عسل شیرین ... عسل تلخ ...

تقدیم به تمامی زنان عاشق سرزمینم...

آغاز تابستان:

سلام.. روزهای گرم تابستونتون بخیر و نماز و روزه هاتون قبول ، حس میکنم تب و تاب وبلاگ نویسی یهویی سرد شده... درمورد خودم که اینجوریه... انگار تو زندگی هرکس در ابتدا مسائل به قدری بزرگ  و مهم میشه که ناچارش میکنه حرف بزنه و مشورت کنه و درددل کنه ولی به مرور زمان ، با بالارفتن سن و گذشت زمان و رسیدن به یه ثبات و همینطور عادت ، و غرق شدن در روزمرگی های زندگی ، همه چیز رنگ می بازه و عادی میشه ... یه وقتهایی هست که آدم واقعا فکر میکنه حرفی برای گفتن نداره... همه حرفهارو زده... چیز جدیدی نیست.. یه وقتهایی به این باور میرسه که مشکلات و مسائلش در مقایسه با خیلی از آدمها واقعا پیش افتاده و ناچیزه... یه وقتهایی غرق میشه تو زندگیش و حتی گذر زمانو متوجه نمیشه... من الان  به این « یه وقتهایی» رسیده ام!

.

توی سه ماهه اول سال غیر از مسافرتی که واسه عید رفتیم هییییچ جا دیگه نرفتیم حتی لواسون هم اونقدر هر هفته دست دست کردیم که ماه رمضون شد و  افتاد برای بعدش ... تمام تعطیلی ها تهران بودیم... مناسبتهای خاصی هم که پیش اومد چیز عجیب و غریبی نداشت... روز زن بود که من کادوشو پیشاپیش با کادوی تولدم گرفته بودم ، برای روز مرد هم برای آرش یه افترشیو و اسپری نیوآ خریدم  همین...

.

تعطیلات نیمه شعبان و  رحلت امام  هم دیگه ازبس حوصله ام سر رفته بود شب نیمه شعبان با آرش رفتیم میدون نزدیک خونمون که جشن بود و یه خرده موندیم منتها اونقدر هوا گرم بود و جای نشستن نبود که ترجیح دادیم برگردیم.. حالا من هی گیر داده بودم شربت میخوام که آخر سر نزدیک خونمون ازین ایستگاههای صلواتی بود و وایسادیم شربت و شیرینی بازی...

فرداش که نیمه شعبان بود گفتیم بریم دوتایی یه جای نزدیک... شب هم بریم خونه مامان آرش وسیله ببریم پارکی جایی جوجه بزنیم... خلاصه عصر که شد تصمیم گرفتیم بریم باغ موزه قصر را ببینیم... آقا از شانسمون اون روز هم هوا گرفته و ابری و غبارآلود بود...باغ موزه قصر قبلاً زندان بوده که الان دیوارهای اطرافشو برداشته اند و محوطه بیرونی اش باغه و برنامه داشتند به مناسبت اعیاد شعبانیه و غرفه و اینها... داخلش هم که باید بلیط میگرفتیم و  دو قسمت بود.. یکی زیر هشت که اصطلاح ساواک بوده واسه اعتراف کشیدن و یه دخمه های تودرتو بود و تاریک که البته یه زورخونه هم بغلش بود آرش رفت تو جایگاهش نشست عکس اینها انداختیم باحال بود ازین وسایلهای ورزش باستانی که میخوندند ( یکی و دوتا... دوتا و سه تا )...  قبلنا بوده بعد دیگه رفتیم خود زندانو دیدیم و محوطه قصر را که اولش درواقع اونجا قصر بوده بعدا تبدیل به زئان شده بود.. سلولهای انفرادی و بند زنان و سالن ملاقات که خیلی جالب صداهای ضبط شده گذاشته بودند درحال پخش آدم رد میشد یه حس غریب به آدم دست میداد و انفرادی ها وفق العاده خفناک بود بدون هییییییچ درز و پنجره و نورگیری... خیلی از سران مهم مملکتی هم عکسشونو زده بودند که تو اینجا زندانی بوده اند.. حیاطشم که دیگه نگوووو... دیوارهای بلند سربه فلک کشیده ا اون آسمون اون روز که گرفته هم بود.... یعنی غم عالمو میریخت تو دل آدم.. دیگه اومدیم بیرون بارون گل شروع کرد باریدن... یعنی شانس ما.. بعد من همش دلم بلال میخواست که دیگه بساطها هم جمع کردند واسه بارون و خلاصه دیگه بیخیال شدیم و  رفتیم  خونه مامان آرش و هوا هم بد بود نرفتیم پارک... آرش و آرمین رفتند رو پشت بوم جوجه زدند آوردند .. سمیرا هم رفت بلال خرید و قرار شد فرداش مامان مارو ببره همون رستورانی که کارت تخفیفشو داره و هرسال میریم .

.

یه مجموعه تفریحی و باغ طرفهای اتوبان بابایی هستش که مامان آرش با کارت حکمتش اونجا میتونه از تخفیفهاش استفاده کنه و هرسال ما یه بار میریم... البته باید چادر بذاریم چون مال سپاهه فکر کنم... دیگه  فرداش رفتیم اونجا و خیلی هم خنک و خوش آب و هوا بود... مامان روزه بود دیگه تا افطار کنه تو آلاچیقهای باغ نشستیم و یه درخت گنده شاتوت بود آقا ما رفتیم کلی چیدیم آوردیم تمیز کردیم حالا یه دونه شم لب نزدیم ببینیم چه مزه ایه... اینهمه زحمت کشیدیم تمیز کردیم بعد من یکی خوردم دیدم مزه آب میده.. اصلا شاتوت نبود فکر کنم توت وحشی بود...خلاصه هیچی.. آرش بلالهارو درست کرد و مامان افطار کرد و بعد رفتیم رستوران که درواقع سفره خونه سنتیه ، سه تایی شام خوردیم و برای آرمین و سمیرا  هم گرفتیم بردیم دادیم محل کارش و دیگه رفتیم خونه مون. آرمین  تا آخر تیرماه قراره بره انگلیس... کاراشو هم دیگه تقریباً درست کرده... حتی زمینشم که کنار زمین شمال بود فروخت و همه چیشو کرد سرمایه و دیگه اونهم داره میره پیش سارا اینها ، خلاصه اینجوریا.

.

تو این مدت هم دیگه اتفاق خاصی نیفتاد.. من یه خرده با شروع گرما حالم خوب نیست و ترجیح میدم اکثراً خونه خونمون بمونم... زندگی طبق روال جریان داره.. آرش پنجشنبه ها میره با بچه اش بیرون و استخر و اینها... منم تو خونه ترجیح میدم استراحت کنم... جمعه ها با هم خونه رو تمیز میکنیم و طبق روال یه هفته خونه مامانم میریم یه هفته خونه مامانش و یه هفته خونه خودمون... یه بارهم رفتیم خونه خاله ام فقط چون یه ماجراهایی پیش اومده که بین عمویی و مامانم یه خرده دلخوریاشده مامانم اینها دیگه نمیرن خونه خاله ام... من و سپیده هم هربار از رفتن به خونشون طفره میرفتیم تا اینکه یه بار دیگه خاله ام خیلی گله کرد و عمویی هی زنگ میزد به آرش دیگه مجبور شدیم بریم.. احتمالاً عروسی داداشی هم بعد از ماه رمضون تو مردادماهه... نمیدونم چجوری خواهد شد ولی امیدوارم کدورتها رفع بشه...  یه بارهم فامیلهای آرش دوباره دستجمعی میخواستند بیان تهران که من چون حالم خوب نبود  الکی بهشون گفتیم کاشانیم... آقا اونها هم میخواستند بیان پیشمون کاشان.. دیگه با هزار بامبول الکی مثلاً از کاشان برگشتیم تا نیان خونمون... نه که مهمون نوازی نکنم یا مشکلی باشه فقط چون حالم  برای پذیرایی کردن مساعد نبود واقعاً.. بهیچ عنوان... اینهم از این.

.

ساعت کارهامون تو ماه رمضون امسال تغییر چندانی نکرد... فقط یه ساعت از صبح کم شد... اونهم که من چون مدتهاست صبحها با آرش میام رسماً همون 9 میرسیدم... عصرا ولی اکثراً من مرخصی ساعتی میگیرم 4 میرم... موضوع تق و لقی شرکت آرش آینها هم تا حد زیادی برطرف شد... رئیسشون برگشت و ساعت کاریهاشون دوباره طبق روال شد... از اونجایی که آرش هم تا 4 هستش و مثل قبل 2 نمیره خونه قرار شده عصرا هم یه جورایی هم مسیر بشیم و باهم برگردیم چون واقعاً گرمای عصر طاقت فرساست و حال آدم بد میشه... شرکت خودمون هم قراردادهای امسال رو بست و  اون موضوع انتقال خانم ها غیر من بود که قبل از عید اونهمه سروصدا کرد ، هنوز که هنوزه دوتا همکارای خانومم منتقل نشده اند و باهمیم...

.

درمورد پول خونمون هم اون بنگاهیه دوبار به آرش با یه تلفن دیگه زنگ زد و ماهم شمارشو به وکیلمون دادیم.. قسم و آیه که پولتونو پس میدم و دارم زمین مامانمو میفروشم و ایشالا بعد از ماه رمضون و ازین چرندا... دقیقا این مدل حرف زدنش و تأکیدش برای بعد از ماه رمضون منو یاد دوسال پیش میندازه که هربار میگفتیم چرا قرار دفترخونه نمیذاری میگفت الان که ماه رمضونه بذارید ایشالا بعدش... فعلا آرش میخواد آب هم بخوره با وکیله مشورت میکنه ولی خوب هیچ اتفاق تازه ای نیفتاده... پروسه ای که پرونده از دادسرا بره آگاهی خیلی زمان میبره ... همش منتظریم بره پرونده مون آگاهی اونوقت امکان گیرانداختنش بیشتره... دیگه اینهم از این.

.

یه چیزی هم تعریف کنم چندوقت پیش خیلی شوکه شدم... شماره جدید سحر را که یک از هزاره من دارم دیگه.. سمیرا اومده بود یه مطلب را برای مثلا 20 نفر تو وایبر بفرسته همه رو کروده بود یه گروه... من هاج و واج موندم که یهویی عکس اون افتاد... بعد همیشه تا مدتها سحر دوتا عکس بیشتر نداشت که روش مانور میداد اونهم مال نمیدونم کی بود که انگار تو آتلیه گرفته بود...  من نمیدونم حالا با وجودی که سریع اون گروه را لفت دادم و از سمیرا هم توضیح خواستم که مورد بالا رو گفت بهم و بماند که این شماره جدید را که سحر یه هفته بود بیشتر نداشت سمیرایی که ادعا میکنه باهاش رابطه نداره و به خونش تشنست از کجا داره و به من گفت این شماره دست بچه آرش بود و با اون میومده وایبر ولی من باور نمیکنم چون بچه خودش شماره داره و وایبرش رو اون نصبه ، آیا سحر شماره منو گیرآورده یا نه.. و اینکه از اون روز به بعد هم هرروز بلااستثناء عکسهاشو عوض میکنه... بعد متنهای حکیمانه منظور دار رو پروفایلهاش میذاره.. منتها من تو تمام برنامه هام شمارشو بلاک کردم باز نمیدونم دیگه ولی خیلی خنده داره این عکس عوض کردن هاش با اون عکسهای به قول دوستم « خدابه دور» ی... یعنی لبخنها و ژستهای  زورکی درحد لالیگا... و این دوستم همیشه میگه من واقعا میخوام بدونم این آدم قبل از اینهمه دستکاری رو صورتش دیگه چی بوده... اینهم بیخیال ..

.

در انتها ممنونم از دوستانی که با وجود سوت و کوری بلاگستان یادم میکنید و سراغمو میگیرید... بی حصولگیمو به بزرگواریتون ببخشید...  دم غروب موقع افطار و لحظات ناب سحرگاه ، منو فراموش نکنید و از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.

ارادتمند: عسل خانومی

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٦ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٠ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۳ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۳ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٤ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل خانومی نظرات () |

Design By : Night Melody