب بمونیم که یه آقای مهربون بهمون پیشنهاد داد تا اینجا که اومدید حیفه جواهرده را نبینید و بعد گفت من خونه خودم هستش تو جواهرده به هرکسی کرایه نمیدم ولی شما  برید اونجا من با دخترم هماهنگ میکنم بیاد دنبالتون... دیگه رفتیم و واقعا خوشحالم که به این پیشنهاد عمل کردیم.. جواهرده واقعاً یه جواهریه تو شمال ایران.. یه جاده جنگلی پر از آبشار و فروشندگان عسل محلی و قلاب بافی های رها در باد که واقعا چشم نوازه... شب رسیدیم به اونجا .. به قدری این جاده زیبا  و بینظیر بود که قابل توصیف نیست.. فقط یه جایی میرسی که نوک درختا زیر پاته و کوههای پر از برف اطرافتو احاطه کرده.. دیگه با هماهنگی رفتیم خونه کوهستانی آقای مهربون و واقعا هوا سرد بود منتها ما پر از لذتی  بی حد و حصر بودیم... یعنی آرش میگفت آدم چندروز بمونه همینجا  و بیخیال دنیا...

.

 صبح که پاشدیم صبحونه مونو تو تراس رو به کوهای برفی عسل جواهرده و نون محلی خوردیم وبا یه حسرت عمیق از اینکه داریم اونجارو ترک میکنیم با خانواده آقای مهربون که طبقه اول بودند خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت تمام شهرهایی که دیروز اومده بودیم و دوباره همونهارو برگشتیم... کنار دریا رفتیم تو متل قو و بعدشم رفتیم بندر نوشهر... اونجا هم به مناسبت عید اجازه میدادن که مردم از بندرگاه و کشتی ها دیدن کنند خلاصه یه موزه هم از وسایل دریایی داشت که بازدید کردیم و رفتیم سمت نور و آبشار آب پری ، ناهار را پایین آبشار خوردیم و رفتیم ولی متأسفانه آبشار آب پری همونطور که محیط زیست اخطار داده کم آب شده و بقدری هم شلوغ بود که اصلا برامون جذابیتی نداشت.. بعدشم دیگه از نور به سمت آمل حرکت کردیم... به محض رسیدن به اونجا مامان آرش با اصرار از ما که خسته و کوفته بودیم خواست بریم شام خونه داداش زن عموی آرش!!!!!!!!! خدایا بار اولمون بود اصلا ما اینهارو میدیم ... خلاصه رفتیم و یه خرده هم غرغرها و تیکه پرونی ها شروع شد که شماها که گفتید جایی نمیرید و شماها مارو نمی پسندید و ازین بحث ها.. منم که رسما خودمو زدم به خواب آلودگی  و الکی خواب را بهونه کردم و سکوت کامل!  به محض رسیدنمون هم سحر زنگ زد که ما داریم برمیگردیم تهران !!!! تو این چندروز گزارش نمیداد نمیدونم از کجا فهمید ما به مامان اینها ملحق شدیم البته آرش حرف زدنش و باشه باشه گفتنهای کلافه اش بیشتر از این طول کشید ولی به من  فقط گفت دارن برمیگردن من حتی شک کردم نکنه آرمین بهش خبر داده که ما رفتیم اونجا.. بعید هم نیست چندوقتیه خوب دوست مجازی بودند... منم به آرش گفتم ببین آرش اگر برنامه و بساط بچینید بچه رو بیاره شمال و تو هم اداهای تهرانو دربیاری منو بذاری خونه فامیلهات و احیانا بخوای بری بیرون بچه رو ببینی و ازین مسخره بازیا من همین امشب برمیگردم با سواری تهران ولی آرش گفت نه بابا مگه مسخره بازیه... اونها برگشتند تهران... خلاصه که اینطوریا.
.
 
شب خونه عمو خوابیده بودیم صبح رفتیم خونه دایی آرش و آرمین اینها داشتند با پسردایی هاش و رفیقش که از تهران اومده بود میرفتند جنگل.. مامان هم طبق معمول مارو راه انداخت عیددیدنی خونه اون یکی داییش و بعدشم خاله اش و بعدشم دخترخاله اش... شب هم خونه عموش دعوت بودیم... البته عصر با مامان و دخترعموش و خاله اش رفتیم بازار  برای سارا خرید کنه که 17 فرودین میخواستند برن ترکیه دیدنشون... خلاصه که کلیییییییی خرید کرد یعنی من مونده بودم چقدر چیزمیز خرید و شب آورد خونه عمو همه را بسته بندی کرد غروب رفتیم خونه اون خاله بزرگه که شوهرش فوت شده بود و بعدشم شب ما رفتیم خونه دخترعموش خوابیدیم اونجا دامادو شون دوباره حرف مسافرت تنهایی و دستجمعی رو کشید وسط منم گفتم شما خودت واقعا از ته قلب بگو سفرهایی که با خانواده خانومت دستجمعی میرید خوش میگذره بهت یا دوتایی.. ماهم نمیگیم از کسی خوشمون نمیاد فقط چون دوتامون شاغلیم تنها مرخصی ای که داریم همین عیده.. نمیتونیم اینو با دید و بازدیدهای الکی هدر بدیم آرش هم گفت من یه سال کسی رو نمی بینم نه میاد خونه ام نه میرم خونه اش بعد عید برای چی برم عیددیدنی الکی ... مامانش ولی قشنگ مغرضانه میگفت والا شماها آدم به دورید وگرنه الان ما باهمدیگه قرار گذاشتیم بریم شیراز... خیلی هم خوش میگذره ولی آرش دمش گرم گفت نه بابا به من خوش نمیگذره منم گفتم بهترین مسافرتهایی که من تا حالا داشتم دوتایی با  آرش بوده چون راحتم چی بپوشم چی بخورم کی بخوابم... معذب نیستم... حالا مامانش الکی به آرش میگفت اون یکی خاله ات زنگ زده که ما مگه قابل نیستیم که آرش نیومد خونمون!!!!!!!!!! اصلا درحالی که گوشیشو جا گذاشته بود خونه نمیدونم چطور خاله اش زنگ زده بوده؟؟؟؟؟؟!!!!خلاصه که با زور و اکراه رفتیم و حالا رو مخ من هی میرفتند که جاده گفته اند بسته است نه من و آرش تمایلی به موندن نداشتیم و گفتیم هرجور شده برمیگردیم البته نگفتیم که برنامه لاریجان داریم.... دیگه ناهار هم به زور خودشونو خونه پسرعموش دعوت کردند که بیچاره خانومش تازه فارغ شده انگار واجب بود اینهمه آدم بریزیم اونجا.. خلاصه که دیگه بعدش من و آرش درمیان اخم و تخمهای مامانش خداحافظی کردیم یه تیکه هم مامان سر ناهار اومد که آرش دیگه آرش سابق نیست که با فامیل رفت و آمد میکرد.. خوب عملا اینجا روی سخنش با آرش این چندسال اخیر بود که به دل من راه میاد.. ولی من به روم نیاوردم و  رفتیم. هرچند میخواستم بگم آرش سالهای قبل هم احتمالا به قول شما زنش آدم به دور بود فقط اون موقع آرش اونو میذاشت تهران باشماها راه میومد یا اونو میاوردید اونقدر زهرتون میکرد که تمام مسافرت قهر و دعوا بود منتها الان آرش به دل من راه میاد منم به دل اون... والا من با خانواده خودم تا حالا مسافرت نکردم نمیدونم چه انتظاری دارند اینها به خدا... بگذریم..
.
 
 
ما راه افتادیم جاده واقعا بسته بود ولی همون راه کوهستانی که به سمت آبگرم لاریجان میرفت باز بود... رفتیم وشب رسیدیم و خلاصه همون هتل آپارتمانی که همیشه میرفتیم رفتیم و حالا اون شب تمام نزولات آسمانی ازجمله بارون و برف و تگرگ گرفته بود.. خوشبختانه هتل اضطراری داشت و دیگه  هم بعد شام و یه خرده تلویزیون دیدن رفتیم جکوزی سوئیتمون و بعد از یه آب تنی مفصل البته منهای اون سوختن اولیه تو آب و جیلیز ویلیز کردن له و لوره امدیم مثل خمیر بازی اتاقمون و بعدشم دوباره صبح که پاشدیم یه بار دیگه هم رفتیم بعدشم اومدیم اتاقمو تحویل دادیم و رفتیم صبحونه را بیرون تو فضای آزاد تو آلاچیقهای بالای تپه خوردیم و برگشتیم سمت تهران... اون روز یازدهم بود.. دیگه ما رسیدیم و عصرشم با آرش رفتیم علاء الدین و گوشی ای که قولشو داده بود برام بخریم.. نهایتا بعد از گشت و گذار بین گوشی های مختلف ، سونی Z1 خریدیم البته قرار بود با آرمیتا بریم چون اونهم گوشی میخواست ولی مسافرت ما چون طولانی شده بود اون با مهران و سپیده رفته بود خریده بود دیگه اینطوریا... بابامم وقتی سپیده اینها از مشهد برگشته بودن رفته بود دنبال مامانم تا 12 هم اونجا بود... خلاصه اینهم از این.. منم گوشی دار شدم بعد اولش من فکر میکردم گوشیم حدود 700 اینها بشه منتها شد 1میلیون و 200 ، اولش من به آرش گفتم من 500 رابهت میدم ولی اون گفت نمیخواد  در عوض تو برای تولدم برام تبلت بخر... اینجوریا.
.
 
سیزده بدر همه طبق قرار قبلی همگی با مامانم اینها که از روز اول عید ندیده بودمشون رفتیم همون باغ لواسون و تا عصر هم اونجا بودیم وکلی عکس های خوشگل انداختیم و دیگه برگشتیم خونه و بعدش وسیله هارو گذاشتیم و رفتیم خونه مامانم اینها که من گوشی مو برام مهران و سپیده روبراه کنند و اون یکی گوشیم که هنگ میکرد راهم آرش برداشت و خلاصه فرداشم آرمیتا و مامانش اومدند که مامانم دعوتشون کرده بود آش رشته پخت و و دورهم آخرین روز تعطیلات را گذروندیم و با تصور شنبه اول روز کاری خر است!!!!!! اومدیم خونه.. دیگه اونهایی که شاغلند میدونند اون روز آدم چه حالی داره.. بعد از 15 روز خوردن و خوابیدن و استراحت ساعت 7 صبح بخوای بیدار بشی و بری سرکار!..  ولی با تمام این اوصاف امسال سال خوبی بود.. آروم و مهربون...
.
 
بعد از تعطیلات هم مامان  با سمیرا و آرمین رفتند ترکیه ده روز  ، روز مادر مامان آرش ایران نبود قبلش کادو بهش آرش پول داد که بیشتر لازمش میشد و ماهم رفتیم خونه مامان من و خلاصه دختر عموم هم غروب اومد و باهم بودیم و به مامانم هم پول دادیم...  بعدشم که مامان اینها برگشتند ما از صبح زنونه خونه آرمیتا اینها بودیم و شب آقایون هم اومدند و فرداشم ما رفتیم خونه مامان آرش و سوغاتی گرفتیم اساسی ، من یه کتونی نایک فسفری طوسی البته خودم رنگی که سفارش داده بودم طوسی صورتی بود یا سرمه ای سبز ولی اینهم قشنگه.. یه روتختی که اینهم گرد نیست و ساده است چون ما تختمون گرده من گرد خواسته بودم که پیدا نکرده بودند.. آرش هم یه شلوار کتون سرمه اس و یه پیراهن خوشگل و دیگه یه مقدار شکلات و آدماس و خرت و پرت.. درکل اینهم از خوشحالی های سال جدید...  این پنجشنبه هم رفتیم خونه مامان آرش که  بریم فروشگاه مامانش اینها کتری قوری برداریم ... کتری قوریمونم خیلی باحال شد ... کتری شیردار با قوری سرامیک سفید با گلهای نقره ای که ست شیر و شکر هم داره... خیلی ماهه... اینهم از این دیگه فعلا خبری نیست تا بعد...
.
بدرود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٦ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٠ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۳ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۳ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٤ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

Design By : Night Melody