عسل شیرین ... عسل تلخ ...

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

عید فطرانه:

و اما مسافرت ، روز دوشنبه من تو راه خونه بودم که مامان آرش زنگ زد هول و هول که من بیرونم و اگر میخواید برای پسرعموش که خونه ساخته کادو بگیرید بگو من بخرم.. گفتم من اطلاعی ندارم با خود آرش صحبت کنید.. گفت آخه اون روانیه میگه یه جعبه شیرینی میخریم.. بده .. زشته...  شیرینی هم قیمتش با پارچ و لیوان یکیه... گفتم نمیدونم هرچی خودش میگه.. حالا من برسم خونه بعد ... دیگه رفتم خونه دوباره زنگ زد منم دادم آرش و آرش هم اولش هی می گفت نه نمیخواد مگه اونها میان خونه ما چی میارن ولی بهرحال مادره زورش رسید .. دوباره زنگ زد گفت یه دست پارچ و لیوان خریدم.. حالا من بعداً هم حتی نه دیدمش نه هیچی.. چه میدونم چه چیز خزی بوده که هم قیمت یه جعبه شیرینی بود!!!.... دیگه شب هم بعد از افطار رفتیم خونه مادرش که آخرشب راه بیفتیم... دیگه ساعت 11 بود راه افتادیم و مسخره ترین کارشم آرش انجام داد و خودشو به قدری خوار و کوچیک کرد جلوی همه که خدا میدونه... من هرسال پول فطریه مونو خودم میدادم.. نمیدونم حالا به عهده کیه و اینها ولی من برای دوتامون میدادم.. اینبار هم برداشتم که بدم به مادرش برای دوتامون... توی راه ، حالا وسط راه یهویی آرش درآورد 15 تومن داد به مادرش گفت اینهم فطریه منه بگیر!!!!!!!!!!! من میدونم تمام اینها از لج منه ولی خدا شفا بده واقعا بچه است.. واقعاً.. مادرش گفت این چیه؟.. مال خودتو میدی ؟... یعنی چه؟.. بعد آرمین زد به مسخره کردنش و هرهر خندیدن که این دیگه نوبره... همه چیش دونگیه!...  بعد دیگه آرش ساکت شده بود صداش درنمی اومد... منم  نه به روم آوردم نه حرفی نه چیزی... کلا در تمام مسافرت آرش برای من نقش یه کسی را که همراه ما آمده بود مسافرت را داشت گاهی نگاهم بهش می افتاد یا حرفی میزدیم درحد محاوره عادی...  تو راه هم خیلی قشنگ برخلاف همیشه که حواسم بود و بیدار میموندم گرفتم خوابیدم و وظفه بیدارباشو انداختم گردن مادرش... یعنی ساعت 5:30 رسیدیم مادرش همش مینالید که من از ترسم که آرش خوابش نبره پلک رو هم نذاشتم و خوش به حالتون شما خوابیدید و خلاصه اومدند جا انداختند که بخوابیم من به بهانه گرما رفتم تو اتاق دخترداییش خوابیدم و  تا آخر مسافرت هم روال همین بود... ما دیگه خوابیدیم تاااااااااا ساعت 12:30 .. مامانش هم خودش رفته بود دیدو بازدید و عیددیدنی!!!!!!!!!!! و نماز عیدفطر و خلاصه برگشت دیگه بیدار شدیم... این بار هرچی اینها می گفتند من نه مخالف بودم نه موافق.. اصلا بی نظر و بی تفاوت.. تو راه به خودم گفتم عسل داری میری خودت و خودت ، خستگیتو درکنی ... از هوا و از طبیعت لذت ببر... روی این آدمها هم کور و کر و لال شو... انگار خودت تنهای تنهایی... واقعا هم همینکارو کردم.. بعد آرش رو یه چیزی حساسه میدونم ولی به روش نمیاره... اینکه بهش محل نذاری.... من تمام حرف زدنم .. برنامه ریزی واسه اینکه کجا بریم.. اظهار حوصله سررفتنم.. خنده و شوخیم و همه چیم با آرمین بود... انگار آرش دیوار بود.... مثلا همون روز تا غروب الکی گذروندیم و بعد طبق معمول شب بریم خونه عمواینها.. منتها من و آرمین نشستیم جلوی تلویزیون و مامان هی گفت بیا بریم اهل قبور.. گفتم مامان من حال ندارم با آرش برو.. تندی می گفت بده زشته نیایی همه میدونن باهم اومدیم.. گفتم پس میخوام اخرین قسمت ماه عسلو ببینم بعد ... هرچی زور زد به آرمین و من ، خیلی خونسرد گفتم نمیام اگر عجله دارید با آرش برید.. دوباره آرش قبلش میگفت چیه هی نشستیم تو خونه بیا بریم زمین عمو اینها دارن برنج درو میکنند ببینیم باز برخلاف همیشه که تا میگفت پامیشدم اماده و حاضر گفتم نه من حال ندارم... دوست داری خودت برو... دیگه اونهم نشست به ماه عسل دیدن.. بعد هرچی مادرش غر میزد که تمومش کنید آرش هم مجبور شده بود بشینه و میگفت باشه دیر نمیشه... بعد اتفاقی خونه عموش اون رفت رو یه مبل تکی نشست من رو مبل دوتایی بودم آرمین اومد پیش من بعد همش از قصد منی که گوشی را به خاطر آرش اصلا دست نمیگیرم درآورده بودم و با آرمین الکی یه چیزی میگفتیم بعد دقیقاً حالتهای آرش روبروم را میدیدم که داشت از کلافگی میمرد... من دیگه حداقل میدونم که تو این سالها آرش هرچقدرم رو من حساس نباشه و حتی به ادعای خودش روم هیچ غیرتی نداشته باشه از اینکه من به یکی جز خودش توجه کنم حرص میخوره نمونه اش مهران و علی ... الان دیگه آرمین بود... نمیتونست که حرفی بزنه.. داداش خودش بود... هی اشاره می کرد بریم من هم خودمو میزدم به ندیدنش ... آخر سر دیگه به زور مادرشو بلند کرد و ما هم پاشدیم.. به خودم میگفتم چرا من همش تحت فشار وعجله باشم هی تا یه جا میخوایم بریم من تندی آماده بشم منتظر و حرص بخورم تا بقیه بیان... چرا همش من باید تا میگن بریم فلان جا بدوم برم... مخالفت میکنم... همونطوری که دختر و پسر خودش رفتار میکنند... آرش هم مگه اینقدر مامانی و بچه ننه نیست؟.. بره ور دل مادرش... والا... همش هی زیر نقاب زشته ، بده ، عیبه.. خودمو قایم کردیم... مادره حریف دخترش نمیشه که بیاردش شمال به همه توضیح میداد که سمیرا میگه من حوصله ندارم همش خونه این و اون ، اگر یه جا بمونیم میام وگرنه حوصله ندارم... اونوقت واسه ما هی بده ، زشته !!!... توی این مسافرت من رفتم به دوران مجردی... شاید اگر تا دوهفته قبل بود نمیخواستم ولی اینبار رفتم قاطی بچه ها.. مثل اینکه قاطی پسرای فامیل خودم هستم.. بگو و بخند و شوخی... آرش تک افتاده بود.. خودشو با تلویزیون و اینها سرگرم میکرد یا ناچار ، میگم ناچار چون مطمئنم یه مرد وقتی با زنش میره مسافرت  حتی اگر بچه ننه هم باشه و بچسبه به مادرش ، ته دلش میخواد زنش بهش بیشتر توجه کنه.. اصلا این خاصیت جمعه... حتی زن هم همینطور... من هیچوقت این خلأ رو برای آرش ایجاد نمیکردم.. همش دورش بودم.. چایی بیار.. کنارش بشین ، لباس از چمدون بهش بده.. اینجا برو.. اونجا نرو... لباسشو جمع کن.. فلان چیز جا نمونه...  این بار تنها باری بود که در اومدم از متأهلی... راحت بودم..  من مسئولیت هیچی رو در قبالش نداشتم.. اون شب رفتیم خونه عموش و تو ایوون مثلا من لبه ایوون نشسته بودم اومد گفت برو اونطرف منم بشینم گفتم برو اون طرف پیش مامان بشین من میخوام پامو آویزون کنم!!! دقیقا شده بودم خواهرش... اگه قرار به خواهر برادریه باید واقعی باشه ، یادم رفته بود بگم اون روز که حرف زدیم گفتش من به مادربزرگ رفیقم اشتیاق دارم ولی به تو نه ، من گفتم تا کی قراره اینطوری باشه.. اگر میخوای یه فرصت به هم بدیم مثلاً بگو سه ماه ، 6 ماه اصلا جدا زندگی کنیم یهویی گفت نههههههههه .. من معلوم نیست فردا دلم خنک میشه از دستت ، یه سال دیگه آروم میشم.. هیچ مشکلی هم الان ندارم... قهر هم نیستم... منم تو دلم گفتم اینجوریه پس بچرخ تا بچرخیم... من 30 سال مجرد بودم... بازهم فکر میکنم مجردم... فکر میکنم اصلا جداییم از هم... دیگه میشم خواهر... این موضوع سر همین بود... یعنی رسماً میومد پیشم بشینه میگفتم برو کنار گرمه... بعد سر سفره میذاشتم دورش پر بشه میرفتم کنار آرمین ، کنار مامانش هم نمی نشستم... یعنی یه جا رسماً برگشت نگاه کرد که من کجا می شینم و گفت برو پیش مامان جاهست... من محل نذاشتم رفتم کنار آرمین... شب هم برگشتیم و من باز هم رفتم پیش دختر داییش خوابیدم .

.

روز چهارشنبه قرار شد ناهار بریم خونه خاله اش و بعد هم ما بریم دریا... من و آرمین دوتایی قهوه و آب هویج و روغن زیتون درست می کردیم که برنزه کنیم.. بعد مثلاً از قصد جلوی آرش میگفتم آرمین برات یه دمپایی هم برداشتم ، یا مثلا فلان چیزو جا نذاشتی؟ ... من خودم میدونم تمام اینها رو دل یه مرد ، حتی بی غیرت ترینشون هم که باشه خنجره... به حدی که وقتی رفتیم سه تایی دریا ، آرش از حرصش نشست بیرون و گفت نمیاد تو آب ، من و آرمین رفتیم... یه خورده آب بازی کردیم.. بعد آرمین خوب از من 11 سال کوچیکتره.. از علی داداشی هم یه سال کوچیکتره ولی من هیچوقت باهاش صمیمی اینطوری نبودم... واسه همین حتی مثلا موج میزد این میخواست دستمو بگیره معذب بودم حتی خودش هم ... ولی با اینحال هدفم فقط سوزوندن آرش بود... بعدشم اومدیم تو ساحل نشستیم و روغن می ریختیم رو صورتمون و دست و پامون حالا ما که تو ساحلِ جدا نبودیم یه جا بودیم... آرش هم نشسته بود رو تخت... میوه میخورد و سیگار میکشید.. یعنی فقط من میدونم چه دردی داره آآآآآآآآآآرشششششششششششش بیاد تا لب دریا بعد به آب دست هم نزنه و بشینه میوه بخوره... آرشی که همیشه کروکودیل میشد و من سوارش میشدم.. ولی تو دلم گفتم معلوم هم نیست.. چه خوش بینی ... شاید اصلا تو فکر یکی دیگه است که اون بهش سپرده اگر رفتی دریا حق نداری بدون من بری!!!!!!!!! بعد آرش آدمیه که اگر بدونی رو بی غیرتی حساسی از قصد واست بی غیرت میشه... کلا از لجت حاضره تا پای جونش هم بره... منم برای همه بعداً تندتند از قصد تعریف میکردم که آرمین اونقدر غیرتیه که نگو... یعنی همش حواسش به من بود... حتی یه جا موج زد منو انداخت دیگه همش تا موج میومد جلوی من وایمیستاد که بهم نخوره... بعد آرش اصلا به روش نمی آورد.. من حدس میزنم خوب غیرت و تعصب زوری که نیست یکی داره یکی نداره... شایدم واقعا نداره... چه میدونم... شایدم داشته قبلاً ولی الان من براش مهم نیستم و یکی دیگه داره رو اون حساسه .. والا!!!!! نمیدونم چرا پر از حسهای بدم اصلاً... بعد من تمام مدتی که تو ماشین می نشستیم برخلاف همیشه آرمینو میفرستادم جلو و خودم عقب بودم... حتی بعد از برگشتن از دریا آرمین با یکی از فامیلهاشون قرار گذاشت و پیاده شد دیگه من نیومدم جلو و همون عقب نشستم...انگار آرش راننده ام بود!!!!!!... بعد هیچی هم به روی هم نمی آوردیم ها.. عادی عادی... بعدش که رفتیم خونه داییش هیچکس نبود یه خورده آرش خوابید و منم تو ف.ی.س.ب.و.ک میگشتم و بعد دیگه اومدند دنبالش برن فوتبال که من خیلی بهم برخورد تنها بودم و اینهم داشت میرفت ولی به روم نیاوردم.. پیش خودم گفتم وقتی قراره این آدم مثل برادر من باشه دیگه چه کارش دارم بره یا نره... پیشم باشه یا نباشه .. خلاصه وقتی برگشت رفتیم دنبال مامانش از خونه خاله اش برداشتیمش و اومدیم... اون شب دخترداییش نبود من تنها تو اتاقش خوابیدم.. همه بیرون... بعد قشنگ آرش جاشو کنار مامانش مینداخت.. اون شب دید من تنهام اومد الکی هی تو اتاق گشت و پرده را کشید و گفت اینجا صبح رد میشن دیده میشه منم گفتم نه بزن کنار میخوام خنک بشم...  یه خورده گشت تو اتاق انگار منتظر بود من بگم بیا اینجا ولی نگفتم و عروسک خرسی بغل کردم و خوابیدم و دروغ نگم نصفه شب هم بیدار شدم تنها وتاریکی یه خورده ترسیدم ولی به روم نیاوردم... قشنگگگگگگگگگگ خودم میدونم تبدیل شدم به دختربچه 12 ساله !!!!!!!! خوب اونهم همین بود... اصلا دلم نمیخواست شوهر داشته باشم.. اینها همه مجرد بگو و بخند و تو سر هم بزن جرم من چیه که اسم یه عبوس که همش تو کمائه را دنبال خودم یدک بکشم... حالا اگه یه خورده اخلاق داشت یه خورده قاطی میشد اصن یه خورده مثل دوهفته پیش بود کفشاشم جفت میکردم جلوش ولی وقتی اینطوریه برم اویزونش بشم که چی؟...  منم مثل مجردا رفتار میکردم.. اصن خوب هم بود... تنوعی بود...  والا...

.

پنجشنبه راه افتادیم بریم همون کوهی که تو جاده هراز بود و دعوت بودیم مثلاً... بعد تو این مدت که میومدیم شمال آرش یه بار هم واسه بچه اش سوغاتی نمیخرید یهویی این بار رفت کلوچه و اردک خرید براش حالا همش هم مادرش جلوی من میگفت تولد بچه ام 12 هستش ... یه هفته زودتر استقبال رفته بودند ... بعد اینهم واسه تولدش خرید مثلا ولی من فهمیدم اولاً این کادوی تولد نیست و مطمئنا پول بهش میده دوماً که هربار که باهم خرید میکردیم از ماشین پیاده نمیشد و منم با مامن میرفتیم اینبار نشستم و گفت چیزی نمیخوایم گفتم نه و موندم خودش رفت بعدهم من بارها بهش میگفتم واسه بچه سوغاتی نمیخری میگفت نه... اینبار از لج من رفت ... مطمئنم... بگذریم.. با خانواده عموش اینها و سه تا ماشین بودیم.. جاده اش افتضاح بود و ما فکر میکردیم عمراً بهمون خوش بگذره .. ولی خوب بود.. اون روز بعد از ناهار یه عده شدیم رفتیم رودخونه و اینها.. بعد بازهم من برای عکس گرفتن با آرمین و دوتا پسرعموهاش بودم بیشتر و آرش همش با مردا و عموش میرفت و هرازگاهی هم باهم یه عکس مینداختیم ... ولی من کاری نداشتم بیا عکس بگیریم و باهم بریم اونور و بیاییم اینور و اصلاااااااااااااا... همش با آرمین اینها بودم .. بعدش برگشتیم مردا  تو میدونگاهی اونجا ( ده بود دیگه فکر کنم ولی نه دهات خاکی و گلی  ، همه چی و امکانات داشت اصن ولی کلا ده بود ... ) والیبال بازی می کردند یه امامزاده داشت رفتم خودم تنهایی ... بعدهم برگشتیم.. دیگه تا شب... بعد اینجا هم موقع رفتن اینها هی لفت میدادند ما بیرون بودیم هی به آرش من ازقصد می گفتم اگر نمیایی ما بریم علاف تو نشیم... بعد جوری شده بود هی می گفت خوب وایسید همه باهم بریم چه عجله ایه... همش دلش بود با ما بیاد ولی چسبیده بود به مردا.. والا مرد گنده است دیگه... همه شون مردای بچه دار بودند خوب..... یه لحظه از تصور فکری که کردم به خودم اونجا لرزیدم.. وقتی میدیدمش کنار اون مردای دیگه با خودم می گفتم این غریبه که یه بچه هم داره تو زندگی من چی کار میکنه... من باید الان با این مجردا بودم اصن.. یا شوهر من باید الان مثل اینها با حس و حال بود نه مثل این یارو که یه بچه 9 ساله بابا صداش می کنه... انگار با همه فرق داشت... انگار با همه فرق داشتم... نمیدونم.. یه لحظه حس کردم با همه اون جمع غریبه ام.. حس غربت.. تنهایی... بیربط بودن... کاش شوهر من یکی غیر این آدم بود... نمیدونم.. نامردیه که اینو میگم ولی بهرحال اون زخمهایی که با حرفهاش بهم زده بود یادم میومد... اون که گفت خداروشکر بچه ات نمیشه را بارها تو ذهنم میارم هنوز... بعداً دوستم گفت برو دکتر یه گواهی سلامت بگیر ... من تا حالا نشنیده ام که همچین چیزی وجود داره اصلا؟.. که دکتر گواهی بنویسه مثل گواهی ب.ک.ا.ر.ت که مثلا من مشکل نازایی ندارم؟؟؟؟؟... دلم بدجور سوخته... اگر همچین چیزی باشه حتما میگیرم و میرم میکوبم تو دهن خودش و صورت بقیه!!!!!!!! ... بهرحال اون شب هم کلی بازی دستجمعی کردیم آرش به من اشاره کرد از بازیها و جرزنی ها و کرکری خوندنها فیلم گرفتم خیلی باحال شد... دیگه تا ساعت فکر کنم 2-3 داشتیم بازی می کردیم پانتومیم... دبرنا... و یه بازی ای که با شیشه نوشابه میکنند و دورهم میشینند و شیشه را میچرخونند به هردونفر که افتاد یکی برای اون یکی مجازات درنظر می گیره.. خیلی بحال بود مجازاتهاش... اسمش نمیدونم چیه... خلاصه اینهم از پنجشنبه...

.

جمعه صبح زود مارو بیدار کردند که اگر میخواید برید آبشار بلند شید که بعد هم میخواستیم برگردیم تهران... دیگه راه افتادیم از جایی که ماشین را با بزرگترا گذاشتیم و رفتیم یه ساعت تو کوه و نیم ساعت تو دشت پیاده روی داشت تا برسیم به آبشار.. بعد آرش چون اهل راه رفتن نیست و سیگاری هم هستش خیلی سختش بود عقب می افتاد.. ما همه میرفتیم جلوجلو و من تا میخواست بهم برسه زودتر میرفتم خودمو میرسوندم به بقیه.. دیگه آخر سر تو دشت که بودیم خودش گفت یه خورده وایمیسی من خستگی درکنم؟.. دیگه دلم سوخت و باهاش همقدم شدم.. بعد بالای آبشار هم جلوتر از من میرفت ولی حواسش به من بود بعد یهویی من کفشم مناسب نبود لیز میخوردم اون جلو بود یهووووو یه آقاهه از پشتم میومد دستمو گرفت و به آرش گفت آقا خانوم با شما نیست که جلو جلو میری؟  دیگه برگشت و حواسش به من بود ... برگشتنه ولی من با پسرعموش میومدم.. منهم دیدم اینطوریه باز جلوی بقیه با آب و تاب تعریف میکردم که آره ، ماشالا به غیرت این آدم ، خودش جلو میرفت و آقاهه منو گرفته بود میاورد ... بعد  حس میکنم فکر میکرد دارم ازش تعریف میکنم که لبخند میزد و به روش نمی آورد... واقعا هم نداره دیگه... اون گیرهای به گوشی و اینها همش دوزار نمی ارزه... ولش کن... این دستمو نگرفت یکی دیگه گرفت... باید یاد بگیرم هرقدر نسبت بهم تعهد داره نسبت بهش تعهد داشته باشم... خلاصه پسرا که کلی تو اون آب یخ شنا کردند و دیگه برگشتیم و اومدیم خونه و خیلی خوش گذشت یه استراحتی کردیم بعد از ناهار و فیلمهای بازی دیشبو دیدیم و بعدم اومدیم تهران.. تو راه رفتیم ماهی بخریم منهم قشنگ ازقصد میگفتم واسه خواهرم و مامانم هم میخوام بخرم... بعد واسه کسی که یه قرون دوزار حسابهای منو از تو دفترم میخونه و بررسی میکنه خیلی زور بود میدونم اینهم به اون در.. من پولشو خودم حساب کردم ده برابر مبلغی که اون مثلا خواست سوغای بخره ... تو راه هم عسل و زیتون برای خودم خریدم.. بعد جلوی مادرش یه کار دیگه هم کردم که کوچیک بشه قشنگ... تمام مسافرت آرش سعی میکرد خودش پول خرج کنه بعد آخر سفر من یهویی گفتم گوشتمون تموم شده و چون دکترم هم گفته بود باید گوشت گوساله نخورم رفتم گوشت خریدم بعد آرش بیرون وایساده بود نمی اومد تو قشنگ معلوم بود لج داره.. تو ماشین مامانش برگشت گفت والا آرش خوش به حالت خبر از قیمتها نداری ... عسل صد تومن گوشت خریده تو وایسادی بیرون مغازه داری دوروبرتو نگاه میکنی... آفرین بهت!!!!!! ... خبر از هیچی نداری تو زندگی!!.... خوبش شد... دلم خنک شد..  از اونجایی که  قسمت بیشتر راهو دیروزش اومده بودیم تو ترافیک هم نموندیم... خلاصه اینهم از مسافرت ما...

.

حالا الان من یه چیزی ذهنمو درگیر کرده میخوام انجام بدم ولی نمیدونم درسته یانه... یه چیزه که با عرض معذرت میخوام ازتون بپرسم... از اونجایی که آرش اون روز بهم گفت نمیدونم من به مادربزرگ رفیقم بیشتر اشتیاق دارم و  چه میدونم یه نون میخورم صدتا صدقه میدم که تو بچت نمیشه ، و اینکه گفت همینطوری خواهر برادری زندگی مو میکنم راحت ترم ، من با خودم خیلی فکر کردم که بالاخره این رابطه خواهر برادری دیر یا زود تبدیل به همون رابطه زناشویی میشه و تا ابد که دوام نمیاره ، اگر آرش خواست طبق روال قبل جلوگیری نکنه ، من اجازه ندم و مخالفت کنم و بهش بگم من بچه نمیخوام؟... راستش خیلی فکر کردم.. اینکه فقط برم اون گواهیه رو اگر وجود خارجی داشته باشه بگیرم ولی دیگه واسه بچه دارشدن اقدام نکنم... بعد با خودم میگم اینهمه جاروجنجال داشتیم که راضی شد الان اینطوری بگم برفرض منم تا چندوقت دیگه دوباره پشیمون بشم باید این راهو دوباره از اول برم... با خودم گفتم اصلا بهش بگم من بچه میخوام ولی از تو نه.. میخوام برم رویان بدم تو دستگاه برام بچه درست کنند.. بعد فکر نمیکنم به این مسخرگی و راحتی باشه  .. ولی این که حالیش نیست این چیزا .. باور میکنه و میسوزه... بهرحال خیلی زور داره به یکی بگی من بچه میخوام ولی از تو نمیخوام...... هان؟.. الان افکارم شبیه بچه های دوساله است؟؟؟؟؟؟.... نمیدونم دلم میخواد اون داغی که رو دلم گذاشت رو بدجور رو دلش بذارم...  الان همه چی عادیه ها .. ولی من تا اون حرف نزنه حرف نمیزنم.. کلا من این بار رفته ام تو کما.. نمیدونم انگار از چشمم افتاده بدجور.. الان خودمم میدونم دارم عینهو بچه کوچولوها لج میکنم و چرت میگما ولی کلا خیلی ازش لج دارم.. خیلی هم سوزوندمش...میدونم .. البته فکر من اینه شاید اون اصلا عین خیالش هم نبوده این کارای من.. اصلا آخه این آدم فهمش دراین حد هست؟.. والا... اینهم از این... پیش خودم میگم  واقعا ممکنه یه آدم برای هیچ و پوچ بزنه روزهای خوششو خراب کنه...  روانی باید باشه دیگه... عیبی نداره.. من باید دیگه اصلا عادت کنم.. بپذیرم... قبول کنم...اینکه طرف مقابلم نرمال نیست... همینه که هست دیگه... چی کار کنم... هان؟... دیگه همین... فکر کنم اندازه یه سال نوشتم... پووووووووف... !

دیگه ادامه ندارد...چون پستها به هم مربوط بود دوتاش عمومیه ... 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٥ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

پایان ماه رمضان و پایان صدباره خوشی ها و خنده ها :

وقتی به پستهای قبلم نگاه میکنم حس میکنم چقدر دیگه زمان لازم دارم تا بتونم دوباره بایستم و از نو شروع کنم؟... خسته ام... خسته... از تکرار و تکرار... تکرار و تکرار همه چیزهای تکراری ...  چقدر همه چیز تا دوهفته قبل خوب بود... می گفتیم و میخندیدیم... رفتیم جشن رمضان ... کلی خرید کردیم... کلی خوشحال بودیم... دوتایی... دست منو همش میگرفت...رفتیم مهمونی...مگه میشه تمام اینها با یه اتفاق کوچیک پودر بشه؟... حوصله ندارم واقعا یه مدت خودمو گول بزنم که همه چی خوبه بعد دوباره همه چی برگرده سرجاش.. خودمو مسخره کردم؟... والا به خدا....

.

داستان از اونجایی شروع شد که همه چی خوب و گل و بلبل پیش میرفت تا پنجشنبه دوسه هفته پیش ، این وسط هم بگم که مدتی بود آرش پنجشنبه ها از صبح ساعت 10 میرفت بیرون و میگفت دنبال کارای شکایت و کلاهبرداری و اینهاست و یه بار میگفت داریم با فلانی ( یکی از مالباخته ها ) میریم محل زندگی پدرش و نمیدونم مسجدی که میره نماز میخونه و یا باید فلان نامه را ببرم بدم به کلانتری... راستش با فرض اینکه اصلا صددرصد  دروغ هم نمیگفت من حساس شده بودم ولی به روم نمی آوردم...  بعد گفته بودم بچه اش یه کلاس میره که یه ماهه و کلی با خودم کنار اومده بودم... اونهم دروغ بود... هنوز که هنوزه یه روز درمیون میره... بعدش هم یه چیزایی زیادی قاطی شده بود مثلا یه شب خونشون بودیم افطاری مامانش برگشت گفت روزهای فرد آرش مهمون ماست.. دیگه کارش شده  که اونهم روزهای فرد غذای موردعلاقه اینو بپزه و بازهم مهم نیست ها ، مادره ... ولی من یه جورایی حسودیم شده بود ولی بازهم چیزی نمیگفتم...  دیگه جوری شده که مادرش از من بیشتر خبر داره و جیک و پیک و خلاصه هربار ببردش فروشگاه خرید و حتی خریدای خودمون راهم که قبلا دوتایی میرفتیم میره با مادرش یا از دم خونه اونها میخره میاره... بازهم عیبی نداره ها... مهم نیست .. ولی برای منی که فقط بعدازظهرا باهمیم و زیاد هم جایی نمیریم همین یه خرید مونده بود که اونهم تعطیل... بعد من هربار میگفتم کلاس بچه چرا اینقدر طول کشید مگه تمدید کردید؟.. میگفت نه مربیش گفته باید بیاد تا امتحان ازش بگیره.. بابا آخه آدم که مغز خر نخورده مربی عاشق چشم و ابروی بچه توئه که مفت و مجانی یه ماه دیگه هم باهاش کار کنه.. بعد من میدونستم که داره دروغ میگه ولی بازهم به روم نمی آوردم تا مادرش بعداً گفت بچه خودش بدون هماهنگی آرش رفته به مربی پول داده دوباره ثبت نام کرده!!!!!!! ( ماشالا به تربیت خودسرانه هرچند بازم فکر میکنم دروغ و ماست مالی مادره است! ) بهرحال یه چیزی بود که یه بار از دهن مادرش پرید که بچه گفته پنجشنبه ها میخوام برم کلاس دم محل کار مامانم که آرش میگفت نه بابا... خلاصه اینکه من پنجشنبه ها حساس شده بودم که این حتما پامیشه بدوبدو میره ساعت 10 دنبال بچه میره.... بهم برمیخورد که دروغ میگه و قایم میکنه از من ... هنوزم نمیدونم... حدسهای منه... شایدم دروغ نمیگفته و دنبال کارش بوده... بعد هی به چیزای دیگه شک میکردم.. هی شک میکردم هی شک میکردم... بعد اونقدر زود میرفت تا ساعت 2 و 3 طول میکشید.. بعد با بچه میرفت خونه مادرش... بعد تا بوق شب که برمیگشت... خوب عملاً آخه این زندگیه؟.. منم هیییییییییییچ خدا شاهده به روم نمی آوردم... تا اینکه اون روز که رفت من یه بار زنگ زدم جواب نداد.. بعداً گفت کلانتری بودم... بعد من رفتم دکتر طب سنتیم ( اینو توضیح میدم حتماً روند لاغری چی شد! ) و برگشتم ، ماه رمضون... تو اوج گرما... 10 دقیقه نشد زنگ زد که ماشین خراب شده من تو خیابون مونده ام میتونی بری سر خیابون برام 50 تومن بریزی؟... یه لحظه گرسنگی و تشنگی و فکرای منفی اومد تو ذهنیم که از صبح معلوم نیست رفته کجا اللی و تللی حالا که گیر کرده یاد من افتاده... درجا گفتم نه.. گرمه... من نمیتونم... همین... آقا گوشی را روی من قطع کرد ... هیچی... من دوباره عذاب وجدان گرفتم که خوب این بیچاره پول نداره بذار برم بریزم... هرچی زنگ میزدم که شماره کارتشو برام اس ام اس کنه جواب نمیداد...  یعنی فکر کنم بالای 10 بار زنگ زدم.. وقتی دیدم جواب نمیده گفتم به جهنم.. من که تو خیابون نمونده ام اون مونده... تمام... یه نیم ساعت نگذشته بود مادرش زنگ زد که شب میایید اونجا و منم گفتم ماشین خراب شده آرش برده تعمیرگاه... برگشته تابلو میگه مگه پول داشت؟.. اصلاً تابلو بود که انگار بهش وحی منزل شده یا اول به اون زنگ زده دری وری ای شنیده که اینو میگه.. منهم گفتم والا نداشت خبر ندارم... جواب هم نمیده... برگشته میگه حالا من زنگ میزنم بهت خبر میدم . ( خاک بر سر زندگی ای که مرده جواب زنشو نده و پیغام به ننش بده... بیخیال... اینهم اخلاق مزخرف 99 درصد مرداست ! ) .. آقا گذشت بعد یکی دو ساعت مامانش زنگ زد و گفت ببین آرش میگه ماشین معلوم نیست کی آماده میشه.. بچه هم با آژانس قرار شده بره کلاس....  تو خودت بیا تا اون بیاد... من خیلی خودمو نگه داشتم که هیچی نگم... حتی فکر کردم نرم... خواست بیاد خواست نیاد... باز گفتم خسته است.. گرما تو خیابون.. ماشینه خرج رو دستش گذاشته من حالا آتیش بیار معرکه نشم... گفتم باشه... این بار زنگ زدم به خودش جواب داد و خیلی عادی گفتم مامان گفته خودم برم تو هم نیا دیگه دنبالم ... راستی پول چی شد؟.. چرا جواب نمیدادی خوب؟ .. گفت جور شد.. گفتم از کی گرفتی الان شماره کارتشو بده من برم تو راه بریزم براش... گفت نمیخواد و دارقی گوشی را قطع کرد ( دقیقاً شبیه دوست دختر دوست پسرا ... اصن مسخره بازی ای... ) منهم تو دلم بدوبیراه گویان رفتم و به باعث و بانیش که نمیدونم یه شخص خاصی هم نبود تو ذهنم ولی اعم از کلاهبرداره و اون مالباخته هه که میگفت باهم قرار دارند و بچه اش و سحر و یه زن فرضی که خیلی پررنگ فکر میکردم با یه کسی بوده و الانهم از اون قرض گرفته و اون دوستش که میگفت ازش پول گرفته و مادرش و  خودم و خودش لعنت میفرستادم... دیگه ایشون هم واسه اومدن دنبال من ماشین معلوم نبود کی درست میشه ولی برای رسوندن بچه اش درست شده بود و رفته بود و خلاصه خسته و مرده و زار و نزار برگشت و منهم که خونه مادرش بودم و اصلا ذره ای هم از اون بدوبیراهها که تو دلم میگفتم رابه روم نمی آوردم...

.

حالا شانس ماست انگار این عمه هه که گفتم باهاش قهر بودند و الان دوست شده اند هربار ما اونجاییم انگار بو میکشه و تا زنگ میزنه میفهمه ما اونجاییم پامیشه راه میفته.... حالا آرش هم ازش بدش میاد و اصلا روی خوش نشون نمیده بعد این عمه و مامانش بیا و ببین چی کار میکردند.. دیدید این مادرا که پسر دارند گاهی زیادی تو حس رقابت با عروسه  غرق میشن اون روز اون مدلی بود.. این میگفت خسته ام  و از صبح مردم از گرما هرکدوم یکی لیوان آب و شربت و چایی میاوردند... عمه اش مسخره شکلات خوری را ریخته بود داشت آب نبات میوه ای هاشو واسش جدا میکرد و هی می گفت بخور عمه جون.. بچم.. بیچاره.. مادره میگفت اخخخخخخخخخی.. بچه ام ( منظورش نوه هه بود ) امروز با آژانس رفت کلاس بمیرم الهی!!!.... بعد دوباره میگفت سرم درد میکنه عمه اش رفت خدا شاهده خدا شاهده برقهارو خاموش کرد که یه خورده بخوابه!!!!!! ماهم اونجا هویججججج!.... مامانش دویده قرص داده.. دوباره سمیرا هم یه قرص یعنی سه تا قرص بهش دادند!!!!!... حالا من و آرمین همینطوری نگاه میگردیم... آرمین میگفت مسخره بازی چیه.. خوب بره تو اتاق سمیرا بخوابه ما نشستیم اینجا چراغو خاموش میکنید... یا زیرلبی به عمه هه میگفت خدا از زبونت بشنوه.. این کارارو پشت سرشم میکنی؟.. بعد عمه اش دیده بود ما حساس شدیم با مادره کورس گذاشته بود از قصد  و هی به ما نگاه میکرد میخندید و هی قربون صدقه آرش میرفت... یعنی عملاً و رسماً حالم به هم خورد واسه پایان دادن به این تظاهر مسخره رفتم تو اتاق  سمیرا خوابیدم  و به آرمین هم گفتم الکی به روت نیار وگرنه اینها ول کن این ادابازی ها نیستند... بعد مادره شروع کرد آره من دیگه یه روز درمیون واسه آرش ماهی سرخ میکنیم.. هرچی دوست داره درست میکنم...  بچه ام فلان ، بچه ام بهمان...  ( وقتی کسی رو دوست داشته باشی نمیخوای با هیچکس شریک بشیش... خیلیا میگن عادیه ... ولی دیگه من خودمو میشناسم من آرشو با هیچکس دوست ندارم شریک باشم.. اگر میتونستم تو اینهمه سال با بچه داشتنش کنار میومدم... حالا بچه اش کم بود.. جان جان های سحر هم کم بود ، این یکی هم اضافه شد... حس بدیه.. نمیتونم توصیف کنم.. میدونم که دل آدمها برای دوست داشتن اندازه یه دنیا جا داره و هرکسی سر جای خودشه ولی من حتی حاضر نیستم کسی بیشتر از خودم آرشو دوست داشته باشه  .. همینه که جمله ساده اولویت اول زندگی آرش بچشه برای من هضمش سخته.. خوب اینهمه سال همه میشناسیدم.. خواستم و نشده و نتونستم.. زور که نیست.. حسادت میکنم.. دلخور میشم.. حتی از طرف بدم میاد.. شاید تو دوران بچگیم مونده ام که حاضر نبودم رابطه مادر و پدرمم را هم درک کنم دوست نداشتم اونها همدیگه رو بیشتر از من دوست داشته باشند.. اصلا مسخره است افکارم..  ) بگذریم...

.

باز من اون شب دیدم آرش تحت تأثیر این پاچه خواری ها اصلا تو روی من نگاه نمیکنه و حرف نمیزنه.. منم به روم نمی آوردم .. بعد تصور کن وقتی تا دیروزش همه چی بین ما اونقدر خوب بود که آرش اگر از کنار من رد میشد یه کرمی به شوخی میریخت یا اونهمه میگفتیم و میخندیدیم چطور یهویی اینطوری برگشت تو همون حالت کما که من ازش بیزارم برام قابل هضم نبود خوب... آدم مرض نداره که بخواد روزگارشو تلخ کنه... منهم گفتم خوب ولش کن خسته است ... پرسیدم چقدر شد؟ گفت 140 تومن... گفتم خوب شماره کارت گرفتی براش الان اینترنتی بریزم گفت لازم نیست...  اون شب برگشتیم خونه و منم خیلی دلخور بودم ولی بازهم گذاشتم به حساب خستگی و کلافگیش و هیچی... فرداش هم خونه خاله ام اینها مهمون بودیم شب احیاء... قبلش من دیدم این دوباره رفت تو مود قیافه و سایلنت اومدم باهاش حرف بزنم ببینم چشه.. اصلا فکر نمیکردم یه همچین موضوع ساده ای رو اینقدر جدی بگیره... راستش واقعا حس میکنم این آدم منتظر بهانه اس.. نمیدونم... برگشت گفت اگر اون لحظه جلوم بودی می کشتمت... همونطور که میخواستم سحرو با ماشین زیر بگیرم...  من تو خیابون گیر کردم ، تو حساب تو فلان قدر پول هست ، فکر میکنی من نمیدونم.. تو دفترت خونده ام !!! ( از جزء به جزء پس انداز من آرش خبرداشت همون روز قبلش برای ما حقوق دادند من ریختم تو حساب پس اندازم و دیگه تو دفترم هم نوشتم ولی به آرش نگفتم .. اصلا نگفتم که نگفتم... اگر پنهانکاری ای داشتم اصلا تو دفتری که میدونم اون از روی فوضولیش میره میخونه نمی نوشتمش که... ) اونوقت من باید برم از فلانی بگیرم.. زنگ زدم یارو مسافرته میگه ندارم رفته از مادربزرگش قرض کرده اونوقت تو تا سر خیابون نرفتی.. گفتم آرش من که نخواستم ندم... بعدشم برفرض تو گفتی 50 تومن بریزم.. خوب تو میگی شده 140 تومن.. بقیشو دوباره چی؟.. دوباره باید میرفتم میریختم؟..  وقتی میگم اینترنت بگیریم واسه خونه میگی من صلاح نمی بدونم... الان هم تو خیالات و توهماتتی... تا یه چیزی میشه با گذشته مقایسه میکنی.. الان مثلا چه ربطی به سحر داشت که میگی تورو میخواستم بکشم.... من حس میکنم آرش مشکل روحی روانی حادی داره که یهویی تو شرایطی که گیر میکنه میره تو گذشته و مقایسه و حالا هی میگفت آره اونهم مثل تو پولهاشو قایم میکرد... برید به جهنم... به قول بابام رو زن جماعت نباید حساب کرد... زن جماعت یعنی پشم.. من هی میگفتم آرش من متوجه نمیشم.. من روزه بودم هوا هم گرم بود تو هم اول و آخر باید از دوستت قرض میگرفتی... چرا چرت و پرت میگی... گفت واسه اینکه ماشینو با جرثقیل ببرند اون موقع میخواستم بعدشو جور میکردم.. اصلا من مشکلم اینها نیست من اگر تو همون لحظه رفته بودی 50 تومنو ریخته بودی دیگه کاری نداشتم ولی الان تو درنظرم اندازه پشمی!!!!....گفتم آرش تو خوشت میاد بهونه دربیاری ... یه بار پیله کردی به موبایلت و سحر و کوفت و زهرمار.... بعد به موبایل من.. بعد به فیسبوک... بعد به ماهواره... بعد نمیدونم به کوفت... حالا هم 50 تومن... دردتو بگو... اینها واقعا به نظر من بهانه است.. کدوم مرد اینهمه از زنش انتظار داره... اصلا بگو زنمه .. روزه است.. حالا نرفته... فدای سرش.. اگر آدم کسی رو دوست داشته باشه این حرفها نیست بینشون که... حالا هم بارها بهت گفتم  بگو من بریزم واسه یارو.. خودت داری الکی کلاس میذاری... اگر هم واقعا تو اون موقع نرفتم معذرت میخوام کمااینکه بعدشم زنگ زدم بهت بگم که میرم ولی جواب نمیدادی... همش میگفت نه دیگه به دردم نمیخوره.. بخوره تو سرت... تو نخواستی بدی... پولهات از این به بعدمال خودت...  بعد دوباره میگفت به ارواح خاک بابام از این به بعد تمام خرج این زندگی نصف نصفه.. کرایه خونه نصف نصف.. شارژ نصف نصف و ..  دیگه اعصابم خرد شده بود گفتم ببخشید انگار یادت رفته اینها وظیفته ، من بهت لطف میکردم ... ولی انگار تو زیادی توهم زدی... دید که اینطوری گفتم برگشته میگه باشه وظیفمه .. وایسا ببین چطوری خرج میکنم... مگه مرده ام که احتیاجم به تو باشه... از این به بعد حق نداری تو این خونه پول خرج کنی... پولهاتو جمع کن واسه خودت. .. انگار یادت رفته من مردم و تو زنی... همه چی باید زیر نظر من باشه!!!!!!!!... من آخرسر نفهمیدم همه خرجها نصف نصف یا من ریالی تو خونه خرج نکنم؟؟؟؟!!!!!!...آهان برگشت گفت فقط یادت باشه من یه روزی زهری به تو میریزم که صداش تو تمام فامیلهات بپیچه وایسا و تماشا کن!!!!!  بعد که دیدم زده تریپ بی منطقی هیچی نگفتم اصلا هم باورم نمیشد سر یه همچین موضوعی بخواد اینطوری بامبول کنه.. راستش به خودش هم گفتم که فکر میکنم این ها همش بهانه است... کسی که نخواد با کسی زندگی کنه این اداهارو درمیاره که طرفو خسته کنه... نمیدونم ولی بهرحال آرش کسیه که این راهو یه بار رفته و بلده...  مطمئنا اگر بخواد از من هم جدا بشه همونطوری که با سحر کرد خیلی راحت کاری کرد که اون خودش سروته مهریشو بخشید با یه 206 رضایت داد و رفت... بهرحال حالا که تازه اون بار اولش بود و الان مار خورده و افعی شده.. نمیدونم ولی برگشته میگه من کاری ندارم.. اگر نخوام زندگی کنم کاری میکنم مثل سحر خودت بذاری وبری.. من دارم حرف میزنم.. زندگیمو میکنم سر ساعت میام خونه و ... و .... تو مشکل داری ... مشکل داری؟... هری!!!!!!!!! باورم نمیشد... باورم هم نمیشه... یا این آدم تو عصبانیت چشمهاشو میبنده و مکنونات درونیشو بدون هیچ فکری میریزه بیرون... یا واقعا قصد و منظوری داره و منتظر بهانه است یا زیر سرش بلند شده و با کسی ریخته رو هم ... یا خدای نکرده چه میدونم معتاد شده!!!!  .. من واقعا نمیدونم.. آقا همینجا رو صدتا مرد ممکنه بخونند.. اگر یکیشون بیاد بگه ما اگر زنمون با زبون روزه و سرظهر نره به حسابمون پول بریزه این بامبول را درمیاریم من میرم دست آرشو ماچ میکنم و بهش میگم تو حق داری ولی واقعا آخه مسخره است.. بگذریم.. اون روز حرفها همونجا تموم شد و بعد هم رفتیم خونه خاله ام و انگار نه انگار و کلی هم اونجا تا فرداش موندیم.. من میخواستم به عمویی بگم ولی با اون قیافه مظلوم و موجه کی باور میکرد آخه...  دیگه برگشتنه مامانم هم بود رفتیم بهشت زهرا و از تره بارهای اطرافش هم من کلی برای خونه سبزیجات خریدم  بعد هم مامانو گذاشتیم و برگشتیم خونه دوباره سکوت ... یعنی جلوی اونها تریپ موجه و معقول و خندون.. تو خونه سکوت... والا به خدا این آدم مرض نداره؟...

.

روز یکشنبه بود من دوباره گفتم بذار حرف دلمو براش بزنم  تو اس ام اس و این هارو براش نوشتم مختصر و مفید:

گندت بزنن که تو اوج خوبی و خوشی،  با این سکوت لعنیت همه چی را داغون کردی... یعنی من و تو نیاید طعم خوشی را بچشیم و یه بهونه ای باید همیشه  برای ضدحال خوردن داشته باشیم؟  خود تو واقعا دلت برای اون آرامش و محبت که داشتیم و همش باهم شوخی میکردیم و میخندیدیم تنگ نشده؟

جرم من واقعا چیه که اینطوری نسبت بهم بی تفاوت و سردی؟ واقعا فقط سر  پوله؟  فکر میکنی نمی فهمم؟ من تمام اینهارو میفهمم و خسته شدم. .. تمومش کن این بازی بی تفاوتی رو.

مگه من جز تو کی رو دارم که دلم تو خونه بهش خوش باشه؟ مگه چقدر توان و انرژی دارم؟ کار و بدبختی و روزه از یه طرف و سردی و بی تفاوتی تو  از طرف دیگه. .. منم ادمم میخوام باهات زندگی کنم نه که شکنجه روحی بشم. .. خسته ام آرش من به چه جرم و گناهی دارم مجازات میشم؟ اگر به خاطر پول پس انداز کردنه که تو از اول  در جریان بودی اگر به خاطر سر ظهر با زبون روزه بیرون نیومدنه که اونقدر چیز شاقی نیست. خودت بارها حال نداشتی مث  دکتر سر خیابون.... دلیل اینهمه کینه تورو نمیفهمم.  (توضیح دکتر سر خیابون:  پارسال زمستون که من 15 روز مریض بودم و به روش نیاورد یه روز رو به موت اومدم خونه گفتم بیا بریم دکتر سر خیابون با من نیومد و هی گفت حال ندارم و تازه رسیدم خونه و لباسمو عوض کردم و خودت برو اگر آمپول داد زنگ بزن من بیام!!!!! همون که هربار یادم میفته که تا سر خیابون واسه من نیومد ولی برای دندون بچش تا اون سر شهر رفت ... همون که وقتی اون روز بابتش خیلی بهش برخورد تو دلم بعدا گفتم این به اون در... این تو خیابون موندن تو یک هزارم دردیه که اون روز من کشیدم.. اصلا دلم خنک شد! ) 

آرش اگر کسی یه نفرو دوست داشته باشه و بخواد زندگی کنه واقعا هزار تا اتفاق گنده تر هم بیفته اهمیت نمیده وگذشت میکنه ولی اگر نخواد زندگی کنه و بخواد ازین شاخه به اون شاخه بپره از هر بهونه کاهی برای خودش کوه میسازه ... حیف عمر و زندگیمون که با این چیزا خراب بشه بس کن و تموم کن این مردگی متحرک را. .. دلم برای خوب بودنمون تنگ شده.

امیدوارم اس ام اسهام رو خونده باشی حتی اگر وانمود کنی ازم برات اس ام اسی نمیاد!

.

بعد اون روز خونه مادرش بود ، من عصرش که اومدم خونه مدیر ساختمون زنگ زد و درمورد پارکینگ با آرش میخواست حرف بزنه من زنگ زدم خونه مامانش .. یه چیزی رو این وسط بگم پنجشنبه که اونجا بودیم حرف مسافرت عید فطر شد و من گفتم که خیلی خسته ام و حتما میریم یه طرفی... به آرش هم گفته بودم که بیا دوتایی بریم یه طرفی بدون هیچکس ، بریم طرفهای فومن و اینها که من نرفتم .. اصلا بریم همون محمودآباد خودمون خونه بگیریم کنار ساحل... همش با اخم و تخم میگفت حالا معلوم نیست.. سوزنشم گیر کنه رو یه چیزی ول کن نیست... بعد مامانش برگشت با یه افاده ای گفت ما که شمال نمیریم.. گرمه.. مرده شور ببرن اصلا بدم میاد... ما قراره با فلانی ( خواستگار سمیرا بود که بهش جواب رد داده ولی کلا باهم ارتباط خانوادگی دارن... کلا  اینها هرجا پای خوش گذرونی و پول خرج نکردن و اینها باشه ارتباطهاشون قویه! ) بریم اردبیل.. دعوتمون کرده بریم اونجا خونه بگیره... بعد منم تو دلم گفتم آخ جون... خداروشکر... بعد این آدم یه تعارف نزد که شما هم بیایید بریم... قابل توجه آرش نفهم که هیچوقت تا اخر عمرشم نمیفهمه که مامانش هربار که ماشین یا جا و مکان و کسی دیگه ای غیر از آرش باشه اونو ترجیح میده ولی وقتی هیچکس نباشه یاد ما میفته... بگذریم.. دیگه چون هر طرف این زندگی رو بگیرم یه طرف دیگش درمیره واقعا توان فکر کردن راجع به دده و ننه و اره و اوره را ندارم.. خلاصه که من مطمئن بودم اینها میرن اردبیل و ماهم خودمون میریم یه طرفی حتی شمال... اون روز که زنگ زدم تو وسط حال و احوال برگشت گفت تازه با آرش از فروشگاه برگشتیم مرغ و گوشت نداشتم رفتیم خریدیم... یاد فریزر خالی خودمون افتادم که بارها بهش گفته بودم مرغ و گوشتمون داره تموم میشه بیا بریم بخریم که یا پول نداشت یا  وقت... جدیدا با وجودی که آقا از 10 میره تا 2-3 کمبود وقت زیاد داره... بهرحال... گفتم خوب به سلامتی کی میرید ؟ برگشت گفت: اردبیل که جور نشد با شما همگی میریم شمال دیگه... من یعنی آب سرد ریختند روم.. آرش تا دیروز میگفت معلوم نیست هیچ جا بریم... بعد قشنگ نشستند بریدند و دوختند و دوباره تکرار کابوسهای همیشگی... بعد هم نمیدونم جالبه هربار که ما باهم تو تریپ قهریم مسافرت دستجمعی هم باید بریم... من یه حس بدی داشتم ... از وقتی آرش یه روز درمیون میره اونجا انگار شالوده زندگی از دست من خارج شده... نمیدونم حس میکنم زیادی قاطی خانواده اشه... انگار من زیادی ام... البته این یه حساسیته و میدونم... کلا خوشم نمیاد... خاله بازی آخر هفته هاش کم بود الان دیگه یه روز درمیون ... قبلا بهم میگفتند حساس نباش فکر کن اخر هفته میره دیدن مادرش اصلا... تو هم برو خونه مادرت... یا چه میدونم مشابه همین وضعو که تو با بچه آرش داری ما با خواهر شوهر مادرشوهر داریم... درسته منم میگفتم آره خوب هرکی به نوعی گرفتاره الان می بینم بچه کم بود مادرش هم اضافه شد... بعد هرچیزی وقتی تکرار میشه ، تبدیل به عادت میشه... قبلاً آرش از ساعت 4 و 5 میرفت الان بارها شده من اومدم خونه قشنگ معلومه از 2:30 که تعطیل شده یکراست رفته اونجا... من خوشم نمیاد... خود آرش از اول مخالف سرسخت خاله بازی و همش میگفت دوری  و دوستی.. واسه همینم خونه مونو دور از دوطرف گرفتیم... بعد این همون آدمی بود که عید داشت مادرشو کتک میزد حالا جیجی و باجی بازی دوباره افراط و تفریط... بعد اصلا من لجم میگیره که مگه کلاس کاراته کوفتی نزدیک خونه خود بچه هه نبود که بیاد دم خونه اینها ثبت نام کنه ؟.. اصلا نمیدونم.. میدونم اگر اون سر دنیا هم بود چه بسا آرش مجبور بود بره ولی کلا همچین وابستگی ها زیاد شده .. سحر زرنگه... به بهونه کار و با القای اینکه بچه همیشه پیش خانواده خودشه و پدرش وظیفه داره به این کاراش برسه به آرش ، خوب تونست از آرش بی قید و بیخیال یه پدر وابسته بسازه که الان زودتر از اینکه بچه زنگ بزنه این دلش قیلی ویلی میره که بره دنبالش... نمیدونم .. میدونم دارم چرت میگم و حسودی میکنم.. ولی حالم خوش نیست.. حرصم میگیره.. دیگه از تکرارها هم خسته ام... تکرار مکررات... بچشه.. وظیفشه... خانوادشه... یکی بیاد جای منو تو زندگی این آدم نشون بده... من دوست ندارم اول با مادرش هماهنگ کنه بعد به من بگه.. من دوست ندارم از برنامه های زندگیم اول یه کسی دیگه خبردار بشه.... اصلا دارم غر میزنم بابا ...ولش کن...

.

تا آرش برگرده من خیلی فکر کردم.. اول گفتم نمیرم باهاشون بعد یاد سیکل تکراری نمیرم میرم و حالا اگه نرم کجا برم و نیاز به مسافرت دارم و ... افتادم بعد خدا هیچ آدمی رو گرفتار بلاتکلیفی نکنه.. نه پای رفتن داشته باشه نه دل موندن.. خلاصه که آرش که اومد بهش گفتم همه اینهارو که ما قرار بود خودمون بریم و مگه مامانت اون موقع که میخواست بره اردبیل به تو یه تعارف زد؟.. حتی گفتم از آدمی که یه روز درمیون بره ور دل مادرش بیشتر از این انتظار نمیره... گفتم انگار من غریبم... گفتم مگه ما هرجا میریم مادر منو میبریم که ما میخوایم تکون بخوریم مادرتو راه میندازی.... گفتم اون از عید که اومد آی مریضم آی حالم خوب نیست آی خوش نگذشت.. اون از آبگرم که آی از آبش بدم میاد و آی وسواس دارم و آی بو میده و آی من این جاهارو نمی پسندم... بعد گفتم حتما خیلی به مادرت وابسته شدی دیگه.. منم یه روز درمیون برم خونه مادرم دیگه زندگی مشترک برام کمرنگ میشه... مگه اون روز نبود همچین میگفت هرروزی که قراره آرش و بچه ام بیان ناهار چیزی که دوست داره درست میکنم ، انگار من به تو دارم گرسنگی میدم ... خوبه با زبون روزه هم از راه میرسم خونه زودتر از افطار خودم شام تو آماده است... ماشالا بدت نمیاد دوره ات کنند نازتو بکشند خوب بچه ننه شدی... حتما این وسط دوتا حرف هم زده بشه کلاً من اَه میشم و اونها بَه... والا .. بعد یهویی برگشته میگه الکی حرف مفت نزن... برنامه رو من تشخیص دادم با کی بذارم و خودم با پسرعموم هماهنگ کردم بریم کوه خونه ساخته .. اگه خواستی بیا نخواستی برو خونه بابات!!!!! ( به نظرم این دیالوگه خیلی مسخره و لوث و خنده دار و تهوع آور و تکراری شده مگه نه؟ ) گفتم چرا برم خونه بابام میرم مسافرت بعد انگار همچین زبونش دراز شده تازگیا برگشته میگه بیخود.. حق نداری... رفتی مسافرت دیگه تو این خونه برنمیگردی !!!!!!!! خیلی پررو... یعنی من تمام مدت فکر میکردم این آرش همون آرش هفته قبله ؟... یعنی چی باعث میشه یهویی یه آدم اینطوری عوض یا بهتر بگم عوضی بشه.. خداییش یا یکی پُرش میکنه یا جنی میشه یا بیمار روانیه... خدایا... بگذریم...

.

و اما قسمت مهم حرفهایی که ردوبدل شد و تا امروز حتی نتونستم کلمه را فراموش کنم  اینها بود که برگشت الکی و بیخود و بی دلیل و شاید هم در جواب اس ام اسهای من گفت: برای من دوتا چیز تو دنیا مهمه.. اول بچه ام و دوم پول...  گفتم حالا الان کی حرف بچتو زد مثلا؟... ( خیلی خوشم میاد حرفشم نزنم اون میزنه! )... من بیشتر گوش میدادم و گاهی وسطش حرف میزدم و حرفها جز تکرار همون بحث جمعه چیزی بیشتر نبود جز یکی دوتا حرف که منو بدجور سوزوند... یکی اینکه درجواب اینکه گفتم همش با مامانت اینور و اونور برگشت گفت حتما اون لیاقت داره تو نداری ... گفتم آره الان همه اولویتند و همه لیاقت دارند فقط من ندارم.. من استثنایی هستم .. گفت آره اون به فکرمه اون مهربونه اون بهم پول داده... ( مثل پسربچه دوساله مزخرف میگفت... ) میگفت برای من هرکی بهم کمک کنه و پول بهم بده عزیزه.. گفتم اااااااا؟.. پس الان با این حرفت اولویت اول زندگیتو نقض میکنی چون تا جایی که من میدونم اون به تو پول نمیده و ازت همش میگیره ، پس باید ازش متنفر باشی که...  گفت نه اون وظیفمه... گفتم منم زنتم و وظیفته... گفت واسه زندگی با تو هم دارم خرج میکنم این مدت به قول خودت خیلی بهت سخت گذشته اونقدر ادامه میدم تا دلم خنک بشه.. همینجوری میتونی ادامه بده نمیتونی خدافظ... گفت الان چون مادربزرگ رفیقم بهم پول داد اون روز من بیشتر بهش اشتیاق دارم تا به تو!!!!!!!!!!... گفتم من الان دقیقا نمیفهمم تو از مبلغی که من دارم اینقدر داری حرص میخوری میخوای بریزم به حسابت؟... گفتم مگه خودم بهت پیشنهاد ندادم که پارسال بیا حساب مشترک بازکنیم  حقوم هردومونو بریزیم توش منتها دودوتا چهارتا کردی دیدی به صرفت نیست ... دیگه چیکار کنم.. بعدشم من میخوام پولهامو جمع کنم واسه اینکه ماشین بخرم... همینقدر که این ماشین همش زیر پای خودته و بیشتر از من بچه ات و خانوادت ازش استفاده میکنند یه لطف بزرگه ... من اصلا چرا باید واسه ماشینی خرج کنم که هفته ای یه بارم که بخوای بیای دنبالم اونهم حال نداری و خسته ای و بنزین نداری... یهویی مثل برق گرفته ها برگشته میگه بیخود میکنی ماشین بخری... چه غلطهای اضافی.. ماشین بخرم... اره.. که مردم بهم بخندند مستاجره و دوتا دوتا ماشین دم خونشه... تو اگه عرضه ماشین نگه داشتن داشتی تصادف نمیکردی... میخوای ماشین بخری برو خونه بابات!!!!!!  از این به بعد پولهاتو جمع میکنی یه قرون هم خرج خونه نمیکنی حق ماشین خریدن هم نداری.. بردار آتیش بزن... ( الان شما می فهمید درد این آدم چیه ؟ کلاً فازش چیه؟... من فقط حس میکنم میری خونه بابات مهمه حالا اگر ببخشید دستشویی هم داشتی حق نداری و باید بری خونه بابات!!!!! مسخره... فقط یه حدس احمقانه میزنم باتوجه به شناختی که ازش دارم و طبق کل کلهایی که تو دوران دوستیمون هم داشتیم این آدم فوق العاده حسوده.. من واقعا فکر میکنم به این یه قرون دوزار و ماشین داشتن من حسادت کرده ولی بازهم نمیدونم...  ) بعد گفت من نمیدونستم میخوای ماشین بخری.. گفتم میدونستی همون موقع که گفتی بهم ده میلیون بده تا بچه دار بشیم!!! منم گفتم دارم جمع میکنم ماشین بخرم حالا خرج بچه ام میکنم...  و بدترین ضربه رو وقتی زد که گفت من که بچه نمیخواستم ... خداروشکر که بچه ات نمیشه .. من روزی یه نون میخورم یه نون صدقه میدم ... منو نمیگی ..دیگه داشت حرف مفت میزد.. دیگه داشت روحم ناخن میکشید.. دیگه داشت زیادی حرف میزد.. بچه ات نمیشه هم حتماً داستان جدیده... از کجا آب میخوره و نمیخوره هم خدا میدونه... خدا.. خدا.. اون روز اونقدر از خدا هم بدم اومد که شب اخر ماه رمضون برای من احیاء بود ... احیایی گرفتم پر از بدوبیراه به همه چی.. از خود اون گنده هه خدائه که اون بالاست تا این ریز ریزای پایین... شکستم.. خرد شدم... تو دلم هم گفتم نکنه یه درصد داره اینطوری میکنه برن همگی مسافرت با بچه اش این بامبولو درآورده که من خودم نرم... گفتم با خودم یه درصد اگر اینطوری باشه زهرمارتون میکنم.. میرم.. چرا نرم.. دوستمم میگفت این که منتظر بهانه است تو نری پس از قصد برو و به خودت خوش بگذرون.. شناسنامه ام را هم برداشتم راستش واسه احتیاط که اگر اونجا برفرض حرفی شد بینمون و نتونستم بمونم خودم برم رشت پیش دوستم یا اصلا بذارم برم یه قبرستونی که نمیدونم...  تو اینجور مواقع من نمیدونم با این سن و سال و اینهمه استقلال چرا هربار واسه رفتن مغزم اصلا کار نمیکنه ؟ .. وااااااااای یه چیزی هم میگفت اتفاقا میخواستم بهش بگم باید از من ممنون باشی که به این عزت نفس رسوندمت!!!! ... برگشته میگه من از اون روز با خودم گفتم من اینهمه پول تو دست و بالم بود که دادم رفت 206 دادم ، خونه پردیس دادم ، زندگیمو دوبار دادم... ماشینمو دزد برد ، الانهم که ارث پدریمو دادم ولی هربار هیچیم نشد ، با خودم گفتم من همیشه پول تو دست و بالم بوده الان هی  میگم ندارم ندارم از اون روز شروع کردم داشته هامو جمع کردن دیدم نه بابا فقط 10 میلیون تو حسابم پوله... دیگه ازین به بعد به احدی دست دراز نمیکنم ( من مطمئنم اینقدر تأکیدش واسه گفتن رقم از حسادت و حساسیت و حتی پزدادنش بود چون اولاً بعداً تو حرفهای تلفنیش با همکارش میگفت آره 7 میلیون تومن پول بیمه را ریخته اند تو حسابم... این چون کم نیاره جلوی من همه شو به خودش میبست وگرنه یکی نبود بگه اگه تو 10 تومن تو حسابت داشتی الان وضعیت این نبود که واسه 50 هزار تومن بامبول بازی کنی!!! ) ... منم میگفتم خوبه خوب داری و نوش جونت .. الان پس دقیقا مشکلت چیه؟.. میخوای منم پولمو بهت بدم همه شو یه جا داشته باشی و میخندیدم... آخه واقعا الان نمیفهمیدم دردش چیه.. بهش برخورده بود را میفهمم ها که همیشه خدا میناله ندارم ندارم.. خوب اینهم که به نفعش شد دیگه به غرورش برخورده هی ندارم ندارم نمیکنه و سعی میکنه آقا منش و دارا رفتار کنه... پس دردش چی بود والا من مونده ام! ...... بگذریم اون شب گذشت و منم تصمیم گرفتم برم... اگر به زهرمار کردن روزگاره منم میتونم... اینهم زیادی لی لی به لالاش گذاشتم وگرنه همچین میگفت از تو انتظار نداشتم و تمام کارای خوبی که کردی و هزار باری که کمکم کردی همش پشم به این یه بار... انگار خودش چه تاجی به سر من زده .. والا... انتظار نداشتی که نداشتی...

.

تا یادم نرفته درمورد لاغری بگم که با اون قرصها و رعایت و روزه و اینها بنده 4 کیلو وزن و 7 سانت سایز کم کردم... بدون اینکه ذره ای صورتم نشون بده .. ولی نمیدونم چرا زیاد به چشم خودم نمیاد و دور دوم را هم شروع کردم... ماشالا قیمت قرصها هم زیاده زورم میاد... 90 تومن دادم برای دو مدل قرصهایی که همون تکرار قبلیا بود منتها یه چیز زهرمار تر از قبلی هم اضافه شد که البته مزه بدی نداره ها ولی ماها چون ذائقه مون نمیسازه به نظرم بد میاد وگرنه نه تلخه نه هیچی.. اینکه آب پنیر درست کنم و بعدش یه علفیه توش دم کنم بخورم.. وای که اون موقعی که تو شیر جوشیده سرکه میریزم دلم میخواد بالا بیارم.. قرار هم بود هر دوسه روز یه لیتر بخورم ولی بنده فقط یه بار درست کردم.. نمیتونم خوب... چه کاریه...  خلاصه اینهم از این... خیلیا هم سؤال کردند آدرس و اینهارو من آدرس سایتشو براتون مینویسم دیگه خودتون میدونید... البته این زیاد معروف نیست اگر کسی بتونه از دکتر عبادیانی تو کلینیک طب سنتی خارک وقت بگیره خیلی شانس آورده اونجا خیلی معتبره ولی به من همزمان با این دکتره گفتش تا بهمن ماه وقت نمیدن... اینهم آدرس سایتش: www.hakimabbas.ir

یه چیزی ولی بگم ، سپیده با رژیم دکتر کرمانی خیلی بیشتر کم کرده و خیلی هم تو صورتش مشهوده... 9 کیلو کم کرده تو دو دوره.. من اگر دیدم زیاد به این روش امیدی نیست میرم سراغ اون.. ولی خوب فرق من با سپیده اینه که اون تو عمرش دوبار رژیم گرفته ولی من تو عمرم دوبار عین آدم ول کردم رژیمو... دکترم هم گفت باید بیشتر از 4 کیلو وزن کم میکردم.. چه میدونم والا.. اینهم جزو یکی از هزاران شانسهای بیشمار منه... !!!!!

.

ادامه دارد...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٤ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٥ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱۱ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

Design By : Night Melody