همسر دوم

با سلام به همه زناني كه در ايران همسر دوم هستند. و اين مسأله هنوز به قدري در كشور ما غريب و نامأنوس است كه وبلاگ هاي اندكي از اين زنان وجود دارد. از آنجايي كه دلمشغولي ها و دردهاي همگي ايشان را با تمامي ذرات وجودم درك مي كنم از اين رو درصدد برآمدم تا وبلاگي تحت همين عنوان ايجاد كنم. براي پربار شدن اين وبلاگ چشم اميد به ياري تك تك شما عزيزان دارم. با تشكر: مدير وبلاگ

 

چهارشنبه :

چهارشنبه تصمیم گرفتم یه سراغی از مامان آرش بگیرم.. بعد از اون روز با اون اتفاقات دیگه ازش خبر نداشتم .. البته فکر میکردم ممکنه یکی از اون تلفنها و میسکالها مربوط به خیاطی باشه که داده بودم برام لباس بدوزه... زنگ زدم و مامان گفت برای طبقه پایین خونه قدیمی ( خونه آرش! ) مستاجر پیدا کردیم و ماهم میریم دوباره همونجا طبقه بالا .. گفت برات فسنجون درست کردم گذاشتم تو فریزر بگو آرش بیاد بیاره اگرهم دور مارو خط کشیده خودت بیا !  سر درددلش بازشد که آرش خیال کرده ما محتاج اونیم.. فکر کرد مثلا گفت دورشو خط بکشیم الان ما کارمون لنگ میمونه... خدا بزرگه.. فقط بهش بگو بره بنگاه امضا کنه ( خونه پدری و وراثیه و واسه هرکاری باید همه بچه ها برن امضا کنن... ) ای وای.. بازم شانس آوردم با اون ذهنیتی که از آرش براشون ساختم آرش خراب شد!!!!!!!!!!!!! گند زده بودم دیگه.. اگه اون روز الکی نمیگفتم تمام کارای آرش جنگ زرگری بود که از زیر پول خونه شونه خالی کنه و اینا... الان مامان نسبت بهش اینقدر بدبین نمیشد!! خلاصه قرار شد دوهفته دیگه که رفت خونه اش منم برم واسه پرو لباسم.. فهمیدم که اون تلفن هم از بنگاه بوده که زنگ میزده واسه امضای آرش..  خوب خداروشکر که خونه اجاره رفت وگرنه نمیدونستم چه خاکی باید می ریختیم سرمون.. آرش که اگه بکشنش حاضر نیست برگرده به اون خونه منم از اونجا خوشم نمی اومد احساس می کنم تمام اون خاطرات دوستیمون.. اون دوران بد بعدش .. اون پیداشدن سحر تو دوران عقدمون همه اونجا اتفاق افتاد.. آرش هم خوب بالاخره مرگ پدرش ، طلاقش و تمام اینها اونجا بود و از اونجا بیزاره... اگه ونه اجاره نمیرفت چطوری میخواستیم 10 میلیون تومن بدیم؟!!!!!! خلاصه به خیر گذشت اون شب هم به آرش گفتم که فرداش سرراه بره امضاء کنه و تمام...

پنجشنبه:

مدتی بود که کلاس یوگا و تقارنش با اون دوران افسردگیم منو دلزده کرده بود.. یعنی حال و حوصله رفتن به یوگا رو نداشتم و این اواخر با اکراه می رفتم.. تصمیم هم گرفتم از خوابم بزنم و ازین به بعد به جای یوگا برم ایروبیک.... اون روز هم دیگه کلاًّ نرفتم باشگاه و دل درد و کمردرد هم داشتم ( پ ) دیگه موندم خونه و همون روز هم کلی پست گذاشتم تو وبلاگم و آرش هم که طبق معمول رفت دنبال بچه اش و بعدش هم بنگاه و من هم خودمو سرگرم کردم به نوشتن که حسنش این بود که گذر زمانو نفهمیدم و تا به خودم بجنبم آرش برگشته بود.. خوشحال بودم که هی ورور زنگ نزدم بهش البته خداییش هم دوساعت بیشتر نشد... غروب که برگشت  هم اصلاً حرفی نزدم و چیزی نپرسیدم.. آخه من یه مازوخیسمی دارم وقتایی که گیر میدم مثلاً الکی ازش می پرسم بچه خوب بود؟؟؟؟؟ ( البته یک درصد هم منظورم خوب بودن و بدبودنش نیست .. اصلاً مهم نیست.. فقط واسه اینکه حرفهای بعدی را بکشم ازش بیرونه... که کجا رفتی دنبالش؟‌کی اومد دم در؟ مادرشم دیدی ؟ پس چرا تلفنشو پاک کردی... آخه وقتی من میدونم چرا پاک میکنی .. زرنگ شدی.. مسخره شدی... شورشو درآوردی  و ... و... و... و هربار هم چیزی عایدم نمی شد جز یه جمله که: پاک میکنم چون اسمش هم  نمیخوام رو گوشیم بیفته چون استرس بهم وارد میکنه.. و.. و.. و... ) اصلا دلم نمیخواست حال خوبمو و آرامشی را که چندروزه به زحمت ایجاد کرده بودم با حرف زدن راجع به اونها خراب کنم... ضمن اینکه اینی که میگم یه تجربه است:

( وقتهایی که شک داری به گوشی شوهرت ، inbox را چک میکنی.. یه مدت بعدمیری سراغ sent  ها ، وقتی اون یاد میگیره از دکمه delet استفاده کنه تو میری تو delivery  و اونجارو چک میکنی... وقتی بلد میشه اونجارم پا کنه میری تو reciepies و اونجارو دید میزنی.. بعدش می فهمی اونجارم بلدشده پاک کنه.. اونوقت چیکار میکنی؟ اولش سخته... شک تمام وجودتو میگیره.. حست راست میگه.. مطمئنی یه چیزی هست.. که اگر نبود پاک نمی شد... ولی چاره ای نیست... چاره ای نیست یعنی چاره ای نیستتتتتتتتتتتتتتتتت! به همین شدتتتتتتتتتتتتتتت! پذیرفتن این چاره ای نیست هم ساده نیست... به روش میاری.. به روش نمیاری!... دعوات میشه.. کنایه میزنی... رک میگی .. ازش میخوای که من حساسم پاک نکن!!!!!!!!!!!! با همه این حرفا بازم یبینی هیییییییییییییییچ تأثیری نداره!!!!!!!!! حالا چیکار میکنی؟ حتماً 99٪  خانومها این حس استیصالو تجربه کردن... وقتی که مستإصل میمونی و میگی به جهنم دیگه داره کار خودشو میکنه من هم هیچ کاری ازم برنمی یاد........ برنمی یاد وگرنه اگر ذره ای می تونستم کارذی کنم می کردم!!!!!!! من تا اون وقتی که به این نقطه نرسیده بودم گاهی ازین کارا میکردم.. گوشی چک کردن .. زیروکردن.. ولی اون روزی که فهمیدم آرش تمام راههای ورودی به گوشیشو کشف کرده دیگه به گوشیش دست هم نزدم.. وقتی که می دونی اگر هم برفرض چیزی باشه طرف مقابل بلده چطوری منهدمش کنه دیگه کاری ازت برنمیاد پس زیروروکردن گوشیش هم فایده ای نداره ، من هربار که آرش از دیدن بچه اش می اومد یه نیرویی که نمیشه انکارش کرد منو می کشوند که نگاه کنم به گوشیش .. شاید هم بچه گانه بود که فقط ببینم به گوشی سحر زنگ زده برای هماهنگی یا به خونه مادربزرگه!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی همین پروسه واقعاً انرژی منو میگرفت و منفی می کرد ... یعنی از اون لحظه که منتظر فرصتی بودم تا گوشیو چک کنم تا اون لحظه که میدیدم خودش قرنی بود که با دلهره و استرس می گذشت حتی لرزش دستهامم تا بعدش به وضوح بود و دعادعا میکردم که آرش بعد از اینکه صفحه گوشی که روشن بود تیره بشه برسه و  انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!!!!!!!  به هرحال وقتی که دیدم آرش به تمام راههای نفوذ من آشنا شده دیگه کلاً از سرم افتاد.. چون خیلی احساس حماقت به آدم دست میده وقتی که بدونه.. تأکید می کنم بدونه!!!!!  چیزی که میخواد را پیدا نمیکنه و فقط داره آدرنالین مفت میریزه تو روحش!!!!!!!!!! به هرحال من که دیگه چون مطمئن شدم که اگر هم چیزی باشه قبل از دیدن من منهدم میشه کلاً بیخیالش شدم.)

این چندروز بی بروبرگرد آرش حرف مهرانو کماکان میکشید وسط ولی من حرفو عوض می کردم ، اون هفته قرار بود داییم اینا بیان تهران واسه عروسی دخترش آخرین خریدارو بکنن و همه خونه مامانم جمع بودن ، طفلکی مامان هربار با من تلفنی حرف می زد می گفت: عسل با اون قضیه که پیش اومد تو میای یا نه؟ ( آرش گفته بود پامو نمیذارم اونجا ) هی من طفره می رفتم و میگفتم آره اگر هم نیاد خودم میام یه سر.. دیگه اون شب که حرف مهرانو کشید وسط گفتم خدا بگم چکارش کنه بچه نادونو.. کاری کرد که مادر من تو این سن و سال با دلشوره بپرسه میرم خونه اش یا نه.. آرش گفت: من مقصر نیستم که خودش کرد من به بابات هم زنگ زدم که اگه فردای روز ازش شکایت کردم از من ناراحت نشن و این حرفا.. اون شب حرفی نزدم اصلاً که بریم خونه مامانم اینا فقط گفتم دایی اینا اومدن راستی تهران.. اونهم حرفی نزد. شب بازهم نذر کردم که اگه آرش از خر شیطون بیاد پایین و روابطشو با خانوادم قطع نکنه بازهم دوبرابر اون پولو که میریزم برای کمک به مستمندان ، اینبار واریز کنم واسه عیدیشون...

جمعه:

جمعه یه حال خوبی داشتم ، از صبح که پاشدم هوس کردم صبحونه بخورم.. مدتها بود که جمعه ها که پا می شدیم هرکدوم با یه فنجون چایی تلخ یه طرف ولو می شد ... به خاطر همین هم ما وسایل صبحونه نمی خریم زیاد چون خورده نمیشه و خراب میشه.. ولی اون روز پاشدم تندتند لباس پوشیدم که دیدم آرش بیدارشده هاج و واج نگاهم میکنه و میپرسه: کجا داری میری؟ گفتم میرم صبحونه بخرم تو بخواب تا برگردم.. خلاصه رفتم سوپر و خامه عسلی و کره و مربا و شیر خریدم و رفتم نونوایی و نون تازه خریدم نه ازین بسته ایا و فانتزی... و با دستانی پر و آب دهن آویزوون اومدم خونه و تندتند سفرهن گذاشتم و چایی و همه شونم یهویی آوردم چیدم تو سفره.. یعنی آرش که اهل صبحونه نیست و یا من فکر میکردم نیست تمام خامه عسلی را خورددددددددد!!!!!!!!!  ولی خیلییییییییییییی چسبید تجربه اولم بود خیلی حال داد.

بعدش دیگه هی دل دل کردم و گفتم آرش میای بریم خونه مامان اینا.. اولش گفت من پامو اونجا نمیذارم اگه ببینمش میزنمش... گفتم من میخوام برم دایی اینارو ببینم تو اگه میخوای نیا ولی زشته حالا فکر میکنن چیزی شده  که نیومدی... گفت باشه تورو میبرم ولی خودم ماشینو میبرم تعمیرگاه.. اون اونجا باشه من تو نمیام.. دیگه رفتیم و من همش تندتند صلوات می فرستادم که رسیدیم اولش خواست پیاده نشه ولی من گفتم خوب با بابااینا سلام کن بعد ماشینو ببر.. دیگه اومد پایین و بابا هم بود که خوشبختانه با نادیده گرفتن من !!!!!!!!! رفت سمت آرش و دست دادند و دیگه انگار نه انگار.. فقط من زیادی بودم!!!!!! بابا اصلاً یادش رفت منو بوس کنه!!!!! ولی مامان اونقدر ذوق کرد که طفلکی محکم بغلم کرد و تا موهامو دید گفت واااااااااااااااای چقدر خوشگل شدی و برام اسفند دود کرد!!!!!!!!!

بعدشم آرش ماشینو برد تعمیرگاه و ازقضا قرار بود مهران و سپیده برن تولد برادرزاده مهران موقع ناهار آرش نیومده بود منم زنگ نزدم که بیاد.. مهران اینا داشتند می رفتند که آرش رسید و دیگه کلی هم مامان تحویلش گرفت و غذاشو داغ کرد و من هم نشستم کنارش و کم کم از اون حالت معذب بودن دراومد .. خلاصه تا عصر موندیم و دخترعموم هم بود خاله ام هم بود دیگه خیلی شلوغ پلوغ بود عصر هم تا آرش بهم اشاره کرد دیگه تندی پاشدم حاضر شدم و اصراری نکردم که بمونیم بیشتر.. شبش بهش گفتم آرش دیدی الکی داشتی خودتو دور میکردی.. خداییش بابا و مامان کلی تورو تحویل میگیرن و احترام میذارن اونقدری که تورو تحویل میگیرن اصلاً یک هزارمش به مهران نمی ذاشتند.. اونوقت تو چرا باید رفت و آمدتو قطع کنی.. تو که کار بدی نکردی.. مگه نمیگی حق با توئه پس اونی که باید قایم بشه تو نیستی... دیگه آرش هم گفت من مشکلی با خانواده تو نداشتم من آدمی هستم که حرفمو میزنم تا بعدش هیچ جای گله وشکایتی نباشه... اون از خاله ام که هنوز هم منو میبینه با اینکه نامزدیمونو با دخترش به هم زدیم میاد منو میبینه و انگار نه انگار.. اون از خانواده سحر که با وجود تمام حرفا الان هم که میرم بچه را ازشون بگیرم احترامم میذارن ( البته آرش اینارو که میگفت میخواستم مخمو بکوبم تو دیوار.. آخه ببخشید ببخشید.. گ.... چه ربطی به شقیقه داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! ولی آرش عادت داره در و به دیوار ربط بده کاریش نمیشه کرد... )

از اون هفته تا الان هم اتفاقی نیفتاد .. البته آرش جان طی یه عملیات کاملاً جدی یه دستگاه مبدل دیجیتال خرید و گذاشت جای ماهواره!!!!!!!! و این یعنی ماهواره ممنوع.. حتی شما دوست عزیز!!!!!

ادامه هم ندارد..........!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

سه شنبه ، ولنتاین:

صبح براش اس ام اس زدم به این مضمون: هنوزم میشه عاشق بود ، تو باشی کار سختی نیست! ولنتاین مبارک عزیزم... اون روز فکر کنم شلوغ پلوغ هم بود چون سپیده بهم اس ام اس داد که امروز زود برو خونه میگن قراره شلوغ پلوغ بشه و از این حرفا... من هم که دیدم اون روز محاله بتونم هول هولکی برای آرش پلیوره را پیدا کنم بیخیالش شدم ، ولی انگار دلم تاب نمی آورد دست خالی برم خونه... درسته که از وقتی ازدواج کرده بودیم من به خاطر اینکه آرش از اینکارا نمی کرد بیخیال این برنامه ها شده بودم ولی اون روز ، اون متن نوشته اس ام اس الکی نبود که! هنوزم میشه عاشق بود!!!!!!!!!!! درسته که اون اس ام اس هم بی جواب مونده بود عین همه اس ام اسهای دیگه ، درسته که انتظار هیچ هدیه ای از آرش خسته نداشتم اونهم درست اون روزی که قرار بود وضعیت کاریش معلوم بشه... درسته که آخرین ولنتاین زندگیمون مربوط به دوران سیاهی بود که آرش نه من را میخواست نه هیچکس دیگه را و اونقدر غرق اعتیاد بود که حتی نفهمید من اون کادو را به چه مناسبتی بهش دادم.. با اینکه از اون سال به بعد برای من ولنتاین مرد.. با اینکه اون روز را از تمام ذهنم برای ابد پاک کردم ولی....:  هنوزم میشه عاشق  بود... مگه نه...  ؟؟؟ تو راه برگشتن به خونه دوتا شاخه گل سرخ خریدم و 7 تا شکلات قرمز قلبی و یه کارت پستال کوچولو که همه شونو گذاشتم تو یه ساک کوچولو و تو راه براش اس ام اس دادم: امروز میگن شلوغ پلوغه آرشی... زودتر بیا خونه... دلم میخواد بیشتر باهم باشیم... اگه بشه شام بریم بیرون.  با تمام عجله ای که داشتم آرش زودتر از من رسیده بود و زنگ زد که کلید نداره و پشت در مونده.... فرصت نبود که کارت پستالو ببرم خونه توش بنویسم بنابراین وقتی از مترو پیاده شدم نشستم رو صندلیها و اولین جمله ای که به ذهنم اومد نوشتم: آرش من ، دوستت دارم برای همیشه ، ولنتاین 90 ، عسل. ( البته اگر فرصت داشتم جمله ای پیدا میکردم که نشون بده این هفتمین ولنتاین زندگی من و آرشه از اون سالی که دوست شدیم تا الان و هفت یعنی عدد تکامل عشق ولی نتونستم اینو در یه جمله که تو اون کارت جا بشه بنویسم و بیخیال شدم.. حالا اگه شماها روز ولنتاین دیدید اتو ایستگاه مترو یکی نشسته هول هولکی تو یه کارت  کوچولوی قرمز برجسته با اون قلب گنده جداشونده اش! چیز مینویسه شک نکنید که منو دیدید!!!!!!!!!! ) دیگه بدو بدو رفتم و کلید انداختم دیدم آرش همون جلوی آسانسور ایستاده.. حتی نمیشد ساک دستیه را قایم کنم.. قرمز شدم یه کمی  ، و گفتم ببخشید خیابونها شلوغه ، اینها مال توئه!!!!!!!!!!!! تو. دستش یه ساک تبلیغاتی شرکتشون بود.. حدس زدم ادکلنهاست.. نگفت مال ولنتاینه... گفتم: اوووووووووووووه پس امسال شرمنده کردی .... کادوی ولنتاین برام خریدی؟؟؟؟؟ آوردیم و باز کردیم و دوتاشو گذاشتیم جلوی میز توالت... شکلاتهارو که آرش گذاشت تو یخچال تا آب نشه البته یکیشو آوردیم با چایی خوردیم شکلاتها دوتیکه بود یعنی دوتا قلب را با یه روبان به هم چسبونده بودن باحال بود ( هنوز داریمشون!!!! ) گل را هم گذاشتم تو گلدون و گذاشتم رو میز ناهارخوری... کارت را آرش با دقت خوند و گفت : بذار جلوی میزتوالت ... گفتم: بذار تو کیفت خوب!!!!! یا ببر بذار رو میزت!!!! واسه تو خریدمش!! ( قضیه اون کارت بچه اش که تو کیفشه... و اون عکسش که یه مدت رو میزش بوده ها..  دلم میخواست از من همیه چیزی جلوی روش باشه درطول روز... میخواستم.. حسادت اسمشه یا هرچیز میخواستم!!!!!! ) ولی آرش با تعجب گفت: چرا تو کیفم بذارمش؟؟؟؟؟ اینجا باشه قشنگه! ، و بعد برداشت و با دقت گذاشتش جلوی ظرف دکوری روی میز ناهارخوری!!!!! منم چیزی نگفتم... نمی دونم شاید چون مال بچه اش را چاره ای نداره جلوی چشم نمیذاره.... شاید اهمیت مال من کمتره.. شاید... شاید... شاید... تنها کاری که کردم این بود که بهش نگفتم چرا مال اون  اونجا ... چرا مال من اینجا؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! این تنها حد کنترل روی خودم بود....! بعدش آرش گفت خسته است و غذای خونگی بخوریم.. گفت اونقدر تو شرکت غذای رستورانی میخوره که حالش به هم میخوره از غذای بیرون... من هم براش یه دوتنه از اون ماهی سفیدارو که خریده بود و مورد بی مهری من قرار گرفته بود تو شمال!!!!!!!! درست کردم. البته این آرش همچین سریع لوس و گوگولی میشه یعنی دوروز از اون قیافه گرفتنها نگذشته همچین سریع پسرخاله میشه که اصلاً انگار نه انگار ما اونهمه تلخ بودیم!!!!!!!!!!! شروع کرد نق زدن که چقدر تیغ داره.. دارم از گشنگی می میرم.... خیلی سخته تیغهاشو جدا کنم!!!!!!  من هم براش کمک کردم هی تیغهای ماهی هارو می گرفتم و خرد می کردم می ریختم رو غذاش اونهم تندتند میل می فرمود!!!!!!!!!!!!!  

بعد از اینکه یه دونه ماهی درسته را تا ته خورد!!!!!!!!!!!! یاد شیرین کاریاش افتاد تو شرکت!!!!!!!!  و با همون لحن غلوش شروع کرد به تعریف کردن: دیدی گفتم هیچ غلطی نمی تونن بکن!!!!! جوری ترسوندمشون که همه شون به دست وپام افتادم.. .بابا من اونجا جوری کار کردم که کسی نمیتونه بفهمه چی به چیه.. مگه الکیه.. همه شون گفتن هرچی تو بگی!!!!! من هم گفتم وسایلهارو برگردونن اتاقم و حقوقم هم قرارشد از اول سال زیاد بشه .. حکمم راهم بزنن معاون مالی اداری.. برای این کارهام هم اینور سال پاداش بدن... تازه گفتم من یه منشی  هم میخوام که نذاره کسی بی اجازه وارد اتاقم بشه.. البته اینجاشو که گفت و دید چشمهای من گرد شده و نزدیکه که با شناختی که از عسل داره الان دوتا جمله نفیس بارش بشه!!!!!!!!! گفت: البته منشی نه ها.. منظورم یه نیرو ی کمکیه که بشینه سندهامو بزنه بابا.. دهنم سرویس شد!!!!!! خلاصه من که دیگه میشناسمش از کل قضیه فهمیدم که اضافه حقوقش برمیگرده به پایان قرارداد و قرارداد سال جدید... نیرو هم که حرفش مال خیلی وقت پیشه که باید بگیرن و میمونه حکم که هنوزم امضا نشده و قاعدتاً معاون مالی اداری حداقلش 4 5 تا نیرو میخواد دیگه.. وگرنه معاون مالی اداری بودن یه نفره که معنی نداره فقط موند اتاقه که بالاخره دعوا هم سر همین لحاف ملا بود و تونست پسش بگیره!!!!!! آرشه دیگه... باید از وسط داستانهای پرشاخ و برگش اصل قضیه را کشید بیرون..!!!!

چندروزی بود که گوشی تلفن خونه ما پر از میسکال بود و من نمی دونستم این تلفنها از شهرستان و  اقصی نقاط تهران مال کیه... تا اینکه دوباره زنگ زد و دیدیم به به صاحبخونه عزیزززززززززززز!!!!!  نگو رفته شهرستان و از اونجا پیگیری میکنه ! خلاصه  نصف شماره ها کشف شد!!!!!! دیگه گفت امسال که میدونین نرخ کرایه 5 میلیون اضافه شده  و پارسال هم که من به خاطر تصادفتون باهاتون راه اومدم حالا هم میگم اگه بشه کرایه پارسالتونو دوبرابر کنید!!!!!!!!!! من که گوشی به دست خشکم زد و آرش اومد جمعم کردو دیگه قرار شد 3 میلیون تومن بدیم و 60 تومن هم به کرایه اضافه کنیم البته اون میگفت 100 تومن ولی خداکنه تو بنگاه به همون 60 تمون راضی بشه چون ما علاوه بر این باید شارژ و پارکینگ راهم بدیم ... خلاصه تنها جمله ای که آرش با لبی خندان میگفت این بود: ای  مرده شورتو ببرن.. خروس بی محل.. حالا حتماً باید امشب زنگ میزدی!!!!!!!! ای بابا.. . حقوق و عیدی من که پرید....!!!!!!!!!!!!  البته اگه حقوق معوقه آذر و دی و حقوق بهمن و علیب الحساب اسفند و عیدی مارو بدن خوبه ولی کی باور میکنه همه اینهارو یه جا بدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

اون شب هم شب خوبی بود... با اینکه فکرشو نمی کردیم که ولنتاینی هم باشه ولی ایمان آرودم که: هنوزم میشه عاشق بود!!!!! امتحانش کنید.

ادامه دارد....                                                                                                                                                                      

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

دوشنبه:

مراقبه های صبحگاهی چیز خوبیه.. توی یه مسیر کوتاه.. فقط تسلیم یکی بزرگتر از خودت شدن.. قوی تر از خودت... یکی که بگی تسلیمی و اون ببردت... بهش بگی ممنون... به خاطر هیچی ممنون.. و به خاطر همه چی... که بگی می تونست بدتر از این باشه و نیست... یه چیزی خیلی خوبه.. اینکه به جای هزار تا چیزی رنگ و وارنگی که از خدا بخوای یه چیز و فقط یه چیز درخواست کنی.. اونهم همین آرامش روحی.. اینکه بگی خدایا .. حتی اگر آرامش ندارم تو مرا آرام کن... درونم را کمی روشن کن.. خداوندا ببین چقدر روزهای گذشته برام سرد و برفی و تاریک بود... همیشه آفتابی کن روزهایم را و روشن... خدایا ممنون که امروز تمام راهو تو تاریکی و شک و تردید و تهمت و نفرت سپری نکردم... خدایا ممنون که امروز تونستم یه کمی بدون خفگی نفس بکشم... خدایا ممنون که امروز درونم حداقل سیاه نیستو سرم پایین نیست و چشمام میچرخه که حداقل دوروبرم را ببینم ... خدایا ممنون به خاطر روز اول... امروز هم کنارم باش.. درست مثل دیروز...

اون روز  تصمیم گرفتم بعد از شرکت برم بگردم دنبال یه پلیوری شبیه اون قبلی که سوزوندمش!... دیروز دوسه تا پاساژ اطراف خونه را گشته بودم که همشون سوسولی بودن و به درد آرش نمیخورد... اون روز مثل هرروز بود... مدتها  بود که دلم میخواست موبالیلمو به عمد جلوی آرش بکوبم به دیوار و خرد و خاکشیرش کنم به خاطر اعتراض به زنگ نزدنش ..  یکی دوباری هم خاموشش کرده بودم ولی نتیجه ای نداشت.. آرش زنگ نزده بود که ببینه خاموشه یا روشن و حرفی پیش نیومده بود که بگم معترضم به این قضیه... مدتها بود که به خاطر خراب بودن اف اف فقط زمانی که آرش پشت در خونه بود رو گوشیم زنگ میزد که درو براش باز کنم...!!!!! مدتها بود که صدای زنگ موبایلم را هم حتی به خاطر نمی آوردم.. اون روز هم درست مثل هرروز... کلی اینور و اونور کارامو کردم و بالا و پایین رفتم و موقع ناهار اومدم ساعتو ببینم که دیدم از محل کار آرش 4 بار میسکال افتاده  ، خدای من ... با تعجب بهش زنگ زدم..گفت: چرا گوشیتو جواب نمیدی.. آروم و با مظلمویت گفتم: ازبس زنگ خور نداشت صداشم دیگه یادم رفته بود روزها اصلاً از کیفم درش نمی یارم.. سکوت کرد و گفت: چندبار زنگ زدم بژرسم ازت مارک ادکلن خوب چیه؟ همکارم از دبی آورده نصف قیمت میفروشه همه دارن میخرن ، گفتم مردونه یا زنونه؟ گفت هردوتا... گیج شده بودم تو اون هیری ویری.. بالاخره چندتارو اسم برد و من دوتارو گفتم و تمام شد. باورم نمیشد آرش و این کارا! ، آخه ادکلنهای آرشو من میخرم.. یعنی حواسم هست هروقت ادکلن و اسپری تموم کنه زود بخرم واسش چون خودش اهل خریدکردن و مارک دونستن و این چیزا نیست .. جوری که یه بار همکارش یه دونه ازین تگزاس دوتومنی های جلوی مترو !!!!!!!!! ها خریده بود بهش انداخته بود 18 تومن!!!!!!!!!!!! یعنی این ادکلن را میزد بوش تا 40 فرسخی حال آدمو بد میکرد... آرش اصرار هم داشت بزنه چون هم پولشو داده بود هم اینکه گنده بود و زیاد توش بود و به درد ماشین میخورد که بوی سیگار توش نپیچه!!!!!!!!!!!!!! دیگه خداروشکر تموم شد و من توبه کردم حواسمو جمع کنم یه وقت دوباره ازین شیرینکاریا نکنه!!!!!!!

خلاصه  ظهرهم سپیده بهم زنگ زد که میخوام برم چندتا آتلیه ببینم نزدیک محل کار توئه... میای بریم.. اولش اومدم بگم نه حوصله ندارم میخوام برم شام درست کنم و ... ولی پیش خودم گفتم بهتره یه کمی از حال و هوای خونه دربیام.. تمرین تنها گشتن.. تمرین استقلال.. تمرین قبل از آرش خونه نبودن... !!!!!! و درضمن ارتباط با سپیده بدون درنظرگرفتن روابط مهران و آرش... اون روز با سپیده هم کلی گشتیم... حال و هوای ولنتاین داشت تهران!!!!!!!! من که یادم نبود سپیده گفت و قرار شد همون پلیورو اگه بتونم براش بخرم فردا که ولنتاینه بهش بدم... که اونهم باز چیزی که به درد آرش با اون سلیقه اش بخوره پیدا نکردم!!!!! هی میگفتم: آقا یه خورده مردونه بده! میگه: خانوم به خدا اینها زنونه نیست همش مردونه است !!!! میگم:  نه مردونه تر ! میگه: واسه پدر و پدربزرگتون میخواید!!!!!!!! با اخم نگاهش میکنم و میام بیرون!!!!!! خوب این پلیورها چیه آخه همه سبز و زرد و یقه شل و ول و یه تیکه گلدوزی و یه کلاه و یه مشت زیپ و دکمه... خدایا چکار کنم؟ آخرش هم پیدا نکردم و دست از پا درازتر برگشتم خونه... آرش همزمان با من رسید... با تعجب پرسید الان میای؟‌خواستم اولش نگم با سپیده بودم که حسااس بشه و بحث تکراری مهرانو بکشه وسط ولی دیدم بهتره بگم... گفتم با سپیده بودیم و اتلیه دیدیم و اینا... اون شب آرش یه مسئله کاری براش پیش اومده بود که تا صبح درست نخوابید.. یعنی پاشو انداخته بود رو پاش و بیدار بود تا صبح هی من بیدار میشدم میدیدم خشک شده!!!!!! خیلی هم دلداریش دادم  ، از همه طرف می رسید دیگه... آرش به خاطر اینکه اینهمه کار کرده بود و نه حقوقی اضافه کرده بودن بهش نه پاداشی داده بودن دوتا نامه اعتراض نوشته بود .. اون روز علاوه بر اینهمه نامهربونی ازش خواسته بودن اتاقشو تحویل مدیر پروژه دیگه ای بده.. آرش هم که حق آب و گل داشت و دلش پر بود و باقی قضایا یهویی تمام وسایل اتاقو میریزه وسط سالن و میره بسط میشینه اتاق معاونت که استعفاء بده!!!!!!!!! خوب اونها هم که مثل من این قاط زدناشو وارد نبودن همه شون خشکشون زده بوده و از آنجایی که مدیرمالی فقط اسفندماهه که حرفش خریدار داره دلجویی ازش کرده بودن.. همین فرصتی شده بود که اون خواسته هاشو مطرح کنه و تقاضای پاداش و افزایش حقوق بده و یه نیروی کمکی.. حالا فردای اون روز قرار بود نتیجه تمام این مذاکرات معلوم بشه و آرش هم که حق داشت نخوابه!!!!! ممکن بود تازه با این خرده فرمایشات موافقت که نکنن هیچی تازه به خاطر اون قاط زدن یهویی بگن خدافظ شما!!!!!!!!! اونهم شب عید! و خوب قضیه حل نشده دوربینها و باقی قضایا هم که دیگه میتونست بهانه خوبی باشه... خلاصه اون شب آرش هی برام تعریف میکرد و منم با وجود نگرانی ای که سعی داشتم مخفی کنم میخندیدم و میگفتم: حال کردم خدایی آرش.. یعنی تو تمام زونکنهارو ریختی وسط راهرو... ای ول بابا... حق داری خوب قاطی کنی اینهمه بی مهری.. حداقل مدیرتون باید پشتت درمیومد و موافقت نمی کرد که اتاقتو عوض کنن.... بیخیال بابا... هرچه باداباد.... ولی خداییش اون قاط زدنت دیدن داره ( حالا خودم داشتم از تو منفجر میشدم از دلشوره بیکارشدنش ) خلاصه اون شب شب خوبی برای آرش نبود....

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

گام اول: ( یکشنبه )

صبح از خواب بیدارشدم... هیچ چیز تغییر نکرده بود... جز من که تصمیم گرفته بودم تغییر کنم.. انتظاری نبود که آرش صبح اون روز تحویلم بگیره... این من بودم که باید یک تنه شروع میکردم... وقتی میخوای شروع کنی به تغییر کردن یهویی اون چیزای منفی همشون باهم به طرفت هجوم میاره... یعنی دقیقاً اون روز نه برفی بود نه بارونی... قبل از اینکه هنوز ساعت بالاسرمون زنگ بخوره رفیقش زنگ زد... !!!!!!!! به خودم گفتم:  نه عسل... کنترل.. کنترل.. کنترل... زبونتو کنترل کن... غرغر ممنوع... امروز سخت ترین روزه.. امروز هرکی روش آلرژی داری مطمئن باش کنه میشه... مطمئن باش!!!!!!!!!! ولی تو اولین روزیه که باید کنترل کنی خودتو... تمام ذهنم پراز بدوبیراه به رفیقش بود... ولی......... تنها فکر و تصوری که کردم این بود که رفیقشو بکنم تو دستشویی و درو ببندم تا عصر که برمیگردم!!!!!!!!!!!!!!! با آرش رفتیم بیرون... باورم نمیشد.. باورم نمیشد که تونستم بهش فکر نکنم.. تو ماشین نشستیم.. با رفیقش خیلی عادی حرف زدم.. آرش که ساکت بود و تو اخم و تخم... یهویی رفیقش گفت: عسل خانوم شنیدم خیلی تو برف و بروان گیرکرده بودین.. آرش گفت خیلی ترسیده بودین!!!!!! ( پس آرش از من تعریف کرده بوده... اگه براش مهم نبودم که نمی اومد بگه عسل ترسیده بود و ... حالا وقتش بود!... ) لبخندی زدم و گفتم: آره من ترسیده بودم ولی آرش خیلی حرفه ایه... یه قطار ماشین پشتمون بود که آرش یه تنه رفت جلوتر از همه!... آرش خداییش راننده است.. چشم بسته این جاده را میره.. من به رانندگیش ایمان پیدا کردم... اخمهای آرش به وضوح بازشده بود...(  اگر دیروزش بود شک داشتم نگم: آره رفتیم.. عین حماقت بود.. وقتی عقل نداشته باشه آدم همینه... واسمون گوسفند قربونی کرده بودن!!!!!!!!!!!  ) اون روز رفتم سر کار... وقتی برگشتم یادم افتاد رفیقش با تمام انرژی های منفی ای که بهم وارد میکرد بی حال و بی رمق هنوز تو دستشویی خونمونه !!!!!!!!!!! دیگه برام مهم نبود بود و نبودش.. ( ببخشید.. شاید نوشتن این تصور بی ادبانه باشه... شاید .. ولی من اینکارو کردم... شما دوست عزیز... کسی را که ازش بدت میاد بذارش تو کمد دیواری..بذار هرجا که دوست داری  منتها من کمددیواریم جزء جاهای مهم خونمه.. نمیخواستم بذارمش اونجا!!!!!!!!!!!! )

اون روز فقط سعی کردم با خودم کنار بیام... بازی قدیمی تغییر لحن و گویش... ولی اینبار مستأصل تر بودم.. شکها و تلخیهای این دوران و ارتباط دادن مسائل به همدیگه که تازه قسم ملموسش را اینجا نوشته بودم بدون درنظر گرفتن بعد ناملموس و روانیش اونقدر حالمو بد کرده بود که برام خیلی سخت بود این بازی قدیمی... اون روز را فقط اختصاص دادم به خودم... تمام راه .. با خدا گفتگو میکردم... آروم و زمزمه وار... از خدا آرامش خواستم و عشق و محبت.. ولو اگر در مقابلش چیزی دریافت نکنم و توان بالایی که بتونم بی چشمداشت اینهارو نثار زندگیم کنم... رفتم بانک... دوبرابر پول ناچیزی را که هرماه برای کمک به نیازمندان میریختم واریز کردم و گفتم: خدایا این صدقه را ازمن بپذیر.. درعوض چیزی از تو نمیخوام جز اینکه فقط آدمهایی که در روند زندگی من و آرش  تأثیر منفی دارن را از ما دورکنی... خدایا از تو میخوام سرنوشت اونها رو از ما جداکنی... خدایا به من و آرش قدرت تشخیص راه و تمایز خوب را از بد عطاکن... خدایا من می ترسم.. خدایا من از بعضی از بندگان تو می ترسم.. خدایا.. خدایا ... خدایا... کمکم کن بسازم.. کمکم کن خرابیهایی را که درست کردم بتونم بسازم... خدایا من نیازمند توأم... تا دیروز حوصله حرف زدن با تورو نداشتم چون فکر میکردم میتونم همه چیز را خودم درست کنم...امروز همه چیز را به دست تو میسپارم و میگم تسلیمم .. من نتونستم.. تو بیا... تو کلمات را بر زبانم جاری کن.. تو احساس را به قلبم وارد کن.. تو نفرت و بدبینی و تلخی را از بدنم مثل زهرابه ای بیرون بریز... خدایا تو  کمکم کن.. تو از زبان من حرف بزن.. تو با چشمهای من ببین.. تو با گوشهای من بشنو.. خدایا... درمن واردشو... کمکم کن خدایا...

اون روز من فقط و فقط تو خلوت خودم بودم... سعی می کردم یاد محوشدن اخمهای آرش بیفتم صبح با شنیدن تعریفهایی که ازش کردم... سعی کردم به هیچ موضوعی جز همین یه موضوع فکر نکنم... طرفهای ظهر بود که مرتب شماره مهران رو گوشیم می افتاد... جواب ندادم.. هنوز واکنشی برای برخورد باهاش پیدا نکرده بودم... زنگ زد شرکت.. اون روز را سپیده هم مرخصی گرفته بود و رفته بودن دنبال کار آرش...  رفته بوده قضیه را حل کنه... سپیده گفت حل شد ما رسیدهارو تحویل دادیم و مهران با آرش حرف زد و یه چیزای دیگه هم قراره ببره بهش بده .. سپیده همینهارو گفت... اون با حساب خودش میگفت حل شد... خوب قضیه به این سادگی نبود ولی سپیده روی حرفهای مهران به سادگی می گفت حل شد... من اولش خواستم زنگ بزنم به آرش ولی جلوی خودمو گرفتم تا شب ، باید خودش حرف بزنه... شب آرش اومد خونه.. خسته بود و تو قیافه.. برخلاف معمول رفتم دم در... سلام کردم... همون پذیرایی های معمول.. چایی و ... بعدش هم به کار خودم مشغول بودم.. کتابی را گرفته بودم دستم به نام: « چگونه از کنترل دیگران دست برداریم! » مشغول اون بودم .. قبلاً شروعش کرده بودم ولی نیمه کاره مونده بود...با موهام ور میرفتم... تو آشپزخونه می رفتم تا شام... دوباره طبق معمول.. فقط سکوت تلخ نبود.. اگرچه ظاهراً بود ولی انگار من اونطوری نبودم... راجع به برنامه تلویزیون یه نظری می دادم.. ازش سوالی می پرسیدم.. مثلاً نسکافه میخوری؟ آرش همیشه چایی میخوره .. خوب من می دونستم جواب این سوالو و هیچوقت نمی پرسیدم ولی حالا از قصد می پرسیدم و وقتی سرشو بلند می کرد بدون اینکه به این ور و اون ور نگاه کنم مستقیم تو چشماش نگاه می کردم... و یکبار احساس کردم داره نگاهم میکنه بهش نگاه کردم برای چند ثانیه تو چشماش خیره شدم ، خواست سرشو برگردونه که گفتم: آرش ، فکر کنم باید بری چشم پزشک.. جلوی تلویزیون خیلی پلک میزنی !... گفت: خسته ام دهنم سرویس شده.. ازبس به کامپیوتر نگاه می کنم... اومدم کنارش نشستم و گفتم: خستگیت به وضوح معلومه تو چهرت.. یه کمی به خودت برس.. انگار سر درددلش بازشد و گفت: اگه بذارن.. امروز سپیده بهم زنگ زد و گریه کرد.. اگر پای سپیده وسط نبود با مهران بدجوری تا میکردم.. تو خبر نداری؟ گفتم فقط در همین حد که سپیده بهم زنگ زده و با تو حرف زده... حالا چی شده؟ آرش گفت: مهران اومد گفت یه سری لوازم و ملزومات خریده به اضافه فاکتورهایی که تونسته جورکنه که ظاهراً دوربینارو خریده ولی درواقع اون پول را بابت یه چکی تو اون تاریخ داده رفته... حالا از من خواست چیزی نگم تا بعداً خرد خرد پس بده... ولی من هنوز رو حرفم هستم.. این آدم برای من مرد دیگه... نباید منو دور میزد.... باید همون موقع می اومد می گفت که نخریده.. نه اینکه کارو به اینجا بکشونه.... من ولش نمیکنم .. بالاخره یه روز زهرمو میریزم بهش و .. و.. و... یاد حرفهای مهران افتادم.. اون صبح جور دیگه ای گفت.. گفت من فاکتورا را دادم که دوربینارو تحویل دادم و یه سری چیزای دیگه هم هست که براش می فرستم و حل شده... دیگه سعی کردم جز به حرفهای آرش به هیچ حرفی فکر نکنم.. خیلی سخت بود.. خیلی سخته هنوز چون تو ذهن هیچکس حل نشده ولی... گفتم: آرش خداروشکرکن که پای تو کنارکشیده شد تو هم همونطوری که گفتی خودت.. واگذار کن به خدا... بازم آرش غر زد و  غرزد و غر زد و خودشو خالی کرد و اینبار من هم باهاش همراهی کردم:  ( البته سعی می کردم نه طرف اینورو بگیرم نه اونور.. چون برای من حل نشده ... هرکدوم یه حرفی جلوی ما میزنن و ما خبرنداریم باهم چه حرفهایی زدن و میزنن و.  ) راست میگی آرش ، حالا اگه قرار بود هرکاری کنه باید با تو درمیون میذاشت.. بچگی کرده شاید.. بالاخره اون هنوز بچه است.. مثل تو نیست.. البته تجربه خوبی شد تو دیگه فامیل را وارد کار نکنی ، خدا بزرگه.. سپیده که مقصر نیست.. گیریم شوهرش هرچی باشه... وقتی اون زنگ میزنه به تو گریه میکنه یعنی تورو جای برادر نداشته اش می دونه... تو حساب هرکدومو ازهم جداکن.. به من ربطی نداره تو با مهران چه طوری میخوای برخورد کنی ... من برام مهم نیست که اونو نبینم یا ببینم.. تو شوهرمی اون شوهر خواهرم.. و با مظلومی گفتم:  ولی عیبی نداره.. من و سپیده هربار که خواستیم همدیگه را ببینیم باهم بیرون قرار می ذاریم!!!!!! آرش کماکان اون شب ول کن معامله نبود... و من آخرش گفتمک بیخیال آرش.. اونقدر این قضیه به من انرژی منفی وارد کرده که دوست ندارم دیگه جلوی من راجع بهش حرفی بزنی.. امیدوارم بتونید خودتون  باهمدیگه حلش کنید!

روابط زناشویی من و آرش هیچوقت بد نبود.. جز این اواخر که هم قهر طولانی داشتیم و بعد هم تبعات بعدیش و اون شب که دیگه اوجش بود که من خیلی نگران شدم... تقریباً یه هفته 10 روزی بود که باهم رابطه ای نداشتیم... تو وقتهای عادی فرق نمیکرد کدوممون شروع کننده باشیم ولی اینبار برای من خیلی سخت بود... یه جورایی خیلی هم سخت بود... هنوز حرف آرش تو گوشم زنگ میزد که از زندگیم هم دل خوشی ندارم و .... ضمن اینکه می ترسیدم.. که آرش نتونه.. یا نخواد.. یا  منو پس بزنه... یا.. یا.. یا... ولی دلم نمیخواست این فاصله طولانی بشه.. تو دلم میگفتم مگه نمیگی سیاست داشته باش.. مگه شک نداشتی با کسی هست یا نیست.. مگه با اون گوشی پاک شده و این حرفی که زد که دلم به زندگیم خوش نیست و اون جیم جیم رفتن اینور و اونور و دیرکردن  از سر کار و .. هی نیفتاده بودی تو هول و ولا که نکنه با کسیه و ... مگه نگفتی با کسیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟‌هان؟؟؟؟؟؟؟ عسل به من بگو آره یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فرض کن با کسیه ... بیا حالا دودستی هولش بده سمت اون..  هی کلنجار رفتم که نه.. بیخیال.. الان من آمادگی روحیشو ندارم.. غرورم چی ؟ .. نه.. میترسم بزنه تو ذوقم... ولش کن... از طرفی هی به خودم نهیب زدم... نه.. همین حالا... همین حالا... عسل.. نترس... بردار این فاصله را.. مگه نمیخوای درستش کنی.. مگه نگفتی اگه خیلی هم دیر شده باشه برش می گردونم ( البته این فکرها بیشتر و پررنگتر بود روزای اول و کار من سخت تر.. بالاخره مدتی بود من داشتم تو ادله  و شواهد و قرائن دنبال ردپایی از خیانت می گشتم... برام سخت بود پس زده بشم.. هنوز دنبال اثبات یه دروغ  بودم ولو خیالی... ) برش گردون.. فرض کن رفته و میخوای برش گردونی.. اون غرور لعنتیتو بشکن عسل..!

اون شب با اینکه فاصله ای نامرئی بینمون بود .. با اینکه به فضای خالی بینمون عادت کرده بودم.. با اینکه تمام احساسم مثل دستهای نامرئی منو به عقب هل می داد بازهم مقاومت کردم و جلو رفتم و خودمو چسبوندم بهش... زیرلب گفت خیلی خسته ام .. لهم.. و پشتشو کرد به من... تمام دنیا آوار شد رو سرم... باز با اینحال گفتم: میخوای بدنتو روغن بزنم  ماساژ بدم راحت بخوابی... فقط گفت: نچ!... بغلش کردم... همونطوری که داشت پشت به من سیگار میکشید.... ( توصیف این که چه آشوبیه تو اون لحظه تو دل آدم برای من یکی سخته... ولی به خودم میگفتم.. ادامه بده.. عمراً به کسی اجازه بدم ... برت میگردونم.. بالاخره می تونم.. برمیگردی آرش.... برمیگردی آرش... آرش برنمیگشت... ناز می کرد نمی دونم... خسته بود نمی دونم.. می ترسید نمی دونم... هرچی بود شاید ثانیه های مرگباری بود و کشدار.. روانم به هم ریخته بود.. رابطه زناشویی همیشه یه رابطه توامانه که درحالت عادی اگر هرکدوم از طرفین هم شروع کننده باشند باز طرف مقابل بیش تر از چند دقیقه مقاومت نمیکنه... ولی حالا این من بودم که یک تنه داشتم شروع می کردم... برمی انگیختم.. .ناز می کشیدم... جدال میکردم... می شکستم.. پس زده می شدم... و ..و.. و... و... ولی توانستم!.. با اینکه این ارتباط خیلی خیلی کوتاهتر از همیشه طول کشید.. با اینکه آرش حتی مرا نبوسید ... با اینکه آرش حتی نخواست من هم برانگیخته بشم چه برسه به باقی قضایا... با اینحال با تمام سرخوردگی و ناراحتی خودمو از تک و تا نینداختم.. خودمو در جدال با دشمن فرضی ای میدیدم که نمیخواستم حتی جسم همسرم را تصاحب کنه !!!!!!!!!

پی نوشت: این قسمت آخر را خیلی با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا حتی رمزدارش کنم ولی احساس کردم ممکنه به درد خیلی از دوستام بخوره مخصوصاً اونهایی که تو ارتباط خصوصیشون باهام گفته بودن: دیگه دوستش ندارم.. دلم منمیخواد بهش نزدیک بشم ، از تصور خیانتش و .. آزار می کشم و ... و .. و... با همه این حرفا .. با همه این سختیها من امتحانش کردم...سخت بود ولی محال نبود!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

تهوع.... ریشه  تحول.... :

فردای اون روز تعطیل بود  من هنوز تو حال و هوای دیگه ای بودم.... آرش می خوابید و من انگار داره یه جرم نابخشودنی مرتکب میشه... بدون درنظرگرفتن خستگی راه و اون مسائلی که ذهن آهن را درگیر میکنه چه برسه به آدم.... مشکوک نگاهش می کردم و انگار معتاد بالفطره ای جلوم داره چرت میزنه... حال من قابل توصیف نیست... الان شاید به نظرم خنده داره ولی اون روز اون احساس خفقان راحتم نمیذاشت.... تمام روز در سکوت گذشت.... آخر شب با لحن طلبکارانه ای پرسیدم: چرا حرف نمی زنی آرش... گفت: اینجوری راحت ترم... آرومم.... وقتی هیچکس.... حرفمو نمی فهمه بهتره ساکت باشم. گفتم: راستشو بگو تو با من مشکل داری.. تو منو نمی خوای دیگه.. حتماً کسی تو زندگیت وارد شده.. راست بگو.. بگو تا همین فردا از زندگیت برم بیرون... خسته شدم... از سکوتت خسته شدم ... ازین زندگی و این خونه خسته شدم... فقط بگو با من چه مشکلی داری؟ با بیحوصلگی گفت: من هیچ مشکلی با تو ندارم... فقط اینطوری راحت ترم... همین... ! بیچاره خوبش می اومد تا می دید من دارم زل زل نگاهش می کنم انگار فهمیده بود تندی چشماشو باز میکرد!!!!!!! ( خندم میگیره الان که یادم می افته! )  اون شب دیگه کاملا فهمیدم که بازی خطرناکی را دارم با زندگیمون می کنم و اگر ادامه بدم این بازی را مطمئنم که حتی اگر تا الان آرش با کسی نباشه و معتاد نباشه و هزارتا چیز دیگه... این منم که دارم با دست خودم هولش میدم به اون سمت! اون شب تصمیم خودمو گرفتم.

سعی کردم اول تمام اتفاقاتی را که افتاده بود فیلم وار نگاه کنم.. توی این فیلمها که داشت از جلوی چشمم رد می شد من عسل نبودم بلکه من تماشاگر زندگی عسل و آرش بودم... اولش سخت بود.. افکار منفی هنوز تو ذهنم دور می زد .. یه لحظه می گفتم دیگه تمومه , فردا میرم  دفتر بابا و همه کارارو می کنم من نمی تونم دیگه باهاش زندگی کنم.... لحظه بعد می گفتم نه ببینم راه برگشتی مونده؟ اگر هم چیزی درست نشد.. اگر تمام پلهارو شکسته باشم بازم باید آخرین تلاشمو بکنم.. بعدها شاید تإسف خوردم... یاد حرفای دوستام افتادم... تو این مدت تلخی اگر میخواستم ارزیابی کنم 90 درصد و حتی بیشتر به من هزاران راهکار داده بودن که من نه تنها یکیش راهم عمل نکرده بودم بلکه درست برعکس رفتار کرده بودم.... حالا رسیده بودم به اینجا ... نگاه می کردم به زندگی آرش و عسل.. فقط از بالا... از دور... سریال وار... توی این مدتی که تقریباً از اون روز کذایی کتک زدن آرش شروع شده بود تا این روز باید رفتارای آرش و عسل را طبقه بندی می کردم... کارای خوبشون و بدشون!

آرش چه کار کرده بود؟ آرش حساس به عسل نگران این بود که عسل با تماشای اون فیلمها تحت تإثیر قرار بگیره.... چرا که نه؟ مگه همین عسل نبود که آرش در جریان گذشته هاش و شیطونیهاش بود؟ خود آرش از اون دیرباز می گفت من تورو از دست چنگ این و اون کشیدم بیرون ....!!! مگه عسل دختر پیغمبر بود؟ مگه بارها جلوی آرش از مردای این سریالها تعریف نکرده بود؟ .... آرش چکار کرد؟ چاره ای نداشت جز اینکه جلوی از دست رفتن عسل را اونهم با روش خودش بگیره... اینکارو کرد ولی بازهم عسل جلوی  روش از بقیه ادامه سریالو می پرسید... آرش هرکاری کرد حتی با کتک زدن نتونست جلوی عسل را بگیره ... حتی عسل با فلش مموری یه قسمتهایی از سریالو گرفت و دید... آرش تا آخر راهو رفت ولی بی نتیجه بود... عسل داشت کار خودشو می کرد...!!!! آرش حتی ناامیدانه به بابای عسل گفت شاید بتونه جلوی عسلو بگیره ولی فایده ای نداشت!

عسل چه کار کرده بود؟ عسل نگران بود که آرش معتاد بشه.. درست مثل آرش که بهش اعتماد نداشت و می ترسید عسل هم می ترسید ... عسل هم درست  همون حسی را که آرش به ماهواره داشت نسبت به پسرعموش داشت... هی گیر داد... این یارو چیکار داره زنگ می زنه... این یارو ال ... این یارو بل... درست همونطور که آرش از اینکه عسل شبیه قهرمانهای سریالها بهش خیانت کنه عسل هم می ترسید آرش حتی از پشت تلفن هم ویروس اعتیاد را از پسرعموش بگیره.... و با تمام گیردادنهای عسل , آرش نه تنها با اون قطع رابطه کرد بلکه از ملاقاتش با اون چیزی به عسل نمی گفت و حتی محتویات گوشیش راهم که توش نشانه ای از حرف زدنش با اون بود را هم پاک می کرد!!!!!!!! خوب حالا عسل هم آخرین تیر ترکشو خالی کرده بود.... پیش هر کس و ناکسی جوری از این ارتباط حرف زده بود که هرکسی هم نمی دونست شک می کرد نکنه آرش با اون یارو سروسری داره که زنش داره اینطوری جلز ولز می کنه.عسل به همه چیز متوسل شد ولی فایده ای نداشت.

من چه کار کردم؟ من به عنوان نفر سوم تنها چیزی که در این دو ارتباط مشابه دیدم فقط ترس بود... آرش می ترسید عسل را از دست بده و عسل می ترسید آرش به اون گذشته کثیف برگرده... من که به افکار آرش دسترسی نداشتم بنابراین از عسل خواستم خودشو جای آرش بذاره.... بهش گفتم: آیا تو یقین داری که با دیدن این سریالها هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ تإثیری نمی گیری؟ با قاطعیت جواب داد نه... من فقط نگاه می کنم .... همین... بعدش گفتم حالا فرض کن تو آرشی... اگر ازش بپرسم آیا تو مطمئنی که با  ارتباط با پسرعموت معتاد نمیشی یا وسوسه برگشتن به گذشته را نداری؟ جواب اونهم حتماً یه نه به بلندی نه توست عسل! اونهم میگه چه ربطی داره؟ من فقط با اون حرف میزنم و رفت و آمد می کنم... بنابراین از عسل خواستم به آرش اعتماد کنه. اعتماد عسل به آرش سخت بود... اون شواهدی داشت که ذهنش را مشغول کرده بود... شک.. شک... شک... همه اینها دال بر این بود که عسل به آرش شک داره... فقط بهش گفتم: اگه آرش زل زل با شک بهت نگاهت کنه و بهت تهمت خیانت بزنه چیکار میکنی؟ خودتو بذار جای اون... اینهمه اصرار تو برای دیدن اون سریال و اینهمه قیافه گرفتنت بعد از اون روز مشکوکه یا استخررفتن آرش با اون یارو؟

دوباره نگاه کردم , آرش و عسل چه کار کرده بودند؟  آرش همونی بود که همیشه بود... ساکت بود... اهل قربون صدقه رفتن نبود... اهل عذرخواهی نبود ... همه چیزش در چارچوب خودش بود... یه روز با عسل کتک کاری کرده بود ولی بعدش حرف زد و خرید کرد و دوبرابر اون گیرایی که عسل به خرج بچه اش میداد واسه خونه خرید کرده بود.... دقیق شدم...  روز خرید فروشگاه آرش از عسل خواسته بود به اندازه کافی " پد " بخره تا بعداً مجبور نشه از داروخانه بگیره!!!! این یعنی دقت به احتیاجات عسل...اون شبی که بچه شو برده بود فروشگاه برای اثبات خودش و دیرکردن به خاطر ترافیک  مامانشو آورده بود خونه... آرش از دست حرفای عسل خسته شده بود و جلوی باباش راجع به مسائلشون حرف زده بود.... آرش قضیه مهرانو دوربینارو کشید به خونه تا حداقل یه دونه یار که عسل باشه جمع کنه ولی نه تنها نشد بلکه با تلفن زدن به بابای عسل گند زد .... آرش هربار که عسل اونو متهم می کرد به پاپوش درست کردن برای مهران فقط سعی می کرد دلیل بیاره حتی با تلفن زدن به این در و اون در... اون شبی که دیر کرده بود و عسل زنگ زده بود بدوبیراه بهش می گفت همش می گفت کاره دیگه میام... داد نزد... آروم گفت... شبش تو اونجا 11 شب مثل بقیه شام نخورده بود و اومده بود خونه... عسل چکاکرده بود دقیقا روزی که آرش برای عروسی زنگ میزد اونقدر دادو بیداد کرد که همه همکارای خودش فهمیدن!!!!!!! آرش جلوی همکاراش روزی که قرار بود برن عروسی جوری وانمود کرد که عسل دوست داره بره عروسو ببینه.... توی راه همش سعی می کرد با خنده و شوخی حواس عسلو که از کولاک ترسیده بود پرت کنه... اون روزی که با 206 تو همت کل کل کرد کلی ذوق کرد که عسل تشویقش میکنه و همه جا بادی به غبغب می انداخت و می گفت : عسل دید یارو را چه طوری پیچوندم ... خود عسل از ترس رفته بود زیر داشبورد!!!!! , آرش وقتی رفیقش بهش زنگ میزد تو روزای بارونی که باهاشون بیاد معذب می شد... نمی خواست با عسل زبون به زبون بشه... جلوی رفیقش هی می گفت فلانی تو تعریف کن چی شد... انگار باور داشت که حتی عسل باور نمیکنه ماست سفیده اگه اون بگه... آرش اون روز که قرار بود برن شمال و عسل زنگ زد بهش پرسید کجاست گفت داریم با فلانی میایم و گوشی را داد به اون!!!!!!!  آرش جلوی جمع می گفت: عسل تعریف کن تو جاده پر از مه من افتادم جلو و همه پشتمون قطار شدن... هیچکس جرإت نداشت جلو بیفته... آرش وقتی شنید عسل پلیورشو سوزونده چیزی نگفت.. تو اون سرما رفت برای عسل لواشک خرید... اون شب که رسیدن به تالار وقتی عسل گفت نمیام تو گفتش بیا بابا مگه کی ان... عیبی نداره!!!!!!!! , اون شب که رفتند دنبال ماشین عروس وقتی عسل آهنگ ترکی گذاشت و تا کمر بیرون از ماشین میرفت که گل ماشین عروسو بکنه می کشیدش تو و می خندید ولی چیزی نمی گفت بهش... اون روزی که نیومد دنبالش نیم ساعت بعدش اومده بود و حتی به عسل هم زنگ زد ولی عسل جواب نداد.... توی شهر خودشون اینهمه متلک از عسل شنید و حرفی نزد... به دروغگویی و بی غیرتی متهم شد و سکوت کرد... جلوی عموی حزب الهیش و مادرش و فامیلاش عسل گذاشت رفت آرایشگاه... آرش از اینکارا خوشش نمیومد...   با سحر و خواهراش هم ازین مشکلها داشت... عسل ساعت 9  شب اومده بود خونه عموش و اون متهم شده بود به بی غیرتی... آرش تشنه روی خوش عسل بود... وقتی فردا صبحش عسل تعریف میکرد که دیشب تا آرش یه کلمه به آرمین گفت وایسا بیام تهران خدمتت برسم ,  آرمین ترسید. آرش چندبار جمله عسل را برای همه تعریف کرد و گفت: عسل دید چه طوری حرف زدم باهاش! آرش اون شبی که نتونست!  هی دلیل و برهان آورد و هول کرد که ثابت کنه ذهنش درگیره....آرش چندروز بعد از اون آشتی قضیه ماهواره یه شب برای اولین بار یه کاری کرد که هنوز عسل یادش نمیره... یه شب تا صبح عسلو بغل کرد.. هربار که حتی غلت میزد دوباره تندی برممیگشت و عسلو بغل می کرد و وقتهایی که عسل روشو میکرد بهش سرشو میذاشت رو دست عسل و مثل بچه ها درحالی که سرشو میچسبوند به پیشونی عسل خوابش می برد.... اون شب تا صبح عسل از لذت نخوابیده بود.... و تکرار هم نشد... چرا عسل فردای اون شب دوباره رفت تو لاک خودش و تو دلش گفت: دیرشده آرش خان... خیلی وقت بود اینطوری میخواستمت ولی الان نمیخوامت! .... آرش تا می اومد با عسل بگه بخنده یه گندی .. یه بهانه ای پیش می اومد,  که همه چیز خراب بشه.... آخر سر به زبون اومد... این زندگی هم آش دهن سوزی نیست!!!!!!!!!!

عسل چه کار کرده بود؟ عسل چه کار که نکرده بود؟!!!!!!! عسل سفره زندگیشو باز کرده بود جلوی بابا و مامان و همکار و دوست و غریبه , سر قضیه دوربینها اونو متهم کرده بود به اختلاس.. عسل هرچی دیگران نصیحتش می کردن بدترش می کرد... پیش دوستای خودش ... پیش همکاراش... جلوی رفیق آرش... اون روزی که هوار هوار می کرد سرش تو محل کار .... برخوردش تو جمع فامیلهای آرش... برخوردش با آرش جلوی بابای خودش... اون اوقات تلخی و توهین به فامیلهاش.... اون صفحه گذاشتن و تهمت بهش که تمام اون کاراش جنگ زرگری بوده واسه پول ندادن و خراب کردنش جلوی مادرش.... اون مسخره بازی آرایشگاه رفتن اونهم تو شهرستان تا 9 شب... اون قیافه گرفتنهاش با رفیقش تو روزای برفی.. اون اس ام اس زدن به سپیده که اگه مهران ازین به بعد چیزی به آرش داد ازش رسید بگیره و کپی برای خودش!!!!!!!!!!!! تو جمع از قصد رفته بود به جای اینکه کنار آرش بشینه کنار دیگران.... تا آرش حرفی میزد خیطش میکرد... عسل گند زده بود... عسل تمام پلهارو پشت سرش خراب کرده بود... حالا که داشتم به عسل به عنوان یه نفر سوم نگاه می کردم حالم ازش به هم می خورد ... تهوع داشتم از عسل.. عسل عوض شده بود.. کثیف ترین چیزی شده بود که می تونست باشه... حق به جانب.. طلبکار.. پررو.. حرف مفت زن... هرچی هیچی نمی گفتند اون بدتر می کرد ... وقاحت و خودخواهی را به اوج رسونده بود... حالا وقت اون رسیده بود که این عسل تموم بشه!!!!!!!

اون شب به عسل نهیب زدم که تمومش کن... فردا صبح یا برو دادگاه خانواده و با رعایت تمام این جوانب بگو که میخوای جدابشی.... یا از فردا تلخی بی تلخی... تمومش کن این بازی مسخره را.... اون شب عسل بهت زده بود و ناباورانه به جمله آرش که تو گوشش زنگ میزد فکر می کرد... این زندگی هم همچین آش دهن سوزی نیست!!!!!!!!! چندین بار تکرار کرد و تکرار کرد ، تا اون روز هیچکدوم این حرفو تو روی هم نزده بودن... اگر هم زده بود عسل بود که گفته بود خسته شدم... ولی حالا آرش.... چقدر به عسل زور اومده بود این حرف... حالا عسل چشمهاشو باز کرده بود و نگاه میکرد به پلهای خراب شده.. به آبروهای حفظ نشده... به طعنه ها و تهمتهای بی ریشه.... حالا میخواست درستش کنه... انگار یه چیزی ، یه نیروی تازه ای ، یه جور انرژی و اعتماد به نفسی درش به وجود اومد.... کشمکش سختی بود البته... جدالی بین تمام اون منفی  های این مدت بود و مثبتهایی که باید ساخته می شد... چطور میتونست از فکر پسرعموئه و موبایله و هزارتا چیز دیگه دربیاد؟ به عنوان نفر سوم بهش گفتم: تو میتونی عسل... کاری کن که هرچیزی که پشت این قضیه است کم بیاره... نذار با هیچکس جز خودت باشه ولی با سیاست... قلم پای پسرعمو و رفیق و .. را بشکن ولی با سیاست... جلوی خراب شدن همه چیزو بگیر فقط با شیرین کردن خودت... بهش اعتماد کن عسل... مهران جز زبون شیرین با تو چی داره که الان دلت میخواد اون تو این جدال برنده باشه؟ عسل... مهربون شو... شروع کن... اگر نمیخوای بره شمال جوری جلوی شمال رفتنشو بگیر که خودش ترجیح بده نرفتنو... اگر شده پول خرج کنی برای مسافرت رفتن تو تعطیلیا اینکارو بکن... فقط یه مدت عسل... اول از همه ذهنتو دسته بندی کن...

حالا این من بودم ... عسل.. که همه چیز را طبقه بندی شده تو مغزش چید.. فقط طبقه بندی... هیچ چیز را حل نکردم .... فقط ذهنمو مرتب کردم.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

جمعه بدترین:

صبح که پاشدم هنوز بقیه خواب بودن رفتم تو حیاط.. بارون شبانگاهی به قدری هوارو با طراوت کرده بود که تصمیم گرفتم یه کمی ورزش کنم و بدوم ... خواستم برم تو باغ که دیدم عمو از صبح زود بلندشده و داره پرتقال میچینه برامون... دوتا جعبه پرتقال که داشت دونه دونه با دست با اب سرد می شستشون و خاکها و سیاهیهاشونو می گرفت... سلام کردم.. گفت نروتو باغ .. زمین گل شده... همونجا شروع کردم به نفس عمیق کشیدن و راه رفتن .... تقریبا یه ربعی تو حیاط بودم... حالم خوب بود... یهویی تو دلم گفتم کاش امروز نمی رفتیم تهران.. بریم که چی بشه.. دوباره صم و بکم با آرش قراره بشینیم تو خونه... اصلاً به ما چه که ارمین اون بساطو راه انداخت... به ما چه که پسرعموش میخواد بیاد تهران با ما.. اه .. مرده شور این زندگی را ببره , نه تحمل تنهایی را داشتم .. نه حوصله جمع را.. نمی دونم چم بود.. فقط بیقرار بودم... دلم این ادمهارو نمی خواست.. مغزم هنگ بود..  اون احترام عمو را نمی فهمیدم که با اون سن و سال داره واسه ما پرتقال میشوره تو اون سرما,  سکوت مامانو نمی فهمیدم درمقابل تمام کنایه هایی که به پسرش می زدم.. اصلا هیچی نمی فهمیدم... از آرش و فامیلش بیزار بودم.. به تنهایی خونه عادت کرده بودم.. و عادت به تنهایی از خود تنهایی تلخ تره...  تو همین افکار بودم که سردم شد... رفتم تو خونه... بقیه بیدار شده بودن...

پسرعموی آرش اومد که راه بیفتیم.... بعد از سلام و اینا گفت هنوز آرش خوابه؟ دیشب دل نمی کندن با پسرعمو فلانی ( همون یارو که خوشم نمیاد ازش ) از آب بیان بیرون!!!!!!!!!! خدایا من که منتظر بهانه بودم دیگه چیزی نشنیدم... فقط گفتم: مگه فلانی هم بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت: آره با آرش اومدن استخر.... دیشب ساعت 8 رفتند تو آب تازه که شما زنگ زدی....  شروع کردم به غرغرکردن بلندبلند .. می دونستم آرش صددرصد بیداره حتی اگه خودشو به خواب زده... گفتم: اهااااااااااااااااااان.. پس بگو تنه اش به تنه کی خورده بوده که غیرت میرتش پریده... کلاشو باید میذاشت عقب تر... حق داشته بیچاره... فلانی جونش را ول می کرد می اومد دنبال من چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... مامان سرش پایین بود و داشت رختخوابهارو جمع می کرد... از اینکه ساکت بود لجم می گرفت.. گفتم بهش دیدی مامان خانوم.. پای فلانی جون وسط بود که اقا نیومد دنبال من.... بازم مامان حرفی نزد... دلم میخواست همه شونو خفه کنم.. گفتم پس چرا اینقدر دیر رفتند؟ قبلش هم حتما میخواسته بره دنبال اون که اونقدر دروغ و دغل گفت و زد به صحرای کربلا که شدم اژانس مردم و نمیام و ... پس بگو... حتماً رفته خونه اون  و تو ذهنم داشتم تایم بندی می کردم که 6 منو گذاشت ارایشگاه... 8 رفته تو آب.. دوساعت این وسط پرت زمانی داره .. گیریم از اونجایی که منو گذاشت تا برن دانشگاه پیش این پسرعموئه نیم ساعت راه باشه نکنه بقیشو رفته خونه این یارو.. آشغال معتاد.... حتما یه چیزیث بوده که این نگفت با اون میره.. موذی حقه باز دیروز به من جلوی ارایشگاه گفت دارم میرم استخر نگفت با اون میره... آژانس اون شده عیب نداره آژانس ما نمیخواست بشه.. مرتیکه شوفرزاده ... خاک بر سرت که پادویی.. یعنی اگه پام برسه تهران می برمت آزمایشگاه عدم اعتیاد.. پنهانکار دروغگو.. و... و.. و... آرش درحالیکه چشماشو می مالید اومد بیرون از اتاق که همون درجا خمفتش کردم... تو دیروز با فلانی رفته بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت آره اونها هم با دامادش اینا بودن... داماد دارشده مارو تحویل نمیگیره دیگه! گفتم پس چرا اینقدر دیر رفته بودی تو آب؟ گفت اونجا هم بدنسازی داره هم تست ورزش هم سونا و جکوزی... همه شو رفتیم خوب!..... خیالم بازم راحت نشد... تمام مدت تو ذهنم زیروروش میکردم که یه گندی دربیارم که ثابت کنم معتاده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( الان که فکر می کنم میگم بابا تو چرا اینقدر خودتو اذیت میکردی اصلا می گفتی یه کلام طلاق دیگه ... مثل مازوخیسمیا همش داری داستان تو ذهنت میبافی.... ) دیگه زل زل نگاهش می کردم ببینم چرت میزنه یا نه!!!!!! آرش هی با تعجب نگاهم می کرد و چیزی نمی گفت!.... بعد از صبحونه داماد هم باهامون اومد با پسرعموئه چون یارو خوب بلد نبود تو جاده برونه ماشین صفرو و می ترسید... دیگه با چه فلاکتی 5 نفری تو ماشین ما نشستیم و ساکها هم روپامون چون ما صندوق عقب ماشینمون یه جعبه ساب گنده و یه سری ابزار و چادر مسافرتیه جا نیست ... حالا با اون ساکها و لباسها و پرتقالها و خلاصه منم که دیگه سوژه خودآزاریمو پیدا کرده بودم و داشتم خودخوری می کردم.... پسرعموش گفت عسل خانوم من خانومم خیلی میاد اونجا استخر دفعه بعد شمارو میبرم ببینی چه دنیاییه... اصلا عید بیاین .... با تندی گفتم: چه خبره مگه دقیقه به دقیقه بیایم... الان که بریم حالاحالاها دیگه خبری نیست که بیایم... خیلی خوش گذشته این چندبار دیگه زیادیمون میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!! داماد از آرش پرسید عید نمیاید؟ آرش گفت باشه میایم یهویی بازمن انگار حالا برگردونم که تا عید اونجا بمونم احساس خفگی بهم دست داد تو مایه های دق و گفتم: نخیر .... ما قراره عید بریم مشهد.... تمام تعطیلاتم مشهدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه هیچکس حرفی نزد ( خوب دور برداشته بودم.... انگار داشتم با رعیتهام حرف میزنم... احساس می کردم هرکدومشون که حرف بزنن باید بکوبم تو دهنشون.... سرم درد می کرد... از فکر معتادشدن آرش!!!!!!!!!!!!!!! داشتم دق می کردم.... باید گندشو دربیارم... یه ماه پیش هم منو زد.... حتماً معتاده... الانم یواشکی داره با پسرعموی معتادش میپره.... اگه من بذار=م دیگه بیاد... اصلاً بیجا کرده... پدرتو درمیارم آرش... اصلا یه دستی می زنم میرم میگم طلاق میخوام چون معتاده و دست بزن داره!!!!!!!!!! ( اصلاً هم حالیم نبود آخه کسی که برفرض بشینه مواد بکشه بعدش اگه بکشنش هم نمیاد بره تو استخر!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

قبلاً گفته بودم ما با پسرعموها و داماد جدیده خیلی کل کل ترکی شمالی داشتیم.... خیلی هم خوش می گذشت و می خندیدیم... هیچوقت هم قضیه را توهین آمیز نکرده بودیم.... تو راه که من ساکت بودم این داماد از همه جا بیخبر هی سعی می کرد منو به حرف بیاره و تعجب کرده بود که چرا اینقدر ساکتم.... شروع کرد به کل کل و هی گفت ترکها ساکتند... اون ترکها که عقب نشستند خوش میگذره ... بذار یکی دوتا جوک ترک بگم برات حال کنی و ..... منهم که جوگیر انگار حالا طرف داره بهم فحش خوارمادر میده!!!!!! یهویی زدم تریپ تعصب ملیتی و با اون ذهن سیاهی هم که داشتم یهویی گفتم بابا شمالی... نذار جوکتون بگم... تازه تازه است مال همین دیشبه... هی اون گفت خوب بگو... منهم هی می گفتم ولش کن بعضیا تو این جمع جنبه ندارن !!!!!!! البته بلانسبت شما... شما ازون شمالیای متفاوتشید....!!!!!! ( باز اینجا اون غریبه را پسر پیغمبر کرده بودم و چماق تو سر آرش !!!!! ) دیگه دلمو زدم به دریا و گفتم: میدونی خصلت شمالیا چیه؟ شبها زنهای مردمو مفتی می رسونن خونشون.... زنهای خودشونو پول میدن غریبه ها برسونن!!!!!!!!!!!!!!!!!! , یارو یه کمی رنگ به رنگ شد و گفت دست شما درد نکنه عسل خانوم.... یعنی ما آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ بعد با خنده واسه اینکه جورا عوض کنه گفت : بذار من باباتو ببینم... بگم جلوی دخترشو بگیره همه ماهارو زیر سوال برده!!!!!!!!! منم که دیگه زده بودم به رگ بی خیلی و هرچه باداباد و سیم آخر!!!! گفتم: هه هه هه... البته به بابام این راهم بگید که دیشب دخترش را از تو خیابونها غریبه ها جمع کردن چون شوهرش................ بیخیال بابا!!!!!!!!!!! آرش که دید اوضاع قمر در عقرب شده و کل کل داره جدی میشه طاقت نیاورد و گفت: البته هیچ ترک خری به فاصله 2 ساعت تو یه روز اونهم تو شهرستان نمیره آرایشگاه!!!!!!!!!!!!!!! داماده که دید هوا پسه گفت ای بابا صلوات بفرستید شماها امشب آشتی می کنید فقط مارو بی رگ کردین رفت... خداییش من اگه زنم همچین کاری می کرد دنبالش که نمی رفتم هیچ تو خونه هم راش نمی دادم.... چه معنی داره !!!!!!! باز آرش یکی را فرستاد دنبال شما.... گفتم: اولا که بی اجازه نرفتم.... ثانیا فکر جیب ایشونو کردم  که همین کارو باید تو تهران دوسه برابر پول می داد... ثالثاً ایشون که تو هپروت بودن مامانش برام آژانس فرستاد!!!!!!!!!!!!!! هرچی اون سعی میکرد قائله را بخوابونه من سعی می کردم همه اونهارو با غیرت و آرش را یه بی غیرت استثنائی نشون بدم!!!!!!!!!

باز از رو نرفتم وقتی رسیدیم خونه مامان تو آسانسور آرش نبود از پسرعموش پرسیدم ببین آرش و فلانی با ماشین ما اومدن با ماشین ماهم رفتند؟ گفت : آره... گفتم با دامادش نیومد؟ گفت: اونها هم بودن ولی فلانی با آرش اومد!!!!!!!! خدیا داشتم آتیش می گرفتم.. یعنی اگر مچ آرشو با یه زن گرفته بودم اینقدر جلیز ولیز نمی کردم... بازم مامان بیچاره ساکت بود.... بازم من با وقاحت شروع کردم غرزدن... مرتیکه آشغال... دیدم هی زنگ میزد به آرش... اصلا دروغ میگفت که عمو هی زنگ زده... این مرتیکه بوده که لقمه درسته از گلوش بدون آرش پایین نمی رفته... کثافت معلوم الحال... و ... و... و .... ( شده بود حکایت اون ترکه که با شمالیه دعواش میشه میره تو خونه رو پشت بوم به طرف شمال وامیسته فحش میده!!!!!!!!!!! منم دستم نمی رسید و برفرض هم هر چیس بود حالا که رسیده بودیم تهران هی داشتم دری وری می گفتم!!!! ) خلاصه تا رسیدیم قرارشد ناهار بخورن و با آرش برن دنبال ماشینه.... داماده هم بدجوری به رگ غیرتش برخورده بود و می گفت عسل خانوم دیگه باهات قهرم.. منم که اگه تو شرایط عادی بود ذره ای شرم می کردم ولی اون موقع با خودم می گفتم به جهنم که قهری... فدای سرم... و تا آرش نشست گفتم:  قهر نباشید آقا... , فکر کنید یه خر بهتون همچین حرفی زده... حرف خرو که نباید جدی گرفت!!!!!!!1 ( اشاره ام به حرف آرش تو ماشین بود) یارو هم که میدید هی داره بدتر گند میزنه با اینحال گفت من می دونم کار آرش خان درست نبود... ولی ما که نمی تونیم دخالت کنیم... شاید حق با شماست ولی خداییش عسل خانوم روی عمو راهم باز کردید... بغل دستش نشستید از دکلره و هایلایت تعریف می کنید!!!!!!!!!!!!!! آرش هم قرمز شده بود حرفی نمی زد منهم تو دلم می گفتم نگاه کن عین خیالش هم نیست مرتیکه بی غیرت... حتماً معتاد شده که رگ و ریشه اش از بین رفته !!!!!!!! ( خداییش بیچاره اون هی هیچی نمی گفت من تو یه وادی دیگه رفته بودم اصلاً انگار دشمن خونیمه.... پدرکشتگی دارم باهاش... اصلاً نمی شناختمش... یه کسی دیگه شده بودم که اونو یه کس دیگه می دیدم! )

این وسط آرش به آرمین زنگ زد و کشوندش خونه... اولش بردش تو اتاق و باهاش حرف زد و گفت مگه 150 تومن نمی خوای بیا من بهت بدم بریم باهم بدیم واسه ماشین.... مگه نمیگی واسه ماشین میخوای؟ اونهم شروع کرد کولی بازی که من سهم الارثمو مثل تو میخوام و برم گم شم... و ... آرش هم عصبانی شد گفت ارثتو میخوای؟ باشه همین الان میریم کلانتری بهت میدم ولی دیگه جرات نداری پاتو تو این خونه بذاری ... مادرمه... اگه غیرت داشته باشم نمیذارم اذیتش کنی ( تو اون شرایط من هم تو دلم می گفتم... اوه اوه باغیرت..... تو غیرت داشته باش واسه زنت!!!!!!!!!!! گیر داده بودمااااااااااااا!!!!!!!  ) خلاصه آرمین داد و بیداد و به مامان گفت بوفه تو دیدی این یه نمونه شه بقیه شیشه هارم پایین میارم... به آرش ربطی نداره... اون که سر خونه زندگیشه بیخود کرده دخالت می کنه و ... حالبا همه اینها جلوی دوتا غریبه بود که به اندازه کافی هم از من سوژه داشتند تو برگشتن تعریف کنن هم از آرش و آرمین!!!!!!!!!! آرش هم که دق و دلی منم داشت پرید طرف آرمین و انداختش بیرون و رفتن پایین و زنگ زد کلانتری مامور اومد!!!!!!!!!!!  گفت این آقا زده شیشه هارو شکسته اینم خرده هاش ( که تو روفرشی همه جمع بود و تو خونه بود ) مادرمم تهدید کرده مادرم ازش شکایت داره... ماموره به مامان میگفت شما شکایت دارید مامان گفت نه آقا برو ما حلش می کنیم این دوتا هم می گفتند زن عمو کار آرش درسته بذار ادبش کنه!!!!!!!!!!!!!!!! مامان که گفت نه آرش گفت من شکایت دارم جلوی زنم اومده مارو تهدید کرده قمه کشیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من تو اتاق بودم داشتم گریه می کردم باورم نمیشد این اتفاقها مثل فیلمها داره جلوی چشمم  می افته... آرش که اومد تو اتاق دید من گریه ی کنم برگشت بیرون و چیزی نگفت و ماموره را فرستاد رفت و خودشون هم رفتند فقط به مامان گفت ازین به بعد دیگه اسم منو نیارید , من هرچی رشته کردم .... بعدش حالا من شروع کردم دوباره با گریه واسه مامان که: دروغگو... حقه باز... مامور میاره.... هرچی تو زندگیمون ندیده بودیم حالا دیدیم.. اینها جنگ زرگریه واسه اینکه تو قضیه پول خونه به شما کمک نکنه دوباره فیلم بازی کرد که اسممو نیارید!!!!!!!! خجالت نمیکشه جلوی دوتا غریبه دهاتی آبروریزی میکنه... و تو دلم می گفتم اینکارا ممکنه نشانه های اعتیاد باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!!!!!! آرمین برگشت خونه ... باهاش حرف زدم... بازم با اون درددل کردم علیه آرش!!!!!!!!!!!! یعنی اگه اون موقع رفتگر هم می اومد پیشم با اون علیه آرش شروع می کردم درددل کردن!!!!!!! انگار دلم میخواست از یه نفر تایید بگیرم برای بدبودن آرش....خلاصه عصر به آرش زنگ زدم.. نه به خاطر هیچی.. فقط شک کرده بودم کجاست و داره چه غلطی میکنه... تو دلم هم میگفتم اگه گفت هنوز با اونهاست بگم گوشیو بده باهاشون حرف بزنم!!!!!!!!!!!!!! خدایا چه مرگم شده بود ؟  گفت من رفتم آرایشگاه و اونها هم رفتند تو هم حاضر باش من نمیام بالا و دیگه پامو اونجا نمیذارم و خلاصه مامان هم گریه اش گرفته بود اونو دلداری دادم و رفتیم.... تو ماشین اول زل زل نگاه می کردم به موهاش ببینم اصلاح شده!!!!!!!! ( یعنی واقعا شورشو دراورده بودم!!!!!!!!!!!!!! ) دیدم آره... وگرنه فکر می کردم یه جا رفته معتاد شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالم خوب نبود... برگشتم گفتم: چرا نیومدی بالا؟ گفت اصلاً دلم میخواد یه مدت از همه چی بکشم کنار.... خسته شدم از همه... از همه... گفتم: آره به نظرم یه مدت سرت گرم زندگی خودت باشه یهویی آه کشید و گفت: زندگی خودمم چندان آش دهن سوزی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!! باورم نمی شد... انگار این جمله مثل پتک خورد تو سرم... هیچوقت آرش این حرفو نزده بود.... تو خونه آرش گرفت خوابید... من بازم از رو نمی رفتم اول نگاه کردم به گوشیش همه تلفنها و اس ام اسهاشو تا اون روز حتی دلیوریشو پاک کرده بود... اون شب بی حرفی خوابیدیم...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

ادامه چهارشنبه بد و پنجشنبه بدتر:             

دغدغه های ذهنی من به قدری بیشتر از سابق شده بود که امکان نفس کشیدن هم برام سخت بود.. در هوای غریبی که با آدمهاش بیش از همیشه احساس غربت می کردم نه قرابت! تا اون روز همه چیز برای دلزدگی مهیا بود... هرروز یک بهانه... هرروز یک قضاوت... هرروز یک قدم دورشدن از آرش... وقتی ذهنت برانگیخته باشه هر اتفاقی ولو کوچک.. حتی هر حرف ساده یک آشفتگی به بقیه آشفتگیهای ذهنت اضافه خواهد کرد.. مغز من پر از نفرت و آشفتگی بود... ذهنم پر بود از کنایه... اولیش بی غیرتی آرش!!!!!!! دلم می خواست تو فامیلهای خودش داد بزنم سرش که بی غیرت ... تو پریشب دخترعموتو مثل بادیگارد بردی رسوندی دم خونش... باهاش درددل کردی... حالا دیشب برای من .... غلط کردی .. بیجا کردی ... برو گمشو از زندگیم بیرون کثافت... ای کاش سوار یه ماشینی شده بودم تا بلندم کنه.. به جهنم که تو نیومدی.. برو به درک... برو به جهنم... حداقل شناختمتون که غریب پرستید.. می رفتم یکی عین خودت پیدا می کردم که به جای قربون صدقه رفتن زنش منو بلند کنه و رو سرش بذاره... تو برو تو همون استخر خودتو غرق کن... ازت بیزارم... اون شب تمام ذهنم پر از این جملات بود .. جملاتی که ریشه در هیچ منطقی نداشت جز نفرت... انگار منتظر  تزریق نفرت بودم تا داغ دلم تازه تر بشه.. وقتی نگاهم بهش می افتاد رومو بر می گردوندم و با یکی از فامیلاش مشغول حرف می شدم.. اگر کسی حرف خنده داری می زد علی الخصوص اگر مرد بود من بودم که بیشتر می خندیدم اگر همون لحظه نگاهم باهاش تلاقی می کرد و می دیدم می خنده سریع خندمو می خوردم... بیزاری .. بیزاری.. بیزاری... آرش ساکت بود ... عادی بود... و الان که فکر می کنم احساس می کنم خیلی احساس بدی داره اگر زنت تو فامیلات باهات اینطوری رفتار کنه و تو نتونی کاری کنی... اگر این رفتارارو آرش تو جمع فامیلی من با من میکرد چکار می کردم؟ سکوت؟ محال بود سکوت کنم ولی ارش سکوت کرده بود... من می تازیدم .. حق داشتم متهمش کنم به کثیفترین صفات.. به نظرم یه آشغال بی غیرت بود.. فقط به خاطر اینکه دوسه ساعتی خواسته بود واسه خودش باشه... حق داشتم خرابش کنم.. منتظر بودم عموش و مادرش به محض رسیدنش به خونه بریزن سرش و کلی بارش کنن.. ولی اونها حرفی نزدن.. ازشون متنفر بودم.. معلوم بود که طرف پسرشو می گرفت مامان .. چرا باید هوای منو داشته باشه ... من عروس بودم و اون پسر.. ازش متنفر بودم که به جای من کنار آرش نشسته و به جای هرگونه توبیخی داره بشقابش را پر از غذا می کنه... اصلاً اون هم بی تعصب بود.. اصلاً همه شون همینن.. خاک بر سرمن اصلاً.... بی غیرتها.. بی تعصبها.. بی خیالها.. هردنبیلها.. یلخی باراومده ها.. بی ریشه ها.. بی اصالتها... کنار عموش نشسته بودم... روبروی آرش .. اون سرش پایین و درحال غذاخوردن.. من سرم بالاو غوطه ور در افکارم.. که اگر کسی در اون جمع می تونست فکر را بخونه .. و اگر فکر منو می خواند... خدای من... اونهمه توهین... اونهمه تهمت... تا کجا ذهنمو پرواز داده بودم اون شب که تمام اون فامیل و خاندانو- آدمهایی که خودمم مطمئن بودم به اون بدی ای که دارم میسازمشون نیستند- را متهم به نابدترینها کرده بودم، اگر کسی فکرمو می خوند شاید حتی اگر بی غیرت ترین آدم دنیا هم بود می گفت: خجالت بکش عسل.. یعنی ما واقعاً اینی هستیم که داری فکر می کنی؟

چهارشنبه توی راه که می اومدیم من نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهش با همون لحن متهم کننده گفتم: ارش به نظرت جالب نیست که فلانی ( رفیقش ) هنوز دوماهه نیومده تونست ماشین بخره؟ یعنی دقیقاً باید پول پیش ماشینش همون پول دوربینا باشه؟ آرش با لحن دوستانه گفت: نه بابا عسل ... از مادرزنش قرض گرفته بعدشم دوربینها مال مهرماهه این فلانی از دی اومده.. با پافشاری گفتم: ا... راست میگی؟ چطور فلانی که واسه مجلس ختم باباش به زنش گفته بود قلم پای خانوادتو قطع می کنم اگه بیان حالا یهویی باهاشون جیجی بیجی شده که ازشون 3 میلیون تومن هم تونسته بگیره... دروغگوی بدذات.. دروغ میگه...!!!!!!!! بعد یه چیز جالب تر بهت بگم؟ البته نمیخواستم الان بهت بگما ولی خیلی جالبه که من باید از زن فلانی بشنوم جنابعالی میخوای پرشیا بخری!!!!!!!!!!!!! گفت: من به فلانی گفتم اگه تونستم بعد از عید این ماشینو رد می کنم پرشیا می خرم... حالا که چی؟ گفتم : بالاخره وقتی دوسه تا ادم باهم تبانی کنن که یه پولی را بالا بکشن !!!!!!!!! ( طرز حرف زدنو فقط!!!!!!!! ) مدیره صاحب پرشیا میشه اون پسله خوره نوچه هم پراید میخره دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آرش گفت: اهان .. بعد اون وقت همه اینها با 3 میلیون؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی من اگه بخوام بخورم واسه 3 تومن خودمو خراب می کنم؟ بعدشم با دوبرابر این 3 تومن هم که رو این ابوقراضه بذارم نمیشه پرشیا خرید !!!!!!!!!!!!!! و ادامه داد: من که سپردم به خدا.. امیدوارم که نه یقین دارم هرکسی خورده باشه چوبشو بدجور میخوره چه خودم باشم چه مهران چه هرکسی. از خدا میخوام آبروشو ببره... من اون روز هم تو دلم می گفتم: برو عمو.. چه فیلمی داره بازی می کنه .. گربه زاهد شد!!!!!!!!!!! ( خداییش الان که فکر می کنم نمی دونم چرا بعضی وقتها اینقدر مرض دارم ... یعنی اگه این حرفو سبزی فروش محله میزد می گفتم چه آدم باخدایی ولی درمورد ارش نمی دونم چرا اینطوری می کردم با خودم ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! )

بعدشم که رفتیم عروسی الان یادم میاد مامان بیچاره که من نمی دونم چرا اون روزا چشم نداشتم ببینمش!!!!! چطوری به پیشخدمتها می گفت دورمو برم ن بچرخن و هی سرویس می دادن و هی به همه می گفت طفلکی از راه تازه رسیده ... و حتی باقالی پلو که تموم شده بود تا من گفتم من باقالی پلو میخوام اونقدر به پیشخدمتها اصرار کرد که تونست یه دیس ازشون برام بگیره!!!!!!!!! بیچاره مامان همش دست منو گرفته بود که بخور از سرکار اومدی.. گرسنه ای بخور.. و خودش با دست برام قسمتهای بی چربی گوشتهارو سوا می کرد می ذاشت تو بشقابم!!!!!!! یا از دیسهایی که توش سینه مرغ بود برمیداشت و به اون بیچاره ها که از جلوشون برداشته بود می گفت ببخشید عروسم رون دوست نداره!!!!!!!!! بیچاره مامان اگه ذهنمو میخوند اون موقع که دارم بهش بدوبیراه میگم که مارو کشونده تا اونجا و انگار جرم کرده!!!!! همون دیسهای غذارو می ریخت تو سرم!!!!!!!!!!!!!!!! خدایا من حتی دغدغه های مامانو درک نمی کردم.. دغدغه مامان چی بود؟

خونه پدری ارش اینا دوطبقه بود که وقتی رهن دادن با پول طبقه بالا مامان اینا یه خونه گرفتند و با پول طبقه پایین ما... حالا صاحبخونه مامان اینا ازشون خواسته بود بلند بشن  و مامان تصمیم داشت بره همون خونه خودشون بشینه .. برای همین باید پول کامل را به مستاجر می داد یعنی سهم خودشون و سهم ما ... حالا اون 10 میلیون کم داشت .. چون ما که قرار نبود بریم اونجا بشینیم پس باید سهم 10 میلیون مارو جور می کرد یا اگه می تونست طبقه پایین را به اون مبلغ اجاره می داد.... بنابراین درگیر بود بیچاره و نمی دونست چه کار کنه.. به ما که نمی تونست بگه بلند شیم ولی به آرمین فشار اورده بود ماشینشو بفروشه ارمین هم لج کرده بود که به من چه بگو آرش ماشینشو بفروشه .. 10 تومنو بده... !!!!!!!! مامان هم میگفت به توچه اصلاً آرش ماشین به نام زنشه و نمیفروشه.... اون از سهم ارثیه اش این 10 تومنو پیش پیش گرفته ماهم گرفتیم اونها سر خونه شونن ماهم سر خونمون.. ولی آرمین لج کرده بود و خلاصه ما که اونجا بودیم هی به مامان برای مسائل مختلف زنگ می زد .. ارمین با ارش خیلی فرق داهر البته مامان میگه ارش از آرمین بدتر بود الان خوب شده !!!!!!!!( ببین اولها چی بوده! ) ارمین رفیق بازه و همش تو خیابونها و اصلا سرکار نمیره و ازین جوون هایی که متاسفانه اتیه شون معلوم نیست ..  یعنی فقط دست تو جیب مامان و پررو و پرمدعا... از همه دنیا هم طلبکاره ...ادعاش هماینه که اون موقع که بابا زنده بود اونقدر از آرش حمایت کرد بعدشم که مرد شماها ازش حمایت کردید که دوتا دوتا زن بگیره و آب تو دلش تکون نخوره ولی از من هیچکس حمایت نمیکنه !!!!!!!!! ( دوتا دوتا زن گرفتن ارش شده ضرب المثل! ) مامان هم میگه آرش اگه هرچی بود ولی سرکار می رفت تو هم برو سرکار من حمایتت می کنم ولی کو گوش شنوا!!!!! یعنی یه جوون 25 ساله نه دیپلمشو گرفته نه سرکار میره فقط خواب و گشت و گذار و ماشین بازی و رفیق بازی و تخته بازی تا نصفه شب و نصفه شب بیاد خونه بخوابه تا لنگ ظهر!!!!!!! بارها هم آرش و بقیه واسش کار جور کردن ولی تن به کار نمیده ...  مامان می گفت از وقتی اومدم یه مقدار پول براش گذاشتم ولی همش به بهانه تعمیر ماشینش  زنگ می زنه  که برام 150 تومن پول  بفرست و مامان هم میگفت ندارم وایسا بیام .. ولی نمی دونم چه غلطی کرده بود که رفته بود رو مخ و هر 5 دقیقه زنگ می زد !!!!!!!!!!!! خلاصه پنجشنبه هم اونقدر زنگ زد و بدوبیراه گفت که فقط 46 بار میسکال شد و ما جواب ندادیم... آرش دیگه کفرش دراومده بود ... اون از رفتارای من.. اون از دغدغه های قبلی .. این از دغدغه برگشتن و پول مستاجر و اونهم از ارمین... مامان گوشیشو دیگه خاموش کرد که نصفه شب که همه خواب بودن یهویی آرمین زنگ زد رو تلفن خونه عمو. و عموهم که زیر تلفن خوابیده بود پرید و داشت سکته میکرد .. مامان که گوشی را گرفت ارمین گفت سمیرا تصادف کرده همین الان خودتو برسون!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما بیدار شدیم مامان پس افتاد من یهویی بدنم شروع کرد مثل تب و لرز به لرزیدن و خلاصه زنگ زدیم خونه که سمیرا گفت ارمین دروغ میگه و اومده خونه با من دعواش شده و تمام شیشه های بوفه را شکسته منهم چیزیم نیست...!!!!!!!!!!! دیگه ارش مثل ببر زخمی زنگ زد به ارمین و گفت برو دعا کن نرسم تهران وگرنه زنده نمی ذارمت!!!!!!!!! اونقدر جدی و با جذبه گفت که دیگه ارمین گم و گور شد! یعنی خداییش آرش با خواهربرادراش اینطوریه .. اونها ازش خیلی حساب می برن... چون ازین رفتاراشون هم خوشش نمیاد سال به سال با سمیرا و آرمین حرف نمیزنه... اونها هم وقتی ما میریم خونشون کمتر آفتابی میشن جلوش!!!!!!

پنجشنبه شب تو اشپزخونه بودیم که حرف شد و به مامان گفتم ( البته منظور داشتم از حرفام.. در ادامه گله و شکایت از بخت و روزگار و ارش و ...!!!!!! ) تو ارایشگاه از شما تعریف کردم همه شون گفتند خوش به حالت مادرشوهرت اینقدر دوستت داره  من هم گفتم: همون مادرشوهرم دوستم داره وگرنه شوهرم که نه!!!! مامان خندید و گفت بابا عسل شوهرت هم دوستت داره خوب رفتارش اینطوریه.. گفتم اگه هرکسی دیگه بود حداقل می گفت چقدر قشنگ شدی ... درصورتی که این ادم براش مهم نیست زنش خوشگل باشه یا گونی سیب زمینی باشه!!!!!!!! من امروز اومدم تو مجلس اولش هیچکس منو نشناخت ... شما خودت هی تعریف کردی و شاباش کردی و باهام رقصیدی... پس مایه افتخارت بودم به عنوان عروس اونوقت آقا زورش می اومد بیاد دنبال ما و اون الم شنگه را کرد که بره استخر!!!!!!! ارش اصلا منو دوست نداره باباجون... من دیگه فهمیدم... مطمئنم.... اونقدر که دیگران از من تعریف می کنن... شوهر من عین خیالش نیست... اونقدر بی خیره که جلوش هم میگن باز به روش نمیاره.... تازه اونقدر پرروئه که میگه خرجش کردم اینطوری شده!!!!!!!!!!!!  چه خرجی کرده خدایی؟ آرایشگره فکر می کرد من دماغم عملیه... خواهرش میگفت چه لنز خوشرنگی... دلشون خوش بود... میگفتن الان شوهرت ببیندت غش میکنه!!!!!!! اونوقت این آدم ببخشید ببخشید نفهمه/.... البته نفهم نیست... خودشو میزنه به نفهمی.... اونهم فقط درمورد بنده... وگرنه درمورد زنهای مردم ازش بپرس ببین چطوری تا شماره رنگ موشونم میگه!!!!!!!!!!  ( دروغ میگفتم... آرش اینطوری نیست ولی برای خراب کردن یه نفر آدم خیلی راحت دروغ میگه! ) مامان گفت: بابا اونهم میفهمه... خجالتیه... خوب بیاد جار بزنه ؟ اینها اینطوری نیستند بابای خدابیامرزش هم اینهمه سال من زنش بودم یادمه یه بار ازش پرسیدم چرا منو دوست نداری گفت وقتی دارم باهات زندگی می کنم یعنی دوستت دارم وگرنه مغز خر نخوردم که .. ولت میکردم!!!!!! آرش هم داره با تو زندگی می کنه دیگه اگه نمی خواستت که زندگی نمی کرد... تو دلم گفتم: برو بابا.. با اون یکی هم زندگی می کرد و با من می پرید!!!!! اخه پسر تو ادمه... مرده شور این ژنتیکشو ببرن... خجالتیه... بروعمو... اگه خجالتیه چرا تو خلوت نمیگه... اگه جلوی مردم میترکه بگه... جلوی خودم که نمی میره بگه!!!!!! ( حالا نمی دونم چرا اینقدر رنگ موئه مهم شده بود برام!!!!!!!!!  که باید آرش بخاطرش بهم جایزه نوبل می داد!!!!!!!!!!! ) براش مهم نیست من چه شکلی ام .. کجام.. خاک بر سر یه نظر نداد.. انگار کوره.. حالا اگه زنهای مردم بود تا فیهاخالدونش را نظر می داد... مگه نبود واسه دیدن عروس داشت هول هول می اومد بدون من... واسه هیزیشه.. حتما میخواست ببینه عروسه چه شکلی شده!!!!!!! حالا اگه من بودم .. الان اصلا کوره نمی بینه من موهام روشن شده یا تیره.. بره گمشه... حیف من که دارم با این بوق علی خان زندگی می کنم , و... و... و.. و تمام اینها رو با بدوبیراه تو ذهنم به آرش می گفتم ضمن اینکه تو دلم می گفتم چقدر ور میزنی.. چه طرفداری هم میکنه.. حالا اگه من عین پسرش بودم همه جا می نشست و میگفت به بچه ام اهمیت نمیده.. توجه نمیکنه.. محبت نمیکنه.. پیرهن عثمون می کرد.. اصلاً حوصله حرفای چرت و پرتتو ندارم... برو بابا... همین دامادو کوری نمی بینی؟ خوش سخن.. همش نشسته پیش زنش.. وقتی داره غذا میکشه اول برای زنش میکشه .... خاک برسر من.. مردم چه شانسی دارن چه تیکه هایی گیرشون میاد.. اونوقت من هم هستم... ادم عارش میشه بگگه این سیب زمینی شوهرمه.. و... و... و... ( با نامردی میخواستم یادم بره که اولها آرش هم همینطوری بود.. اوهم دیس غذارو می گرفت تا من بکشم .. اونهم وقتی من میخواستم بشینم سر سفره با چشم اشاره می کرد برم کنارش.. داشتم نفی می کردمش.. حق را یکطرفه به خودم می دادم... اینهارو می نویسم که بعدش به یه جمع بندی برسم... اینکه وقتی بخوای کسی را نادیدهن بگیری . تو ذهنت خرابش کنی تمام خوبیهاشو بپحتی به عمد نمیبینی ) عروس برگشت گفت: ببین عسل , همه ادمها یه ایرادی دارن.. الان تو ببین شوهر من به نظر تو خوبه درسته.. خوش صحبته .. هوامو تو جمع داره و ... گفتم صددرصد من می بینم که اون به تو توجه میکنه و دوستت داره ولی مثلا من از کجا بفهمم ارش دوستم داره؟ مثل منگولها خیره شده به تلویزیون!!!! گفت: باورت میشه من حوصله اینهمه حرف زدن شوهرمو ندارم؟؟ باورت میشه ما همین دیروز صبح عروسی باهم قهر کردیم؟ ببین عسل ما خانوادگی ساکتیم.. داداشم هم مثل آرشه زن اونهم مثل تو با وجود یه بچه میگه داداشم دوستش نداره ولی من با رفتارای اینها اشناترم.. من دلم میخواست شوهرم مثل بابام و داداشهام کم حرف بود... خونسر بود.. صبور بود... من عادت کردم اگه یه ماه با بابام تو یه خونه باشم به قدر ضرورت حرف نزنم!!!!!!!!! باورت میشه دیروز که دنبال لباس عروس رفتیم زنه 20 دقیقه دیر کرد و شوهر من اونقدر غر زد و فححش دادو بعد هم با فروشنده دعوا کرد و زهرمارم کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟ ببین عسل.. مگه میشه یه مردی زنشو دوست نداشته باشه ولی باهاش زندگی کنه؟ کی مجبورش کرده؟ اونهم ارش... خوب بالاخره تو خودت بهتر میدونی و میشناسیش.. اگه تورو نمیخواست رودرواسی داشت باهات بمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من چیزی نگفتم.. اروم شدم ولی قانع نشدم.. با خودم می گفتم برو بابا.. خوشی زده زیر دلت... یه شوهر با این تیپ و قیافه و معاشرتی گیرت اومده.. اره که مجبوره.. چون اگه منو ول کنه دیگه هیچکدوم از شماها ادم حسابش نمی کنید.. بره کی را بگیره؟ بهش دختر میدن؟ البته برای این چه فرقی داره دختر و زن .... نه بابا ... اونقدر وقیحه که عمرا عین خیالش نیست.. الانهم از موذیگریشه.. اینکارارو میکنه که منو دیوونه کنه که من خودم بذارم برم کنار.. گرگ بارون دیده است .. زرنگه.. یه کاری میکنه من برم کنار و بدون حق و حقوق... اونوقت اونقدر پرروئه که بازم میاد زن میگیره و میاردش پیش شماها... شماها هم که رگ ندارید... عارتون نیست.. زیاده ازین چیزا بینتون... مگه منو قبول نکردید؟ بعدی راهم قبول می کنید.. مگه تا حالا از سحر حرفی زدید جلوی من.. جلوی بعدی هم از من حرف نمی زنید.. چه پررو.. بره به جهنم یکی دیگه را بگیره.. ببینم بهش میدن.. اصلا تو که اینجوریشو میخواستی اون موقع هم مجرد بودی می رفتی زنش می شدی!!!!!! آهان یادم نبود شماها ناموس همید .. مرداتون , زنشون ناموسشون نیست... خودشون میرن ناموسهاشونو که دخترعموشونه مفتی می رسونن !!!!!!!! پول میدن پسرعموشون که زنهاشونو  برسونه!!!!!!!!!!!!!!!! برو بابا.. بی ناموس ها!!!!!!!!!!!! ( خدایا ممنون که ادمهات قدرت فکرخوانی ندارن!!!!!!!!!! )

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()




 

پنجشنبه بدتر:

صبح بیدار شدیم ... آرش دنبال کارواش و من تو خونه.. ظهر رفتم آرایشگاه.. دختردایی آرش راهم پیدا نکردم که برم پیشش واسه همین رفتم یه جایی که عروس عمو آدرس داد.. دختر خوبی بود... من فکر کردم مثل فامیلهای خودمونه ، آخه فامیلهای مامانم خیلی کیف میده مراسمشون .. صبح شروع میشه خونه بابای داماد و بعد ناهار میدن و مردا میان قاطی میشن و کادوها رو میخونن.... من فکر کردم اینطوریه مال اینا .. البته مال خیلیا شبیه اینهاست و فقط زنونه است..  آرایشگره گفت زیاد آرایشت نمی کنم و زنونه است و ... ولی یهویی جوگیر شد و شروع کرد تعریف که پشت پلکت جون میده واسه سایه دودی و ... یهویی دیدم ای وای من کم مونده تاج بذاره رو سرم منو عروس کنه!!!!!!!!!! خلاصه تو حرفامون از اونجایی که من جوگیرم یهویی گفتم هوس کردم موهامو هایلایت کنم! اونهم یه قیمتی گفت که با هاش تو تهران مو رنگ می کنن ! گفت شب هم برنامه ای ندارم فرداهم اگه بیای پیشم گیفت تبلیغاتی هم بهت می دم و خلاصه منم  که اصولاً استقبال از این چیزا ( من هیچوقت یه آرایشگر ندارم. همه را امتحان می کنم.. البته بماند که چندبارم گندخورده تو موهام و مثلاً یه بار من دودی می خواستم با واریاسیون سرمه ای!!!! طرف نداشت و بلوند کرد با واریاسیون صورتی!!!!!!!!! بعد دوبار شستن هم موهام شد عینهو هویج!!!!!!!!!  ولی بازم از رو نمی رم و گفتم فوقش خراب شد یه رنگ دیگه می کنم یا تیره می کنمش!!!!!! ) اون موقع که آرش منو می برد آرایشگاه یکی از فامیلاشون زنگ زد که شوهرش نیست و چه جوری بیاد و مامان هم گفت آرش که بیاد دنبال عسل می گم بیاد دنبال تو.. آرش هم چیزی نگفت.. منهم رفتم آرایشگاه و یه ربعی هم آرش اینا که اومدن دنبالم معطل شدند و بعدشم رفتیم... این وسط آرش خان رفته بود دوتا ماهی سفید گنده هم گرفته بود حالا درست زیرپای من!!!!!!!! اگر در شرایط عادی بودم کلی هم ذوق می کردم چون من و آرش عاشق ماهی سفید شمالیم ولی اون روز گفتم: اینها چیه تو این هاگیرواگیر! خلاصه رفتیم دیدیم ای وای یه عده زن چادری نشستند کف زمین و من از عروس ، عروس خانوم تر شدم!!!!!!!!!هیچی بماند که اینجا هم مامان گفت ببین بقیه پسرعموهای آرش چقدر می دن تو هم همونقدر بده!!!!!! خلاصه بازم پول.. وای خدا.. یاد گردنه های بانه می افتادم که هی پول زور می گرفتن!!!!!!!!!

مجلس که تموم شد اون خاله آرش که قرار بود مادرزنش بشه !!!!!!!!!! هی گفت زنگ بزن شوهرت بیاد دنبالمون بریم!!!!!!!!!! من زنگ زدم و آرش غرغر راه انداخت که مگه من شدم آژانس؟ هی بیا و ببر و .. من میخوام با پسرعموم ( پسر این عموش نه اون سوژه هه! ) بریم استخر و منهم که تا شنیدم استخر را اصلاً انگار یه کلمه ممنوعه شنیده باشم داد و بیداد که الان چه وقت استخره.. بس کن آرش.. حسنی به مکتب نمی رفت و ... هرچی زن پسرعموش می گفت عسل گوش کن راست میگه امشب شوهرم شیفته اونجا ( شوهرش تو دانشگاه کار میکنه و می تونن از وسایل ورزشی و .. استفاده کنن و هرکی را هم خواست ببره ) من قرمز شده بودم و آرش هم دیگه 10 دقیقه بعدش رسید.. من قرمز بودم.. تلخ بودم.. بیزار بودم از اون جمع.. نفس کم آورده بودم..  اون دخترعمو دیشبیه هی بوسم می کرد و بعد هم موقعی که رفتم پایین دم در دیدم داره دم ماشین ما با آرش سلام علیک می کنه و بعدشم خندید که پسرعموی منو هواشو داشته باشیا اذیتش نکنی.. بیچاره چه حالی شد وقتی من با قیافه گرفته بدون اینکه جوابشو بدم و یا حرمتی نگه دارم زیر لب بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: فعلاً که پسرعموتون باید هوای مارو داشته باشه!!!!!!! اونها رفتند.. مامان تا آرش رسید گفت زنگ بزن نیاد میخوایم بریم خونه عروسو ببینیم!!!!!!!!!! خدایا.. یعنی خون خونمو می خورد... اومدم پایین و به آرش گفتم میگن برو... آرش هم عصبانی شد که مگه من مسخره ام .. مگه من راننده ام.. دوروزه اومدیم شدیم شوفر مردم.. گفتم: به من چه؟  فامیلهای خودتن.. روت نمیشه به اونها بگی غرغرتو سر من میکنی.. اصلاً منو ببر آرایشگاه .. نمیخوام تو این جمع باشم.. آرش  با تعجب گفت تو الان مگه از آرایشگاه نیومدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم میخوام موهامو هایلایت کنم..  ... آرش گفت: آخه حالا واجبه؟ با این لباسها.. من بهت بگما زودتر از 8 نمیام دنبالتا.. گفتم نیا  خودم ماشین میگیرم و با مامان هماهنگ میکنم میرم...

خلاصه من دوباره با فاصله 2 ساعت کمتر رفتم آرایشگاه!!!!!!!!!!!!!! بازم الان که فکر می کنم نمی دونم چرا اونقدر حماقت می کردم اونهم در اون مدت کوتاه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! حالا بگو واجب بود تو شهرستان.. با اون سرووضع.. نمی فهمیدم.. فقط می خواستم تو اون جمع نباشم.. جمعی که به آرش تعلق داشت فقط.. چه حس بدی بود ... چرا اینطوری شده بودم.. چرا از همه شون بیزار بودم.. توی راه از آرش پرسیدم: کی برمی گردیم آرش؟ .. گفت: حالا بذار برسیم.. تو هنوز نرسیده فکر برگشتنی.. گفتم آرش زود برگردیم.. همون جمعه صبح زود ... حوصله ندارم... حوصله خونه خودمون  راهم نداشتم.. چه مرگم بود.. پام که به آرایشگاه رسید نفسم برگشت.. چه حس غریبی بود درجمع غریبه ها احساس امنیت و آرامش و دربین آشنایان غریبه بودن... اونجا که رذسیدم تصمیمم عوض شد.. یه کلاه گیس دودی دیدم و گفتم موهامو شبیه این کن.. هایلایت نمیخوام.... کامل دکلره کردیم!!!!!!!!!!! نشستم و رفتم تو حال خودم.. مادرو خواهرش اومدن.. از اون خوش صحبتها که دوست دارن از جزئیات زندگیشون بگن و مال بقیه رو بشنون.. چه با انگیزه از بالارفتن قیمت کریستای که هفته پیش دیده بود حرف می زد و کتری قوری ای ای را که خریده بود نشون می داد.. چقدر غبطه می خوردم به حالشون.. چقدر قبلنا  .. نه چندان دور.... خودم هم با خرید حتی یه قالب صابون واسه خونه مون ذوق می کردم.. شوهر آرایشگره هی تلفن می زد و ازش جای یه چیزایی را می پرسید که معلوم بود داشت غذا می پخت.. چقدر باهم خوب حرف می زدن.. حسرت خوردم .. من و آرش مثل هیچکدوم از این زن و شوهرا نبودیم... حالم از خودمون بهم میخورد.. کاش من جای همین آرایشگر ساده شهرستانی بودم و آرش هم مثل شوهر اون ، یه مکانیک ساده!!!!!!! خدای من.. هربار که زنگ می زد که تقریباًهر 5 دقیقه بود دخترک جانم.. بگو عزیزم از دهنش نمی افتاد... اگر من بودم.. نه محال بود.. نه آرش هیچوقت اینقدر تندتند به من زنگ زده .. نه خواسته آشپزی کنه.. نه.. وقتی نمی تونم جاش باشم چی می تونم بگم؟ جز اینکه اگه همین عسل بودم با تلفن سوم جلوی هر کس و ناکس هوارم می رفت بالا.. چه خبرته؟ یعنی ظرف به اون گندگی را نمی بینی؟ کار دارم و .... ولش کن.. از افکارم بیرون میام.. سرمو گرم می کنم به حرفای آرایشگر و خواهرش که وسط حرفاشون هم هی میگن ماشالا خوشگلی.. الان شوهرت ببینه کلی ذوق می کنه.. لبخند تلخی می زنم و چیزی نمی گم..

ساعت 8 شد.. من هنوز موهام یه ساعتی کار داشت ... زنگ زدم به آرش که برنمی داشت معلوم بود تو استخره.. به مامان که جواب نداد... خوب بیخیال حتماً نمی شنوه.. آرایشگره هم اون شب برعکس اتفاقی مهمونی دعوت شده بودن و قرار بود بعد از کار من بره... ساعت 8:30 بود که دیدم بازم آرش جواب نمیده و بالاخره مامان جواب داد و بهش گفتم یه جوری به آرش از طریق پسرعموش خبر بده بیاد دنبالم ، خلاصه پسرعموئه زنگ زد و دیدم آرشه که با گوشی اون زنگ زده از تو آب و میگه من نمی تونم بیام دنبالت هنوز نیم ساعت مونده.. 11 تومن پول بلیط دادیم .. تو با آژانس برو.... خون خونمو داشت میخورد.. یعنی نیم ساعت را نمی تونست دل بکنه... زنگ زدم به مامان که من از اینجا خونه عمو را بلد نیستم آرش هم نمی یاد منم می ترسم یارو درست درنیاد... مامان گفت خودمون از اینجا یکی را می فرستیم و دیگه منم برافروخته بودم شدید و اصلاً نمی فهمیدم دوروبرم چی شد.. تمام خوشگلی موهام هم کوفتم شده بود.. بالاخره ماشین رسید و من مثل پلنگ تیرخورده رفتم .. یکی از پسرعموهای آرش با یکی از فامیلاشون که آژانس داشت اومده بود بماند که فامیله گفته بود پول کرایه آژانسو میگیره!!!!!!!!!!! یعنی از مامان گرفته بود پولو... !!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه رفتم و حدود نیم ساعت بعد دیدم آرش رو موبایلم زنگ میزنه که جواب ندادم و بعدشم من 9 و خرده ای بود اومدم اون 10 رسید ... اون شب چیزی نگفتم ولی انتظار داشتم حداقل مادرش یا عموش به روش بیارن که زن جوون را این موقع شب تنها ول نکنه... اون هم اومد و شام خورد و زیاد هم حرف نزدیم من عادی عادی بودم... آرایشگره گفته بود عیب نداره گیر نده منم یه وقتهایی که می رفتم استخر دلم نمی اومد بیرون بیام درکش می کنم... و من یه بار خواستم عین آدم درکش کنم.. اون شب هم خوابیدیم و خداروشکر فرداش قرار بود برگردیم.. اونهم نه به خاطر خودمون بلکه همین پسرعمو استخریه یه ماشین تهران خریده بود و میخواست با ما بیاد تحویل بگیره.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات ()