عسل شیرین ... عسل تلخ ...

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

سفر به کوههای کرکس!

این روزها برگها که میریزند  و نسیم خنک صبحگاهی که جانم را نوازش می کند حس میکنم بیش از پیش زنده ام... نفس میکشم... هوا را می بویم و با خود فکر میکنم چگونه شده است ، من ی که اینقدر از پاییز بیزار بودم اینروزها دلم نمیخواهد که ثانیه ثانیه هایش بگذرد...  

.

من ازون آدمهایی هستم که به پیشینه اجدادی خودم اهمیت میدم... اینکه از کجا اومده اند و چی کاره بودند .... تو چه منطقه آب و هوایی بوده اند... و کوههاش... برام جالبه که هر کوهی را به خاندانی اختصاص بدم.... مثلاً اجداد پدری من مربوط به زاگرس میشن... اجداد آرش مربوط به البرز و اجداد مادری ام مربوط به کرکس... بالطبع هرکدوم اینها فرهنگی و گویشی و اقلیمی را به خودش اختصاص داده...  و من ترکیبی هستم از سرمای کوهستانی و گرمای کویری...

عقیده داشته ام و دارم که ازدواج علاوه بر تمام چیزهایی که همه بلدند مستلزم یک شناخت و آشنایی با پیشینه اجدادی طرف مقابل هم هست...  و من تصمیم داشتم در اولین فرصت آرش را با این پیشینه اجدادی مادری ام آشنا کنم... سرزمینی سبز در دل کویر ، تکه ای از بهشت... همان جایی که آخرین بار زمانی رفته بودم که بابا پیغام داد برگرد برایت کار پیدا شده و برگشتم و اولین کسی که صبح زود به محض ورود به اولین محل کارم دیدم آرش بود... یادش بخیر...  

جایی در دل کویر ، خیلی دورتر از شهر نطنز ، بین رشته کوههای کرکس ، دره ای است که از چهارطرف توسط کوهها محصور شده ، دو زیارتگاه دارد با فاصله ای تقریباً شبیه صفا و مروه ، ( البته من مکه نرفته ام ولی حدس میزنم ) ، با آثاری از جدال طبیعت و سنگهای آتشفشانی که در داستانهای قدیمی تصویری از شیر سنگی و پیرزن و شترهایش و قدمگاه و ... دارد... و هر سنگی حکایت از یک داستان زیبا که یقیناً سرگرم کننده روستاییان در شبهای بلند زمستان بوده... از زیارتگاهها به سمت انتهای دره روستایی بنا شده همه از سنگ و گل و چوب ، با همان بافت قدیمی نوستالژیک...  و در انتهای روستا باغستانهایی تااااااااااااااااا چشمه روستا...  با ساکنین بومی...  غریبه ای در آنجا ساکن نیست مگر به قصد زیارت آدمه باشد و برگشته باشد.... تا چند وقت پیش که امکاناتی هم نبود جز فانوس و کوزه های آب و تنور و حمام میان ده... مصداق شعر کودکانه : اینور ده باغستون ، اونور ده باغستون ، میون ده حموم بود ، همه چی به ده تموم بود...!  برای رسیدن به روستا باید با هر وسیله نقلیه ای به گُدار میرسیدی و از آنجا کوله پشتی بر دوش می رفتی و میرفتی تااااااااااااااا به زیارتگاه پایین میرسیدی... سپس قبرستان که سنگ نوشته هایش همه دستی و بدون تراش خوردگی به چشم میخورد... بعد از فاتحه ای حیفت می آید به زیارتگاه بالایی که به کعبه معروف است نروی ، بعد برمیگردی و از جاده خاکی  به سمت روستا سرازیر میشوی... مسیر سرپایینی  و هوای خالص و حال معنوی ، آنچنان لذتبخش است که ناخودآگاه می بینی از دورها خانه های آبادی و باغستانها به چشم میخورد...  آنجا امکانات شهری نیست... ساعت به کارت نمی آید... معیار خواب ، خستگی و تاریکی هواست و معیار بیداری روشنایی سپیده دم... برق ، لوله کشی ، تلفن ، معنا ندارد... همه چیز طبیعی و خالص ... شبها آسمان پرستاره به قدری نزدیکت می شود که هراس میگیری از غرق شدن در ستاره ها... کهکشان و شهاب و آرزو فقط آنجا معنا دارد... بوی سوختگی چوب و آبی آسمان و بوی گلهای بنفش شبیه همین لاوندر امروزی ها ولی وحشی و بکر و  اسپند تازه و دود فقط دود سفید  که صبحگاه باریکه ای به آسمان می رود و حکایت از روشن شدن تنوری است و مژده که امروز کسی نان تازه می پزد... و برای کودکان خمیری را به شکل کج و معوج به صورت عروسکی در می آورد و زردچوبه و تخم مرغ می مالد و طعمش لذتبخش تر از هر کیک اسفنجی شهری است... چیزهایی که در شهر نمی بینی همه و همه آنجاست...

یک سالی هست که برای این روستا از سمت باغستانها جاده ای خاکی کشیده شده و آب لوله کشی و برق ، موبایل هم اگر نزدیک دکل مخابرات بروی آنتن می دهد و بس ... کمی شهری شده است و  افسوس.. ولی هرچه باشد برای استراحت و تمدد اعصاب و آرامش فرصت غنیمتی است... وقتی پیشنهادش را برای عید قربان دادم اول همه مکث کردند... دلیلش این بود که هوا سرد می شود و میوه ای دیگر نیست و  حالا ببینیم چه می شود... ولی موقعش که شد آنقدر گفته بودم که انگار تبدیل شده بود به ملکه ذهن... شنبه را مرخصی گرفتیم من و آرش و آرمیتا.. مامانم هم آمد.. دایی  کوچک و خانواده اش با دختردایی دومی و تعدادی از فامیلهای دور ولی نزدیک قلبی ، یهویی دیدیم کلی آدم شدیم به قصد آنجا... و پنجشنبه حوالی ظهر راه افتادیم... جمعه و شنبه آنجا بودیم و یکشنبه به قصد بازگشت به کاشان آمدیم و بعد هم نخود نخود هرکه رود خانه خود...

پنجشنبه ساعت 6 راه افتادیم... بین راه ماشین خراب شد... قرار بود نهایتاً تا 9 برسیم گوشی ها آنتن نمیداد که خبر بدیم ... ساعت 10 شد و نرسیدیم ، از نگرانی و خستگی و تاریکی سردرگم شده بودیم که یهویی سه چهارتا موتورسوار که جوونهای ده بودند از دور پیدا شدند تو اون سیاهی شب... درست مثل امدادهای غیبی.. کمک کردند و ماشین درست شد ... رسیدیم به ده.. همه نگران به استقبال آمده بودند... ساعت 12 شب شام خوردیم ولی با وجود خستگی تا نیمه شب بیدار بودیم و می گفتیم میخندیدیم... نگرانی من از عادت خواب و غذایی و امکانات و تلویزیون آرش و اینکه اگر از اونجا خوشش نیاد چی میشه ، فقط مربوط به دقایق اول بود و تمام... آرش نه تنها از اونجا خسته نشد که یکی از طرفداران پروپاقرص سفر مجدد هم شد...

پدربزرگ من آنجا خانه داشت و زمین و باغ ولی سالهاست که اگر مسافرتی هم باشد ما میهمان پدرو مادر زنداییم هستیم...  و اینبار که مردانه و زنانه شد و مردها شبها در خانه خواهر زندایی بودند و زنها در خانه مادرش...   خانه های آنجا شبیه ماسوله است ... دوبلکس طبیعی...  مقابل خانه خواهر زندایی خرمنگاه بزرگی است که برای مراسمات استفاده می شود.. آرش می گفت حیاط این خونه از همه خونه ها بزرگتره!!!!!!....  میعادگاه شب نشینی ها و دیدارها خرمنگاه بود... وقتی می ایستی تا چشم کار میکند خانه های تک و توک در دل کوه دیده می شود... صبح جمعه هر خانواده ناهاری تهیه کرد و همگی به باغستان رفتیم... منظور از غذا بساط کباب و جوجه کبابهای پارکی نیست... غذاهای غالباً نونی و فوری و مقوی... یه غذایی بود که آرش ازبس خورد دل درد گرفت.. غذایی که اگر تو تهران میدید شاید لب نمیزد... ترکیبی از کشک و نعنا و پیازداغ و گردو که باید مثل آبگوشت ترید میشد...  تا غروب آنجا بودیم وقتی برگشتیم آرش و دایی رفته بودند کوههای پشت خانه ها که شکارهارو دید بزنند... قصد داشتند فرداش برن شکار... اونجا یه منطقه ایست که تو فصلهایی شکار آزاده ... اگر کسی شانس بیاره میتونه یه بزکوهی بزنه.. بهرحال چیزی پیدا نشده بود و برگشتند... و شب همراه بود با شب نشینی در خرمنگاه و خنده و شوخی و داستانهای عامیانه و تنقلاتی مثل گردو و برگه زردآلو ...

شنبه صبح مردها عازم شکار شدند... با کوله ای از نان و  پنیر و گردو و وسایل شکار... آرش خیلی ذوق داشت... و ما ، من و آرمیتا و دخترداییم رفتیم زیارت ... چون ما از راهی که انتهای باغستان بود به روستا آمده بودیم و زیارت نکرده بودیم... روز عرفه بود... از جاده خاکی شیب تندی که جدیداً ساخته بودند رفتیم بالا... رسیدیم به کعبه... در زیارت بسته بود.. از همونجا نگاهش کردیم و دل را پرواز دادیم به پشت درهای بسته اش و دعا خوندیم و سرازیر شدیم به سمت زیارت پایینی... مهمان چای تازه دم متولی شدیم و کلید گرفتیم و رفتیم... خودمون درو باز کردیم و رفتیم تو.. نشستیم دل سیر اونجا و تو حال خودمون رفتیم.. نماز خواندیم و دعا و برگشتیم... سبکبار و رها... درست انگار از نزدیکی خدا...  اون روز تو مسجد روستا هم دعای عرفه بود که ما نرفتیم.. خسته راه بودیم و تک تک خودمونو سپردیم به آب داغ حمام کوره ای خانه و بعد هم خواب نیمروزی... بیدار که شدیم آفتاب درحال غروب بود...  کم کم دلم برای آرش تنگ شده بود ... حس نابی رو تجربه می کردم... اون زمانهای قدیم چقدر همه چی ساده  و با اطمینان بوده.. مرد صبح میرفت بیرون و شب مطمئن بودی که هرجا باشد برمی گردد... و یقین داشتی که  کجا رفته ...  بدون ذره ای شک و تردید... و غروب زن به انتظار می نشسته و دلتنگ... با یک دلتنگی ناب و خالص.. بدون ذره ای رنگ و لعاب عاشقانه های تکراری و پررنگ و بی محتوای مجازی امروزی...  غروب بود که زندایی در را باز کرد و گفت بدو بیا که آرشت برگشت... رفتم به استقبالش... برایش لباس آماده کردم و فرستادمش به حمام.. دایی نبود... تعریف کرد که شکار را دیده اند.. دایی بهش گفته همینجا بشین اگر زدمش آتش درست میکنم و بیا... اگر هوا روبه تاریکی رفت و نیامدم برگرد.. و آرش برگشته بود.. خوب شد که راه را گم نکرده بود... خسته بود .. میگفت با دوربین میدیدمتان صبح که به زیارت میرفتید... چقدر امکانات کوچک و ساده آنجا لذتبخش بود.. وقتی دوربین شکاری و دود آتش و چراغهای خانه ها  تنها مسیریاب یک مسافر باشد و بس... وقتی که شب ، مرد تعریف کند صبح دیدمت و حواسم بهت هست... نه که لحظه به لحظه با موبایل بپرسد کجایی؟..  شب خانه یکی از اقوام دور دعوت بودیم بعد هم شب نشینی به خانه دیگری... بعدهم آخرین وداع با آسمان پرستاره.. فردا ساعت 10 صبح ماشین دنبالمون میامد و خداحافظ.

تا ساعت 10 از آخرین لذتها بهره بردیم... با آرمیتا و آرش به سمت دیگر روستا رفتیم.. از حمام و حسینیه و مرده شورخانه متروک هم دیدن کردیم... منزلگاه آخر « نخل » ( نخل بلندکردن از مراسم آیینی محرم است ... چیزی شبیه صندوقچه ای بزرگ که پر از پارچه های نذری و آینه کاری و فانوس است و سنگین... به حدی که چند مرد جوان آن را به دوش می کشند  و منزل به منزل می برند... روز عاشورا  نخل سوار بر دوش مردان از روستا می رود تا زیارتگاه و همراه با عزارداری و سوگواری و بعد هم نذری دادن دوباره به پایین برمی گردد... ) را هم به آرش نشان دادیم... و بعدبرگشتیم... تنها ره آورد ما از این سفر عکسهای دوربین حرفه ای آرمیتا بود و حس خوب  و آرامش نابی که نیازش داشتیم... هوا  آنجا سرد بود... به قدری که شبها لباس گرم می پوشیدیم ... وقتی که به کاشان رسیدیم تازه یادمان افتاد هنوز کولرها روشن است... رسیدیم و تا غروب کاشان بودیم و بعد هم برگشتیم به تهران پر از دود ولی مامانم اونجا موند ... دلش نیامد دل کندن را ولی ما برگشتیم.. ناچار بودیم به برگشت... کار و زندگی روباتی انتظارمان را می کشید ... و دلمان پر از حسرت بود که ای کاش بیشتر وقت داشتیم و مصمم که اینبار بازهم خواهیم رفت.. تا کی مقدر شودخدا می داند.

برای اینکه زیادی بیات نشود این سفرنامه را هرطور بود سریع السیر نوشتم... حرف برای گفتن زیاد است و فرصت کم.. فعلاً  تا مجالی دیگر بدرود.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٦ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٥ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٤ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٥ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

Design By : Night Melody