چهارشنبه :
چهارشنبه تصمیم گرفتم یه سراغی از مامان آرش بگیرم.. بعد از اون روز با اون اتفاقات دیگه ازش خبر نداشتم .. البته فکر میکردم ممکنه یکی از اون تلفنها و میسکالها مربوط به خیاطی باشه که داده بودم برام لباس بدوزه... زنگ زدم و مامان گفت برای طبقه پایین خونه قدیمی ( خونه آرش! ) مستاجر پیدا کردیم و ماهم میریم دوباره همونجا طبقه بالا .. گفت برات فسنجون درست کردم گذاشتم تو فریزر بگو آرش بیاد بیاره اگرهم دور مارو خط کشیده خودت بیا ! سر درددلش بازشد که آرش خیال کرده ما محتاج اونیم.. فکر کرد مثلا گفت دورشو خط بکشیم الان ما کارمون لنگ میمونه... خدا بزرگه.. فقط بهش بگو بره بنگاه امضا کنه ( خونه پدری و وراثیه و واسه هرکاری باید همه بچه ها برن امضا کنن... ) ای وای.. بازم شانس آوردم با اون ذهنیتی که از آرش براشون ساختم آرش خراب شد!!!!!!!!!!!!! گند زده بودم دیگه.. اگه اون روز الکی نمیگفتم تمام کارای آرش جنگ زرگری بود که از زیر پول خونه شونه خالی کنه و اینا... الان مامان نسبت بهش اینقدر بدبین نمیشد!! خلاصه قرار شد دوهفته دیگه که رفت خونه اش منم برم واسه پرو لباسم.. فهمیدم که اون تلفن هم از بنگاه بوده که زنگ میزده واسه امضای آرش.. خوب خداروشکر که خونه اجاره رفت وگرنه نمیدونستم چه خاکی باید می ریختیم سرمون.. آرش که اگه بکشنش حاضر نیست برگرده به اون خونه منم از اونجا خوشم نمی اومد احساس می کنم تمام اون خاطرات دوستیمون.. اون دوران بد بعدش .. اون پیداشدن سحر تو دوران عقدمون همه اونجا اتفاق افتاد.. آرش هم خوب بالاخره مرگ پدرش ، طلاقش و تمام اینها اونجا بود و از اونجا بیزاره... اگه ونه اجاره نمیرفت چطوری میخواستیم 10 میلیون تومن بدیم؟!!!!!! خلاصه به خیر گذشت اون شب هم به آرش گفتم که فرداش سرراه بره امضاء کنه و تمام...
پنجشنبه:
مدتی بود که کلاس یوگا و تقارنش با اون دوران افسردگیم منو دلزده کرده بود.. یعنی حال و حوصله رفتن به یوگا رو نداشتم و این اواخر با اکراه می رفتم.. تصمیم هم گرفتم از خوابم بزنم و ازین به بعد به جای یوگا برم ایروبیک.... اون روز هم دیگه کلاًّ نرفتم باشگاه و دل درد و کمردرد هم داشتم ( پ ) دیگه موندم خونه و همون روز هم کلی پست گذاشتم تو وبلاگم و آرش هم که طبق معمول رفت دنبال بچه اش و بعدش هم بنگاه و من هم خودمو سرگرم کردم به نوشتن که حسنش این بود که گذر زمانو نفهمیدم و تا به خودم بجنبم آرش برگشته بود.. خوشحال بودم که هی ورور زنگ نزدم بهش البته خداییش هم دوساعت بیشتر نشد... غروب که برگشت هم اصلاً حرفی نزدم و چیزی نپرسیدم.. آخه من یه مازوخیسمی دارم وقتایی که گیر میدم مثلاً الکی ازش می پرسم بچه خوب بود؟؟؟؟؟ ( البته یک درصد هم منظورم خوب بودن و بدبودنش نیست .. اصلاً مهم نیست.. فقط واسه اینکه حرفهای بعدی را بکشم ازش بیرونه... که کجا رفتی دنبالش؟کی اومد دم در؟ مادرشم دیدی ؟ پس چرا تلفنشو پاک کردی... آخه وقتی من میدونم چرا پاک میکنی .. زرنگ شدی.. مسخره شدی... شورشو درآوردی و ... و... و... و هربار هم چیزی عایدم نمی شد جز یه جمله که: پاک میکنم چون اسمش هم نمیخوام رو گوشیم بیفته چون استرس بهم وارد میکنه.. و.. و.. و... ) اصلا دلم نمیخواست حال خوبمو و آرامشی را که چندروزه به زحمت ایجاد کرده بودم با حرف زدن راجع به اونها خراب کنم... ضمن اینکه اینی که میگم یه تجربه است:
( وقتهایی که شک داری به گوشی شوهرت ، inbox را چک میکنی.. یه مدت بعدمیری سراغ sent ها ، وقتی اون یاد میگیره از دکمه delet استفاده کنه تو میری تو delivery و اونجارو چک میکنی... وقتی بلد میشه اونجارم پا کنه میری تو reciepies و اونجارو دید میزنی.. بعدش می فهمی اونجارم بلدشده پاک کنه.. اونوقت چیکار میکنی؟ اولش سخته... شک تمام وجودتو میگیره.. حست راست میگه.. مطمئنی یه چیزی هست.. که اگر نبود پاک نمی شد... ولی چاره ای نیست... چاره ای نیست یعنی چاره ای نیستتتتتتتتتتتتتتتتت! به همین شدتتتتتتتتتتتتتتت! پذیرفتن این چاره ای نیست هم ساده نیست... به روش میاری.. به روش نمیاری!... دعوات میشه.. کنایه میزنی... رک میگی .. ازش میخوای که من حساسم پاک نکن!!!!!!!!!!!! با همه این حرفا بازم یبینی هیییییییییییییییچ تأثیری نداره!!!!!!!!! حالا چیکار میکنی؟ حتماً 99٪ خانومها این حس استیصالو تجربه کردن... وقتی که مستإصل میمونی و میگی به جهنم دیگه داره کار خودشو میکنه من هم هیچ کاری ازم برنمی یاد........ برنمی یاد وگرنه اگر ذره ای می تونستم کارذی کنم می کردم!!!!!!! من تا اون وقتی که به این نقطه نرسیده بودم گاهی ازین کارا میکردم.. گوشی چک کردن .. زیروکردن.. ولی اون روزی که فهمیدم آرش تمام راههای ورودی به گوشیشو کشف کرده دیگه به گوشیش دست هم نزدم.. وقتی که می دونی اگر هم برفرض چیزی باشه طرف مقابل بلده چطوری منهدمش کنه دیگه کاری ازت برنمیاد پس زیروروکردن گوشیش هم فایده ای نداره ، من هربار که آرش از دیدن بچه اش می اومد یه نیرویی که نمیشه انکارش کرد منو می کشوند که نگاه کنم به گوشیش .. شاید هم بچه گانه بود که فقط ببینم به گوشی سحر زنگ زده برای هماهنگی یا به خونه مادربزرگه!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی همین پروسه واقعاً انرژی منو میگرفت و منفی می کرد ... یعنی از اون لحظه که منتظر فرصتی بودم تا گوشیو چک کنم تا اون لحظه که میدیدم خودش قرنی بود که با دلهره و استرس می گذشت حتی لرزش دستهامم تا بعدش به وضوح بود و دعادعا میکردم که آرش بعد از اینکه صفحه گوشی که روشن بود تیره بشه برسه و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!!!!!!! به هرحال وقتی که دیدم آرش به تمام راههای نفوذ من آشنا شده دیگه کلاً از سرم افتاد.. چون خیلی احساس حماقت به آدم دست میده وقتی که بدونه.. تأکید می کنم بدونه!!!!! چیزی که میخواد را پیدا نمیکنه و فقط داره آدرنالین مفت میریزه تو روحش!!!!!!!!!! به هرحال من که دیگه چون مطمئن شدم که اگر هم چیزی باشه قبل از دیدن من منهدم میشه کلاً بیخیالش شدم.)
این چندروز بی بروبرگرد آرش حرف مهرانو کماکان میکشید وسط ولی من حرفو عوض می کردم ، اون هفته قرار بود داییم اینا بیان تهران واسه عروسی دخترش آخرین خریدارو بکنن و همه خونه مامانم جمع بودن ، طفلکی مامان هربار با من تلفنی حرف می زد می گفت: عسل با اون قضیه که پیش اومد تو میای یا نه؟ ( آرش گفته بود پامو نمیذارم اونجا ) هی من طفره می رفتم و میگفتم آره اگر هم نیاد خودم میام یه سر.. دیگه اون شب که حرف مهرانو کشید وسط گفتم خدا بگم چکارش کنه بچه نادونو.. کاری کرد که مادر من تو این سن و سال با دلشوره بپرسه میرم خونه اش یا نه.. آرش گفت: من مقصر نیستم که خودش کرد من به بابات هم زنگ زدم که اگه فردای روز ازش شکایت کردم از من ناراحت نشن و این حرفا.. اون شب حرفی نزدم اصلاً که بریم خونه مامانم اینا فقط گفتم دایی اینا اومدن راستی تهران.. اونهم حرفی نزد. شب بازهم نذر کردم که اگه آرش از خر شیطون بیاد پایین و روابطشو با خانوادم قطع نکنه بازهم دوبرابر اون پولو که میریزم برای کمک به مستمندان ، اینبار واریز کنم واسه عیدیشون...
جمعه:
جمعه یه حال خوبی داشتم ، از صبح که پاشدم هوس کردم صبحونه بخورم.. مدتها بود که جمعه ها که پا می شدیم هرکدوم با یه فنجون چایی تلخ یه طرف ولو می شد ... به خاطر همین هم ما وسایل صبحونه نمی خریم زیاد چون خورده نمیشه و خراب میشه.. ولی اون روز پاشدم تندتند لباس پوشیدم که دیدم آرش بیدارشده هاج و واج نگاهم میکنه و میپرسه: کجا داری میری؟ گفتم میرم صبحونه بخرم تو بخواب تا برگردم.. خلاصه رفتم سوپر و خامه عسلی و کره و مربا و شیر خریدم و رفتم نونوایی و نون تازه خریدم نه ازین بسته ایا و فانتزی... و با دستانی پر و آب دهن آویزوون اومدم خونه و تندتند سفرهن گذاشتم و چایی و همه شونم یهویی آوردم چیدم تو سفره.. یعنی آرش که اهل صبحونه نیست و یا من فکر میکردم نیست تمام خامه عسلی را خورددددددددد!!!!!!!!! ولی خیلییییییییییییی چسبید تجربه اولم بود خیلی حال داد.
بعدش دیگه هی دل دل کردم و گفتم آرش میای بریم خونه مامان اینا.. اولش گفت من پامو اونجا نمیذارم اگه ببینمش میزنمش... گفتم من میخوام برم دایی اینارو ببینم تو اگه میخوای نیا ولی زشته حالا فکر میکنن چیزی شده که نیومدی... گفت باشه تورو میبرم ولی خودم ماشینو میبرم تعمیرگاه.. اون اونجا باشه من تو نمیام.. دیگه رفتیم و من همش تندتند صلوات می فرستادم که رسیدیم اولش خواست پیاده نشه ولی من گفتم خوب با بابااینا سلام کن بعد ماشینو ببر.. دیگه اومد پایین و بابا هم بود که خوشبختانه با نادیده گرفتن من !!!!!!!!! رفت سمت آرش و دست دادند و دیگه انگار نه انگار.. فقط من زیادی بودم!!!!!! بابا اصلاً یادش رفت منو بوس کنه!!!!! ولی مامان اونقدر ذوق کرد که طفلکی محکم بغلم کرد و تا موهامو دید گفت واااااااااااااااای چقدر خوشگل شدی و برام اسفند دود کرد!!!!!!!!!
بعدشم آرش ماشینو برد تعمیرگاه و ازقضا قرار بود مهران و سپیده برن تولد برادرزاده مهران موقع ناهار آرش نیومده بود منم زنگ نزدم که بیاد.. مهران اینا داشتند می رفتند که آرش رسید و دیگه کلی هم مامان تحویلش گرفت و غذاشو داغ کرد و من هم نشستم کنارش و کم کم از اون حالت معذب بودن دراومد .. خلاصه تا عصر موندیم و دخترعموم هم بود خاله ام هم بود دیگه خیلی شلوغ پلوغ بود عصر هم تا آرش بهم اشاره کرد دیگه تندی پاشدم حاضر شدم و اصراری نکردم که بمونیم بیشتر.. شبش بهش گفتم آرش دیدی الکی داشتی خودتو دور میکردی.. خداییش بابا و مامان کلی تورو تحویل میگیرن و احترام میذارن اونقدری که تورو تحویل میگیرن اصلاً یک هزارمش به مهران نمی ذاشتند.. اونوقت تو چرا باید رفت و آمدتو قطع کنی.. تو که کار بدی نکردی.. مگه نمیگی حق با توئه پس اونی که باید قایم بشه تو نیستی... دیگه آرش هم گفت من مشکلی با خانواده تو نداشتم من آدمی هستم که حرفمو میزنم تا بعدش هیچ جای گله وشکایتی نباشه... اون از خاله ام که هنوز هم منو میبینه با اینکه نامزدیمونو با دخترش به هم زدیم میاد منو میبینه و انگار نه انگار.. اون از خانواده سحر که با وجود تمام حرفا الان هم که میرم بچه را ازشون بگیرم احترامم میذارن ( البته آرش اینارو که میگفت میخواستم مخمو بکوبم تو دیوار.. آخه ببخشید ببخشید.. گ.... چه ربطی به شقیقه داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! ولی آرش عادت داره در و به دیوار ربط بده کاریش نمیشه کرد... )
از اون هفته تا الان هم اتفاقی نیفتاد .. البته آرش جان طی یه عملیات کاملاً جدی یه دستگاه مبدل دیجیتال خرید و گذاشت جای ماهواره!!!!!!!! و این یعنی ماهواره ممنوع.. حتی شما دوست عزیز!!!!!
ادامه هم ندارد..........!!!!!!!!!!!!!!!!










