عسل شیرین ... عسل تلخ ...

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

خاطرات اردیبهشتی:

می بینم که هفته نامه ها داره ماهنامه میشه کم کم.... نیشخند امسال سال سختیه کلاً هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ مشغله های کاری و فکری.... ما که هنوز تازه دیروز پریروز حقوق اسفندو گرفتیم... قراردادهای جدیدمون هم فقط 10 درصد به مبلغ قبلی اضافه میشه.. این مدت هم آرش واقعا تحت فشار بود و حدس میزنیم که تا چندماه آتی اوضاع به همین منوال خواهد بود و چه بسا بدتر هم خواهد شد...  دلیلش هم اینه که ما هنوز قرض و قوله های پارسال  را نتونستیم صاف کنیم و اجاره خونه مون هم که دقیقا امسال دوبرابر شده و افزایش 30 درصدی تورم با افزایش حقوق 10 درصدی و اونهم که هرروز  رؤسا یه سازی میزنن و همونم نداده اند!  خلاصه کلام اینکه سیاسیش نکنیم بهتره....!!!!!  اوه

تمام اینهارو گفتم که برسم به مناسبت روز زن... که اگر تا پارسال توقعی داشتم امسال فقط مدنظرمون بود که بتونیم یه جوری از خجالت مامانها دربیام خودمون هم بیخیال....افسوس امسال به هردو مامان پول دادیم... چون مامان آرش که درحال جابجایی به خونه جدیده و پول بیشتر به دردش میخوره تا با سلیقه خودش واسه خونش  یه چیزی که لازم داره بخره و مامان من هم که قربونش برم هرچی واسش میخریم استفاده نمیکنه بهتر دیدیم پول بدیم بهش که خودش هرچی لازم داشت تهیه کنه... اگر پارسال اس ام اس یه خطی ای  بود از طرف آرش جان ، امسال کلاً همونهم نبود... ولی همون روز برام عکس چندتا دستبند و گوشواره دست ساز را که یکی از همکاراشون درست کرده بود آورد نشون داد و گفت کدومو میخوای ؟.. منهم یه گوشواره انتخاب کردم منتها درنهایت تبدیل شد به  یه دستبند اونهم با سلیقه خودش!!!!!! شاخ و برگی هم نداره... احساسی هم پشتش اگر بود من ندیدم و حس نکردم.. تشکری هم درحد یک مرسی !!!!!! توقعی نبود .... که اگر بنا بود به توقع برای من یک اس ام اس با احساس و یک تلفن با جملات قشنگ کافی بود.. یک تشکر زبونی از زحماتم تو این یک سال هم کفایت میکرد ... ولی حیف..افسوسوقتی یک آدم شنیداری با یک آدم نمیدونم دقیقا چی ( گفتاری که نه ، شنیداری هم که هیچ ، لمسی هم شک دارم ، شاید بشه گفت بویایی!!!!!!!!!! ) ازدواج کنه آخرش همینه...این یکی مثل من با گوشهاش به خواسته اش میرسه اون یکی مثل اون اصلاً گوش و زبونش کار نمیکنه!!!!!!!!! ... بگذریم...

روزی که داشتیم میرفتیم خونه مامانم حرفهایی را که از مدتها قبل نگفته مونده بود سرریز کرد... مدتی بود که فقط سکوت بین ما  حرفشو میزد... مدتی بود که همه چیز بدجوری روتین عادی شده بود... اقتضای شرایط درست ، بیحوصلگی و مقروض بودن و تعهد و مسئولیت هم قبول ، ولی چیزی که من می دیدم همون چیزی بود که تو مقاله های روانشناسی اسمش طلاق عاطفی بود!!!!!! زندگی ما شده بود سلام وخداحافظی جزئی... که آنهم بیشتر خداحافظیش شنیده میشد  جواب سلامش که هیچ!!!! اون روبروی تلویزیون و من سرگرم آشپزی با آهنگهای موبایلم تو آشپزخونه ، اون روبروی تلویزیون و من درحال بازی کردن با game گوشیم... اون تو اتاق خواب و من روبروی تلویزیون ، اون خواب و من بیدار و گاهی برعکس!!!!!! هییییییییچ مشکل خاصی نبود ....هیچ دعوا و بگومگویی نبود.. جز اینکه اون حرفی برای گفتن نداشت و من عمداً حرفی برای گفتن نداشتم!!!!!!!!!! بارها اون یه چایی میریخت برای خودش و من دوتا میریختم برای خودمون.. منتها مدتی بود هرکدام یک فنجان چای برای خودش میریخت...  فقط سر شام روبروی هم بودیم اونهم فکر کنم مدتها بود به همدیگه نگاه نمیکردیم... اون با قاشق پر  و  خیره به آکواریوم ، من با قاشق خالی و خیره به تلویزیون... نه که فیلم یا سریال باحالی باشه ها... فقط به این دلیل که به جایی غیر از روبرو نگاه کنیم...!!!!!!!!  کار به جایی رسید که اون روز که جمعه بود من پاشدم و چایی گذاشتم و خودم هم چیزی نخوردم تااااااااا آرش بیدار شد.... پیش خودم گفتم همین یه صبحونه جمعه را هم حذف کنیم دیگه خیلی غیرقابل تحمله... بماند که خود من هم نه دل خوشی از فیلم و تلویزیون داشتم نه از آهنگها وgame موبایلم ها.. من فقط داشتم عمداً باهاش مثل خودش رفتار میکردم.. ازون لجبازیایی که یهویی آدم ویرش میگیره بی دلیل!...  آرش بیدارشد و طبق معمول آداب معاشرت بسیااااااااااااار بالاش زل زد به من تا ببینه من سلام میکنم و یه اهنی بکنه دید منم مثل بز زل زدم بهش !!!!!!!!! بعد رفت تو آشپزخونه واسه خودش یه چایی ریخت آورد.. منم که دیدم اینطوریه وسایل صبحونه را گذاشتم تو یخچال و یه بیسکویت برداشتم با چایی برای خودم آوردم و تمام... نه بحثی نه هیچی... ولی تو راه خونه مامانم دیگه نتونستم.... نتونستم از آزارهایی که به خاطر این رفتارکردن مشابه رفتار اون داشتم تحمل میکردم چیزی نگم.. نمیتونستم وانمود کنم خوبم... بعد احساسی و نیاز به صحبتم داشت بدجوری اذیتم میکرد.... تمام اینهارو که نوشتم بهش گفتم .. گفتم که ما اگر به همین منوال ادامه بدیم به یکی دوماه نمیکشه که فاتحه زندگیمون خونده است... گفتم به این قضیه اصطلاحاً میگن طلاق عاطفی ، گفتم من خسته شدم من نیاز دارم من توجه میخوام من حرف زدن میخوام... گفتم این نوع طلاق عاطفی کم کم باعث میشه اونقدر از هم دوربشیم که یهویی به خودمون میایم می بینیم خیلی راحت داریم جدا میشیم.. گفتم اگه تو همینو میخوای قبول ولی اگر نه برای زندگیمون تلاش کن... اون گوش کرد و گوش کرد آخر سر گفت:  من همه اینهارو قبول دارم ولی مگه تو چیکار میکنی؟..  تو هم عادی ای ... تو هم  همینطوری ای... اون گفت و من گفتم... دقیقا تفاوتهای رفتاری و توقعات ما بود که این مشکل را ایجاد کرده بود.. مثل همیشه.. من نیاز به شنیدن داشتم و اون براش بیمعنی بود...من با چیزای کوچیک شاد میشدم و اون براش بی اهمیت بود... من به خودم فکر میکردم و اون به مشکلات و گرفتاریها... بهرصورت اون روز بعد از رسیدن خونه مامان دیدم وقتی حرف میزنم نگاهم میکنه ... چقدر دلم برای نگاهت تنگ میشه آرش... کاش میفهمیدی... منو به اسم صدا میکنه خودش طولانی مدت موند تا با سپیده اینها و مامان بریم گشت و گذار.. هی نق نزد که برگردیم... خوب بود... همین...  و چقدر خوب شد که حرفهامو بهش زدم.... بهانه های دلتنگی مو بهش گفتم... اگرنه خیلی راحت تا آخر لجبازیه رفته بودیم....

اینروزها درگیر کمک کردن به مامان آرش بودیم برای جابجایی به خونه جدید.. خیلی هم خونه شون و وسایلهاش را شیک خریده و از اونجای قبلی هزاربار قشنگتره.... بوفه اش و مبلهاش خیلی قشنگه و دیگه کلی هم ما آخر هفته ها میرفتیم کمک و نظر دادن برای چیدن وسایل و اووووووووه از دلرکاری های اولیه گرفته تااااااااااااااااااااا چیدن کابینتها و .... منتها ما که  خیلی کم کمک کردیم چون فقط اخر هفته ها میرسیدیم ... ولی برای خریدای سرویس بهداشتی و اینها من رفتم نظر دادم خریدیم و دیگه به امید خدا اخر این ماه نقل مکان میکنند... هفته پیش اخرین باری بود که فکر کنم آرش خونه پدریشو میدید... بهش گفتم به تک تک آجرهاش خوب نگاه کن... خیلی از خاطراتت توی همین جاست.. نوستالژی خونه پدری ... من اگر بودم حتما گریه میکردم.. البته همون موقع هم بغضم گرفت.. برام این چیزا خیلی مهمه.. ولی آرش گفت برو بابا .. اینجا بدترین خاطرات زندگیم اتفاق افتاده... بهرحال شاید بعدها دلش برای همین خونه ای که ازش خوشش نیاد تنگ خواهد شد.... برای روزهایی که پدری بود و مادری و برادر و خواهرایی... برای حس اولین بار پدرشدن.... برای حس اولین بار دامادشدن.. برای حس تلخ  ازدست دادن پدر.. برای اولین بار دایی شدن....برای حس تلخ جدایی....  برای خیلییییییییییی چیزا... نمیخوام فکر کنم یه روزی من جای اون باشم.. تحمل اینهمه تنهایی سخته.. البته شاید او هم به تمام اینها فکر میکنه و به روش نمیاره....بگذریم.

اتفاقهای اردیبهشتی توی شرکت زیاد بود... همکارم آبله مرغون گرفت..( من آبله مرغون نگرفتم!!!!! )  اون یکی رفت مکه... یکی دیگه پدرشو از دست داد.... همش استرس.. همش ناراحتی... ای بابا...!!!!!!!! ناراحتدوستم که از مکه اومد میگفت: مکه خوب بود.. خدا هم خونه بود... سلام رسوند !!!!! لبخندقلبدلم هری ریخت یهویی.. مکه رفتن و حاجی شدن را نه ها ... چون اون یه مقامه معنویه... مادامی که من « این»  باشم نمیخوام برم اونجا... اونجا باید خسی در میقات شد ... خدارو میخوام .. خود خدارو ... رفتم تو خیال.. اگر  من یه روزی برم دم خونه خدا خیلی باهاش کار دارم.. تازه شم خونه اش باید سفید و سبز و پراز گل باشه... با یه رودخونه زلال.. خلوت باشه فقط من و خودش ....  من  این نماد کعبه را با پارچه سیاه و شلوغی و ازدحام نمیخوام... من میخوام خونه خدا یه جایی باشه  شبیه بهشت... بغلماچبا خودش کلی حرف دارم... اصلا یه جورایی خیالش هم قشنگه که یه خونه ای باشه و خدا توش باشه و با لبخند نگاهت کنه و تازه  بگه به بقیه هم سلام مارو برسون!!!!!!  امروز تو راه شرکت به آرش میگفتم.. اگر یه روز برم پیش خدا خیلی باهاش کار دارما.. کلا خیلیییییییییییییی... ازون مدلیا که میگم مسئولین باید پاسخگو باشند!!!!! از اون مدلیا باید به خدا هم بگم... !!!!!! مشغول تلفن

پی نوشت1:  اون رئیس مهربونمون خیلی باحاله... نه که طفلکی مسنه و زود زود سرما میخوره  تا میایم کولر روشن کنیم زود می افته به عطسه و فین فین خندهماهم عذاب وجدان میگیریم و از گرما میپزیم .. له له میزنمیااااااااا!!!!! اوهحالا امروز ظهر زود رفت  نیشخندمن همچین دویدم کولرو روشن کردم مثل ندید بدیدا... الان همچین دارم لذتی میبرم وصف ناپذیرررررررررررررر!!!!!!!!!چشمک

 پی نوشت2:شبها چرا اینقدر شرشر بارون میاد خوووووووب؟.. متفکرسرشب ما پنجره را باز میذاریم نصفه شب هی آب چیکه میکنه تو صورتمون!!!!! قهر

پی نوشت 3 : همون روز که رفتیم خونه مامانم قبلش باید آرش یه محموله ای را که آورده بودن از کارخونه به تهران تحویل بگیره ببره شرکت، اتوبوسه رفته بود پارکینگ مصلای نماشگاه کتاب!!!!!!!  ما اون روز رفتیم نمایشگاه ولی کتاب ندیدیم. ( صرفاً جهت اطلاع عسل خارجکیمون!!!!!!! )زبان

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٥ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

بسی ممنونم از دشمن...!

روزی که نوشتن را آغاز کردم هدفم این بود که با پیروی از سبک لقمان ،با این مضمون که:  «  ادب از که آموختی؟ ... از بی ادبان ...  هرآنچه آنها انجام دادند من از آن حذر کردم!!!!! » دیگران را از قدم گذاشتن در راهی که پیمودم و  به انجام رساندم  برحذر بدارم ، انگار رسالتی بر دوشم بود که باید دیگرانی را نهی میکردم.... بالطبع آن زمان تعداد معدودی را شناختم که دغدغه هایی مثل من داشتند.... به همین سادگی به خودم اومدم و دیدم هرروز و هرروز دوستان مشابهم زیاد و زیادتر می شوند... آن زمان ، پرده برداشتن از این راز ، مستلزم  شجاعتی بود  که من به خرج دادم.. به همین خاطر هم به خودم میبالم که در روزگاری که انسانها ، ترجیح میدهند سرشان را مثل کبک زیر برف کنند تا چیزی را نبینند.. با این باور که « حتماً چیزی نیست که من نمی بینم! » من با شجاعت نوشتم... که من اشتباه کرده ام.. تاوانش هم اینی که می بینید... نه آنی که در خیالات تصور میکنید.... حالا که من تا انتها رسیدم ، شما هم لحظه ای ، فکر کنید .... بایستید... اگر امکان برگشتن هست هنوز دیر نیست... خدارو شکر میکنم که تا امروز توانستم این شعار را حداقل به گوش های شنوا برسانم... که حتی اگر راه برگشتی نبود امکان درایتی باشد.... حداقل خامی هایم را برای تجربه کسب کردن دیگران نوشتم... بدون سانسور.. بی پرده.... و تمام این مهم ، درقالب پستهای متوالی «  آیین پروانگی » به انجام رسید.

زبانم قاصر است از پیامهایی که از دوستانی دریافت کردم که مثل پروانه های رنگی زیبا ، در آسمان یک زندگی شاد  و آرام ، به پرواز درآمدند ، کسانی که با خواندن پیامهایشان که نشان از روح بزرگوارشان بود و شجاعت بی نظیرشان در بازگشت از راهی که من خود نتوانستم از آن بازگردم مرا غرق شادی و شعف کردند و حتی شاید حسرت... حسرت به توانستن کاری که من نتوانستم!....

در این میان دوستانی را یافتم که مثل خودم بودند .. که بازگشتن را نتوانستند...به هزار و یک دلیل... شاید گاهی میان انتخاب بد و بدتر ناچار به انتخاب بد هستیم...  به هزار و یک دلیل چراکه به تعداد افراد زنده در دنیا ،  روش زندگی وجود دارد...نسخه زندگی من ، صرفاً به این دلیل که روش زندگی من با او مشابه است ، به درد اون نمیخورد...  هر روشی از دید دیگران یا بهتر بگویم هر فرهنگ و آیینی ممکن است درست باشد یا غلط... شاید در کشور ما ارتباط مرد و زن متاهل با جنس مخالف ، اسمش خیانت باشد و زشت، در فرهنگ عرب اسمش تداوم نسل و واجب ، در فرهنگ اروپایی ارتباط آزاد و بی تفاوت  .... بهرصورت از دیدگاه خود من در برهه ای از زمان درست بود ، بعدها غلط شد شاید دیگری یک روز غلط بداند و فردای روز درستی اش را توجیه کند.. خلاصه بگویم هر انسانی روش زندگی ای که انتخاب می کند به خودش مربوط است و بس... رضایتمندی و نارضایتی اش هم ... شادی و غمش هم... چون در دنیا فقط و فقط یک نفر با این اسم و با این ظاهر و با این سرنوشت وجود دارد....  در دنیا هیچکس شبیه دیگری نیست و طبیعی است که افرادی باهم ارتباطشان قویتر می شود که نقطه مشترکی داشته باشند ولی این به معنی عدم ارتباط با افراد دیگر نیست.

چه بسا ازسوی دیگر دوستانی هم پیدا کردم که در نقطه مقابل من ایستاده بودند... درست همانطور که بودن من نوعی در زنگیشان آنها را رنج میداد ، بودن آنهای نوعی نیز در زندگی من!...  ولی زندگی به سبک لقمان به هردو مان یاد داد از دیگری پند بگیریم.. دیگری را درک کنیم... دیگری را بپذیریم... به دیگری احترام بگذاریم... نه مثل یک دوست.. نه مثل همدرد... نه مثل یک همراه... رک بگویم فقط و فقط به عنوان آینه!.. آینه ای که نه تنها چهره طرف مقابل را نشانمان میداد بلکه عواطف و احساسات  اورا نیز به تصویر در می آورد...  و این یک فرصت بود هم برای من نوعی و هم برای اوی نوعی... که دیگری را بهتر بشناسیم... شاید ، شاید ، شاید ، فقط یک همذات پنداری کوچک ، التیام دردهای بزرگمان باشد... و شاید مرهمی بر زخمهایی که هردومان به نوعی به یکدیگر زده ایم... واضح بگویم حداقل این بودن مجازی درکنار هم ، به ما فرصتی میداد  برای نزدیک شدن به افکار کسی که در زندگیمان شاید بیش از هرکسی از او بیزاریم!

زمان گذشت و گذشت... نظرات موافق و مخالف نشان داد که من موفق بوده ام... که حداقل یقین کردم  نوشته هایم خوانده شده اند .... همین بس که غمهایم و شادیهایم ، باعث حداقل لحظه ای درنگ شد به اندازه زمانی برای نگاشتن یک نظر به اندازه یک لبخند کوچک ، تصویر یک گل ...شاید یک علامت تهوع...  ولی من ایستادم.... کلید در این خانه را هرروز به چارچوب جلوی در انداختم و خانه ام را با اعتماد کامل به دست هر عابری که از مقابلش گذشت ، سپردم.... با این تفکر که هرلحظه از شبانه روز شاید یک نفر به خواندن همین روزانه هایم نیاز پیدا کرد تا زمان بگذرد... تا شاید اندک زمانی از اندیشه مشکلات خود فاصله بگیرد.. شاید کمی بیاساید... در این خانه به روی هر رهگذری باز بود ، بدون هیچ قفلی و کلیدی... تا اینکه .... بگذار مسکوت بماند... بگذریم...

فکر میکنم آنچه قرار بود تا حالا بگویم را گفته ام... دیگران به قدری درگیر مشکلات خود هستند که خواندن پنجشنبه های یک غریبه و ماهیانه فرزندش و اس ام اس و تلفن ایکس و نمیدونم مسائل و مشکلات ایگرگ به هیییییییچ دردشان نمی خورد... آنچه مفید بوده تا الان آیین پروانگی بوده و بس... باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود...  و متعاقباً استناد به چرت و پرت های زندگی یک نفر و شیپور کردنش بدون درنظرگرفتن ماهیت خودش ، همه اش غرض و مرض هست و بس... چیزی که باعث شد دراین چندروزه نه تنها درب خانه ام را قفل کنم که کلیدش راهم به درگاهی نینداخته و با خود برده ام... هرچند اگر قصد بر غرض و مرض باشد ادامه اش هم حکایت رمزگشایی و  افشاگری است .... و شاید خودم را خسته کرده باشم.. بهرحال این کار صرفاً جهت اعتراض به غرض و مرض نادوستان بوده است تا در نبود صاحبخانه ، اسباب خانه اش را به حراج نگذارند ، حکایت دزدی که به جای غارت پول و طلا و .. سراغ کشوی لباسهای مستعمل برود و آنهارا به کوچه بریزد و جاااااااااااااار بزند که ببینید مردم ، فلانی ، لباسش این است و جورابش آن ... و مردم عاقلتر از آنند که گلدانهای باغچه و حوض پر از ماهی را ندیده بگیرند و به لباسهای مندرس و قابلمه بشقاب خانه دیگری نگاه کنند!!!!!!!! بگذریم... رفع ابهام این مطلب ، مرا هم به حد و اندازه همان سارق پایین می آورد.

خوشحالم که نوشته هایم و شخصیتم ، برای دیگران به قدری جالب بوده که مرا عضو یا چه بسا سردمدار یک جنبش مخفیانه در جامعه می دانند.... دوستان لینک شده ام را با سیاستی ازپیش تعیین شده و هدفمند ، شوخی هایم را وابسته به یک تهاجم فرهنگی و جنبش برون مرزی... خندیدنهایم را حمل بر خودستایی و فخرفروشی... خوشی هایم را تبلیغ و ترویج خیانت ... غمهایم را تاوان گناهی نابخشودنی ... اظهار پشیمانی ام را تظاهر و اگر کمی بگذرد شاید ریختن خونم را حلال!!!!!!!! ولی تمام اینها جز ادعاهای توخالی هیچ نیست... همه میدانیم... ولی گاهی ادمها با فانتزیهاشون زندگی میکنند... خرده ای نمیگیرم... جز اینکه به قول ابی: « همین خوبه! »

خلاصه اینکه :

1-     مطالب قدیمی رمزدارشده و رمز آن را متأسفانه به کسی نخواهم داد... مگر اینکه با زرنگی و بی اجازه رمزیابی شود که از این محیط مجازی هیچ چیز بعید نیست... در اینصورت هم بی احترامی است به صاحبخانه که فقط و فقط از یک دزد برمی آید که اگر قفلی را بر در ببیند با آن کلنجار  برود برای بازکردنش!!!!!!!!

2-    نوشتن هفته نامه هایم را کمافی السابق ادامه خواهم داد و با گذاشتن پست جدید ، پست قبلی رمزدار خواهد شد بنابراین یک هفته برای خواندن مطلب فرصت  هست.

3-    سعی دارم حتی الامکان موارد بسیار خصوصی را ننویسم و اگر اگر اگر رمزدار نوشتم فقط و فقط به افراد لینکدونی  و چندنفر معدودی که ارتباط کامل دارم رمز را خواهم داد چراکه من نه فرصت سرزدن دونه دونه به افراد و چک کردن و رمزدادن دارم نه تحمل ناراحتی دوستان را.

4-    اگر کسی تمایل به خواندن مطالب آیین پروانگی داشته باشد آنهارا با لینک جداگانه یا بدون رمز در آینده قرار خواهم داد.

5-    کامنتدونی آخرین پست کماکان محل دورهمی های دوستانه مان خواهد بود.. هیچ گزینش هم درکار نیست هرکسی دوست داشته باشه بیاد  دورهم بگیم و بخندیم قدمش روی چشم... به شرط رعایت ادب و بدون جانبداری و غرض و مرض !!!!!!!!!

6-    همه افراد لینکدونی من ، صرفاً شرایطشون مشابه گذشته من نیست... همینجا از تک تک کسانی که مورد اهانت افراد غرض و مرض دار قرارگرفته اند ، صرفاً به این دلیل که اسمشون اونجاست معذرت میخوام .... ضمن اینکه  دوستان من هم صرفاً افراد لینکدونی نیستند... من دوستان زیادی دارم  حتی اگر توی اون لینکدونی نباشند من از داشتن تک تکشان به خودم میبالم.

7-    خواهشمندم اگر کسی با شخص من ، قیافه من ، خندیدن من ، انتخاب دوستانم ، نحوه نگارشم  ، طینتم ، فطرت درونیم ، آداب و فرهنگم ، اسمم ، محل زندگیم  و ... و ... .... یا هرچیزی که به من مربوط می شود مشکلی داره ، اگر تحملم برای کسی سخته ... بیاد اینجا... خونه خودم... با رعایت ادب و احترام کامنتشو تو وبلاگ خودم بذاره  نه تو خونه های مردم!!!!!!!!! ، فوق فوقش  اگر ناراحت بشم پاکش میکنم ، مگر هدف چیزی جز ناراحتی من نیست؟

پی نوشت:  دوستای خوبم.. درسته که از قدیم گفته اند : « آتش که گرفت خشک و تر می سوزد! »  ولی به خدای مهربونمون قسم ذره ای،  ذره ای ، ذره ای احساسم نسبت به تک تکتون تغییر نکرده  و نخواهد کرد.... هرگز فراموش نمیکنم که سه سال تمام هر غروب که من کلید خانه ام را به درگاه انداختم  و رفتم شما به خانه ام سرزدید در نبودنهایم چراغ خانه ام را روشن کردید.. شبها که نبودم شما بودیدو برایم نوشتید و من فردای آن روز با خواندنتان لخند زدم ... در بهار و تابستان کنارم بودید ، در پاییز و زمستان برگها و برفهارا از حیاط خانه ام روفتید... در تلخی ها و شیرینی هایم خانه ام را مصفا کردید... من فراموش نمیکنم... و میدانم اینبار هم  اعتراضم را درک میکنید. ممنون تک تکتانم و مدیون محبتتان.

ارادتمند: عسل خانومی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٠ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٠ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

Design By : Night Melody